eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون عبدالرحمان دستش را به روی بینی اش گذاشت و گفت :هیس....اصلا هیچ کس از فرزندان و نزدیکان شاهزاده از این موضوع اطلاع ندارد، به تو هم چون امین خود میدانستم ،گفتم ، شاهزاده اصلا دوست ندارد هیچ کدام از حرمسرا و فرزندانش اطلاع ویا در جشن حضور داشته باشند ، یک جشن خصوصی است عزیزم...پس تقاضایی نکن که من شرمنده ات شوم عادل مانند پسرکی لجباز پایش را به زمین کوبید و گفت :عبدالرحمان من میخواهم از نزدیک ببینم....تو را جان عزیزانت دست رد به سینه ام نزن ....لازم نیست هیچ کس بفهمد که من به آن جزیره رفته ام عبدالرحمان دسته ی کاغذ را روی میز انداخت و گفت :اصرار نکن شاهزاده....قسم نده عزیزم....در توان من نیست چنین کاری که خلاف امر شاهزاده طلال است را انجام دهم عادل خودش را به عبدالرحمان نزدیکتر کرد و دستش را گرفت وگفت :تو خوب میدانی که شاهزاده طلال در حق من هیچ محبت پدری نداشته ، تو بیا پدری کن ،همین یکبار...قول میدهم دیگر از این خواسته ها نداشته باشم ، مرا با خود ببر ...اصلا نام مرا، اسم مستعاری در زمره ی خدمتکاران بنویس و من حتی حاضرم تغییر چهره دهم ،تا دیگران مرا نشناسند ،خواااهش... عبدالرحمان که واقعا عادل را مثل پسر خودش دوست میداشت در مقابل اینهمه اصرار و خواهش او که دربین شاهزاده ها معمول نبود ،کوتاه آمد وگفت :نمی دانم چه بگویم ، خاطرت برایم عزیز است ، اگر واقعا اینقدر دلت میخواهد بیایی ، چاره ای ندارم راهیت میکنم ،اما چند شرط دارد، عادل سرخوش از اینکه عبدالرحمان ،تقاضایش را پذیرفته ، گفت :باشد هر شرطی را قبول می کنم عبدالرحمان با خودکار دستش بغل گوشش را خاراند وگفت :اولا همانطور که خودت گفتی در قالب یک خدمتکار باید بروی، ثانیا زمانی که به جزیره رسیدیم ،سعی کن زیاد در انظار عموم ظاهر نشوی ،یک وقت کاری نکنی که هم من و هم خودت رسوا شویم ، ثالثا طبق دستور شاهزاده طلال هیچکس حق بردن دوربین و گوشی هوشمند و هر وسیله ای که با آن بتوان عکس و فیلم ضبط کرد را ندارد، فقط میتوانی گوشی ساده همراه داشته باشی و در آخر هم باید بگویم ، همانطور که می دانی پدرت ،سه روز پیش به جزیره رفته و از بخت خوبت ،آخرین محموله ای که باید به جزیره منتقل شود ، فردا عصر از ریاض به سمت مالدیو حرکت می کند ، من خودم هم با همان هواپیما میروم مسافر اختصاصی این سفر، بانوی ست که حضورش در آنجا برای پدرت فوق العاده مهم است ، من میتوانم تو را در قالب خدمتکاران جامانده با این هواپیما به مالدیو منتقل کنم ، حالا اگر با این شرایط هنوز هم اصرار داری بیایی، من حرفی ندارم فقط این را بدان ازقالب یک شاهزاده در میایی و باید مثل یک خدمتکار رفتار کنی، البته من هوایت را خواهم داشت عادل که از این موفقیت در پوست خود نمی گنجید و شک نداشت که میهمان اختصاصی هواپیمای پدرش ، کسی جز امینه نمی تواند باشد، بوسه ای بر گونه ی عبدالرحمان زد و گفت :ممنون...قول میدهم جبران کنم عبدالرحمان لبخندی زد و گفت :شما دیگر از این تقاضاهای سخت نداشته باش، جبران کردنت ،پیش کش....حالا هم برو باروبنه سفرت را آماده کن که فردا عصر راهی هستیم
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون هواپیما در آسمان اوج گرفت و امینه دست از تقلا بی خود برداشت بر جای خود آرام نشست ، ذهنش درگیر بود و نمی دانست به درستی بر سر پدرش چه آمده و بر سر خودش چه خواهد آمد ، اما خوب می فهمید اگر پدرش زنده وسالم بود و در مخمصه ای گرفتار نشده بود ،وضع امینه اینک چنین نمی بود حالا کاملا متوجه شده بود که به بهانه ی شنیدن خبری از پدرش او را ربوده بودند و زنی که دیشب در کنار او بود و ادعا میکرد مشاطه و آرایشگر حرمسرای شاهزاده طلال است ، بدون اینکه بداند این دختر ، تک دختر تاجر بزرگ ریاض است ، به او خبر داد که بی شک به زو دی تقدیر بلندی نصیبش می شود و به وسیله ی ازدواج با شاهزاده طلال ثروت و مکنتش زیاد می شود امینه ابتدا فکر کرد که آن زن پرت وپلا می گوید ، اما اینک که خود را در هواپیمای مجلل آبی _خاکی شاهزاده ی سعودی که عظمتش مدتها زبانزد خاص وعام بود، میدید کم کم باورش میشد که آن زن بیراه نمی گوید، باورش نمیشد با وجود عبدالقادر محمد، شاهزاده طلال بتواند دختر یکی یکدانه ی او را بدزدد، حس امینه به او میگفت که شاهزاده طلال بلایی به سر پدرش آورده است دل امینه به هول و ولا بود و از دیروز آنقدر گریه کرده بود که انگار چشمه ی اشکش خشک شده بود ، همانطور که روی مبل مشرف به پنجره ی هواپیما نشسته بود ، صدای درب کابینش بلند شد و پشت سر آن قامت مشاطه ی حرمسرا نمایان شد زن جوان همانطور که لبخند میزد و سینی پذیرایی در دست داشت ، به امینه نزدیک شد سینی را به طرف او گرفت وگفت :خدا را شکر بالاخره یک بار من تو را در حالی ، دیدم که گریه و شیون نمی کنی ، بخور عزیزکم...کمی از این کیک با قهوه ی خوش طعم کنارش میل کن، از وقتی آمدی جز اشک شور چیزی نخوردی....حرفی بزن سخنی بگو....با این بخت و اقبالی که خدا نصیبت کرده ،اینهمه بی تابی ناشکریست .... امینه نگاهی خشمگین به او انداخت و گفت :چه میگویی زن؟؟ وقتی از زندگی من چیزی نمی دانی ،پس به راحتی برایم اظهارنظر نکن آن زن لبخندی زد وگفت :خوب بگو تا بدانم با چه کسی سخن می گویم امینه بی توجه به آن زن ، در عالم خود فرو رفت سکوت بینشان طولانی شد ، آن زن گلویی صاف کرد و گفت :مثل اینکه مرا قابل نمی دانی چیزی بگویی ، پس گوش کن تا من از خودم برایت بگویم ، نامم بدریه است ، از زمانی که خودم را شناختم در دربار سعودی خدمت میکردم ، مادرم مشاطه بود و کارش حرف نداشت ، آوازه اش در کل ریاض پیچیده بود ، محال بود عروسی از بزرگان برپا شود و آرایشگر عروس خانم مادر من ،نباشد....یکبار بخت با مادرم یارشد و برای عروسی شاهزاده طلال که فکر میکنم زن پنجم یا ششم او بود ، کار آرایش وپیرایش
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون عروس به مادرم سپرده شد و انگار این نوع تزیین عروس به مذاق شاهزاده ی سخت و زیبا پسند سعودی خوش آمد و از آن موقع ،کار مادرم تنها وتنها در حرمسرای شاهزاده خلاصه شد و به استخدام ایشان درآمد آن زمان که من نوجوانی بیش نبودم در کنار مادرم مشق مشاطه گری میکردم و به نوعی وردست مادرم شدم روزهایم در قصر شاهزاده در بین زنان رنگ و وارنگش که هرکدام میخواستند در زیبایی مصنوعی که خالق دستهای ما بود بر دیگری پیشی بگیرند، سر شد من هنر این کار را از مادر به ارث بردم و مادرم تمام تلاشش را میکرد تا من از او هم بهتر شوم و بیشتر به چشم آیم که کاش اینکار را نمیکرد بدریه به اینجای حرفش که رسید آه بلندی کشید ، انگار یادآوری گذشته برایش دردناک بود ، به امینه که خود را مشتاق شنیدن ادامه ی سرگذشت او نشان میداد، نگاهی کرد، لبخندکمرنگی زد وگفت :انگار شنیدن داستان من برایت جالب بود....اگر می خواهی ، ادامه دهم ،کیک و قهوه ات را بخور امینه برای گریز از فکرهای وحشتناکی که به ذهنش میامد ،واقعا به شنیدن داستان دیگری نیاز داشت ، بدون اصراری دیگر از جانب بدریه ، سینی را جلو کشید ومشغول خوردن شد با اولین لقمه ی کیک و قهوه ای که فرو داد، دردی شدید درشکمش پیچید ، دردی که حاکی از نخوردن غذا بود، امینه بی توجه به درد ،پذیرایی را خورد و بدون کوچکترین حرفی به بدریه چشم دوخت بدریه که زنی زیرک بود از سادگی امینه خوشش آمد سرش را نزدیک امینه کرد وگفت می دانم که دوست داری زودتر ادامه ی سرگذشتم را بدانی ، اما من تا به حال این : حرفها را جایی نزدم و اسرار زندگی ام را برای کسی فاش نکردم ، حالا تو کمی از خودت بگو تا من هم بدانم برای چه کسی زندگی ام را روی دایره می ریزم امینه به خوشه های طلایی گندم که در گلدانی شکیل بر روی میز کنار پنجره کابین گذاشته بودند، خیره شد، لحظه ای سکوت کرد و بعد با صدایی آرام شروع به حرف زدن نمود :من ،امینه محمد هستم ،دختر یکی یکدانه ی عبدالقادرمحمد یکی از بزرگترین و ثروتمندترین تجار ریاض که نه تنها در عربستان ،بلکه در خیلی از کشورهای خارجی، شرکت های تجاری مختلف دارد ، اینها را نمی گویم که ثروت خانوادگی ام را به رخ تو بکشم ، می گویم تا بدانی که ثروت افسانه ای شاهزاده ی سعودی که حرمسرایی بزرگ و فرزندانی زیاد دارد، به چشمم نمی آید ، چندسالی است مادرجوانم را که فکر میکنم، همسن وسال شما بوده، از دست داده ام ، غم فقدان مادرم برایم بسیار سخت وجانکاه بود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون با تلاشهای پدر وخاله هاجر که حکم دایه ی مرا دارد،کمی به زندگی عادی برگشتم وامسال سرم را با درس ودانشگاه گرم کردم ، از زمانی که قد کشیدم، خواستگارهای ریز و درشت داشتم که هرکدام را به بهانه ای رد میکردم ، تا اینکه مهر یکی از هم دانشگاهی هایم به دلم نشست ، به طور معجزه آسا پدرم با آن پسر دیداری کرد و متوجه شدم او هم از آن پسر خوشش آمده، سرخوش از اینهمه خوش شانسی بودم تا اینکه دیروز ، با پایان یافتن تعطیلات بین ترم دانشگاهم ، به جده مراجعه کردم ، چند ساعتی از ورودم میگذشت ،مردی درب خوابگاه آمد وبه بهانه ی اینکه خبری از پدرم دارد مرا بیرون کشید و با بی هوش نمودن من ،مرا ربودند...امینه اشکهایش را که دوباره ، جان گرفته بودند و روی گونه هایش سرازیر شده بود با پشت دستش پاک کرد و با هق هق گفت :خبری از پدرم ندارم....نمی دانم چه بلایی به سرش آمده....اما احساسم به من میگوید که بلایی بر سرش آورده اند....اگر اگر پدرم را طوری شده باشد ،من میمیرم....کاش کاش... بدریه که حال بد امینه او را دگرگون کرده بود از جا برخاست، سر امینه را در آغوش گرفت وهمانطور که موهای او را نوازش میکرد گفت :خدا ریشه ی ظلمشان را بخشکاند و بلندتر گفت ، گریه نکن عزیزم ،گریه نکن ناراحت میشوم ، کاش چه؟؟ امینه مانند دخترکی کوچک بینی اش را بالا کشید وگفت :کاش لااقل برای چنددقیقه یک گوشی به دستم می افتاد و با پدرم تماس میگرفتم ،حداقل از وضعش آگاه شوم بدریه سرش را پایین آورد و آرام در گوش امینه گفت :راستش در این هواپیما حتی یک گوشی موبایل هم پیدا نمی شود ، آخر این شاهزاده های سعودی بسیار مرموز و منافق هستند ، در ظاهر دم از دین وخدا و اسلام میزنند و در خلوت پی هوس و خواسته های شیطانی شان هستند و برای اینکه کسی نتواند سر از کارشان درآورد ویا مدرکی برای رسواییشان داشته باشد، امر کردند در این سفر هیچ کس از خدمه حق آوردن موبایل و وسیله ی ارتباطی ندارد ، فقط شنیده ام میهمانان اختصاصی شاهزاده که از کشورهای مختلف جهان در این جشن شرکت میکنند ، میتواند از گوشی های ساده ،آنهم برای ارتباط تلفنی وضروری استفاده کنند تا بدریه این حرف را زد ، امینه تازه یادش افتاد تا سؤال کند ، اصلا مقصد سفرشان کجاست؟ امینه دست بدریه را لمس نمود و در دستانش گرفت وگفت :بدان در این سفر غیر از تو دوستی ندارم ، میشود بگویی ما عازم کجا هستیم و این جشنی که می گویی به چه مناسبت است؟ بدریه همانطور که دستش در دستان امینه بود ،روبه روی او آمد و جلوی مبل زانو زد و با محبتی زیاد چهره ی زیبای امینه را نگاه کرد وگفت :چقدر تو خوشگلی، بدون
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون کوچکترین آرایشی چهره ات چنین ملیح ودلنواز است ، به شاهزاده طلال حق میدهم با یکبار دیدنت ،عاشق سینه چاکت شود، باید بگویم مقصد سفر ما جزیره ای زیبا در کشور مالدیو است ، شاهزاده طلال برای خوشگذرانی همیشگی اش ، اینبار هوس کرده در جزیره ای زی با و به دور از هیاهوی مفتی های دور و برش ،دلی از عزا درآورد ،شنیده ام بعضی از زنان زیبا و مدلینگ های مشهور را از سرتاسر دنیا برای حضور در این جزیره دعوت کرده است ،احتمالا اوج این جشن زمانی است که میخواهد از زیباترین زن عربستان پرده برداری کند فکر میکنم، برای سه روز دیگر برایت برنامه دارند و این شاهزاده ی پیر ، کلی سفارشهای آنچنانی برای آراستن تو نموده و من میدانم با این چهره ی دلربای تو ، من قادر هستم یک عروس خارق العاده ، خلق کنم... امینه بار دیگر ابرو در هم کشید وگفت :آرزو می کنم اگر تقدیرم آنچنان که تو میگویی باشد ، طلوع صبح فردا را نبینم ...کاش میشد به طریقی فرار کنم بدریه لبخند مرموزی زد وگفت :چرا فرار کنی...بمان و اجل جان شاهزاده طلال بشو و در فرصتی مناسب در خلوت دونفره تان قلبش را از هم پاره کن و دنیا را از لوث وجودش پاک نما امینه که از این حرف بدریه متعجب شده بود ، با شنیدن این حرف به عمق کینه ی بدریه از شاهزاده طلال پی برد و آرام گفت :شاید چنین کردم ....حالا تو که سرگذشت مرا شنیدی ، نمی خواهی بقیه ی داستان زندگی ات را بگویی؟ بدریه آهی کشید و همانطور که روی مبل روبه روی امینه می نشست گفت :درست یادم است تازه وارد چهارده سالگی ام شده بودم ، دختری نوجوان که با دیدن خودش در یکی از بزرگترین قصرهای عربستان ، آسمان را در زمین سیر میکرد ، من و مادرم در این دنیا تنها بودیم و جز خدا کسی را نداشتیم ، مادرم از اینکه کارش گرفته بود و حقوق خوب وانعام فراوان از شاهزاده طلال به او میرسید ، بسیار راضی و خوشحال بود و تمام فکر و ذکرش این بود تا کاری کند اگر روزگاری خودش نبود ، آینده ی من نیز تضمین باشد شبی از شبها که شاهزاده طبق معمول همیشه ،برنامه ی خوشگذرانی داشت ،مادرم مشغول آماده کردن یکی از زنان او بود ،من هم کمک میکردم و با نظراتم سعی در بهتر شدن کار مادرم داشتم ، اتفاقا آن شب ،شاهزاده طالل با دیدن همسرش که شاهکار دستان مادرم بود بوجد آمدو انعامی زیاد به مادرم داد، مادرم که میخواست به قول خودش نانی برای من بپزد ، به شاهزاده میگوید که اینبار ، کار کار دختر نوجوانم بوده....همان شب شاهزاده از مادرم میخواهد که مرا ببیند و اینچنین هم شد ، من را که از هیجان دست و پایم به لرزش بود و صورتم از شرم مثل گل سرخی ،قرمز می نمود به حضور شاهزاده
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون بردند، من حتی جرأت نکردم صورت شاهزاده را نگاه کنم ، اما لحن او بسیار شنیع بود و از بس نوشیده بود انگار حالش دست خودش نبود ، بالاخره بعد از دقایقی که هر لحظه اش اندازه ی سالی بر من میگذشت ،اجازه ی مرخصی به من دادند آن شب گذشت و روز بعد یکی از کارگزاران قصر به دنبال مادرم آمد و ما را که در اتاقی در بخش خدمه ساکن بودیم به سمت قسمت دیگری از قصر هدایت نمود و کلید سوئیت کوچک و زیبایی را به ما داد که بسیار از آن اتاق قبلی مان ،بزرگتر و مجلل تر بود و امکانات اختصاصی تر داشت مادرم عقیده داشت که این مرحمت شاهانه به علت خدمت دیشبمان است که بر دل شاهزاده نشسته بود ، اما کمی بعد من متوجه شدم دلیل کارش چیز دیگری بوده یک هفته بعد ، طبق امری که شاهزاده کرده بود ، مادرم را به دنبال کاری به شهری دیگر فرستادند و درست همان شبی که من تنها بودم ، شاهزاده طلال مرا به خوابگاهش خواند دلیل احضار بی موقعم را نمی دانستم ،اما وقتی تنها شدیم او مثل گرگی گرسنه به من حمله نمود.....بدریه که با یادآوری آن شب ،سخت ناراحت شده بود ،انگار بغض چندین ساله اش را میشکست ، مانند کودکی زخمی ، های های گریه میکرد و میگفت :آن شب....این ابلیس مجسم، مرا نابود کرد.....روح وروان مرا زخم زد ، بدریه دستان مشت شده اش را بر دسته ی مبل میکو بید و با خود زمزمه میکرد :من انتقامم را از او خواهم ستاند امینه که حال زار این زن رنج کشیده ، قلبش را به درد آورده بود ، ناخوداگاه درد خویش را فراموش کرد، از جا بلند شد ،جلوی بدریه آمد سر او را در آغوش گرفت و گفت :گریه نکن بدریه جان...گریه نکن ،خدا جای حق نشسته ، شک نکن این حیوانات پست ،دیر یا زود جواب ستمهایی را که بر دیگران روا داشته اند ، میبیند....به راستی که اینان از مسلمانی فقط نامش را یدک می کشند ، انگار اینان آمده اند تا نام اسلام را با کارهایشان به گند کشند....گریه نکن عزیزم ، خدا صبرش زیاد است و به همان نسبت انتقامش هم سخت خواهد بود....حال که چنین شد ، من خودم را به تقدیر میسپارم ، نه اینکه بخواهم شاهزاده طلال را کامروا کنم ، بلکه اینکه به یاری خدا و همدستی شما ،او را به درک واصل نماییم بدریه که انگار با شنیدن این حرف از زبان دختری که طلال عاشقش شده بود، دل آزرده اش کمی آرام گرفته بود گفت :تو را به جان مادرت راست میگویی یا می خواهی با این حرفهایت ،دل مرا آرام کنی؟ امینه که هیچ وقت به این اندازه به کاری که قصد آن را کرده بود ،ایمان نداشت ، با لحن محکمی گفت :به جان مادرم قسم ، اگر خدا یاری کند،روی حرفی که زدم ، هستم
📝 قلوب مردم به هم نزدیک شد، یخهای فیمابین اقشار مختلف با گرایشهای متفاوت شروع به ذوب شدن کرد، همگان زیر پرچم وطن جمع شدند و روز به روز به عدد این جمع و به کیفیت آن افزوده میشود. ✍🏼بخشی از پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی | ۲۰/فروردین/۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
📝 قلوب مردم به هم نزدیک شد، یخهای فیمابین اقشار مختلف با گرایشهای متفاوت شروع به ذوب شدن کرد، همگان
آخرین پیام کانال حضرت امام خامنه ای تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل تاکید امام جامعه بر وحدت ملت هست، لطفا از این وحدت مقدس چون جان خویشتن محافظت کنید و اجازه ندهید هر کس و ناکسی با پیامی مغرضانه باعث شکستن این وحدت بشه
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در آستانه‌ی ولادت امام هشتم علیه السلام بی اختیار خاطرمان سمتِ کسیست که سال‌ها خادمانه، پرچم عشق این بارگاه   را به وسعت ایران برافراشت....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سخنان آیت الله محسن قمی معاون امور بین الملل دفتر مقام معظم رهبری ؛ در خصوص جزئیاتی از مجروحیت رهبر معظم انقلاب بعد از حمله به بیت رهبری/ وضعیت سلامتی و تدبیر امور توسط آیت‌الله امام سیدمجتبی خامنه‌ای (مدظله‌العالی )