#امینه
#پارت_۹۰
#کپی_حرام
وآرامتر ادامه داد....شاهزاده به دنبال من بیا و سعی کن ،در نقش یک خدمتکار فرو
روی...بیا که کلی کار داریم ،قول میدهم چیزهایی ببینی و بشنوی که در عمرت نه دیده
ای و نه شنیده ای....با من باش به شما خوش خواهد گذشت
عادل که انگار چاره ای دیگر نداشت ، با تأسف اوفی کرد و برای آخرین بار نگاهی به
امینه انداخت که در حال ورود به ویلای مورد نظر بود و به دنبال عبدالرحمان راه افتاد
و خدا را شکر میکرد که حداقل مکان اقامت امینه را می داند
عبدالرحمان که متوجه دلخوری عادل شده بود ، دست او را در دست گرفت و به سمت
ماشینی که از آن پیاده شده بود برد
با هم سوار بر ماشین شدند و رو به راننده گفت :بجنب....بجنب ما را به ساحل شرقی
برسان ، عنقریب که آخرین گروه از میهمانان شاهزاده برسند، باید استقبال گرم و به یاد
ماندنی از آنها نمود
عادل که از کار خودش بازمانده بود ، باشنیدن سخنان عبدالرحمان، هیجانی ناشی از
جوانی و کنجکاوی وجودش را فرا گرفت و میخواست بداند میهمانان پدرش چه کسانی
هستند که اینچنین برای شاهزاده طلال عزیز بوده اند که شاهزاده کشتی اختصاصی
خودش را که میلیونها دلار خرج آن کرده بود ، برای انتقال آنها به جزیره ،در خدمتشان
قرار داده ، کشتی تفریحی که مساحت آن مانند شهری کوچک بود و تمام امکانات رفاهی
یک شهر مدرن را دارا بود و شاهزاده گاهی هوس جشن و میگساری به سرش میزد ،
برای اینکه از چشم مردم به دور باشد و آنها سراز شرب خمر و کثافتکاری او در
نیاورند ، این کشتی را به آب می انداخت و روی آب ودر سواحل زیبای کشورهای
خارجی ، جشنهای به یاد ماندنی درآن برپا میکرد...جشن هایی که عادل ،فقط نامی از
آنها شنیده بود و هیچ وقت موفق به شرکت در یکی از آنها هم نشده بود ، اما اینبار به
خاطر نجات امینه ، سعادت حضور در یکی از آن جشن های رؤیایی نصیبش شده بود
داخل ماشین سکوتی سنگین حکمفرما بود ، عبدالرحمان که احساس میکرد ، شاهزاده
عادل ناراحت شده ، خودش را به سمت او کشاند ، با حرکاتی آهسته ،به طوریکه راننده
متوجه آن نمیشد ، دست عادل را در دستش گرفت و همانطور که با دستهای کوچک و
چاقش او را نوازش میکرد گفت :پسرم...از من دلگیر نشو ، خوب میدانی که هر چه
میکنم به خاطر خودت است
عادل همانطور که از شیشه ی اتومبیل بیرون را نگاه میکرد ،سرش را نزدیک
عبدالرحمان آورد و گفت :میدانم...میدانم به خاطر خودم است و نیش خندی زد و ادامه
داد :صدالبته به خاطر خودتان، حالا من که اعتراضی نکردم ، هرکجا شما بروید ، من
هم خواهم آمد ، فقط الان برایم روشن کن ، مسؤلیت من فی الحال چیست؟
@bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#امینه #پارت_۹۰ #کپی_حرام وآرامتر ادامه داد....شاهزاده به دنبال من بیا و سعی کن ،در نقش یک خدمتکا
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۹۱
عبد الرحمان ، نگاهش را به چشمان میشی رنگ عادل که جلوه ای زیبا به صورتش
میداد ،انداخت و گفت :قرار است به استقبال میهمانان پدرت برویم ، گروهی را آنجا
گمارده ام و ما کار خاصی نمیکنیم ، فقط نظارت بر روند کار داریم تا به نحو احسن
پیش برود
عادل آهانی کرد و دستش را از دستان عبدالرحمان درآورد و خود را به سمت شیشه
کشید ، دیدن صحنه های بیرون برایش تازگی داشت، درست است که او سفرهای
زیادی که اغلب به کشورهای اروپایی بود ،داشت ، اما هیچ کجا برایش مانند این جزیره
جالب نبود
نزدیک غروب بود اما خیابانهایی که از آنها میگذشتند ،مانند روز روشن بودند ، در آنجا
مردمی را میدید که که چهرهاشان نشان از شادی داشت و در جنب وجوشی زیاد بودند.
هرکس مشغول کاری بود و با زبان خاص خودشان که انگار رگه هایی از عربی در آن
موج میزد ، کالایی را تبلیغ وعرضه مینمود
بالاخره بعد از سپری شدن دقایقی ،ماشین متوقف شد، عبدالرحمان پیاده شد و عادل مانند
جوجه ای که تازه سر از تخم بیرون آورده و دنبال مادرش میرود ، دنبال عبدالرحمان
روان شد
از صحنه ای که میدید ،خنده ای مضحک روی لبهایش نشست ، تعداد زیادی گاری
کوچک که به نظر میرسید از همان گاریهایی که در زمین گلف استفاده میشود ، در کنار
هم قطار شده بود و کنار هر گاری ، راننده ای که پوشش مثل لباس تن عادل بود،
پوششی که عبدالرحمان تأکید کرده بود تا عادل بپوشد و ظاهری مانند دیگر خدمتکاران
داشته باشد ، لباسی که شامل دشداشه ی بلند و سفید عربی و چفیه ی قرمز که با عقال
سیاهی با رگه های طلایی رنگ بر سر گذاشته بودند بر تن هر گاریچی بود و هرکدام
دسته گلی بزرگ و زیبا در دست داشتند و منتظر رسیدن میهمان، ایستاده بودند
کشتی بزرگ و تفریحی پدرش در ساحل دریا به چشم میخورد و جمعیتی از آخرین
میهمانان شاهزاده طلال ،روی عرشه ی کشتی موج میزد ،انگار همگی منتظر بودند تا
شرایط خروج فراهم شود
عادل ،پشت سر عبدالرحمن به جلو میرفت ،تمام خدمتکاران احترام خاصی به کارگزار
میگذاشتند و با دیدن عادل که همقدم با او شده بود ،نگاهی حسرت بار به شاهزاده داشتند و
طوری او را نگاه میکردند که انگار به مقام او که گویی چند پله از دیگران بالاتر بود و
همدم کارگزارشان بود ، غبطه می خوردند...اما هرگز به مخیله شان خطور نمیکرد ،که
این به ظاهر خدمتکار جوان ، کسی جز شاهزاده عادل ، پسر شاهزاده طلال نمی تواند
باشد
عبدالرحمان نزدیک خروجی کشتی ایستاد و میهمانان یکی یکی جلو می آمدند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۹۲
عادل از دیدن آنها متعجب شده بود ، آخر کسانی را از نزدیک میدید که بارها وبارها
عکسشان را پشت جلد مجله یا روی صفحه ی تلویزیون دیده بود ، پس میهمانان
اختصاصی پدرش اینها بودند ، درمیان میهمانان چهره ی چندین نفر از مدلینگ های
مشهور دنیا که دیدار با آنها برای خیلی از طرفدارانشان رؤیایی بیش نبود ، به چشم می
خورد و اینک همه شان در صفی طویل منتظر خروج از کشتی بودند
اما برای عادل جای سؤال بود ، چرا با وجود اتومبیل های آنچنانی ، این افراد را با
گاری گلف به محل اقامتشان میبردند؟
ناخوداگاه سرش را خم کرد و دهانش را نزدیک گوش عبدالرحمان برد و گفت :چرا با
گاری؟؟
عبدالرحمان همانطور که به میهمانان لبخند ساختگی میزد گفت :خواست پدرت
بوده...اینها الان قرار نیست به ویلاهای اقامتشان بروند ، با این گاریها ،ابتدا به کلینیک
پزشکی که در همین نزدیکیها است میروند و سپس از آنجا با اتومبیل های مخصوص به
ویلا منتقل میشوند
با این حرف عبدالرحمان ، تعجب عادل بیشتر شد و گفت :کلینیک پزشکی برای چه؟؟؟
عبدالرحمان نیش خندی زد و گفت :با اینکه پدرت و دربار را به خوبی میشناسی، اما
این سؤال از تو بعید بود ....خوب قصدمان از بردن آنها به کلینیک این است که مطمئن
شویم ،بیماری مقاربتی یا بیماریهایغ واگیردار نداشته ب اشند ،تا سلامت همنشینان این
عروسکان زیبا و کمرباریک ،تضمین شود و با این حرف قهقه ای بلند سر داد، که
اطرافیان را متوجه خود نمود
عادل تازه متوجه اصل موضوع شده بود ، آتشی درون وجودش شعله می کشید ، او در
دل از اینکه فرزند شاهزاده ی هوس رانی مثل طلال است خجالت میکشید و بار دیگر
آرزو میکرد ، کاش به جای حیدر میبود ، او خرما فروشی و زندگی سالم را بر این
زندگی شاهانه و فاسد ترجیح میداد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۹۳
امینه وجودش مملو از کینه و نفرت بود ، هواپیما که به زمین نشست ، انگار این کینه را
صدها برابر کرده باشند، دوست داشت شاهزاده طلال الان اینجا بود و او با دندان هایش
این پیرمرد بوالهوس را تکه تکه میکرد ، از طرفی هر لحظه که میگذشت نگرانی ،
امینه، برای پدرش بیشتر و بیشتر میشد ، آخر عبدالقادر کسی نبود که دختر یکی یکدانه
اش را بربایند و او هیچ کاری نکند...حتما...حتما برایش اتفاقی افتاده
اشک در چشمان امینه حلقه زده بود و به اطرافش هیچ توجهی نداشت مثل مجسمه ای بی
روح به دنبال بدریه و مردی که حکم راهنمایشان را داشت ، حرکت می کرد ، وقتی به
خود آمد که از پشت سرش صدایی را شنید :آهای..خدمتکار کجا؟؟
امینه اندکی تعلل کرد و به عقب برگشت و مرد جوانی را که با لباس خدمتکاران در پی
آنها میآمد ، دید....اینبار با دقت بیشتری نگاه کرد، درست است این همان خدمتکاری بود
که داخل هواپیما ب رایش پذیرایی آورده بود، مردی که لحن کلامش برای او بسیار آشنا
میآمد و عجیب اینکه الان احساس میکرد ،برق نگاه این مرد جوان را میشناسد....یعنی
چه کسی است؟؟
با برگشتن آن خدمتکار ، امینه و همراهانش به راه خود ادامه دادند....نگاه کردن به آن
جوان خدمتکار باعث شد امینه از عالم پر از غصه ی خود بیرون آید و اندکی متوجه
اطرافش شود
انگار تازه چشمش به سرسبزی چشم نواز پیش رویش افتاده بود
امینه همانطور که از درب نرده مانندی که روی نرده هایش مجسمه های کوچک عقاب
طلایی رنگ به چشم می خورد ، میگذشت، اطرافش هم نگاهی می انداخت...واقعا اگر
در موقعیت دیگری بود ، از اینهمه زیبایی بکر ونفس گیری که میدید به وجد می آمد و
روحش را جلا میداد ، اما امینه در دنیایی دست و پا میزد که شادترین خبر عمرش
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۹۴
فرار از این زیباییها و رسیدن به آغوش گرم پدرش و یا نوازش های مادرانه ی خاله هاجر با آن دستان زمختش ،بود
از حیاط با صفا که با درختان بلند و سرسبز پوشیده شده بود، گذشتند
خدمت کار جلویی که مردی میانسال با پوشش خدمتکاران عرب بود،درب ورودی
ساختمان را باز کرد و با هجوم هوای خنکی که به صورت او خورد ،کمی حالش
دگرگون شد
پا که درون خانه گذاشت ، فضای وسیعی با تزیینات شاهانه و چشم نواز ، پیش رویش
دید
تعدادی خدمتکار مرد و زن جلوی ورودی هال به پیش و از این میهمان خاص و عزیز
خانه آمده بودند
دو زن و یک مرد که سیه چرده که چین و چروک صورتشان نشان از سختیهای
روزگار بود که بر دوش میکشیدند و از لهجه و طرز صحبتشان معلوم بود که اهل
مالدیو هستند .خوش آمد گفتند
امینه در جواب خوش آمد گویی آنها ، لبخند کمرنگی زد و سری تکان داد و با راهنمایی
همان مرد عرب به طرف مبل سلطنتی سفید رنگی رفت که رو کش طالکوبی روی آن
خودنمایی میکرد و نشان میداد که متعلق به شخص خاصی است
امینه روی مبل مورد نظر نشست و اطرافش را از نظر گذراند
هال بزرگی که جای جای آن قالیهای زیبای ایرانی ،زمینش را فرش کرده بود ، هر
گوشه ی هال ، گلدانهای بزرگ وکنده کاری شده و رنگارنگ، با گلهای زیبای طبیعی
وجود داشت
سمت راست امینه راه پله ای مارپیچ مرمرین که انگار روی هوا معلق بود ،به چشم می
خورد ،که به بالا میرسید و با قالی کم عرض اما زیبایی که طرحش با گلهای سرخ
وسفید و آبی بود ، پوشیده شده بود
زیر راه پله اتاقی در دیدرس وجود داشت و سمت چپ امینه ، محل سرو غذا ،یا همان
آشپزخانه بود و از ظاهرش کاملا پیدا بود که محل پخت و پز غذا جایی دیگر ، شاید در
انتهای این آشپزخانه ی زیبا بود .در امتداد دیو ار آشپزخانه ،راهرویی دیده میشد که از
فاصله ای که امینه نشسته بود ، انتهایش مشخص نبود
امینه همانطور که با نگاه دنیای اطرافش را زیر و رو میکرد ،با صدای یکی از
خدمتکاران به خود آمد و متوجه نوشیدنی شد که به او تعارف میکردند.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۹۵
ان نوشیدنی مانند آب زلال بود و با گلبرگهای صورتی تزیین شده بود و گوشه ی لیوان پایه دار و
بلند پیش رویش ،نی شیشه ای که گل سرخ بلوری به آن چسپیده بود، خودنمایی میکرد
بدریه که نزدیک ترین مبل را به او ،برای نشستن انتخاب کرده بود ،با لبخند به لیوان
اشاره کرد و گفت :بفرما بانوی جوان....این نو شیدنی مخصوص جزیره ی مالدیو است
بسیار خوشطعم و نیرو بخش است ....بفرمایید....میل نمایید.
امینه نگاهی سؤالی به بدریه انداخت و گفت :مگر تو قبلا از این نوشیدنی خورده ای که
اینچنین از طعم و مزه اش تعریف می کنی؟
بدریه با همان لبخند قبل ، سری تکان داد وگفت :بله که خورده ام ، این اولین بار نیست
که پا به جزیره میگذارم ، قبلا هم از این نمونه جشن ها اینجا برگزار کرده اند، منتها
خیلی کوتاه مدت و البته مخفیانه ...اما مثل اینکه اینبار بخت با ما یار شده وبا تدبیر
شاهزاده طلال ،قرار است یک ماه در این بهشت زیبا بمانیم
امینه همانطور که نوشیدنی را کمی مزه میکرد ،آهانی نمود....واقعا طعم خوبی داشت
او حدس میزد که ماده ی اصلی این نوشیدنی ،همان آب داخل نارگیل است ،اما احتمالا مواد دیگری هم در این طعم اسرار آمیز دخیل بود
امینه همانطور که به آرامی مزه دهانش را میگرفت، گفت :درست گفتی...طعمش بی
نظیر است....درهمین هنگام ، آن مرد عرب که حکم راهنمای شان را داشت و دقایقی آنها
را تنها گذاشته بود ، از انتهای آشپزخانه ظاهر شد به طرف امینه آمد و با احترامی
خاص ایستاد و با اشاره به راه پله ها گفت :امیدوارم که بانو اینجا در کمال آرامش باشند
اتاق زیر راه پله مختص خدمه است و سه اتاق ،طبقه بالا وجود دارد که زیباترین و بزرگترین آنها را برای اقامت بانوی جوان در نظر گرفته ایم و تمام امکانات رفاهی
فراهم است و با فشار دادن کلید زنگی که کنار تختتان تعبیه شده ، شما به راحتی میتوانید
خدمه را نزد خود بخوانید و اوامرتان را ابلاغ نمایید و سپس به راهروی سمت چپ
اشاره کرد و ادامه داد :انتهای این راهرو هم به راه پله ای میرسد که شمارا به سمت
استخر شنا و سونا و جکوزی و ...میبرد
امیدوارم در اینجا به شما خوش بگذرد، من هر روز به این مکان سرکشی میکنم و شما
هر خو استه ای داشته باشید ،در چشم بهم زدنی فراهم میکنم و اگر فی الحال با بنده امری
نیست مرخص شوم؟
امینه با خود فکر میکرد ...یعنی هر کاری بخواهم انجام میدهی؟ حتی اگر بخواهم راه
فرار را نشانم دهی؟
با رفتن آن مرد عرب که بی شک نگهبانی زیرک بود تا میهمان این زندان، از قفس
زیبایش نگریزد ، امینه نفس راحتی کشید و سرش را به پشتی بلند و طلایی مبل تکیه داد
#امینه
#پارت_۹۶
و چشمش به لوستر زیبایی که از سقف آویزان بود افتاد ، چلچراغی که مانند الماسی
بزرگ بود که الماس های کوچک و بهم پیوسته آن را شکل داده و به وجود آورده بودند
بدریه که انگار حال این دخترک دلشکسته را درک میکرد ، از جا بلند شد و نزدیک
امینه آمد، دست او را در دست گرفت و با لحنی آهسته، گفت :امینه جان...تو الان شاه
بانوی این ویلا هستی ، قرص و محکم رفتار کن تا خدمتکاران از تو حساب ببرند ، با
این قیافه ی غمزده و بغض در صدایت ،هیچ کاری از پیش نمیبری ،فقط زیردستانت را
جسور می کنی ، الان هم پاشو تا آماده شدن میز شام ،به اتاقت برو و کمی استراحت کن
و اتاقت را بررسی کن و سر از همه چیز دربیاور
امینه آرام سرش را بالا آورد وبا لحن دخترکی که مادرش را گم کرده گفت :تو ....تو چه
میکنی؟ تو هم ب ا من بیا بالا...
بدریه لبخندی زد و دستی به سر امینه کشید و گفت :عزیزم من هم به دنبال فرمایشات
شاهزاده طلال میروم ، به امر او من ندیم و همدم تو شدم تا احساس تنهایی نکنی و تأکید
کرده طوری تو را قانع کنم که در زمان دیدار با او ، روی خوش نشان دهی و صد البته
تو را به نحوی که او دوست دارد بیارایم تا نفسش از هرم هیجان و شادی ،در گلو گیر
کند ،بدریه با گفتن این حرف، چشمکی به امینه زد و سرش را کنار گوش امینه، آورد
وگفت :تو هرچه من میگویم عمل کن....قول میدهم نفس این شاهزاده ی پیر را در وقت
مناسب ببریم و به اطرافش نگاهی کرد و دست امینه را بالا کشید که همراه آن قامت زیبا
و لاغر اندام امینه از مبل کنده شد و امینه به همراه بدریه به قصد رفتن به اتاقش از جا
برخواست و به سمت پله ها حرکت نمود
بدریه تا درب اتاق بزرگ خانه، امینه را همراهی کرد و سپس با لبخندی کوتاه و گفتن با
اجازه ، دوباره به طبقه ی پایین برگشت
امینه وارد اتاق شد....اتاقی بزرگ و دلباز که دیوار روبه روی درب اتاق ،دیواری
شیشه ای بود که با سه لایه پرده پوشیده شده بود ، پارچه ی زیبای پرده ی رویی از
حریر آبی رنگ و بسیار لطیف بود که به دیوارهای سفید آنجا می آمد و فضایی آرامش
بخش را برای هرکسی بوجود می آورد
نزدیک دیواره شیشه ای اتاق ، میزی چوبی با کنده کاریهای شکیل و دو صندلی با همان طرح،به چشم میخورد وبه فاصله ی یک متر از میز ، تختخوابی دونفره که پشتی چوبی
و بلند آن ،طرحهای کنده کاری شده ای داشت ،درست شبیه میز و صند لی موجود در
آنجا و کمی آنطرف تر میز توالت که رویش انواع و اقسام لوازم آرایشی به چشم میخورد، با آینه ای روی آن، که دوریهای نقره اش نشان از گرانبها بودن آن داشت، خود
نمایی می کرد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۹۷
درست روبه روی تختخواب در سمت پایین آن ، دربی وجود داشت و کنار درب هم کمد
بزرگی قرار داشت
امینه درب ورودی اتاق را بست و قدم زنان جلو آمد ، همه ی وسایل لوکس را از نظر
گذراند و به سمت پرده رفت ، وسط پرده را کمی از هم باز کرد و متوجه شد ،دربی رو
به بالکن روی دیوار شیشه ای تعبیه شده، دستگیره در را پایین داد و در به نرمی باز
شد
امینه وارد بالکن شد ، میزی کوچک با دو صندلی حصیری زیبا یک طرف و چند گلدان
گل طبیعی طرف دیگر به چشم میخورد
امینه جلوتر رفت و به دیواره ی بالکن تکیه داد ، صحنه ی زیبایی جلوی چشمش شکل
گرفته بود ، قرص به خون نشسته و درخشان خورشید ،در پشت انبوهی از درختان سبز
جزیره ،میرفت که ناپدید شود....امینه از دیدن این تابلوی زیبای هستی که نشانه ای از
قدرت وحکمت پروردگارش بود ، لذت میبرد وناخوداگاه آهی کشید وگفت :ای خدای
بزرگ....ای عزیز توانا....خودت خوب میدانی که اینک ....اینجا...امینه فقط وفقط تو
را دارد ، پس توکل میکنم به خودت و خوب میدانم که والله یحب المتوکلین، مرا از
چنگ این شیاطین مجسم نجات بخش ،هرگونه خود می خواهی؟.
با غروب آفتاب ،امینه به اتاقش برگشت، کلید برق را زد و لامپهای دور لوستر کوچک
ما زیبای اتاقش ،همه جا را نورانی کرد
امینه به سمت دربی که داخل اتاق بود رفت و با باز کردن آن متوجه شد، سرویس حمام
و توالت است، درب را بست و به سمت کمد آمد ، دو در کمد را با هم باز نمود ، از
آنچه که میدید ،متعجب شده بود ،یک طرف کمد مملو از لباسهای بلند و زیبای عربی بود
که از هر رنگی در آنجا وجود داشت و یک طرفش لباسهای شب و میهمانی زنانه بود
لباسهایی که هر دختری با دیدنش به وجد می آمد و دوست داشت همه شان را در تنش
امتحان کند ، امینه دست برد و از هر طرف به طور اتفاقی لباسی را بیرون کشید
در دست راستش مانتوی مشکی و بلندی که روی آستین و دور یقه اش گلدوزی زیبایی
داشت بود و در دست چپش ، لباس شبی تور مانند و کوتاه و سرخ رنگ با دو بند به
جای آستین و پولکهای درخشانی که روی سینه ی لباس دوخته شده بود و عجیب اینکه
هر دو مدل لباس دقیقا سایز امینه بود، اصلا انگار اینجا سالهاست که متعلق به اوست، آخر درب دیگر را که باز کرد ، انبوهی از کفش ها و صندل های رنگارنگ که همه سایز
پای او بود ،در آنجا چیده شده بود
امینه اوفی کرد ،لباسهای دستش را مچاله کرد و داخل کمد چپاند و درب کمد را بست و به سمت تختخواب رفت و خود را روی آن رها نمود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۹۸
دو ساعتی از غروب خورشید می گذشت که کسی به آرامی چند ضربه به درب اتاق زد و
چون امینه هیچ حرفی نزد ، از پشت درب صدای بدریه به گوش رسید که میگفت :
بانوی جوان....منم بدریه، با اجازه تان داخل میشوم
بدریه وارد شد و وقتی امینه را در حالیکه به سجده رفته بو د دید، لبخند مهربانی روی
لبهایش نشست،با قدم های شمرده ،خود را به تخت رساند ، گوشه ی پایین تخت نشست و خیره شد به دخترکی پاک که در چنگ شاهزاده ای پیر ،گرفتار شده بود
بعد از دقایقی امینه سر از سجده برداشت و چشمان پف کرده و به خون نشسته اش ،خبر
از راز ونیازی جانسوز و عاجزانه با خدایش میداد
بدریه که امینه را مانند دختر نداشته اش می دانست ، از تخت به زیر آمد و کنار امینه
زانو زد ، سرش را به سینه چسپاند و گفت :چرا اینقدر خودت را عذاب می دهی
عزیزم؟؟ من دلم روشن است که ازاین دامی که گرفتارشدی ،به سلامت بیرون
می روی...به خدا توکل کن و با لحنی که خالی از شوخی هم نبود ادامه داد :و در کنارش
هر چه بدریه گفت انجام بده، مطمئن باش طوری کارها را پیش میبریم که کمترین لطمه،
را بخوری...
امینه که احساس میکرد با ناراحتی اش ، بدریه را که سالها در این زندان پرزرق و برق
اسیر بوده ، ناراحت کرده ، مثل دخترکی تخس بینی اش را بالا کشید و سرش را از
سینه ی بدریه جدا کرد و گفت :به روی چشم ای مشاطه ی زیرک وبا اشاره به فلشی
که قبله را نشان میداد و سجاده ای که زیر پایش بود ، ادامه داد :خیلی عجب که این
شاهزاده ی پیر و عاشق پیشه ،علاوه بر اینکه سفارش لباسهای رنگارنگ و زیبا را برایم
داده ، عرق مذهبی اش گل کرده و انگار سجاده و سمت قبله هم جزء سفارشاتش بوده!
بدریه که از این حرف امینه خنده اش گرفته بود ،همانطور که دست امینه را میگرفت تا
از جا بلند شود گفت :گمان نکنم این آخری جزء سفارشات شاهزاده طلال باشد و اصلا فکر میکنم ،این قبیل مسائل برای او ذره ای مهم نیست. شاهزاده های سعودی لباس دین
و دینداری را در مجامع عمومی عربستان و در بین مردم ظاهربین عرب به تن میکنند تا
اذهان عمومی را فریب دهند وگرنه در باطن از هر بی دین و لاییکی ، بی دین ترند و
بی شک این سجاده هم کار مردمی یست که در این جزیره به سر میبرند و اینچنین
ویلاهایی را برای میهمانان فراهم میکنند ، آخر بیشتر مردم این جزیره مسلمان و اهل
سنت هستند
امینه آهانی کرد و همانطور که سجاده را داخل قفسه های کمد می گذاشت ،گفت :به
نظرم تو راست می گویی....کاش روزی برسد که کل مردم عربستان و اصلا کل
مسلمانان دنیا این خائنین حرم ، که نام خادمین حرم را یدک می کشند ، بشناسند و با
زدن این حرف می خواست روی تخت بنشیند که بدریه مانع شد و گفت :اول برو یه
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۹۹
دوش کوچلو بگیر ، باید سرحال شوی و بعد اگر دوست داشتی برای صرف شام به
مجلس جشن شاهزاده طلال میرویم ،تا هم شامی متنوع و شاهانه صرف کنیم و هم با
چشم خود چیزهایی را ببینی که حتی در خواب هم نمیتوانستی مشاهده کنی
امینه اوفی کرد و گفت :نمی شود در این مجلس شرکت نکنیم ؟؟
بدریه با مهری که در چشمانش زبانه میکشید ،سرتا پای این دخترک زیبا را از نظر
گذراند و گفت :الحق که خداوند چه صورتگر ماهریست و این شاهزاده ی هوسران ،
گوهرشناس و زیبا پسندی زیرک است....راستش ،شاهزاده طلال شرکت در جلسه ی
امشب را به عهده ی خودت گذاشته، چون میدانست تازه از سفر رسیده ای ، دستور داده
هر طور که راحتی عمل کنی ،اما زودتر دوش بگیر و لباسی زیبا بر تن کن که قاصد شاهزاده ساعتی ست پایین منتظر توست و انگار پیغام خصوصی از طرف شاهزاده
برایت دارد
امینه با اندوهی که در چهره اش موج میزد ، سری تکان داد و به سمت حمام رفت
امینه لباسی پسته ای رنگ و بلند پوشید که دو لایه بود و الیه ی روییش حریری نازک
وسبز رنگ بود که از گلی با همان پارچه از روی شانه اش شروع میشد و تا پایین
انگشتان پایش ادامه داشت و لبه های این حریر با تراشه های ریز الماس مانند تزیین شده
بود و روی آن شالی سفید رنگ که با پولکهای درخشان سفید تزیین شده بود پوشید ، با
این ترکیب ،چشمان یشمی رنگ و درشتش مثل ستاره ای زیبا در صورت گرد و سفیدش
میدرخشید
صندلهای سفید دو بنده ای را که بدریه برایش انتخاب کرده بود به پا کرد و با قامتی
صاف و ابهتی که همیشه در حرکاتش موج میزد ،از پله ها پایین آمد
با صدای تلق تلق راه رفتن آنها ، مرد عربی که منتظر روی یکی از مبل های هال
نشسته بود به خود آمد و با دیدن قامت این بانوی جوان ،سرش را پایین انداخت و دست
هایش را به حالت غلامی خانه زاد بهم قفل کرد و ساکت ایستاد ،تا امینه بر جای خود که
همان مبل مخصوص که بر صدر مجلس گذاشته بودند، بنشیند
امینه نفسش را که در سینه حبس کرده بود به آرامی بیرون داد و با صدایی که کمی
لرزش در آن حس میشد، گفت :بفرمایید .....گویا پیغامی برای من داشتید؟
ان مرد که مانند دیگر خدمتکاران دشداشه ای سفید با چفیه ی قرمز و عقالی سیاه که با
نخ های طلایی و قرمز تزیین شده بود، برتن داشت ، کمرش را خم نمود و عقب عقب
رفت تا اینکه نزدیک میز جلوی درب رسید و جعبه ای با کادویی زیبا و طلایی رنگ که
در کنارش شاخه ای گل رز سرخ چسپانیده بودند ،آورد و با همان حالت جلو آمد و آن
جعبه را دو دستی جلوی امینه گرفت و گفت :شاهزاده طلال این هدیه را به عنوان
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون جهت سفارش کتاب امینه
تناقضات برخی طیفهای سیاسی نسبت به مصوبات شعام.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
🔊 بشنوید
🔶🔹 تناقضات برخی طیفهای سیاسی نسبت به مصوبات شعام
1️⃣ شعام بالاتره یا ولیفقیه؟!
2️⃣ مگر همیشه منتقدان مذاکره با آمریکا را به بهانهی «مذاکره، مصوبهی شعام است و مصوبات شعام مورد تأیید رهبری است» متهم به زاویه داشتن با ولایت نمیکردید؟!
⭕️ چطور شد الان که از وزیر ارتباطات و معاون وزیر تا انواع رسانهها و اینفلوئنسرهای بهظاهر انقلابی، علیه مصوبهی شعام در خصوص قطع اینترنت موضع میگیرند، دیگه نه شعام مقدس هست، نه مصوبهاش فصلالخطاب هست، و نه حرفی از تأیید رهبری روی مصوبه و همه چیز با رهبری هماهنگه هست؟!
🔻 اینترنت پرو، مخالف مصوبه شعام و نظر رهبری نیست؟!
❌ جماعت سیاسیکارِ مزوّر! که حتی امام انقلاب رو هم برای مطامع و منافع سیاسی خودتون هزینه میکنید!
✍️ تمدننگار | شکوهیانراد
@SHRChannel