هدایت شده از تدبر در قرآن🌱
🌿علاقهمندان به فراگیری علوم قرآنی
✅"با موسسه قرآنی مترجمان یاسین ،از تجربهای یکتا بهرهمند خواهید شد.
✨دوره رایگان آموزش مجازی تدبر در قرآن به همراه اعطاء مدرک معتبر
🟣همراه با تیم متخصص و مدرسان مجرب،
🔹به لطف خداوند بهترین برنامههای آموزشی را برای شما فراهم کردهایم تا همراه با ما، در مسیری پر از علم و انس با قرآن، پیشرفت خود را محقق کنید."
🌸شروع دوره؛
دوازدهم اردیبهشت ماه
🟣 لینک شرکت در دوره👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1793983225C6ccb814238
ارتباط با ادمین
@noora88_aleyasin
هدایت شده از مرکزتخصصیآموزشامربهمعروف💕 (موسسه موعود)
🔊استاد علی تقویc565648____.mp3
زمان:
حجم:
21.6M
🚨افشاگری بیسابقه❗مهم🔻
نکات مهم تجمّعات شبانه👌
کودتاگران چه کسانی هستند❓
پشت پرده اعزام حاجیان❗
همه چیز درباره آتشبس😳
❌ابعاد پنهان مذاکره🤦♂️🔺️
و ... (تا انتها گوش کنید)
لینک تماشای رایگان مستند 👇
http://aparat.com/v/kjpulp0
عدد ۳ را به ۳۰۰۱۹۱۶ پیامک کنید
✅ صوت را منتشر کنید 📲
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#امینه #پارت_۹۹ دوش کوچلو بگیر ، باید سرحال شوی و بعد اگر دوست داشتی برای صرف شام بهمجلس جشن شاهز
خوش آمدگویی برایتان فرستادند و تأکید کردند که فردا برای دیدار با بانوی جوان ،به اینجا تشریف فرما میشوند
امینه در سن دخترکی جوان اما در حرکاتش مانند زنی پخته بود ، با تکبری که خاص
خودش بود ، به بدریه اشاره کرد تا هدیه را بگیرد، بدر یه که از اینهمه متانت امینه غرق
لذت شده بود ، دستی به روی چشم گذاشت ، هدیه را گرفت و با اشاره ای کوتاه به آن
مرد عرب دستور داد که آنجا را ترک کند
با رفتن فرستاده ی طلال، همه جا را سکوت فرا گرفت ، امینه همانطور که به درب
ورودی خیره شده بود ،به بدریه گفت : اینجا چقدر ساکت است ، خدمتکاران کجا هستند؟
بدریه جلو آمد و در حالیکه بسته را به سمت امینه میداد گفت :همه شان را فرستادم
اتاق روی حیاط ویلا و به آنها امر کردم تا شما اجازه نداده اید داخل نشوند ، آخر فکر
میکردم این مرد قاصد ،حرفهای خصوصی تری برایتان داشته باشد
امینه پلک نمیزد و خیره به همان نقطه گفت :کاش شاهزاده طلالی وجود نداشت...کاش
همین اینک میمرد و خودش و دنیایی را از شر وجودش راحت میکرد
بدریه که دستش خشک شده بود جعبه ی کادو پیچ شده را داخل دستان امینه گذاشت و با
لحنی اندوهگین گفت :کاش...کاش سالها پیش قبل از اینکه مرا نابود کند....نابود شده
بود
با این حرف بدریه...امینه کمی به خود آمد ، دوست نداشت با گفتارش نمک به زخم این
زن مهربان بپاشد ، پس دست بدریه را گرفت و به سمت خود کشید وبرای تغییر فضای
موجود ، گفت :به نظرت کار درستی کردم که این به اصطلاح مرحمتی را گرفتم؟؟
راستش دوست داشتم این جعبه را در حلق قاصد طلال فرو کنم
بدریه خنده ی بلندی سر داد و گفت :به موقعش بهتر از این عمل میکنیم ،اما گرفتن این
هدیه کار درستی بود و سپس کنار مبل زانو زد و همانطور که روی دست امینه را
نوازش میکرد ، گفت :ببین عزیزکم ،ما باید با سیاست عمل کنیم تا به هدفمان برسیم ، تو
با برخورد آرام و متینت باید باعث شوی که اعتماد این گرگ پیر را به خود جلب کنی
و با این کار به قول معروف با یک تیر دو نشان میزنی ، اگر تو خیلی عادی برخورد
کنی اولا باعث میشود اگر طلال بخواهد بلایی سر پدرت آورد ،منصرف میشود و
میتواند با یک پیغام به پدرت و گفتن اینکه تو خود راضی به این وصلت هستی ،حداقل
رضایت او را کسب کند و از هر نوع اتفاق ناگوار جلوگیری میشود ، درثانی برای
رسیدن به هدف اصلی مان ،اندکی فیلم بازی کردن و حتی ابراز علاقه لازم است ،تا او
خیال کند که امینه چون آهوی رامی در دستان اوست و با اعتماد بر تو ،ما میتوانیم به راحتی آب خوردن در موقع مناسب کلک او را بکنی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۰۰
امینه سری از روی تأسف تکان داد وگفت :حرفهایت قشنگ و نقشه هایت عالی ست اما
به نظرت زیادی رؤیایی نیست؟؟
بدریه چشمانش را درشت کرد و صدایش را کمی بلندتر کرد گفت :من سالها برای این
لحظات ،دقایق را شمرده ام و انتظار کشیده ام و کلی نقشه ریخته ام که با اولین حرکت
نه که شکست بلکه موفقیت به سویم آید ، نترس دخترم....بی گدار به آب نمیزنم...من اگر حرفی میزنم ،بدان بارها آن را بالا و پایین کردم در ضمن من هم هوادارانی دارم که
حاضرند جانشان را برای من بدهند واز بخت خوبم ،آنها در زمره ی خدمتکاران خاص این شاهزاده ی شکم گنده ی سعودی هستند
امینه که با این حرفهای بدریه کمی جا خورده بود گفت :بر فرض نقشه هایت درست
درست از کار درآید و همدستانت با جانفشانی در کنارت باشند...من از کجا بدانم که آیا
آنگونه که تو میگویی بلایی سر پدرم نیاید؟ یا اصلا از کجا معلوم تا به حال خاکی به
سرم نشده باشد؟ درثانی ،تو هدفت این است که من در عالم مدهوشی و بیهوشی ، طلال را بکشم ، آنوقت سلامت جان من را چه کسی تضمین می کند؟ اصلا بعد از کشتن طلال به کدام جهنم دره فرار کنم .....من که هیچ حامی ندارم...تنها کس و کارم پدرم بود که
الان نمی دانم کجاست و چه بر سرش آمده؟
بدریه نیش خندی زد و گفت :عمری در سرای شاهانه ی طلال سر کردم و کاملا
اطمینان دارم که محال ا ست طلال پیر این روباه مکار جرأت کند و بلایی سر پدرت
بیاورد ، مطمئنا پدرت را جایی زندانی کرده تا رضایت تو را بگیرد ،آخر شاهزاده های
سعودی به ظاهر کار اهمیت میدهند و چون تو را برای همسری میخواهد ، محال است
طوری عمل کند که بر سر زبان مردم بیافتد که طلال دختری دزدیده و فلان وفلان
وفلان
پس خیالت راحت باشد ، پدرت هر کجا که باشد ،در سلامت کامل به سر میبرد و برای
شک دومت ...من اگر میخواهم از طلال انتقام بگیرم ، خودخواهانه عمل نمی کنم و
حاضر نیستم کمترین زیانی به تو یا هرکس دیگری در این بین برسد ، پس بدان با نقشه
پیش میروم....اگر میگویم با خنجر قلبش را بشکاف و بکشش ،منظورم خنجر عشقی
دروغین است .....برای کشتن این گرگ پیر راه های بسیار ساده تری هست که در وقت
معین برایت خواهم گفت
بدریه که انگار از حرف زدن خسته شده بود ، نفسش را به شدت بیرون داد و گفت :حالا ذهنت را فعلا درگیر این موضوع نکن ، بسته را باز کن تا ببینم پیشکش این پیرخرفت
چه چیزی هست؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۰۱
امینه نگاهش را از صورت زیبای بدریه که با کرم پوشیده شده بود، گرفت و به بسته ی
داخل دستانش، انداخت و با یک حرکت کاغذ بسته را پاره کرد، جعبه ای قرمز رنگ
پیدا شد، درب جعبه را گشود
بدریه که از بالای سر امینه داخل جعبه را نگاه میکرد ،چشمانش برقی زد و گفت :
اوه....آفرین ...نه این پیرمرد انگار پسندش هم مثل شکارش عالی ست
درون جعبه ، گردنبندی از طلای سفید به همراه دستبند و گوشواره و انگشتر به چشم
میخورد که وسط هر کدام نگینی از یاقوت سرخ نقش بسته بود....الحق که زیبا بود
امینه درب جعبه را بست و به سمت بدریه داد وگفت :مال تو ....این چیزها برای من
کوچکترین ارزشی ندارند
بدریه جعبه را روی زانوی امینه گذاشت و گفت :وقتی طلال این را برایت فرستاده ،با
این کار خواسته به تو بفهماند تا در اولین دیدار آنها را بر سرو گردن تو ببیند و لباسی
متناسب با نگین های این سرویس بر تن کنی و
امینه به میان حرف بدریه دوید وگفت :تو را به خدا بس کن ، حالم بهم میخورد از این
حرفها...
بدریه ،دست امینه را گرفت و گفت :اینطور که معلوم است قصد رفتن به جشن
شاهزاده را نداری ، تا هدیه ات را به اتاقت میبری و دستی به سر و رویت بکشی، میگویم میز شام را بچینند
بعد از نیم ساعت ، امینه گرچه هیچ اشتهایی برای خوردن نداشت اما با اصرار بدریه بر
سر میز شام حاضرشد و از دیدن خوراکی های رنگارنگ که حتی نامشان هم نمیدانست
متعجب شد و رو به بدریه گفت :چقدر ریخت و پاش کرده اید ،من که با نصف این نان لواش سیر میشوم
بدریه مانند مادری مهربان نگاهش انداخت و گفت :این سفارش شاهزاده طلال است که
از تمام غذاهای مرسوم و لذیذ و محلی مالدیو برایتان فراهم کنم و در همین هنگام قابلمه
چینی را جلو کشید و با مالغه ی داخل آن از نوعی خوردنی که مثل سوپ و پیش غذا
می ماند ، یک قاشق برای امینه کشید، امینه قاشق سوپ خوری را برداشت اندکی از
آن را چشید و همانطور که با لبخند سرش را تکان میداد گفت :چه خوشمزه است
بدریه قاشقی هم برای خود ریخت وگفت :خیلی خوشمزه است ،مردم اینجا به این غذا که
نوعی سوپ محسوب میشود می گویند«گارودیا »که از برنج و ماهی و پیاز و ادویه های
تند درست میشود و با اشاره به ظرفی که پر از توپکهای سرخ شده و اشتها برانگیز بود
ادامه داد :به اینها هم می گویند«گول ها» که به عنوان میان و عده استفاده می شود و از
ماهی و نارگیل درست میشود و فوق العاده خوشمزه است
۱❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۰۲
امینه همانطور که با چنگال یکی از آن گول ها را بر میداشت تا امتحان کند ،با اشاره به
ظرف کناری آنها که به نظر میرسید نوعی اسنک باشند گفت :این چیست؟ خوشمزه به
نظر میرسد
بدریه لقمه اش را فرو داد وگفت :اینها «باجیا »است ماده ی اصلی باجیا هم از گوشت
ماهی و نارگیل تشکیل شده و نوعی اسنک لذیذ و مخصوص این جزیره است .اصلا هر
غذایی که در این جزیره مزه کنی ،حتما ماهی در آن بکار رفته است
امینه تکه ای از نان کنار دستش را کند و در دهان گذاشت ، ناگاه چشمهای یشمی
زیبایش درخشید و گفت :به به....این مگر همان نان لواش نیست؟چرا چنین طعم شگفت
انگیزی دارد؟
بدریه تک خنده ای کرد و گفت :این نان هست منتها نان مختص این سرزمین و در
اینجا معروف به «هونی روش »است که از نارگیل درست میکنند ، بدریه مزه دهانش
را گرفت و گفت :بخور بانوی جوان ، بخور عزیزم که اینجا همه چیزش اعجاب انگیز
است
امینه که در ابتدا با بی اشتهایی بر سر میز غذا نشسته بود ، الان دوست داشت تمام
خوراکیها و حتی دسر «ساگوبوندیبای» و «کاری سبزیجات» آنها را هم امتحان کند
بعد از صرف شام امینه که کمی سرحال شده بود ، از جا برخواست و رو به بدریه گفت :
برای استراحت به اتاقم میروم و احتمالا تا صبح نمی بینمت، اما قصد داشت ،وقتی همه
در خوابی عمیق هستند ،بیرون برود و در ساحل شنی و سفید رنگ دریا کمی قدم
بزند....ساحل دریا او را به خاطرات دانشگاه میبرد ،زیرا دانشگاهی که در آن تحصیل
می کرد در کنار ساحل دریای سرخ بنا شده بود و بعضی از شبها که دلش میگرفت با
قدم زدن در ساحل دریا و نگاه به آبهای خروشان ،کمی آرامش میگرفت و امشب هم
دوست داشت ، در تنهایی کنار ساحل ، خو د را آرام کند
وارد اتاقش شد ، روی تخت دراز کشید و به تمام اتفاقاتی که برایش رخ داده بود فکر
کرد....از اینکه نمیدانست پدرش کجاست و خبری از او نداشت ،دلهره ای شدید بر
وجودش مستولی شد و با حرفهایی که از بدریه شنیده بود ،خودش را دلداری میداد ،در
همین هنگام تقه ای به درب خورد ، امینه ملحفه ی سفید رنگی روی خود کشید و پشت
به درب طوری خوابید که هر بیننده ای گمان میکرد ، در خواب عمیقی فرو رفته ، چون
صدایی از سوی امینه بلند نشد، درب به آرامی باز شد، بدریه سرکی به داخل کشید و با
دیدن امینه در آن حالت ،درب را آهسته بست و با صدای قدمهایی که دور میشد ،به سمت اتاقش رفت
نیم ساعتی گذشت ، امینه از جا برخواست ، به طرف کمد رفت و درب آن را باز کرد و
مانتوی مشکی را که در اول ورود دیده بود ،به تن کرد و شالی همرنگ با مانتو که با
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۰۳
سرمه دوزی تزیین شده بود ، روی سرش انداخت، ازبین کفشهای چیده شده داخل کمد ،
کفش راحتی را انتخاب نمود و به پا کرد، با احتیاط از اتاقش خارج شد ، نگاهی به درب
اتاق کناری که بدریه در آن مستقر شده بود .انداخت، درب بسته بود و صدایی هم به
گوش نمی رسید ،احتمالا بدریه به خاطر خستگی زیاد به خواب رفته بود ، پس با
قدمهایی آهسته به سمت پله ها رفت و خیلی بی صدا از پله ها پایین آمد
هال هم در سکوت عمیقی فرو رفته بود و چلچراغ بزرگ وسط خاموش بود و لامپهای
کم نور سبزی که به شکل درخت نارگیل بود و به دیوار دوطرف هال زده شده بود ،با
نور ملایم و سبز رنگ خود ، فضای زیبایی را به وجود آورده بودند
امینه با نوک پا و به سرعت طول هال را پیمود و خود را به درب ورودی ساختمان
رسانید ، در دل دعا می کرد ،درب ورودی قفل نباشد و وقتی دستگیره را فشار داد و
درب با صدای تلیک نرمی باز شد ،نفسش را که در سینه حبس نموده بود ، بیرون داد
از ساختمان خارج شد و به آرامی درب را بست، حیاط خانه را از نظر گذراند و
میخواست پا در راهروی سنگفرشی که دو طرفش چمنکاری شده بود ،بگذارد و خود را
به درب نرده ای ویلا برساند که ناگاه از سمت راستش سایه ای به او نزدیک شد و
همزمان صدای سرفه ای آمد ، انگار کسی می خواست با صاف کردن گلو، حضورش
را به او بفهماند
امینه ناخوداگاه ترسید و قدمی به عقب برداشت
همانطور که قلبش در سینه مثل گنجشککی کوچک میزد ،گفت :ک...ک..کسی
اینجاست؟
ناگاه قامت مردی که در پناه دیوار ایستاده بود ، نمایان شد
مردی با کت وشلوار و سربه زیر جلو آمد و همانطور که خیره به سنگفرش زیر پایش
بود گفت :ببخشید بانو ....به دستور شاهزاده طلال ، بنده برای محافظت از شما اینجا
هستم ، عذر میخواهم اگر باعث شدم بترسید
امینه که از طرز صحبت کردن مرد ، متوجه شده بود بی شک او هم ،از خدمتکاران
عربی ست که به استخدام شاهزاده در آمده، آهانی کرد و گفت :نه نترسیدم ، اما انتظار
دیدن یک بادیگارد را هم نداشتم ....وبا متانتی درکلامش و تحکمی که مختص امینه بود
ادامه داد :شما به کارتان برسید ، من می خواهم ،ساعتی در ساحل قدم بزنم و بی توجه به آن مرد ،از او گذشت و به سمت درب ویلا حرکت کرد
آن مرد به دنبال امینه روان شد و در حین راه رفتن گفت :اگر اجازه دهید شما را
همراهی می کنم ، در ضمن درب عقب ساختمان، به ساحل اختصاصی این ویلا میرسد
و به سمت چپش اشاره کرد و گفت :از این طرف لطفا
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۰۴
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رئیس تیم پزشکی رهبر شهید انقلاب: آقا تا سالها در خانهشان یخچال نداشتند
آقای رفیقدوست روزی گوسفند قربانی کرد و مقداری از گوشت آن را برای آقا فرستاد و آقا آن را پس فرستادند. آقای رفیقدوست کمی ناراحت شد و گفت به آقا بگویید از پول خودم است و خمس آن را هم دادهام.
آقا کمی از گوشت را گرفتند و بقیهاش را پسفرستادند. وقتی آقای رفیقدوست علت موضوع را پرسوجو کردند به او گفتند آقا یخچال ندارد این مقدار گوشت را کجا نگهدارد؟
این زندگی برای بالاترین مقام کشور قابل تصور نیست. اگر خودم از نزدیک ندیده بودم و این موضوع را به من میگفتند باورم نمیشد.
البته این اواخر یخچال در خانهشان بود. اما ایشان سالها در خانه یخچال نداشتند.
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است.
این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد
اگر همین حالا برای سفارش این کتاب اقدام کنید، تخفیف خوبی دریافت خواهید کرد
برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇
@Adm_ketab
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ما نتونستیم برات یه دل سیر گریه کنیم آقا💔