eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
عادل همانطور که با برگ کلنجار میرفت گفت :پدرت مستقیم به من نگفته...من به وسیله واسطه ای متوجه موضوع
با رفتن امینه ، همه جا را سکوتی ممتد فرا گرفت ، عادل با خود میگفت :چرا دروغ به این بزرگی به امینه گفتم ؟ چرا خودم را خدمتکار نامیدم؟ من ...من فقط می خواستی شوخی کرده باشم ، اما امینه حرفم را جدی گرفت ، باید در موقعیتی مناسب ، پرده از واقعیت بردارم ...اما...اما چگونه؟ حالا که عمق کینه و نفرت او را نسبت به دربار سعودی میدانم ، چگونه میتوانم به او بگویم که من جزیی از آن شاهزاده ها هستم ؟ چگونه میتوانم اعتراف کنم که من پسر شاهزاده طلال هستم و توقع داشته باشم او هم ،به راحتی از کنارش، بگذرد و عشق مرا بپذیرد؟ عادل هر چه که بیشتر می اندیشید ، مغزش بیشتر سوت می کشید ، پس با حالتی منگ از جای خود برخاست ،همانطور که با خود زمزمه میکرد :اول باید امینه را نجات داد و بعد ببینیم چه پیش می آید....به طرف تالار جشن و محل اقامتش به راه افتاد وارد محوطه شد ، سر وصداهایی که از طرف تالار جشن می آمد ، نشان میداد ،مجلس شبانه و بزن و بکوب برپاست و شاید تا سحر هم به طول انجامد عادل که ضعفی شدید بر بدنش مستولی شده بود به سمت آشپزخانه رفت داخل آشپزخانه شلوغ بود و هر کس مشغول کار خودش بود ، عادل به سمت میز خواراکیها رفت ، درست است که قسمت اعظم غذاهای اصلی خورده شده بود ، اما با همین باقی مانده ی غذا ها هم شهری سیر میشد عادل دست برد از داخل دیزی که به نظر میرسید سمبوسه باشند ، یکی بردارد که از پشت سر صدایی بلند شد که در هیاهوی اطرافش گم بود :آهای کیستی؟ اینجا چه می کنی؟ عادل به سمت صدا برگشت ، یکی از خدمه ی پذیرایی بود عادل شانه هایش را بالا داد و گفت :داشتم با خوراکیها عکس یادگاری می انداختم آن مرد چشمانش را از حدقه درآورد وگفت :به به....چه گفتی؟ عکس؟؟ مگر نمی دانی که هرگونه عکس برداری ممنوع است و ممکن است به بهای جانت تمام شود؟؟ عادل که ناخواسته با مزه پرانیش باعث شده بود مورد اتهام قرار گیرد ، خنده ی ساختگی بلندی کرد و گفت :کدام عکس رفیق؟ آدم وقتی به طرف غذا میرود خوب میخواهد بخورد نه اینکه برای یادگاری نگهدارد آن مرد چشمانش را ریز کرد و در حالیکه چند نفر دورش حلقه زده بود گفت :اصلا کیستی و با چه جرأتی وارد اینجا شدی؟ قبل از اینکه عادل حرفی بزند ، یکی از اطرافیان گفت :ابوعمر ....ایشان همراه جناب عبدالرحمان است...او سفارشش را کرده تا آزادش بگذاریم و هر چه خواست نوش جان کند دریک لحظه نگاه ستیزه جوی ابوعمر تبدیل به لبخندی دوستانه شد و گفت :بفرما کاش اول خودتان را معرفی کرده بودید و به سمت میز دیگری رفت ، دیز خالی آورد و از هر غذا ،مقداری داخل دیز کشید و به سمت عادل داد عادل تشکری زیر زبانی کرد و از درب خارج شد و همانطور که غذاها را مزه مزه می کرد به طرف خوابگاه خدمه به راه افتاد تا با خیال راحت ، غذایش را بخورد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
فصل ۱۵ - امینه مبهوت از اتفاق امشب ، با قدم های آهسته خود را به ویلا رسانید ، بدون اینکه نگاهی به مرد نگهبان کنار درب، بیاندازد از جلویش گذشت و وارد ویلا شد همانطور که به آهستگی از ساختمان خارج شده بود، بی صداتر وارد ساختمان شد و خود را به طبقه ی بالا و اتاقی که تحت اختیارش بود رساند انگار حرکاتش دست خودش نبود ، دیگر این دخترک ، امینه ی منظم قبلی نبود ، شال را از سرش کشید و به سرعت مانتویش را از تن درآورد و هر دو را مچاله کرد و کف کمد لباس انداخت، روی تختش نشست و زانوهایش را در بغل گرفت ، سرش را روی زانویش گذاشت و به اتفاق ساعتی قبل و حرفهای عادل ،فکر کرد ، او کاملا می فهمید ، حرفهای این پسر صادقانه بود ، تازه عمق عشق او را درک میکرد و برایش باور پذیر نبود که عادل برای رسیدن به او ، اینچنین خطر کند و جانش را برای دختری کوچکترین توجهی به او نمیکرد ، کف دست گیرد و یک تنه بخواهد با دنیای شاهزاده های دربار بجنگد....هر چه بیشتر فکر می کرد ، به ذهنش نمیرسید که او چه نقشه ای در سر دارد؟ امینه ذهنش به ماه ها قبل کشیده شد ، همان موقع که عادل در قالب شاهزاده سعودی، عشقش را به هر طریق ممکن به امینه ابراز میکرد امینه با یاد آوری آن روزها ، روی تختش دراز کشید و لبخند کمرنگی روی لب نشاند و با خود زمزمه کرد :اگر نتوانستی نظر من را به خودت جلب کنی ، اما به راستی بازیگر ماهری هستی، آخر چگونه توانستی مرا فریب دهی و خود را شاهزاده جا بزنی نه تنها من که همه ی دانشگاه به چشم شاهزاده به تو نگاه می کردند ...کامال مشخص بود حتی حیدر...این پسر باهوش را هم فریب دادی...آخر چگونه؟ !نکند.....نکند.....اوه نه هزاران فکر به ذهن امینه خطور کرد که هر کدامش گنگ و بی جواب و مبهم بود امینه برای گریز از این افکار ،بالشت را روی سرش گذاشت و سعی کرد که بخوابد با لرزش آرام شانه هایش از خواب بیدار شد ، مانند کودکی چشم هایش را با دو دستش مالید و روی تخت چهار زانو نشست و همانطور که هنوز گیج خواب بود ،نگاهی به بدریه انداخت و با لحن خواب آلود گفت :سلام....دیشب تا صبح خواب نرفتم ، فکر می کنم تازه خوابم برده بود که شما بیدارم کردی بدریه با لبخندی که به روی امینه می پاشید انگار به دختر خودش نگاه می کند گفت : نزدیک ظهر است عزیزم ....پاشو آبی به دست و رویت بزن و صبحانه ای خوشمزه و محلی بخور که هزار کار داریم امینه همانطور که ملحفه ی پیچیده شده دور پاهایش را باز می کرد و می خواست از جایش بلند شود با حالتی سؤالی نگاهی به بدریه کرد و گفت :هزار کار؟ !یکی از این هزار تا را بگو ببینم بدریه لبخندش پررنگ تر شد و گفت :مثل اینکه فراموش کردی برای چه به اینجا آمده ای و کنار امینه ایستاد و موهای نرم و بلندش را نوازشی کرد و ادامه داد :تو عروس هستی عزیزم ، چند روز دیگر قرار است در مجلسی بزرگ که زیبارویان دنیا دور هم جمع شده اند ، قد علم کنی و همگان بفهمند که زیبایی یعنی چه ؟ !پس کارهای زیادی هست که قبل از مراسم باید انجام دهیم ، برای امروز هم باید بعد از صرف صبحانه ،به طبقه ی زیر زمین خانه برویم ، از صبح برای بانوی زیبا چندین محموله ی شیر ماده الاغ وارد ویلا کردند تا حوض کوچک کنار استخر شنای زیر زمین پرشود و خنده ای ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
بلند سر داد و ادامه داد :به گمانم تمام کره الاغهایی که شیرشان توسط عوامل شاهزاده طلال ربوده شده ،از گشنگی تلف شوند امینه همانطور که آبشار موهای بلندش را داخل آینه نگاه می کرد و صاف مینمود با تعجب به طرف بدریه برگشت و گفت :چه می گویی؟ شیر ماده الاغ؟ !برای چه و چه کاربردی دارد؟ بدریه موهای امینه را با گل سر ،بلایی سر او جمع کرد و گفت :برای لطیف کردن و سفید و درخشان نمودن پوست تن و بدن عروس ، هیچ چیز بهتر از این شیر معجزه آسا، نمی تواند باشد ، ماده ای کمیاب که فقط در مواقع لزوم برای بزرگان و بزرگ زادگان استفاده می شود .البته پوست نرم و لطیف تو احتیاج به این چیزها ندارد ، اما امر شاهزاده طلال است که باید اجرا شود و با نیشخندی ادامه داد :این پیره گرگ بس که زن گرفته ، از تمام امور زنان خبر دارد و می خواهد در شب عروسیش ، همه چیز را به کمال داشته باشد امینه ؛ از زمان ربوده شدنش ،این اتفاقات را مثل خوابی کابوس مانند ، می دانست ، کم کم داشت باور می کرد که بیدار است و واقعا قرار است با شاهزاده ای که سن پدر بزرگش را دارد و روزگارش را با زنان رنگارنگ سر کرده بود، ازدواج کند بعد از صرف صبحانه ،همانطور که بدریه گفته بود ، به سمت استخر و سونا رفتند دو حوض کوچک در کنار هم وجود داشت که یکی پر از شیر و دیگری لبریز از گلاب ، بود .داخل هر حوض صندلی راحتی تخت مانندی قرار داده بودند تا عروس خانم به راحتی بتواند در آنجا دراز بکشد طبق گفته ی بدریه ، امینه باید ساعتی در شیر فرو رود و بعد از دوشی کوتاه، ساعتی هم در حوض گلاب غوطه ور شود چند ساعت از ظهر گذشته بود که امینه همراه با بدریه در حالیکه پوست صورتش درخشان تر از همیشه بود به طبقه ی بالا آمدند و قبل از رفتن به اتاقش ، نهاری دلچسپ و رنگارنگ نوش جان کردند امینه وارد اتاق شد ، انگار با شنای خاص این چند ساعته ، بدنش سبک شده بود ، اما روح و روانش در هول و ولایی زیاد دست و پا میزد بی خبری از پدرش و نگرانی از برنامه ای که شاهزاده طلال برایش ریخته بود و حتی فکر کردن به خاله هاجر که مطمینا الان مدام چشمانش غرق اشک بود، داشت او را به مرز جنون می کشانید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه مثل همیشه که دلش می گرفت ، رو به قبله ایستاد تا با خواندن نماز و راز و نیاز با خدای مهربانش ، غم دلش را اندکی تسکین دهد ، او می خواست اینبار به سبک مادرش پ خاله هاجر نماز بخواند نزدیک غروب آفتاب بود ، بدریه خسته از روزی پرکار خودش را روی صندلی کنار تخت امینه رها کرد، نگاهی به صورت زیبای امینه که الان زیباتر از همیشه میدرخشید و با مشاطه گریش از حالت دخترانه کمی بیرون آمده بود، انداخت و گفت :فکر می کنم برای امروز کافی ست داخل آینه خودت را نگاه کن، بدون استفاده کردن از کوچکترین وسایل آرایشی چنین زیبا شده ای...البته زیبا بودی، قول میدهم اگر با حوصله و کم کم پیش برویم ، من از تو یک فرشت ه ی زیبارو میسازم که شاهزاده طلال جای خود دارد، هیچ بنی بشری در عمرش ندیده امینه بدون اینکه نگاهی به خود کند ، آهی بلند از دل کشید و گفت :بیزارم از دنیایی که در آن هوسرانی چون طلال نام مرد را یدک می کشد بدریه با شنیدن این حرف ، انگار تازه یادش افتاده بود که عروس زیر دستش مانند دیگران نیست ، از جا برخاست ،بوسه ای بر گونه ی نرم امینه نشاند و گفت :نترس عزیزم....تو قرار نیست عروس حجله ی طلال باشی....با توکل به خدا هم تو و هم دنیایی را از لوث وجود این پیرمرد بوالهوس راحت می کنیم امینه که در دریای یأس دست و پا میزد و در دلش نه امیدی به نقشه های بدریه و نه کمک عادل داشت ، بغضش را فرو خورد و گفت :تمام امیدم به خداست ، خودم را به دست تقدیری سپردم که او برایم چیده بدریه به سمت درب شیشه ای بالکن رفت تا کمی بازش کند و با ورود هوای تازه به اتاق ، حال واحوال امینه هم تغییر کند که ناگاه متوجه جنب و جوشی در بیرون اتاق شد و همزمان درب اتاق را زدند بدریه به سرعت خود را به درب رساند و چون پشت درب یکی از خدمتکاران زن را دید ،با تحکمی در صدایش گفت :مگر به شما نگفتم ،مزاحم من و بانوی جوان نشوید ، چه رخ داده که جرأت کردید و این در را زدید؟ زن خدمتکار که سرش را پایین انداخته بود با حالتی دستپاچه گفت :ب...ب..ببخشید ، هم اینک قاصدی از سمت شاهزاده طلال رسید ، مثل اینکه ایشان در راه آمدن به اینجا هستند بدریه بدون اینکه جوابی به او بدهد، درب را محکم بست و با دستپاچگی به سمت کمد لباس رفت و رو به امینه گفت :شنیدی چه گفت ؟ !بیا...باید لباس زیبایی برتن کنی ، بی شک تا دقایقی دیگر شاهزاده سر میرسد و از بین انبوه لباسهای داخل کمد ، لباس قرمز ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_پنج🎬: بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب ه
بخت النصر آماده ی مراجعت به بابل بود و می خواست ثروتمندان یهودیه و البته نخبگان آنها را با خود به عنوان اسیر ببرد، البته نقشه هایی در پی این تصمیم بود. او هدفش این بود با ثروت ثروتمندان یهودی اوضاع اقتصادی بابل را بیش از قبل شکوفا کند و از نخبگان یهودیه برای امورات حکومت استفاده کند تا حکومتش در تاریخ ماندگار شود،پس تعدادی سرباز را به میان مردم فرستاد تا نخبگان یهودیه را شناسایی کنند در این بین یکی از سربازها جوانی را نشان داد و گفت: این جوان گویا یکی از باهوش ترین و داناترین افراد در این سرزمین است. بخت النصر با تعجب به او چشم دوخت و گفت: به نظرم برای نخبه بودن زیادی جوان است. سرباز گفت: داستانی از کودکی این شخص در بین مردم دهان به دهان می شود که نشان از علم و حکمت او در سن طفولیت دارد. بخت النصر یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: آن داستان چیست؟! برایم روایت کن... سرباز گلویی صاف کرد و گفت: گویا چندین سال پیش در همین پایتخت یهودیه، یکی از نزدیکان پادشاه،زنی داشته به غایت زیبا و البته با حیا و عفت، این زن در زیبایی شهره ی شهر بوده و از قضا دو قاضی در این شهر بودند که برای تصاحب این زن نقشه می کشند. روزی پادشاه، همسر این زن را به مأموریتی خارج از پایتخت می فرستد و این دو قاضی زمان را برای اجرای نقشه ی شیطانی شان مناسب میبینند. به نحوی وارد محل سکونت این زن می شوند و هر کدام متملقانه خود را به آن زن نزدیک می کنند و پیشنهاد شیطانی به او می دهند.. بخت النصر سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و زیر لب گفت: عجب انسان های شیطان صفتی، خوب ادامه اش را بگو سرباز آب دهانش را فرو داد و گفت: اما هر چه که اصرار می ورزند، این زن پاکدامن حاضر نمی شود به خواسته ی آنها تن دهد. آن دو قاضی که در اول به وسیله ی حرفهای محبت آمیز و پیشنهادهای مالی اغوا کننده می خواستند آن زن را به دست آورند، وقتی متوجه میشوند این زن با این روش رام نمی شود، اچ را تهدید می کنند و با تکیه بر مقامشان به او می گویند که اگر تسلیم خواسته شان نشود، جان خود را از دست خواهد داد، اما آن زن باز هم مقاومت میکند و تهدیدشان را با تهدید پاسخ می دهد و میگوید اگر اینک از منزلش بیرون نروند با داد و فریاد به همه می گوید که این دو چه نقشه ای داشته اند. آن دو قاضی دست از پا درازتر از خانه ی آن زن بیرون می آیند اما سخت کینه ی آن زن را به دل می گیرند و خیلی زود تا قبل از برگشت شوهرش، پرونده ای قطور و ناموسی برای او درست می کنند، در این پرونده عنوان میشود که این زن به شوهر خود خیانت کرده و با چند نفر ارتباط نامشروع داشته و چون این زن از بزرگان بوده باید محاکمه ای در خور می شده... این پرونده به دربار می رسد و از طرفی طبق حیله ی دو قاضی، این پرونده و جزئیاتش در بین مردم پخش می شود و مردم با شنیدن این خبر خواستار محاکمه ی آن زن خیانتکار می شوند و... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۸💢داستان آب و برق مجانی که گفتند امام خمینی وعده داده بودند... 👌ماشالله به این معلم... همه جا، صدبار. هزار بار. یک میلیون بار. انقدر باید پخش بشه که دیگه این شبهه خسته‌کنندهٔ همیشگی، پرونده‌اش بسته بشه. به عشق ایران 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
War report No33 mohammadi 17021405.mp3
زمان: حجم: 29.6M
گزارش به‌روزرسانی وضعیت جنگ - شماره 33 مهدی محمدی - 17 اردیبهشت 1405 @mohammadi61
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به احترام غربت و تنهایی امام زمان ، این کلیپ را حداقل برای ۱۰ نفر ارسال کنید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
امینه مثل همیشه که دلش می گرفت ، رو به قبله ایستاد تا با خواندن نماز و راز و نیاز باخدای مهربانش ،
رنگ حریر اما بلندی انتخاب کرد و به سمت امینه داد و گفت ، بپوش ...رنگ این لباس به نگین های سرویس طلایی که برایت فرستاده می آید ، در ضمن صورت درخشانت را زیباتر از همیشه نشان میدهد امینه همانطور که جلو می آمد ، دست بدریه را پس زد و سرش را داخل کمد برد و از بین لباسهای چیده شده ، لباس سبز رنگی که پارچه اش به نظر میرسید ساتن باشد و جلوی لباس با نگین های سبز پررنگ پوشیده شده بود و هم خود لباس و هم آستین هایش بلند بود را برداشت ، بدریه پشتش را به او کرد تا راحت باشد و امینه لباس را برتن کرد و دست برد روسری به همین رنگ بردارد و بپوشد تا تمام زیبایی هایش از چشمان هیز طلال در امان باشد بدریه نگاهی به قد و بالای زیبای امینه که در این لباس مانند ملکه ای زیبا و رؤیایی شده بود ، انداخت و روسری را از دست امینه گرفت و شال حریری پسته ای رنگ به او داد و گفت :ماشاالله..چشم حسودت بترکد ، چه زیبا و خوردنی شده ای ، روسری را نپوش که ممکن است شاهزاده طلال احساس کند با او لج کرده ای ، این شال را روی سرت بیانداز تا کمی عادی جلوه کنی و با برخاستن دوباره ی صدای درب اتاق ، سریع شال را روی سر امینه انداخت ، چشمکی به او زد و درب را باز کرد دوباره همان خدمتکار بود ، اینبار نگاهی از زیر چشم به داخل اتاق انداخت و گفت : جناب شاهزاده در سالن پایین منتظر ورود بانوی جوان است بدریه ، بله ای گفت و به سمت امینه برگشت ، او از دیدن دو گوی یشمی رنگ در صورت امینه که با وجود شال حریر پسته ای رنگی که پوشیده بود ،درخشان تر از همیشه خود را به نمایش گذاشته بودند، ناخوداگاه دست به گردن امینه انداخت ،بوسه ای از گونه اش گرفت و گفت :چقدر تو زیبایی و آهسته تر ادامه داد :اگر می خواهی نقشه هایمان ، درست از آب دربیاید ، لطفا با مهربانی و ملاطفت با طلال برخورد کن ، باید با سیاست عمل کنیم تا خود را آزاد و طلال را دربند نماییم و چون دید نگاه امینه خالی از هر احساسی ست ، بازویش را فشار داد و گفت :فهمیدی چه گفتم ؟ امینه بی صدا سری تکان داد، صندل های سبز رنگ و زیبایی به پا کرد و مانند بانویی که سالها در دربار زندگی کرده ، با قامتی راست در حالیکه سرش را بالا گرفته بود ؛ از اتاق خارج شد امینه همانطور که از پله ها پایین می آمد، پایین پایش را زیر نظر داشت ،سالن پایین غرق سکوت بود و شاهزاده طلال برخلاف پوشش در عربستان، با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید که شکم گنده اش را به خوبی نشان می داد ، روی همان مبلی که امینه در بدو ورود نشست و روکش طلایی رنگ داشت ، نشسته بود و با طنین صدای تلق تلوق صندل های امینه که در سالن می پیچید ،متوجه ورود او شد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
شاهزاده طلال سرش را بالا گرفت و با دیدن قامت بلند و زیبای امینه که از پله ها پایین می آمد و هر لحظه به او نزدیکتر میشد ، از جای خود نیم خیز شد ، هرچه امینه جلوتر می آمد ، قامت طلال هم راست تر میشد ، اما انگار او در این دنیا نبود ، خیره به صورت زیبای امینه ، پلک نمیزد امینه روبه رویش ایستاد و به آرامی اما با متانت گفت :سلام شاهزاده طلال که انگار در عالمی دیگر سیر می کرد ، مانند مجسمه ای سنگی به او چشم دوخته بود امینه بار دیگر سلام کرد و چون جوابی از طرف شاهزاده طلال نشنید ، به سمت مبل دونفره ای که از مبلی که طلال نشسته بود ، دور بود رفت و همانطور که بر جای خود می نشست گفت :در دین ما سالم کردن مستحب و جوابش واجب است، شما به چه دینی هستید که جواب سلام هم نمی دهید؟ شاهزاده طلال انگار با این حرف امینه از شوک در آمده بود ، لبخندی زد و دستی به ریش پروفسوری اش که مشخص بود تازه رنگ شده کشید و گفت :بانو آنچنان زیبا و باوقار بودند که مرا از خود بیخود کردند...علیک سالم ای ملکه ی قلب طلال امینه که انتظار اینگونه عاشقانه حرف زدن را از او که پایش لب گور بود. نداشت ، زهر خندی زد و گفت :حرفهایت به سن و سالت نمی آید ، راستش را بگو این حرفهای عاشق کش را از کدام فرزندت یاد گرفته ای؟ طلال بدون توجه به نیش کلام امینه که سن او را به رخ می کشید ، خنده ی بلندی کرد و گفت :حرفهای دلم است ، دلی که جوان جوان است ،گرچه سنم کمی بالاتر از شماست و همانطور که مانند پهلوانی قوی هیکل به سینه اش میزد ادامه داد :اما اطمینان میدهم جسمم از یک جوان هم سالم تر است امی نه نیش خندی زد و گفت :سنت کمی از من بالاتر است؟ !تو که عمری رفیق ....عبدالقادر بوده ای ، خوب باید بدانی که از پدرمن هم بزرگتری شاهزاده طلال به میان حرف امینه دوید و گفت :مهم دل است دخترجان....من دلی جوان و عاشق پیشه دارم و بعد از سالها عمر ، تازه معشوق واقعی ام را یافته ام....به خداوند سوگند که از آن شبی که دیدمت ، حتی برای یک لحظه چهره ات از جلوی چشمانم ، کنار نرفته ، باورت میشود حتی یک شب خواب راحت هم نداشتم امینه که از اینهمه وقاحت این مرد خونش به جوش آمده بود به میان حرفش دوید و گفت : ببینم بعد از عوض کردن چند ده زن ،به این نتیجه رسیدی عشقت کس دیگری ست ، بی شک در گوش آن زنان نگون بخت هم چنین نغمه های عاشقانه سرمیدادی،درسته هااا؟! ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
طلال که انتظار چنین جسارتی را از جانب دخترکی اسیر نداشت ، کمی خود را جمع کرد و گفت :این حرفها را فقط برای تو در دلم انبار کرده بودم ، در انتظار روزی بودم تا عشق واقعی ام را بیابم و برایش واگویه کنم ، اگر قبل از شما ازدواج کردم ، فقط و فقط برای این بود که سنت رسول خدا ص را به جا آورم و نسل خود را زیاد کنم ، وگرنه این اولین بار است که در عمر خود عاشق می شوم...اصلا قبل از دیدن شما نمی دانستم عشق چیست و دوست داشتن چگونه است امینه که تمام ذهنش درگیر پدرش بود ، تند سخن گفتن ، بیش از این را صلاح نمی دانست ، پس بالحنی که انگار می خواهد این ابراز علاقه را بپذیرد گفت :آخر من چگونه حرفهای عاشقانه ی تو را باور کنم در حالیکه اسیر دست تو هستم و مرا ربوده ای؟ شاهزاده طلال احساس کرد این دخترک از او رنجیده و با کلام آخرش دوست دارد به نحوی نازش را بکشد ،خود را روی مبل کمی جابه جا کرد و گفت :تمام دنیای طلال بینوا ،اینک تنها وتنها امینه ی زیبایش است .تو ...تو هر چه بخواهی در چشم بهم زدنی آماده می کنم ، وآهسته تر ادامه داد :جان طلب کن ای آهوی شوخ چشم و گریز پای امینه فرصت را مغتنم شمرد و گفت :در دیار ما رسم است که اگر خواهان کسی شدی ، با عزت و احترام به منزلش میروی و او را از بزرگترانش طلب می کنی ، اما مثل اینکه در سرزمین عاشق پیشگان رسم عجیبی برپاست و معشوق بیچاره را بیهوش و دست بسته میدزدند تا عاشق بینواااا به خواسته ی دلش برسد ....آخر حرفهایتان با هم جور در نمی آید ، این شور و شوق و سرسپردگی در کلامتان را باور کنم ،یا آن تهاجم و دزدی در عملتان را بپذیرم؟ شاهزاده طلال گلویی صاف کرد و گفت :ای آهوی زیبا ،تو که با تیزی شمشیر ابروهای کشیده ات دل طلال را شکافتی و با تیر مژگان بلندت بر جانش زخم زده ای، با نیش کلامت هم هر چه می خواهی بکن که من در وادی عشق برای معشوقم بنده ای بیش نیستم .. امینه از این حرفهای قلمبه طلال خنده اش گرفته بود ، بی شک کلی تمرین کرده بود تا با زبانش او را به سمت خود کشاند ، نیش خندی زد و گفت :جواب سؤالم را بده و بعد دم از عشق آتشینت بزن ، چرا مانند بقیه مرا از پدرم خواستگاری نکردی و ربودی؟ طلال سرش را پایین انداخت و همانطور که به گلهای قالی خیره شده بود گفت :به پدرت زنگ زدم و می خواستم مجلس خواستگاری آنچنانی برایت بگیرم ، منتها او برخورد بدی داشت و فهمیدم محال است تو را به من بدهد و از طرفی برخورد پدرت را که دیدم ، ترسیدم تو بدتر از او ، مرا از خود برانی، پدرت میگفت تو خواستگار داری و قرار است با او عقد کنی و من نمی توانستم بنشینم و شاهد از دست رفتن عشقم باشم ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
پس کاری را که عقلم رد می کرد و اما دل مجنونم تأیید می نمود ، انجام دادم...اگر باعث مکدر شدن خاطرت شده ام ،ببخش که طلال از کرده ی خود پشیمان است ،اما از اینکه الان در کنارت هستم بسیار مسرورم ....حالا یک سؤال دارم ، آیا طبق گفته ی پدرت واقعا نامزد داشتی؟ اگر داشتی که بود و چقدر دوستش داشتی؟ وسؤال مهم تر اینکه ، اگر به گوشت میرسید شاهزاده طلال از دل و جان خواستار توست چه برخوردی داشتی؟ امینه خیره در نگاه مرد بوالهوسی شد که با دیدن او آب از لب و لوچه اش به راه افتاده بود ، آهی کشید و گفت :چه وقت مرا از پدرم خواستگاری کردی؟ با شناختی که از پدرم دارم ، محال است چنین موضوعی را از من پنهان دارد....برای سؤالات دیگرتان هم باید بگویم ، من نه یک خواستگار و چندین خواستگار داشتم و با یادآوری چهره ی خندان حیدر ،آهی کشید و گفت :اما جواب بله به هیچ کدامشان نداده بودم ، می خواستم با عقل و منطق فکر کنم و تصمیمی برای آینده ام بگیرم شاهزاده طلال مانند کودکی ذوق کرده بود و به میان حرف امینه دوید و گفت :یعنی عاشق نشده بودی...پس الان برای طلال امیدی هست که دل به مهر تو ببندد و با شناختی که از خودم دارم ، میدانم که به زودی تو هم اسیر عشق من خواهی شد امینه از اینهمه وقاحت و خوش خیالی این مرد ،لجش گرفته بود و همانطور که خیره به بسته ی بزرگ و کادو پیچشده ی روی میز بود ، گفت :اگر پدرم این موضوع را مطرح می کرد ،شاید می توانستی چنین امیدی داشته باشی....اما الان من در این خانه جز مرگ چیز دیگری از خداوند، طلب نمی کنم، شاهزاده طلال که انگار کل وجودش سراپا گوش شده بود ، کمی جلوتر خزید و گفت : یعنی می گویی اگر در شرایط دیگری این موضوع را می فهمیدی ، امکان داشت بر خلاف نظر پدرت ،با من برخوردی دیگر داشته باشی؟ یعنی باور کنم که به راحتی عشق مرا می پذیرفتی؟ امینه برای اینکه حرفش کاملا مؤثر واقع شود به چشمان ریز طلال که در صورتش مثل دو سوراخ ناموزون می ماند،خیره شد و گفت :من مانند بقیه ی دختران نیستم که ظاهر و حال را ببینم ، من عمقی نگرم و باطن کار و آینده را می بینم و می دانستم که کرور کرور خواستگارهای رنگارنگ نه به عشق امینه ، بلکه به عشق رسیدن به ثروت عبدالقادر است که جلوی خانه مان صف کشیده اند ، من خواستار اینچنین زندگی نبودم ، اگر می فهمیدم شاهزاده طلالی که در پول دست و پا میزند خواستار من است ، شک نداشتم که این عشق واقعی ست و شما برای ثروت پدر من نقشه نکشیده ای ، چون احتیاجی به آن نداری و از طرفی چون آینده نگرم و میدانم ، تمام ثروت پدرم از تجارت است و چه بسا با بالا و پایین شدن بازار ،همه دود شود و بر هوا رود، اما کاملا درک ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون