eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازخوانی بسیار احساسی سرود قدیمی، اینبار برای رهبر شهید انقلاب دیشب خواب آقا را دیدم دوباره ... قشنگ حس بچه‌های شهدا در دهه شصت رو برام تداعی کرد😭 فوق العاده زیباست
عکس شب دامادی، آقامهدی، فرزند ادمین کانال رمان های جذاااب افتخار می کنم به داشتن چنین دوستان انقلابی و مؤمنی ان شاالله خوشبخت بشن و خدا حفظشون کنه
‌ ♨️ نظر آیت‌الله العظمی مکارم‌شیرازی درباره تشرف به حج امسال آیت الله مکارم شیرازی به استفتائی درباره‌ تشرف به بیت‌الله الحرام و سفر حج با توجه به شرایط کنونی پاسخ دادند: کسانی که امسال تمکن از حج پیدا کرده، ولی به خاطر شرایط موجود نسبت به این سفر دچار خوف و ترس شده اند (ترس از خطر جانی، ناامنی جدی و مانند آن)، استطاعت شرعی آنان برای انجام حجه الاسلام حاصل نیست. کسانی که استطاعت آن‌ها مربوط به سال‌های قبل بوده، اگر اکنون نسبت به رفتن به حج، خوف و نگرانی عقلایی دارند می‌توانند سفر را به سال بعد موکول کنند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گزارش جنگ شماره ۶۱.mp3
زمان: حجم: 17.3M
🎙استاد جعفری 🔴 گزارش جنگ شماره ۶۱؛ انسجام داخلی و برنامه دشمن
1777031894182_-2147483648_-217117.ogg
زمان: حجم: 15.4M
🎙استاد جعفری ⚜ چند کلمه در مورد جنگ رمضان و تاثیر آن بر تصمیمات دشمن...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#امینه #قسمت۶۳ به همان تعداد که میخواهد برایش تهیه کنیم ، هرچه قیمت آن را داده باشیم ،سه برابر آن
با شناختن آن زن ، با خود گفتم ، دختری که در زیردست چنین زنی تربیت شده باشد به درد صابر می خورد و من با یک تیر دونشان میزدم ، هم خودم به هدف میرسیدم و هم دل زبیده خوش میشد که با شاهزاده ی سعودی ، وصلت می کند به اینجای حرفش که رسید ، امینه با لحنی حاکی از تعجب گفت :پس همسر سابق شاهزاده طلال ، مادر سلیمه ،شیعه مذهب است.....مگر امکان دارد شاهزاده سعودی یک شیعه زاده را به همسری برگزیند؟ عبدالقادر که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود گفت :آری...این برای من هم سؤال بود به خاطر همین سعی کردم سر از ریشه و اصالت و خانواده ی آن زن درآورم ، اما همه او را با نام بیوه طلال، میشناختند ،فقط یک مورد بود که گفت: آن زن ، دختر ابو عدنان کارگزار شاهزاده طلال بوده و انگار این کارگزار طماع بر سر ازدواج دختر زیبایش با شاهزاده طلال ،معامله ی پر سودی میکند ، اما من به حقیقت این گفته ها شک دارم ،آخر سالها ابوعدنان را میشناختم و میدانستم دختری با این مشخصات ندارد، ابو عدنان از همسرانش، تنها یک دختر داشت که او هم به گفته ی خود ابوعدنان، کند ذهن و عقب مانده بود، پس این زن نمی توانست دختر ابوعدنان باشد ، رازی در این بین است امینه با یاد آوری شب خواستگاری صابر ومهربانی آن زن ، آهی کشید وگفت :نجمه خانم بسیار مهربان بود ، او چنان با مهری خالصانه مرا در آغوش گرفت که من احساس می کردم مادرم زنده شده ودر آغوش او هستم و جالب اینکه انگار چهره ی من ،او را یاد عزیزی می انداخت ،خودش به من گفت که خیلی شبیه یکی از عزیزان گمشده اش هستم عبدالقادر که با شنیدن حرفهای امینه انگار گیج ومنگ شده بود وپلک نمیزد ، با لکنت گفت :چ..چه گفتی ؟ درست شنیدم ؟نامش نجمه بود؟ عزیزی گمشده داشت؟؟؟ امینه که این حال پدر برایش غریب بود گفت :آری...مگر چیز عجیبی گفتم که چنین می کنی؟ عبدالقادر به سؤال امینه جوابی نداد همانطور که از جا بلند میشد ، گفت :باید هرچه زودتر ابو عدنان را ببینم ، هر لحظه که میگذرد معماهای بیشتری رو میشود ، معماهایی که گمانم جواب تمامشان ،نزد ابوعدنان است و با نگاهی سرشار از مهر به امینه گفت : من فردا عازم ترکیه هستم، آدرسی از ابوعدنان پیدا کرده ام ، به محض آشکار شدن تمام مسائل مبهم زندگی مادرت و رازهای دیگری که به آن گره خورده ، به ریاض برمی گردم ، قول میدهم با دست پر برگردم ، آنوقت دفتر خاطرات مادرت را به همراه تمام چیزهایی که راجع به او باید بدانی ،به تو خواهم داد و با دخترم راهی دیاری میشویم که در آنجا آرامش داشته باشیم و زندگی بی دغدغه ای را شروع میکنیم ، می خواهم در این سن پیری ،خودم را بازنشسته کنم ، من باشم و دخترم امینه... امینه که از حرفها و حرکات پدرش کاملا گیج شده بود ،آرام گفت :من هم فردا عازم جده هستم ، کلاسهایم شروع شده ،نباید تأخیر کنم عبدالقادر از بین راه برگشت ، روبه روی امینه ایستاد وشانه های او را در دستش فشرد و گفت :بهتر.....اینجا در ریاض نباشی ،خیالم راحت تر است ، فکر میکنم در جده جایت امن تر است ، باید باید وادامه ی حرفش را خورد ،به سمت درب رفت و امینه را با دنیایی پر از ابهامی که برایش ساخته بود تنها گذاشت
_فصل۹ عبدالقادر از فرودگاه استانبول بیرون آمد و با آژانس فرودگاه ،مستقیم به سمت آدرسی که موفق شده بود ، طی تماسهای زیاد ،از ابوعدنان بگیرد، حرکت کرد او برای امور تجاری بارها و بارها به این کشور آمده بود و هر بار از دیدن مناظر زیبا و فضاهای سبز و آب و هوای خوبش لذت برده بود ، اما آمدن اینبارش با دفعات قبل فرق میکرد ، او با چمدانی مملو از دلار آمده بود چون خوب میدانست ، ابوعدنان تا بوی پول را بفهمد زبانش باز خواهد شد ، عبدالقادر درپی کشف حقایقی بود که مدتها از آن بی خبر بود و با خود آرزو می کرد ،کاش وای کاش این رازها را در زمان حیات و زندگی نرجس ،فهمیده بود ، شاید با دانستن آنها میتوانست زندگی شادتری برای این زن ناکام فراهم نماید بالاخره به مقصد رسید و بعد از چندین روز تالش ،اینک ابوعدنان را با همان صورت ناصاف قبل ،روبه رویش میدید....ابو عدنان ظاهرا تکان نخورده بود و هیکلش فربه تر از قبل مینمود. او با لبخند بعد از سالم وعلیکی دوستانه ،مبل راحتی روبه رویش را به عبدالقادر تعارف کرد و گفت :به به.....عجب بختی نصیبم شد ...عبدالقادر تاجر بزرگ ریاض ،بعداز مدتها بی خبری ،به فکر این رفیق دور از وطنش افتاده و سرش را آورد نزدیک تر و با لحن شوخی ادامه داد :آنطور که میدانم ،تجار هرکجا فکر کنند ،پولی به کیسه شان سرازیر میشود ، به ناگاه در آنجا سبز میشوند ، اما از تو متعجبم ، انگار احساست به تو دروغ گفته ،چون ابوعدنان پولی برای خرج کردن ندارد و با این حرف قهقه ی بلندی زد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون عبدالقادر همانطور که اطراف را از نظر میگذراند گفت :شاید اینبار احساس نیاز تو مرا به این سو کشانده و فهمیدم که رفیقم در دیار غربت ،سخت دست تنگ است ،آمده ام که فرشته ی نجاتت شوم ابو عدنان که با این حرف عبدالقادر شصتش خبر دار شد که حتما پای پول و پله ای در میان است ،چشمانش را ریز کرد و گفت :من که آماده ی گرفتن مرحمتی های رفیقم هستم فقط یک سؤال ،آیا باز هم پای دخترکی پری رو در میان است ؟ من گمان میکردم با ازدواجت با دختر نوجوان ابومحمد ،آنچنان در دریای محبت او غرق شوی که از هرچه زن و دختر است بیزار شوی و حتی زبیده را هم فراموش کنی ، اما انگار باز هم اشتباه کردم ، گویا هرکس ذائقه ی شاهانه پیدا می کند ، به مانند شاهزاده های سعودی ، هر چه هم زن بگیرند و طلاق دهند بازهم چشم و دلشان از زیبارویان عالم سیر نخواهد شد حوصله ی عبدالقادر از حرافیهای ابوعدنان سر رفت و به میان حرفش دوید و گفت :نه پای زن دیگری دربین نیست ، اتفاقا اینبار اشتباه نکردی و من آنچنان مدهوش آن زن شدم که حتی زبیده را هم فراموش کردم ، الان برای رسیدن به جواب چند سؤال که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده اند ، اینجا آمده ام، سؤالاتی که میدانم ،جوابشان تنها نزد توست ، البته من دنبال حقیقت هستم ، حقیقت هر چه هست ، بدون کم وزیاد کردنش ، برایم بگو و حتی در این بین اگر خطایی هم مرتکب شدی از هیچ نترس ...من هیچ قصد و هدفی ندارم جز رسیدن به واقعیت ...همین ابوعدنان که خود را گیج نشان میداد با حالتی سرشار از ابهام سرش را تکان داد وگفت : از چه سخن میگویی؟؟ واضح تر حرف بزن ...آیا میخواهی سر از رازهای گذشته ی شاهزاده طلال در بیاوری در آن زمانی که من کارگزارش بوده ام؟ عبدالقادر گلویی صاف کرد و گفت : طبق گفته ی خودت ،در اینجا یک شرکت کوچک تجاری راه انداخته ای و خود وپسرانت در آن مشغولید و باز هم به گفته ی خودت، فی الحال بازارتان کساد است و رونق از کارتان برداشته شده ابوعدنان به نشانه ی تأیید سری تکان داد و گفت :بله الان مدتی ست که مدام به در بسته میخوریم ، گاهی با خود فکرمیکنم ، کاش به اینجا نیامده بودم و همچنان در قصر شاهزاده ،عنوانی داشتم ، به نظرم آن وقت وضعم بهتر بود ، گرچه مدتی ست که خود را بازنشسته و تمام امور شرکت را به پسرانم سپردم عبدالقادر ، سامسونتی را که همراهش بود به طرف ابو عدنان داد و گفت :داخل این سامسونت ،آنقدر دلارخوابیده که گمانم از درآمد چندین سال شرکتتان بیشتر باشد، درش قفل است و رمز باز کردن آن ،گفتن حقیقت است
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون ابو عدنان که باشنیدن اسم کیفی پر از دلار، آب از لب ولوچه اش به راه افتاده بود گفت : چه می خواهی بدانی؟ اگر هیچ نیت سوئی نداری و هدفت فقط دانستن چیزی ست که من از آن با خبرم ، به خدا قسم که هرچه بخواهی ، برایت بازگو می کنم عبدالقادر همانطور که خیره به گل رومیزی بینشان بود گفت :به خدا که قصدی جز دانستن اصل موضوع ندارم و به محض اطلاع از واقعیت ،از اینجا میروم و پشت سرم هم نگاه نخواهم کرد ، حتی قول میدهم که فراموش کنم این سخنان را از چه کسی شنیدم ابو عدنان که انگار برای رسیدن به دلارها بال بال میزد با استیصالی در صدایش گفت : خوب بگو بدانم از چه میخواهی آگاه شوی؟ عبدالقادر سرش را بالا گرفت ، خیره در نگاه ابوعدنان گفت :همسر جوانم را چند سالیست که از دست داده ام ، از او دختری برایم به یادگار مانده ، وقت مرگش ،بر بالین او حاضر بودم ، او از من خواست که هر طور شده اگر از خانواده اش کسی زنده مانده است ، پیدا کنم و امینه را با آنها آشنا نمایم ، چند باری خودم شخصا به قطیف رفتم و به نخلستان ابومحمد سر زدم ، متأسفانه نه خبری از نخلستان بود و نه از صاحبش، تحقیقاتم هر بار به گونه ای معلق میماند ، تا اینکه دفترخاطراتی از همسرم پیدا کردم ، نوشته های او با گفته های تو ،در تناقضی آشکار بود، بعد از گذشت بیش از بیست سال تازه فهمیدم که ابو محمد بر سر آینده ی دخترش با تو معامله نکرده ، بلکه تو او را به نوعی ربوده بودی، حال من قصد کینه جویی و جنگ ندارم ، حقیقت موضوع را آنچنان که بوده ، از اول تا به آخر باید برایم بگویی و این پول را از من بگیر ،مطمئن باش ،به محض دانستن اصل موضوع ،اینجا را ترک خواهم کرد ابو عدنان که سالها با عبدالقار نشست و برخاست داشت و میدانست که مردیست که حیله و دروغ در کارش نیست و روی حرفی که میزند می ماند ، سرش را پایین انداخت و شروع به گفتن نمود :از پیدا شدن چاه نفت در یکی از زمین های ابومحمد ، از طمع شاهزاده طلال برای به چنگ آوردن زمین ، از نقشه ای که برای ابو محمد کشیده بودند و قراردادی که با ابومحمد بست، بابت خرید محصول خرما ی قطیف واطرافش و پولی که طبق نقشه ،جلوتر به او پرداخت نموده بود، از آتش زدن خرماها توسط عوامل شاهزاده طلال گفت.....ابو عدنان بعد از گذشت چندین سال ، پرده از حیله ی کثیفی برداشت که به موجب آن ، ابومحمد تمام دارو ندارش را باخت و شاهزاده طالل به چاه نفت رسید ابو عدنان قهوه ای را که خدمتکارش آورده بود به عبدالقادر تعارف نمود و خودش، لیوان آبی ریخت و یک نفس سرکشید ، انگار میخواست قسمت حساس داستان را که برای رفیق قدیمی اش بسیار مهم بود، تعریف کند، آهی کشید و گفت :همان زمان بود که تو برای رسیدن به دخترک ابومحمد دست به دامان من شدی، نقشه ی من چیزی دیگری بود و آنطور که از تو شنیده بودم ،میدانستم ابومحمد ،یا همان علی فضل، دو دختر
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون دختر زیبا دارد، میخواستم با آتش زدن محصول خرما و زمانی که علی فضل را در منگنه قرار دادم ، آن زمینی که چاه نفت در آنجا بود را به همراه دو دختر ابومحمد به گرو بردارم یا به عبارتی به غنیمت بگیرم تا مثال خسارت شاهزاده طلال جبران شود اما آن شب تقدیر طوری دیگر چرخید و در یک لحظه نقشه ی جدیدی به ذهنم رسید تا تو زودتر به خواسته ی دلت برسی و من هم به خروارها پولی که تو در دامنم میریختی می رسیدم. چون خودم هم با عده ای که مأمور آتش زدن محصول خرما کرده بودم، همراه شدم ، آن شب از بخت خوبم در تاریکی شب در انتهای نخلستان ، به دختر مورد نظر تو برخوردم با چماقی که به سرش کوبیدم ، او را بیهوش به ریاض منتقل کردم ، بیچاره دخترک، بعد از اینکه به هوش آمد ، داستان غم انگیزی را که من خالقش بودم را شنید ، آنچنان ناراحت شد که یک آن ترسیدم که نکند هم اینک مرغ روحش پر بکشد و بمیرد، من به او طوری گفتم که باعث و بانی آتش سوزی او بوده و حتی کل خانواده اش در آن آتش سوختند و عبدالقادر که ادامه ی این داستان غم انگیز را در خاطرات نرجسش خوانده بود، بغض گلویش را فرو خورد ، دست روی بینی اش گذاشت و گفت :ادامه نده....فقط بگو اولا با ابومحمد چگونه تسویه حساب کردید؟ و درثانی قضیه آن زن که بیوه ی شاهزاده طلال است و میگویند دختر تو بوده ،درصورتی که من بهتر از همه میدانم ،چنین دختری نداشته ای ،چه بوده؟ ابو عدنان به گلهای ریز فرش دستباف ایرانی زیر پایش خیره شد و گفت :نقشه به خوبی پیش رفت و درست یک ماه بعد از آتش سوزی ، ما در ازای محصول خرمایی که پولش را پیش پیش گرفته بود و همه اش بر هوا رفته بود، نخلستان و آن زمین مورد نظرمان و تنها دختر باقی مانده ی ابومحمد را غصب نمودیم، آن آتش سوزی وسیع بود و برای همین هیچ کس متوجه مفقود شدن ،دختر کوچکتر نشد و بعدها هم هرچه گشتند هیچ اثری از آن دختر نیافتند البته من به شاهزاده طلال از غنیمت گرفتن دختر بزرگ ابومحمد ،چیزی نگفتم ، آخر نقشه ی بهتری داشتم، اگر من او را به عنوان غنیمتی به شاهزاده تقدیم میکردم ، درست است که از خوشحالی آسمان را سیر میکرد ، اما در این بین هیچ چیز به من نمیرسید بنابراین یک روز به بهانه ای آن دختر را بدون آنکه خودش بفهمد، در معرض دید شاهزاده طلال قرار دادم ، چون میدانستم که او بادیدن زنان زیباروی دست و پایش شل میشود و مانند گرگی گرسنه در انتظار صید آن مینشیند و تا آن زیبارو را به چنگ نیاورد از پا نمی نشیند ، نقشه ام درست از کار درآمد و شاهزاده طلال با دیدن نجمه....دل و دین از دست داد ،چون طوری رفتار کرده بودم که شاهزاده گمان کرد
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴هشدار! مجاهدان کف میدان هم‌، ممکن است بزودی در امتحان‌های پیش رو، به تقویت‌کنندگان جبهه‌ی دشمن تبدیل شوند! رسانه با شما چنین خواهد کرد رسانه می‌تواند به راحتی ایجاد اختلاف کند و عوض اتحاد در برابر دشمن شما را به جان هم بیندازد