eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
با این حرف عادل ، امینه متوجه کمی آن سوتر شد که بادیگارد به سمتش می آمد امینه از جا برخاست و به سمت ساحل دریا رفت ، همانطور که نشان میداد، غرق زیباییهای اینجاست ،به طرف آن مرد اشاره کرد و با صدایی که بیشتر شبیه فریاد بود، گفت :کجا؟؟؟ مگر نگفتم راحتم بگذار و از دور وظیفه ات را انجام بده ، چرا خیره سری می کنی؟ با این حرف امینه ، نگهبان بر جای خود ایستاد و گفت :به نظرم صدای جیغ شنیدم نگران شما شدم امینه همانطور که به سمت ساحل میرفت و پشتش را به نگهبان می کرد ،دستش را تکان داد و گفت :سر جای اولت برگرد ، من عادت دارم در تنهایی با خود حرف بزنم و گاهی اوقات آواز بخوانم ، اتفاقی نیافتاده ،برگرد نگهبان چشمی گفت و به سمت درب ویلا حرکت کرد امینه چندین بار ساحل را پیمود و وقتی مطمئن شد که نگهبان از جایش تکان نمی خورد، به طرف نیمکت مورد نظر حرکت کرد ، نزدیک نیمکت شد و عادل را در حالیکه با خیال راحت روی نیمکت نشسته بود و حرکات او را می پایید ، دید امینه نزدیک شد و با فاصله روی نمیکت ،کنار عادل نشست عادل از اینکه میدید این دخترک زیبا که همیشه از او فرار میکرد و الان مانند آهویی رام در کنارش نشسته ، لبخندش پر رنگ تر شد و شاخه های دسته شده را به طرفش داد و گفت :حالا این هدیه ی ناقابل را از من قبول کن ،قول میدهم در آینده هدیه های گرانبها پیش کشت کنم ،به خدا الان به فکرم هم نمیرسید که موفق به از دور دیدنت شوم حرف زدن که جای خود دارد ، امینه نگاهی سرشار از تمسخر به عادل انداخت و گفت :کدام آینده؟؟ اینطور که معلوم است آینده ی من در دستان شاهزاده ی پیر دربار است، در ضمن سرشب شاهزاده ات هدیه ای گرانبها برایم فرستاده ، احتیاج به این علفهای دسته شده نیست که خدمتکار دربار برایم پیشکش کند ....آخر من نمیدانم ،تو چگونه جرأت کردی و داخل دانشگاه خود را شاهزاده نامیدی...نکند به خاطر علاقه به من ،اینکار را کردی؟؟ عادل که دوباره حس شیطنتش گل کرده بود ،سرش را پایین انداخت و گفت :چه کنم...تو وارد دنیای من شدی و دل و دینم را بردی ، وقتی متوجه شدم که دختر یکی از تجار به نام ریاض هستی ، با خود می اندیشیدم اگر بفهمی شغل من خدمتکاریست ،بی شک در وهله ی اول جواب رد به من خواهی داد، پس با کلی برنامه ، خود را شاهزاده جا زدم تا نظر تو را به خود جلب کنم....اما تو ...تو مانند سنگ سخت بودی ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه نگاهی از سر ترحم به عادل که اینک مانند کودکان لب به اعتراف گشوده بود کرد آهی بلند کشید و گفت :تو اشتباه کردی ...من از هرچه شاهزاده درباریست بیزارم اگر در قالب همان خدمتکار، خودت را به من میشناساندی ،شاید شاید کمی به تو فکر میکردم ، اما از راهی وارد شدی که من متنفرررم.....من از غرور وتکبر این جماعت نفرت دارم...من از خودخواهی و ثروت این شاهزاده های بوالهوس بیزارم ....اما انگار تقدیر من ،به بدترین وجه ممکن سعی در تأدیب من دارد عادل که عمق غصه ی این دختر را در کلامش حس می کرد گفت :حالا چه؟؟ حالا که دانستی من خدمتکاری بیش نیستم چه؟ آیا حاضری کمی به من و دلم و علاقه ام به خودت فکر کنی؟ آیا عادل بینوا به این امید نفس بکشد؟ امینه نگاهی که از سر درماندگی اش نشأت میگرفت ،به او انداخت و گفت :تو چه میگویی؟اصلا خودت میفهمی چه بر زبان راندی؟؟ تو خدمتکار شاهزاده طلال هستی و بی شک خبر داری که مرا برای چه به این جزیره آورده اند و قرار است چه بشود، آخر با کدام عقل نداشته ات چنین خزعبلاتی سر هم کردی؟ عادل لبخند کمرنگی زد و گفت :تو که از من هم نا امیدتری....اگر من کاری کنم که تقدیرت تغییر کند و از چنگ این شاهزاده ی پیر فرار کنی، آیا حاضری به من و پیشنهادم فکر کنی، البته آنطور که به پسرک خرما فروش فکر میکنی؟ امینه با یاد آوری حیدر ، آهی ممتد کشید و گفت :اولا پسرک خرما فروش نه و حیدر...در ثانی اگر تو توانستی چنین کاری کنی ، من هم قول میدهم تو را مد نظر قرار دهم امینه با خود می اندیشید ، به راستی زندگی با این خدمتکار عاشق ، بسی گواراتر است تا با شاهزاده ی پیر و هوسرانی مثل طلال.. عادل با شنیدن این حرف امینه ، انگار جانی دیگر گرفت، مثل کودکی ذوق زده شد و شاخه های ی را که چیده بود، روی نیمکت گذاشت و به سمت امینه هل داد ، خودش از نیمکت پایین آمد و کمی نزدیکتر به امینه ،جلوی نیمکت زانو زد و در حالیکه با برگی که از شاخه جدا کرده بود بازی می کرد ،سرش را پایین انداخت و گفت : راستش....راستش من قرار نبود به این سفر بیایم ، فقط و فقط به خاطر شما آمدم ، چون در دم و دستگاه شاهزاده طلال کاره ای بودم ، از جانب پدرت مأمور به نجات تو شدم امینه با شنیدن این کلام ، بهتش زد ، به گوشهایش اعتماد نداشت....یعنی درست شنیده؟ با هیجان گفت :چ...چه گفتی؟؟ از جانب پدرم؟؟ آخر او تورا از کجا می شناسد؟ اصلا پدرم الان کجاست و چگونه متوجه دزدیدن من شد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
عادل همانطور که با برگ کلنجار میرفت گفت :پدرت مستقیم به من نگفته...من به وسیله واسطه ای متوجه موضوع شدم و چون امکان کمک کردن به شما را داشتم ، راهی این سفر شدم امینه همانطور که از هیجان انگشتانش را خم و راست میکرد گفت :نگفتی پدرم کجاست؟ درضمن این کاری که میخواهی بکنی چیست ؟ آیا برای شما خطر جانی ندارد؟ با شناختی که از دربار سعودی دارم ، اگر به نیت تو واقف شوند ، بی شک مرگی دردناک در انتظارت خواهد بود عادل خود را روی نیمکت کشاند و گفت :به نظرم حال پدرت خوب است اما نمیدانم کجاست ، برای نجات شما هم اولین کاری که باید انجام دهیم ،این است که قبل از انجام هر کاری از طرف شاهزاده طلال نسبت به شما ، باید به طریقی از این جزیره خارج شوید ، برای برهم زدن برنامه های شاهزاده طلال نقشه هایی دارم ، که البته خالی از خطر نیست و چه بسا اگر شناسایی شوم و لو بروم ، بی شک در همین جزیره دفن شوم و دیگر رنگ عربستان و خانواده ام و شما را نبینم....اما برایم کوچکترین اهمیتی ندارد...چیزی که این بین برایم مهم است ،سلامت شما و آینده تان است....من حاضرم امینه به میان حرفش پرید و گفت :درست است که ازدواج با شاهزاده طلال مانند زنده به گور شدن امینه است ، اما من راضی نیستم ، به خاطر من ، هیچکس جانش به خطر بیافتد ، حاضرم خودم فنا شوم و دینی و خونی به گردنم نباشد عادل با لحنی محکم که حکایت از اعتقاد قلبی اش داشت گفت :این حرفت نشان میدهد که عاشق نشده ای....اما من شده ام....باید به تو بگویم ، عشق مانند نماز است ،اگر نیت کردی و نمازت را بستی ،دیگر سر برگرداندن از قبله حرام است....وقتی عاشق شدم ، پیه ی همه چیز را به بدنم زدم....و آرام تر ادامه داد :امینه....میخواهی باور کن، یا نکن..من حاضرم جانم را برایت بدهم امینه که از این اعتراف ساده و کوتاه ، احساساتش به غلیان افتاده بود و با یادآوری موقعیتش ،اشک گوشه ی چشمش نشست ، همانطور که از جا بر می خواست ،با بغضی در صدایش گفت :من فکر میکردم عاشق هستم ، اما با این حرفهای تو، اعتراف می کنم ،حسی که تو از عشق گفتی، برایم قابل درک نیست، اما دوست دارم روزی من هم چنین احساسی نسبت به کسی داشته باشم امینه با زدن این حرف ،آرام آرام از عادل دور شد عادل همانطور که خیره به قامت پری قصه هایش ، دور شدن او را نظاره می کرد با خود گفت :من هم امیدوارم و امیدوارم آن کس....کسی نباشد جز عادل ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
🚨 ساعتی سه دلار برای پیاده روی نیمه عریان کارمند مجازی یک شرکت آمریکایی در تهران دستگیر شد! ساعتی ۳ دلار برای پیاده روی نیمه عریان در خیابان. یکی از دستمزدهای او برای مانور بی حجابی طی یک ماه حدود ۵۰ میلیون تومان بوده است. این فرد به وجود افراد اجاره ای برای گردش بدون حجاب با موتور یا ایستادن در ورودی متروها اعتراف کرده!
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است. این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد اگر همین حالا برای سفارش این کتاب اقدام کنید، تخفیف خوبی دریافت خواهید کرد برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇 @Adm_ketab
فرجام جاسوسی که مکان شهیدان سیدحسن نصرالله و سیدهاشم را لو داد. همیشه اینگونه بود دشمن وقتی میخواد به اهدافش برسد ازنادانها استفاده میکند و در نهایت خود او را به هلاکت میرساند . جاسوسی که فریب پول وزندگی اشرافیگری راخورد. او در لباس روحانیت وخود را از سادات جا زده بود. او پیشنماز بچه های حزب الله بود اویار دست راست نصرالله بود و او قاتل جان سید نصرالله وسید هاشم شد . بعد از لو دادن مکان رهبران حزب الله به اسرائیل پناهنده شد تا از وعده های حرامزادگان بهرمند شود . اما گالانت با دست خود او را گلوله باران کرد . گالانت هنگام کشتن جاسوسش گفت کسی که قاتل بهترین دوستش باشد برای اسرائیل دوست نخواهد شد. نشر بدید اون عده نادانهای که در ایران فکر میکنندخدمت به دشمنان ایران ،جاسوسی میکنندو خیانتها به کشور ایران میکنندوعده ای را به شهادت میرساند واون دسته که با فرمان دشمنان خارجی بی حجابی را بر پا کرده اند تمام اینها چه از ایرانی و چه در تمام کشورها دشمن بعد از استفاده خود آنها را هم قربانی میکنند " سَیعلَمُ الّذینَ ظَلَموا أَی مُنقَلَبٍ ینقَلِبونَ" آنان که ظلم و ستم کردند به زودی خواهند دانست که به چه کیفرگاهی باز می گردند.
بسم رب الشهدا 🔴 ماجرای معجزه‌آسای زنده ماندن (امام سیدمجتبی خامنه‌ای) 🔖 معجزه در میان آتش قسمت اول ماه مبارک رمضان بود... صبحگاه روز دهم، نسیم بهشتی، پرده‌های بیت نورانی رهبری را به نرمی تکان می‌داد. گویی ملائک، بال‌های خود را بر دیوارهای این حریم می‌مالیدند و زمزمه «یا رب» در فضا موج می‌زد. در اتاق کار امامِ عزیزمان، جلسه‌ای برپا بود. جناب عباس عراق‌چی، آخرین گزارش از مذاکرات عمان را به محضر رهبر حکیم انقلاب ارائه می‌داد. همزمان، در دفتر فرماندهی کل قوا – که در مجاورت اتاق کار رهبری بود – شورای دفاع تشکیل جلسه داده بود. سردار شیرازی، رئیس دفتر نظامی فرماندهی کل قوا، به نمایندگی از فرمانده کل قوا میان آن جمع نشسته بود... گویا دست تقدیر، بنا داشت اتفاق بزرگی را رقم بزند... گزارش عراق‌چی به پایان رسید. ایشان ، خداحافظی کرد و از حریم آن حضرت بیرون آمد! آنگاه ولی امر مسلمین جهان، با آن لحنی که همیشه اقیانوسی از آرامش را در یک کلام جای می‌داد، رو به فرزندشان آقا سیدمجتبی روحی‌فداه که چون سایه‌ای از وجود خورشید ولایت در گوشه جلسه حضور داشت، فرمودند: «شما هم تشریف ببرید.» ادامه دارد.... 🔖 معجزه در میان آتش قسمت دوم آری. پدر، پسر را از اتاق بیرون فرستاد. نه از روی بی‌اعتنایی، که از روی علم به آنچه نمی‌دانستیم؛ شاید می‌خواست نسل بعد، برای فردای قیامت انقلاب، نسوزد. سیدمجتبی بیرون رفت. و در حیاط پشت حسینیه، چند گامی برداشت و آسمان را نگاه کرد؛ ماه رمضان بود و دل، هوایی دیگر داشت. و پدر، پس از رفتن او، مصحف نور را گشود. سوره‌ای از رحمت را تلاوت می‌فرمود که ناگهان... آسمان سُربی شد و فریاد زد... موشک‌های دشمن که سوگند خورده بودند، نور را خاموش کنند، سنگ‌فرش حریم قدس را شکافتند و همزمان بر چند نقطه فرود آمدند: ▪️ دفتر کار رهبر معظم انقلاب (همان جایی که لبان نور، آیات را می‌چشیدند) ▫️ جلسه شورای عالی دفاع در دفتر نظامی فرماندهی کل قوا ▪️ منزل مسکونی مقام عظمای ولایت (همان خانه ساده و بی‌پیرایه اما مملو از نور) ▫️ منزل دختر مکرمه ایشان ▪️ و منزل خلف صالحشان، سیدمجتبی ▫️و البته حسینیه امام خمینی (ره) آتش... همه جا آتش بود... موج انفجار، دیوارها را در کام خود فرو برد. در آن میان، جان‌های پاک، پروانه‌وار به استقبال شهادت پرکشیدند. هر کجا که نامی از خاندان ولایت بود، نامشان در جرگه شهدا ثبت شد. اما معجزه، لابه‌لای این همه آتش، روی تارک تاریخ ایستاده بود. ادامه دارد... 🔖 معجزه در میان آتش قسمت سوم سیدمجتبی در حیاط بیت رهبری، مابین دیوار بلند حسینیه و اتومبیلی که بر اثر شدت انفجار چون پاره‌ای آهن به هوا پرتاب شده بود، قرار گرفت. آن خودروی بی‌جان، جوری پرتاب شد و جوری فرود آمد که دیوار و ماشین، بدون آنکه قراردادی نوشته باشند، پناهگاهی از جنس معجزه برای او ساختند. نتیجه، آنکه جراحات شدیدی به ایشان وارد نشد. مگر: ▪️ شکستگی در ساق پا ▫️ فرورفتگی در قفسه سینه ▪️ و جراحتی در بازو که بحمدالله پس از مداوا، بهبودی کامل یافتند و امروز چون سروی سبز، به عنوان جانشین پدر، قامتی استوار دارند. اما زنده ماندن او، حادثه نبود؛ آیه‌ای بود از کتاب تدبیر الهی. سیدمجتبی خامنه‌ای زنده ماند، برای آنکه ولی فقیه بعدی این انقلاب باشد. برای آنکه، زمام این امت را به دست گیرد. برای آنکه پرچم جمهوری اسلامی را برافراشته نگاه دارد و از آن منزل تا افلاک، جز «لا اله الا الله» برافراشته نشود. او زنده ماند تا نگین انگشتری ولایت، از دستی به دستی دیگر سپرده شود، و انقلاب، یتیم نماند. آری آن روز هرگز از یادها نخواهد رفت... روزی که پدر سر بر قرآن داشت، و پسر در میان آتش، پناهی از جنس نور یافت تا فرداها، وقتی دود از آتش برخیزد، خورشید ولایت از افق همان خاندان طلوع کند. و این همان معجزه‌ای است که دشمن، هرگز نخواهد فهمید. 🇮🇷‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
عادل همانطور که با برگ کلنجار میرفت گفت :پدرت مستقیم به من نگفته...من به وسیله واسطه ای متوجه موضوع
با رفتن امینه ، همه جا را سکوتی ممتد فرا گرفت ، عادل با خود میگفت :چرا دروغ به این بزرگی به امینه گفتم ؟ چرا خودم را خدمتکار نامیدم؟ من ...من فقط می خواستی شوخی کرده باشم ، اما امینه حرفم را جدی گرفت ، باید در موقعیتی مناسب ، پرده از واقعیت بردارم ...اما...اما چگونه؟ حالا که عمق کینه و نفرت او را نسبت به دربار سعودی میدانم ، چگونه میتوانم به او بگویم که من جزیی از آن شاهزاده ها هستم ؟ چگونه میتوانم اعتراف کنم که من پسر شاهزاده طلال هستم و توقع داشته باشم او هم ،به راحتی از کنارش، بگذرد و عشق مرا بپذیرد؟ عادل هر چه که بیشتر می اندیشید ، مغزش بیشتر سوت می کشید ، پس با حالتی منگ از جای خود برخاست ،همانطور که با خود زمزمه میکرد :اول باید امینه را نجات داد و بعد ببینیم چه پیش می آید....به طرف تالار جشن و محل اقامتش به راه افتاد وارد محوطه شد ، سر وصداهایی که از طرف تالار جشن می آمد ، نشان میداد ،مجلس شبانه و بزن و بکوب برپاست و شاید تا سحر هم به طول انجامد عادل که ضعفی شدید بر بدنش مستولی شده بود به سمت آشپزخانه رفت داخل آشپزخانه شلوغ بود و هر کس مشغول کار خودش بود ، عادل به سمت میز خواراکیها رفت ، درست است که قسمت اعظم غذاهای اصلی خورده شده بود ، اما با همین باقی مانده ی غذا ها هم شهری سیر میشد عادل دست برد از داخل دیزی که به نظر میرسید سمبوسه باشند ، یکی بردارد که از پشت سر صدایی بلند شد که در هیاهوی اطرافش گم بود :آهای کیستی؟ اینجا چه می کنی؟ عادل به سمت صدا برگشت ، یکی از خدمه ی پذیرایی بود عادل شانه هایش را بالا داد و گفت :داشتم با خوراکیها عکس یادگاری می انداختم آن مرد چشمانش را از حدقه درآورد وگفت :به به....چه گفتی؟ عکس؟؟ مگر نمی دانی که هرگونه عکس برداری ممنوع است و ممکن است به بهای جانت تمام شود؟؟ عادل که ناخواسته با مزه پرانیش باعث شده بود مورد اتهام قرار گیرد ، خنده ی ساختگی بلندی کرد و گفت :کدام عکس رفیق؟ آدم وقتی به طرف غذا میرود خوب میخواهد بخورد نه اینکه برای یادگاری نگهدارد آن مرد چشمانش را ریز کرد و در حالیکه چند نفر دورش حلقه زده بود گفت :اصلا کیستی و با چه جرأتی وارد اینجا شدی؟ قبل از اینکه عادل حرفی بزند ، یکی از اطرافیان گفت :ابوعمر ....ایشان همراه جناب عبدالرحمان است...او سفارشش را کرده تا آزادش بگذاریم و هر چه خواست نوش جان کند دریک لحظه نگاه ستیزه جوی ابوعمر تبدیل به لبخندی دوستانه شد و گفت :بفرما کاش اول خودتان را معرفی کرده بودید و به سمت میز دیگری رفت ، دیز خالی آورد و از هر غذا ،مقداری داخل دیز کشید و به سمت عادل داد عادل تشکری زیر زبانی کرد و از درب خارج شد و همانطور که غذاها را مزه مزه می کرد به طرف خوابگاه خدمه به راه افتاد تا با خیال راحت ، غذایش را بخورد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
فصل ۱۵ - امینه مبهوت از اتفاق امشب ، با قدم های آهسته خود را به ویلا رسانید ، بدون اینکه نگاهی به مرد نگهبان کنار درب، بیاندازد از جلویش گذشت و وارد ویلا شد همانطور که به آهستگی از ساختمان خارج شده بود، بی صداتر وارد ساختمان شد و خود را به طبقه ی بالا و اتاقی که تحت اختیارش بود رساند انگار حرکاتش دست خودش نبود ، دیگر این دخترک ، امینه ی منظم قبلی نبود ، شال را از سرش کشید و به سرعت مانتویش را از تن درآورد و هر دو را مچاله کرد و کف کمد لباس انداخت، روی تختش نشست و زانوهایش را در بغل گرفت ، سرش را روی زانویش گذاشت و به اتفاق ساعتی قبل و حرفهای عادل ،فکر کرد ، او کاملا می فهمید ، حرفهای این پسر صادقانه بود ، تازه عمق عشق او را درک میکرد و برایش باور پذیر نبود که عادل برای رسیدن به او ، اینچنین خطر کند و جانش را برای دختری کوچکترین توجهی به او نمیکرد ، کف دست گیرد و یک تنه بخواهد با دنیای شاهزاده های دربار بجنگد....هر چه بیشتر فکر می کرد ، به ذهنش نمیرسید که او چه نقشه ای در سر دارد؟ امینه ذهنش به ماه ها قبل کشیده شد ، همان موقع که عادل در قالب شاهزاده سعودی، عشقش را به هر طریق ممکن به امینه ابراز میکرد امینه با یاد آوری آن روزها ، روی تختش دراز کشید و لبخند کمرنگی روی لب نشاند و با خود زمزمه کرد :اگر نتوانستی نظر من را به خودت جلب کنی ، اما به راستی بازیگر ماهری هستی، آخر چگونه توانستی مرا فریب دهی و خود را شاهزاده جا بزنی نه تنها من که همه ی دانشگاه به چشم شاهزاده به تو نگاه می کردند ...کامال مشخص بود حتی حیدر...این پسر باهوش را هم فریب دادی...آخر چگونه؟ !نکند.....نکند.....اوه نه هزاران فکر به ذهن امینه خطور کرد که هر کدامش گنگ و بی جواب و مبهم بود امینه برای گریز از این افکار ،بالشت را روی سرش گذاشت و سعی کرد که بخوابد با لرزش آرام شانه هایش از خواب بیدار شد ، مانند کودکی چشم هایش را با دو دستش مالید و روی تخت چهار زانو نشست و همانطور که هنوز گیج خواب بود ،نگاهی به بدریه انداخت و با لحن خواب آلود گفت :سلام....دیشب تا صبح خواب نرفتم ، فکر می کنم تازه خوابم برده بود که شما بیدارم کردی بدریه با لبخندی که به روی امینه می پاشید انگار به دختر خودش نگاه می کند گفت : نزدیک ظهر است عزیزم ....پاشو آبی به دست و رویت بزن و صبحانه ای خوشمزه و محلی بخور که هزار کار داریم امینه همانطور که ملحفه ی پیچیده شده دور پاهایش را باز می کرد و می خواست از جایش بلند شود با حالتی سؤالی نگاهی به بدریه کرد و گفت :هزار کار؟ !یکی از این هزار تا را بگو ببینم بدریه لبخندش پررنگ تر شد و گفت :مثل اینکه فراموش کردی برای چه به اینجا آمده ای و کنار امینه ایستاد و موهای نرم و بلندش را نوازشی کرد و ادامه داد :تو عروس هستی عزیزم ، چند روز دیگر قرار است در مجلسی بزرگ که زیبارویان دنیا دور هم جمع شده اند ، قد علم کنی و همگان بفهمند که زیبایی یعنی چه ؟ !پس کارهای زیادی هست که قبل از مراسم باید انجام دهیم ، برای امروز هم باید بعد از صرف صبحانه ،به طبقه ی زیر زمین خانه برویم ، از صبح برای بانوی زیبا چندین محموله ی شیر ماده الاغ وارد ویلا کردند تا حوض کوچک کنار استخر شنای زیر زمین پرشود و خنده ای ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
بلند سر داد و ادامه داد :به گمانم تمام کره الاغهایی که شیرشان توسط عوامل شاهزاده طلال ربوده شده ،از گشنگی تلف شوند امینه همانطور که آبشار موهای بلندش را داخل آینه نگاه می کرد و صاف مینمود با تعجب به طرف بدریه برگشت و گفت :چه می گویی؟ شیر ماده الاغ؟ !برای چه و چه کاربردی دارد؟ بدریه موهای امینه را با گل سر ،بلایی سر او جمع کرد و گفت :برای لطیف کردن و سفید و درخشان نمودن پوست تن و بدن عروس ، هیچ چیز بهتر از این شیر معجزه آسا، نمی تواند باشد ، ماده ای کمیاب که فقط در مواقع لزوم برای بزرگان و بزرگ زادگان استفاده می شود .البته پوست نرم و لطیف تو احتیاج به این چیزها ندارد ، اما امر شاهزاده طلال است که باید اجرا شود و با نیشخندی ادامه داد :این پیره گرگ بس که زن گرفته ، از تمام امور زنان خبر دارد و می خواهد در شب عروسیش ، همه چیز را به کمال داشته باشد امینه ؛ از زمان ربوده شدنش ،این اتفاقات را مثل خوابی کابوس مانند ، می دانست ، کم کم داشت باور می کرد که بیدار است و واقعا قرار است با شاهزاده ای که سن پدر بزرگش را دارد و روزگارش را با زنان رنگارنگ سر کرده بود، ازدواج کند بعد از صرف صبحانه ،همانطور که بدریه گفته بود ، به سمت استخر و سونا رفتند دو حوض کوچک در کنار هم وجود داشت که یکی پر از شیر و دیگری لبریز از گلاب ، بود .داخل هر حوض صندلی راحتی تخت مانندی قرار داده بودند تا عروس خانم به راحتی بتواند در آنجا دراز بکشد طبق گفته ی بدریه ، امینه باید ساعتی در شیر فرو رود و بعد از دوشی کوتاه، ساعتی هم در حوض گلاب غوطه ور شود چند ساعت از ظهر گذشته بود که امینه همراه با بدریه در حالیکه پوست صورتش درخشان تر از همیشه بود به طبقه ی بالا آمدند و قبل از رفتن به اتاقش ، نهاری دلچسپ و رنگارنگ نوش جان کردند امینه وارد اتاق شد ، انگار با شنای خاص این چند ساعته ، بدنش سبک شده بود ، اما روح و روانش در هول و ولایی زیاد دست و پا میزد بی خبری از پدرش و نگرانی از برنامه ای که شاهزاده طلال برایش ریخته بود و حتی فکر کردن به خاله هاجر که مطمینا الان مدام چشمانش غرق اشک بود، داشت او را به مرز جنون می کشانید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه مثل همیشه که دلش می گرفت ، رو به قبله ایستاد تا با خواندن نماز و راز و نیاز با خدای مهربانش ، غم دلش را اندکی تسکین دهد ، او می خواست اینبار به سبک مادرش پ خاله هاجر نماز بخواند نزدیک غروب آفتاب بود ، بدریه خسته از روزی پرکار خودش را روی صندلی کنار تخت امینه رها کرد، نگاهی به صورت زیبای امینه که الان زیباتر از همیشه میدرخشید و با مشاطه گریش از حالت دخترانه کمی بیرون آمده بود، انداخت و گفت :فکر می کنم برای امروز کافی ست داخل آینه خودت را نگاه کن، بدون استفاده کردن از کوچکترین وسایل آرایشی چنین زیبا شده ای...البته زیبا بودی، قول میدهم اگر با حوصله و کم کم پیش برویم ، من از تو یک فرشت ه ی زیبارو میسازم که شاهزاده طلال جای خود دارد، هیچ بنی بشری در عمرش ندیده امینه بدون اینکه نگاهی به خود کند ، آهی بلند از دل کشید و گفت :بیزارم از دنیایی که در آن هوسرانی چون طلال نام مرد را یدک می کشد بدریه با شنیدن این حرف ، انگار تازه یادش افتاده بود که عروس زیر دستش مانند دیگران نیست ، از جا برخاست ،بوسه ای بر گونه ی نرم امینه نشاند و گفت :نترس عزیزم....تو قرار نیست عروس حجله ی طلال باشی....با توکل به خدا هم تو و هم دنیایی را از لوث وجود این پیرمرد بوالهوس راحت می کنیم امینه که در دریای یأس دست و پا میزد و در دلش نه امیدی به نقشه های بدریه و نه کمک عادل داشت ، بغضش را فرو خورد و گفت :تمام امیدم به خداست ، خودم را به دست تقدیری سپردم که او برایم چیده بدریه به سمت درب شیشه ای بالکن رفت تا کمی بازش کند و با ورود هوای تازه به اتاق ، حال واحوال امینه هم تغییر کند که ناگاه متوجه جنب و جوشی در بیرون اتاق شد و همزمان درب اتاق را زدند بدریه به سرعت خود را به درب رساند و چون پشت درب یکی از خدمتکاران زن را دید ،با تحکمی در صدایش گفت :مگر به شما نگفتم ،مزاحم من و بانوی جوان نشوید ، چه رخ داده که جرأت کردید و این در را زدید؟ زن خدمتکار که سرش را پایین انداخته بود با حالتی دستپاچه گفت :ب...ب..ببخشید ، هم اینک قاصدی از سمت شاهزاده طلال رسید ، مثل اینکه ایشان در راه آمدن به اینجا هستند بدریه بدون اینکه جوابی به او بدهد، درب را محکم بست و با دستپاچگی به سمت کمد لباس رفت و رو به امینه گفت :شنیدی چه گفت ؟ !بیا...باید لباس زیبایی برتن کنی ، بی شک تا دقایقی دیگر شاهزاده سر میرسد و از بین انبوه لباسهای داخل کمد ، لباس قرمز ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_پنج🎬: بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب ه
بخت النصر آماده ی مراجعت به بابل بود و می خواست ثروتمندان یهودیه و البته نخبگان آنها را با خود به عنوان اسیر ببرد، البته نقشه هایی در پی این تصمیم بود. او هدفش این بود با ثروت ثروتمندان یهودی اوضاع اقتصادی بابل را بیش از قبل شکوفا کند و از نخبگان یهودیه برای امورات حکومت استفاده کند تا حکومتش در تاریخ ماندگار شود،پس تعدادی سرباز را به میان مردم فرستاد تا نخبگان یهودیه را شناسایی کنند در این بین یکی از سربازها جوانی را نشان داد و گفت: این جوان گویا یکی از باهوش ترین و داناترین افراد در این سرزمین است. بخت النصر با تعجب به او چشم دوخت و گفت: به نظرم برای نخبه بودن زیادی جوان است. سرباز گفت: داستانی از کودکی این شخص در بین مردم دهان به دهان می شود که نشان از علم و حکمت او در سن طفولیت دارد. بخت النصر یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: آن داستان چیست؟! برایم روایت کن... سرباز گلویی صاف کرد و گفت: گویا چندین سال پیش در همین پایتخت یهودیه، یکی از نزدیکان پادشاه،زنی داشته به غایت زیبا و البته با حیا و عفت، این زن در زیبایی شهره ی شهر بوده و از قضا دو قاضی در این شهر بودند که برای تصاحب این زن نقشه می کشند. روزی پادشاه، همسر این زن را به مأموریتی خارج از پایتخت می فرستد و این دو قاضی زمان را برای اجرای نقشه ی شیطانی شان مناسب میبینند. به نحوی وارد محل سکونت این زن می شوند و هر کدام متملقانه خود را به آن زن نزدیک می کنند و پیشنهاد شیطانی به او می دهند.. بخت النصر سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و زیر لب گفت: عجب انسان های شیطان صفتی، خوب ادامه اش را بگو سرباز آب دهانش را فرو داد و گفت: اما هر چه که اصرار می ورزند، این زن پاکدامن حاضر نمی شود به خواسته ی آنها تن دهد. آن دو قاضی که در اول به وسیله ی حرفهای محبت آمیز و پیشنهادهای مالی اغوا کننده می خواستند آن زن را به دست آورند، وقتی متوجه میشوند این زن با این روش رام نمی شود، اچ را تهدید می کنند و با تکیه بر مقامشان به او می گویند که اگر تسلیم خواسته شان نشود، جان خود را از دست خواهد داد، اما آن زن باز هم مقاومت میکند و تهدیدشان را با تهدید پاسخ می دهد و میگوید اگر اینک از منزلش بیرون نروند با داد و فریاد به همه می گوید که این دو چه نقشه ای داشته اند. آن دو قاضی دست از پا درازتر از خانه ی آن زن بیرون می آیند اما سخت کینه ی آن زن را به دل می گیرند و خیلی زود تا قبل از برگشت شوهرش، پرونده ای قطور و ناموسی برای او درست می کنند، در این پرونده عنوان میشود که این زن به شوهر خود خیانت کرده و با چند نفر ارتباط نامشروع داشته و چون این زن از بزرگان بوده باید محاکمه ای در خور می شده... این پرونده به دربار می رسد و از طرفی طبق حیله ی دو قاضی، این پرونده و جزئیاتش در بین مردم پخش می شود و مردم با شنیدن این خبر خواستار محاکمه ی آن زن خیانتکار می شوند و... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑