🚨 ساعتی سه دلار برای پیاده روی نیمه عریان
کارمند مجازی یک شرکت آمریکایی در تهران دستگیر شد! ساعتی ۳ دلار برای پیاده روی نیمه عریان در خیابان. یکی از دستمزدهای او برای مانور بی حجابی طی یک ماه حدود ۵۰ میلیون تومان بوده است. این فرد به وجود افراد اجاره ای برای گردش بدون حجاب با موتور یا ایستادن در ورودی متروها اعتراف کرده!
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است.
این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد
اگر همین حالا برای سفارش این کتاب اقدام کنید، تخفیف خوبی دریافت خواهید کرد
برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇
@Adm_ketab
فرجام جاسوسی که مکان شهیدان سیدحسن نصرالله و سیدهاشم را لو داد.
همیشه اینگونه بود دشمن وقتی میخواد به اهدافش برسد ازنادانها استفاده میکند و در نهایت خود او را به هلاکت میرساند .
جاسوسی که فریب پول وزندگی اشرافیگری راخورد.
او در لباس روحانیت وخود را از سادات جا زده بود.
او پیشنماز بچه های حزب الله بود
اویار دست راست نصرالله بود
و او قاتل جان سید نصرالله وسید هاشم شد .
بعد از لو دادن مکان رهبران حزب الله
به اسرائیل پناهنده شد تا از وعده های
حرامزادگان بهرمند شود .
اما گالانت با دست خود او را گلوله باران کرد .
گالانت هنگام کشتن جاسوسش گفت
کسی که قاتل بهترین دوستش باشد
برای اسرائیل دوست نخواهد شد.
نشر بدید اون عده نادانهای که در ایران فکر میکنندخدمت به دشمنان ایران ،جاسوسی میکنندو خیانتها به کشور ایران میکنندوعده ای را به شهادت میرساند واون دسته که با فرمان دشمنان خارجی بی حجابی را بر پا کرده اند تمام اینها چه از ایرانی و چه در تمام کشورها دشمن بعد از استفاده خود آنها را هم قربانی میکنند
" سَیعلَمُ الّذینَ ظَلَموا أَی مُنقَلَبٍ ینقَلِبونَ"
آنان که ظلم و ستم کردند به زودی خواهند دانست که به چه کیفرگاهی باز می گردند.
بسم رب الشهدا
🔴 ماجرای معجزهآسای زنده ماندن
(امام سیدمجتبی خامنهای)
🔖 معجزه در میان آتش
قسمت اول
ماه مبارک رمضان بود...
صبحگاه روز دهم، نسیم بهشتی، پردههای بیت نورانی رهبری را به نرمی تکان میداد. گویی ملائک، بالهای خود را بر دیوارهای این حریم میمالیدند و زمزمه «یا رب» در فضا موج میزد.
در اتاق کار امامِ عزیزمان، جلسهای برپا بود. جناب عباس عراقچی، آخرین گزارش از مذاکرات عمان را به محضر رهبر حکیم انقلاب ارائه میداد.
همزمان، در دفتر فرماندهی کل قوا – که در مجاورت اتاق کار رهبری بود – شورای دفاع تشکیل جلسه داده بود. سردار شیرازی، رئیس دفتر نظامی فرماندهی کل قوا، به نمایندگی از فرمانده کل قوا میان آن جمع نشسته بود...
گویا دست تقدیر، بنا داشت اتفاق بزرگی را رقم بزند...
گزارش عراقچی به پایان رسید. ایشان ، خداحافظی کرد و از حریم آن حضرت بیرون آمد!
آنگاه ولی امر مسلمین جهان، با آن لحنی که همیشه اقیانوسی از آرامش را در یک کلام جای میداد، رو به فرزندشان آقا سیدمجتبی روحیفداه که چون سایهای از وجود خورشید ولایت در گوشه جلسه حضور داشت، فرمودند: «شما هم تشریف ببرید.»
ادامه دارد....
🔖 معجزه در میان آتش
قسمت دوم
آری. پدر، پسر را از اتاق بیرون فرستاد. نه از روی بیاعتنایی، که از روی علم به آنچه نمیدانستیم؛
شاید میخواست نسل بعد، برای فردای قیامت انقلاب، نسوزد.
سیدمجتبی بیرون رفت. و در حیاط پشت حسینیه، چند گامی برداشت و آسمان را نگاه کرد؛ ماه رمضان بود و دل، هوایی دیگر داشت.
و پدر، پس از رفتن او، مصحف نور را گشود. سورهای از رحمت را تلاوت میفرمود که ناگهان...
آسمان سُربی شد و فریاد زد...
موشکهای دشمن که سوگند خورده بودند، نور را خاموش کنند، سنگفرش حریم قدس را شکافتند و همزمان بر چند نقطه فرود آمدند:
▪️ دفتر کار رهبر معظم انقلاب (همان جایی که لبان نور، آیات را میچشیدند)
▫️ جلسه شورای عالی دفاع در دفتر نظامی فرماندهی کل قوا
▪️ منزل مسکونی مقام عظمای ولایت (همان خانه ساده و بیپیرایه اما مملو از نور)
▫️ منزل دختر مکرمه ایشان
▪️ و منزل خلف صالحشان، سیدمجتبی
▫️و البته حسینیه امام خمینی (ره)
آتش...
همه جا آتش بود...
موج انفجار، دیوارها را در کام خود فرو برد. در آن میان، جانهای پاک، پروانهوار به استقبال شهادت پرکشیدند. هر کجا که نامی از خاندان ولایت بود، نامشان در جرگه شهدا ثبت شد.
اما معجزه، لابهلای این همه آتش، روی تارک تاریخ ایستاده بود.
ادامه دارد...
🔖 معجزه در میان آتش
قسمت سوم
سیدمجتبی در حیاط بیت رهبری، مابین دیوار بلند حسینیه و اتومبیلی که بر اثر شدت انفجار چون پارهای آهن به هوا پرتاب شده بود، قرار گرفت.
آن خودروی بیجان، جوری پرتاب شد و جوری فرود آمد که دیوار و ماشین، بدون آنکه قراردادی نوشته باشند، پناهگاهی از جنس معجزه برای او ساختند.
نتیجه، آنکه جراحات شدیدی به ایشان وارد نشد. مگر:
▪️ شکستگی در ساق پا
▫️ فرورفتگی در قفسه سینه
▪️ و جراحتی در بازو
که بحمدالله پس از مداوا، بهبودی کامل یافتند و امروز چون سروی سبز، به عنوان جانشین پدر، قامتی استوار دارند.
اما زنده ماندن او، حادثه نبود؛ آیهای بود از کتاب تدبیر الهی.
سیدمجتبی خامنهای زنده ماند، برای آنکه ولی فقیه بعدی این انقلاب باشد. برای آنکه، زمام این امت را به دست گیرد. برای آنکه پرچم جمهوری اسلامی را برافراشته نگاه دارد و از آن منزل تا افلاک، جز «لا اله الا الله» برافراشته نشود.
او زنده ماند تا نگین انگشتری ولایت، از دستی به دستی دیگر سپرده شود، و انقلاب، یتیم نماند.
آری آن روز هرگز از یادها نخواهد رفت...
روزی که پدر سر بر قرآن داشت، و پسر در میان آتش، پناهی از جنس نور یافت تا فرداها، وقتی دود از آتش برخیزد، خورشید ولایت از افق همان خاندان طلوع کند.
و این همان معجزهای است که دشمن، هرگز نخواهد فهمید.
🇮🇷
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
عادل همانطور که با برگ کلنجار میرفت گفت :پدرت مستقیم به من نگفته...من به وسیله واسطه ای متوجه موضوع
با رفتن امینه ، همه جا را سکوتی ممتد فرا گرفت ، عادل با خود میگفت :چرا دروغ به
این بزرگی به امینه گفتم ؟ چرا خودم را خدمتکار نامیدم؟ من ...من فقط می خواستی
شوخی کرده باشم ، اما امینه حرفم را جدی گرفت ، باید در موقعیتی مناسب ، پرده از
واقعیت بردارم ...اما...اما چگونه؟ حالا که عمق کینه و نفرت او را نسبت به دربار
سعودی میدانم ، چگونه میتوانم به او بگویم که من جزیی از آن شاهزاده ها هستم ؟
چگونه میتوانم اعتراف کنم که من پسر شاهزاده طلال هستم و توقع داشته باشم او هم ،به
راحتی از کنارش، بگذرد و عشق مرا بپذیرد؟
عادل هر چه که بیشتر می اندیشید ، مغزش بیشتر سوت می کشید ، پس با حالتی منگ از
جای خود برخاست ،همانطور که با خود زمزمه میکرد :اول باید امینه را نجات داد و
بعد ببینیم چه پیش می آید....به طرف تالار جشن و محل اقامتش به راه افتاد
وارد محوطه شد ، سر وصداهایی که از طرف تالار جشن می آمد ، نشان میداد ،مجلس
شبانه و بزن و بکوب برپاست و شاید تا سحر هم به طول انجامد
عادل که ضعفی شدید بر بدنش مستولی شده بود به سمت آشپزخانه رفت
داخل آشپزخانه شلوغ بود و هر کس مشغول کار خودش بود ، عادل به سمت میز
خواراکیها رفت ، درست است که قسمت اعظم غذاهای اصلی خورده شده بود ، اما با
همین باقی مانده ی غذا ها هم شهری سیر میشد
عادل دست برد از داخل دیزی که به نظر میرسید سمبوسه باشند ، یکی بردارد که از
پشت سر صدایی بلند شد که در هیاهوی اطرافش گم بود :آهای کیستی؟ اینجا چه می
کنی؟
عادل به سمت صدا برگشت ، یکی از خدمه ی پذیرایی بود
عادل شانه هایش را بالا داد و گفت :داشتم با خوراکیها عکس یادگاری می انداختم
آن مرد چشمانش را از حدقه درآورد وگفت :به به....چه گفتی؟ عکس؟؟ مگر نمی دانی
که هرگونه عکس برداری ممنوع است و ممکن است به بهای جانت تمام شود؟؟
عادل که ناخواسته با مزه پرانیش باعث شده بود مورد اتهام قرار گیرد ، خنده ی
ساختگی بلندی کرد و گفت :کدام عکس رفیق؟ آدم وقتی به طرف غذا میرود خوب
میخواهد بخورد نه اینکه برای یادگاری نگهدارد
آن مرد چشمانش را ریز کرد و در حالیکه چند نفر دورش حلقه زده بود گفت :اصلا کیستی و با چه جرأتی وارد اینجا شدی؟
قبل از اینکه عادل حرفی بزند ، یکی از اطرافیان گفت :ابوعمر ....ایشان همراه جناب
عبدالرحمان است...او سفارشش را کرده تا آزادش بگذاریم و هر چه خواست نوش جان
کند
دریک لحظه نگاه ستیزه جوی ابوعمر تبدیل به لبخندی دوستانه شد و گفت :بفرما
کاش اول خودتان را معرفی کرده بودید و به سمت میز دیگری رفت ، دیز خالی آورد و از هر غذا ،مقداری داخل دیز کشید و به سمت عادل داد
عادل تشکری زیر زبانی کرد و از درب خارج شد و همانطور که غذاها را مزه مزه می
کرد به طرف خوابگاه خدمه به راه افتاد تا با خیال راحت ، غذایش را بخورد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۰
فصل ۱۵
-
امینه مبهوت از اتفاق امشب ، با قدم های آهسته خود را به ویلا رسانید ، بدون اینکه
نگاهی به مرد نگهبان کنار درب، بیاندازد از جلویش گذشت و وارد ویلا شد
همانطور که به آهستگی از ساختمان خارج شده بود، بی صداتر وارد ساختمان شد و
خود را به طبقه ی بالا و اتاقی که تحت اختیارش بود رساند
انگار حرکاتش دست خودش نبود ، دیگر این دخترک ، امینه ی منظم قبلی نبود ، شال را
از سرش کشید و به سرعت مانتویش را از تن درآورد و هر دو را مچاله کرد و کف
کمد لباس انداخت، روی تختش نشست و زانوهایش را در بغل گرفت ، سرش را روی
زانویش گذاشت و به اتفاق ساعتی قبل و حرفهای عادل ،فکر کرد ، او کاملا می فهمید ،
حرفهای این پسر صادقانه بود ، تازه عمق عشق او را درک میکرد و برایش باور پذیر
نبود که عادل برای رسیدن به او ، اینچنین خطر کند و جانش را برای دختری کوچکترین توجهی به او نمیکرد ، کف دست گیرد و یک تنه بخواهد با دنیای شاهزاده
های دربار بجنگد....هر چه بیشتر فکر می کرد ، به ذهنش نمیرسید که او چه نقشه ای
در سر دارد؟
امینه ذهنش به ماه ها قبل کشیده شد ، همان موقع که عادل در قالب شاهزاده سعودی، عشقش را به هر طریق ممکن به امینه ابراز میکرد
امینه با یاد آوری آن روزها ، روی تختش دراز کشید و لبخند کمرنگی روی لب نشاند و با خود زمزمه کرد :اگر نتوانستی نظر من را به خودت جلب کنی ، اما به راستی
بازیگر ماهری هستی، آخر چگونه توانستی مرا فریب دهی و خود را شاهزاده جا بزنی
نه تنها من که همه ی دانشگاه به چشم شاهزاده به تو نگاه می کردند ...کامال مشخص بود حتی حیدر...این پسر باهوش را هم فریب دادی...آخر چگونه؟ !نکند.....نکند.....اوه
نه
هزاران فکر به ذهن امینه خطور کرد که هر کدامش گنگ و بی جواب و مبهم بود
امینه برای گریز از این افکار ،بالشت را روی سرش گذاشت و سعی کرد که بخوابد
با لرزش آرام شانه هایش از خواب بیدار شد ، مانند کودکی چشم هایش را با دو دستش
مالید و روی تخت چهار زانو نشست و همانطور که هنوز گیج خواب بود ،نگاهی به
بدریه انداخت و با لحن خواب آلود گفت :سلام....دیشب تا صبح خواب نرفتم ، فکر می
کنم تازه خوابم برده بود که شما بیدارم کردی
بدریه با لبخندی که به روی امینه می پاشید انگار به دختر خودش نگاه می کند گفت :
نزدیک ظهر است عزیزم ....پاشو آبی به دست و رویت بزن و صبحانه ای خوشمزه و
محلی بخور که هزار کار داریم
امینه همانطور که ملحفه ی پیچیده شده دور پاهایش را باز می کرد و می خواست از
جایش بلند شود با حالتی سؤالی نگاهی به بدریه کرد و گفت :هزار کار؟ !یکی از این
هزار تا را بگو ببینم
بدریه لبخندش پررنگ تر شد و گفت :مثل اینکه فراموش کردی برای چه به اینجا آمده
ای و کنار امینه ایستاد و موهای نرم و بلندش را نوازشی کرد و ادامه داد :تو عروس
هستی عزیزم ، چند روز دیگر قرار است در مجلسی بزرگ که زیبارویان دنیا دور هم
جمع شده اند ، قد علم کنی و همگان بفهمند که زیبایی یعنی چه ؟ !پس کارهای زیادی
هست که قبل از مراسم باید انجام دهیم ، برای امروز هم باید بعد از صرف صبحانه ،به
طبقه ی زیر زمین خانه برویم ، از صبح برای بانوی زیبا چندین محموله ی شیر ماده
الاغ وارد ویلا کردند تا حوض کوچک کنار استخر شنای زیر زمین پرشود و خنده ای
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۱
بلند سر داد و ادامه داد :به گمانم تمام کره الاغهایی که شیرشان توسط عوامل شاهزاده
طلال ربوده شده ،از گشنگی تلف شوند
امینه همانطور که آبشار موهای بلندش را داخل آینه نگاه می کرد و صاف مینمود با
تعجب به طرف بدریه برگشت و گفت :چه می گویی؟ شیر ماده الاغ؟ !برای چه و چه
کاربردی دارد؟
بدریه موهای امینه را با گل سر ،بلایی سر او جمع کرد و گفت :برای لطیف کردن و
سفید و درخشان نمودن پوست تن و بدن عروس ، هیچ چیز بهتر از این شیر معجزه آسا،
نمی تواند باشد ، ماده ای کمیاب که فقط در مواقع لزوم برای بزرگان و بزرگ زادگان
استفاده می شود .البته پوست نرم و لطیف تو احتیاج به این چیزها ندارد ، اما امر
شاهزاده طلال است که باید اجرا شود و با نیشخندی ادامه داد :این پیره گرگ بس که زن
گرفته ، از تمام امور زنان خبر دارد و می خواهد در شب عروسیش ، همه چیز را به
کمال داشته باشد
امینه ؛ از زمان ربوده شدنش ،این اتفاقات را مثل خوابی کابوس مانند ، می دانست ، کم
کم داشت باور می کرد که بیدار است و واقعا قرار است با شاهزاده ای که سن پدر
بزرگش را دارد و روزگارش را با زنان رنگارنگ سر کرده بود، ازدواج کند
بعد از صرف صبحانه ،همانطور که بدریه گفته بود ، به سمت استخر و سونا رفتند
دو حوض کوچک در کنار هم وجود داشت که یکی پر از شیر و دیگری لبریز از
گلاب ، بود .داخل هر حوض صندلی راحتی تخت مانندی قرار داده بودند تا عروس
خانم به راحتی بتواند در آنجا دراز بکشد
طبق گفته ی بدریه ، امینه باید ساعتی در شیر فرو رود و بعد از دوشی کوتاه، ساعتی
هم در حوض گلاب غوطه ور شود
چند ساعت از ظهر گذشته بود که امینه همراه با بدریه در حالیکه پوست صورتش
درخشان تر از همیشه بود به طبقه ی بالا آمدند و قبل از رفتن به اتاقش ، نهاری دلچسپ
و رنگارنگ نوش جان کردند
امینه وارد اتاق شد ، انگار با شنای خاص این چند ساعته ، بدنش سبک شده بود ، اما
روح و روانش در هول و ولایی زیاد دست و پا میزد
بی خبری از پدرش و نگرانی از برنامه ای که شاهزاده طلال برایش ریخته بود و حتی
فکر کردن به خاله هاجر که مطمینا الان مدام چشمانش غرق اشک بود، داشت او را به
مرز جنون می کشانید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۲
امینه مثل همیشه که دلش می گرفت ، رو به قبله ایستاد تا با خواندن نماز و راز و نیاز با
خدای مهربانش ، غم دلش را اندکی تسکین دهد ، او می خواست اینبار به سبک مادرش
پ خاله هاجر نماز بخواند
نزدیک غروب آفتاب بود ، بدریه خسته از روزی پرکار خودش را روی صندلی کنار
تخت امینه رها کرد، نگاهی به صورت زیبای امینه که الان زیباتر از همیشه میدرخشید
و با مشاطه گریش از حالت دخترانه کمی بیرون آمده بود، انداخت و گفت :فکر می کنم
برای امروز کافی ست داخل آینه خودت را نگاه کن، بدون استفاده کردن از کوچکترین
وسایل آرایشی چنین زیبا شده ای...البته زیبا بودی، قول میدهم اگر با حوصله و کم کم
پیش برویم ، من از تو یک فرشت ه ی زیبارو میسازم که شاهزاده طلال جای خود دارد،
هیچ بنی بشری در عمرش ندیده
امینه بدون اینکه نگاهی به خود کند ، آهی بلند از دل کشید و گفت :بیزارم از دنیایی که
در آن هوسرانی چون طلال نام مرد را یدک می کشد
بدریه با شنیدن این حرف ، انگار تازه یادش افتاده بود که عروس زیر دستش مانند
دیگران نیست ، از جا برخاست ،بوسه ای بر گونه ی نرم امینه نشاند و گفت :نترس
عزیزم....تو قرار نیست عروس حجله ی طلال باشی....با توکل به خدا هم تو و هم
دنیایی را از لوث وجود این پیرمرد بوالهوس راحت می کنیم
امینه که در دریای یأس دست و پا میزد و در دلش نه امیدی به نقشه های بدریه و نه
کمک عادل داشت ، بغضش را فرو خورد و گفت :تمام امیدم به خداست ، خودم را به
دست تقدیری سپردم که او برایم چیده
بدریه به سمت درب شیشه ای بالکن رفت تا کمی بازش کند و با ورود هوای تازه به
اتاق ، حال واحوال امینه هم تغییر کند که ناگاه متوجه جنب و جوشی در بیرون اتاق شد
و همزمان درب اتاق را زدند
بدریه به سرعت خود را به درب رساند و چون پشت درب یکی از خدمتکاران زن را
دید ،با تحکمی در صدایش گفت :مگر به شما نگفتم ،مزاحم من و بانوی جوان نشوید ،
چه رخ داده که جرأت کردید و این در را زدید؟
زن خدمتکار که سرش را پایین انداخته بود با حالتی دستپاچه گفت :ب...ب..ببخشید ،
هم اینک قاصدی از سمت شاهزاده طلال رسید ، مثل اینکه ایشان در راه آمدن به اینجا
هستند
بدریه بدون اینکه جوابی به او بدهد، درب را محکم بست و با دستپاچگی به سمت کمد
لباس رفت و رو به امینه گفت :شنیدی چه گفت ؟ !بیا...باید لباس زیبایی برتن کنی ، بی
شک تا دقایقی دیگر شاهزاده سر میرسد و از بین انبوه لباسهای داخل کمد ، لباس قرمز
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۳
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_پنج🎬: بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب ه
#روایت_انسان
#قسمت۶۲۶
بخت النصر آماده ی مراجعت به بابل بود و می خواست ثروتمندان یهودیه و البته نخبگان آنها را با خود به عنوان اسیر ببرد، البته نقشه هایی در پی این تصمیم بود.
او هدفش این بود با ثروت ثروتمندان یهودی اوضاع اقتصادی بابل را بیش از قبل شکوفا کند و از نخبگان یهودیه برای امورات حکومت استفاده کند تا حکومتش در تاریخ ماندگار شود،پس تعدادی سرباز را به میان مردم فرستاد تا نخبگان یهودیه را شناسایی کنند در این بین یکی از سربازها جوانی را نشان داد و گفت: این جوان گویا یکی از باهوش ترین و داناترین افراد در این سرزمین است.
بخت النصر با تعجب به او چشم دوخت و گفت: به نظرم برای نخبه بودن زیادی جوان است.
سرباز گفت: داستانی از کودکی این شخص در بین مردم دهان به دهان می شود که نشان از علم و حکمت او در سن طفولیت دارد.
بخت النصر یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: آن داستان چیست؟! برایم روایت کن...
سرباز گلویی صاف کرد و گفت: گویا چندین سال پیش در همین پایتخت یهودیه، یکی از نزدیکان پادشاه،زنی داشته به غایت زیبا و البته با حیا و عفت، این زن در زیبایی شهره ی شهر بوده و از قضا دو قاضی در این شهر بودند که برای تصاحب این زن نقشه می کشند.
روزی پادشاه، همسر این زن را به مأموریتی خارج از پایتخت می فرستد و این دو قاضی زمان را برای اجرای نقشه ی شیطانی شان مناسب میبینند.
به نحوی وارد محل سکونت این زن می شوند و هر کدام متملقانه خود را به آن زن نزدیک می کنند و پیشنهاد شیطانی به او می دهند..
بخت النصر سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و زیر لب گفت: عجب انسان های شیطان صفتی، خوب ادامه اش را بگو
سرباز آب دهانش را فرو داد و گفت: اما هر چه که اصرار می ورزند، این زن پاکدامن حاضر نمی شود به خواسته ی آنها تن دهد.
آن دو قاضی که در اول به وسیله ی حرفهای محبت آمیز و پیشنهادهای مالی اغوا کننده می خواستند آن زن را به دست آورند، وقتی متوجه میشوند این زن با این روش رام نمی شود، اچ را تهدید می کنند و با تکیه بر مقامشان به او می گویند که اگر تسلیم خواسته شان نشود، جان خود را از دست خواهد داد، اما آن زن باز هم مقاومت میکند و تهدیدشان را با تهدید پاسخ می دهد و میگوید اگر اینک از منزلش بیرون نروند با داد و فریاد به همه می گوید که این دو چه نقشه ای داشته اند.
آن دو قاضی دست از پا درازتر از خانه ی آن زن بیرون می آیند اما سخت کینه ی آن زن را به دل می گیرند و خیلی زود تا قبل از برگشت شوهرش، پرونده ای قطور و ناموسی برای او درست می کنند، در این پرونده عنوان میشود که این زن به شوهر خود خیانت کرده و با چند نفر ارتباط نامشروع داشته و چون این زن از بزرگان بوده باید محاکمه ای در خور می شده...
این پرونده به دربار می رسد و از طرفی طبق حیله ی دو قاضی، این پرونده و جزئیاتش در بین مردم پخش می شود و مردم با شنیدن این خبر خواستار محاکمه ی آن زن خیانتکار می شوند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۸💢داستان آب و برق مجانی که گفتند امام خمینی وعده داده بودند...
👌ماشالله به این معلم...
همه جا، صدبار. هزار بار. یک میلیون بار. انقدر باید پخش بشه که دیگه این شبهه خستهکنندهٔ همیشگی، پروندهاش بسته بشه. به عشق ایران
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
War report No33 mohammadi 17021405.mp3
زمان:
حجم:
29.6M
گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 33
مهدی محمدی - 17 اردیبهشت 1405
@mohammadi61
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به احترام غربت و تنهایی امام زمان ، این کلیپ را حداقل برای ۱۰ نفر ارسال کنید