1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 حالا وقتشه که اون فیلم یک دقیقه ای ببینیم
▪️درباره لزوم قطع بودجه نظامی کشور رو مجدد ببینیم؛ حتما اینبار چیزهای خیلی جدیدتری از این صحبتهای هاشمی دستگیرمون میشه. رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، ایستاد تو سالن کنفرانس سران گفت: «نیروهای نظامی بیشترین بودجه رو میبرند! ژاپن و آلمان اگر پیشرفت کردند برای اینه که ارتش هاشونو کنار گذاشتند. دنیای فردا دنیای گفتمانه و این راه باز شده و مطمئن هستم در دولت دوم آقای روحانی محقق خواهد شد» کل سالن، سران ایستاده تشویقش کردند! میدونید چه کسی محکم ایستاد و نگذاشت ملت ایران و ملت های منطقه گوشت دم توپ بشند.
▪️رهبر شهید انقلاب حضرت آیه الله العظمی امام سید علی خامنهای (رحمه الله علیه ) آقا ایستاد و فرمود: «آنهایی که این حرف ها رو زدند یا احمق هستند یا خائن»اگر الان بر بام افتخار قدرت منطقه ایستاده ایم بابت رهبری آن پیر فرزانه است.
✍مهم/ مراقب آن جماعتی که برای مغروق استخر کاخ فرح ایستادند و کف و سوت زدند باشید . آنها هنوز در این مملکت هستند....
هر چی دوست دارین نثار روحش کنید😊
داخل گروه طنز جبهه، بچه ها راجع به مزخرفات اینترنشنال که توی مخ مخاطبین ساده لوحشان میریزن بحث میکردن
بحث سر این حرف بود که به میدان دارها میگن پول میدن
والا ما تمام شبها رفتیم، جز اینکه پول برای کمک با عناوین مختلف ازمون میگیرن، چیزی نمیدن، البته بالاترین چیز نصیبمون میشه که اونم لبخند رضایت آقا امام زمان و نائب ایشون هست و صد البته ثواب جهاد الی الله
در همین احوالات یکی از مخاطبین پیامی بهم داد که حالم را دگرگون کرد
بخونید و برسونید دست اونایی که شدن بلندگوی دشمن
«سلام خانم حسینی جان
عزیزدل خواهر
بپرسین یکی مثل همسرمن که برای خنثی سازی رفته بوده ودودستش قطع شده و پدرشوهرش که طاقت دیدن این وضع رونداشت وپسروعروسش هم پارسال توجنگ دوازده روزه شهیدشدن وشوهرمن تک پسربودوپدرش درجاسکته کردوفوت شد شبی چقدرمیدن ؟»
زمان:
حجم:
4.8M
♨️نوحه خوانی برای تمجید از بی حجابها در انقلابی ترین تجمعات(اینجا)
"آخه کی میگه ظاهر آدما ملاکه
در اصل ملاک آدمیت دل پاکه"
✍متاسفانه در انقلابی ترین تجمع مردم مومن ایران ترویج بی حجابی میکنند.
واضح بود که وفاق آقایان به همین نقطه ختم میشود.
اینکه رهبر شهید ما بجای واژه وفاق از اتحاد مقدس یاد کردند دلیلش همین بود که این روزها را میدیند.
اینکه بگوییم باطن مهمست، یعنی ظاهر مهم نیست!
کجای اسلام چنین چیزی گفته شد که ظاهر مهم نیست.
در این صوت بشنوید
جهاد_تبيين_-_محسن_عمادي.mp3
زمان:
حجم:
23.3M
خیلی خیلی مهمه ، دلیل پیش گویی های حضرت آقا رو توضیح میده ، همراه با خبرهایی از آینده ، راوی ( آقای عمادی ) مدیر انتشارات شهید ابراهیم هادی است .
#ما_ملت_امام_حسینیم
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۲۸🎬: حالا دانیال کوچک نقش قاضی را بازی می کرد، دخترکی نقش متهم بود و دو پسربچه
#روایت_انسان
#قسمت۶۲۹
ابلیس کار خودش را در سرزمین یهودیه کرد و مردمی که می بایست زمینه ساز ظهور پیامبر آخرالزمان باشند را از راه منحرف کرد و نتیجه اش شد خرابی های شهرها و کشته شدن مردمی که با حکم خداوند عناد ورزیدند.
حالا باقی مانده این قوم، برخی از نخبگان و ثروتمندان یهود به همراه بخت النصر به بابل می رفتند.
شما که با روایت انسان آشنا هستید، سابقه ی شهر بابل و داستان هایی که در آن ابلیس خودنمایی می کرد را می دانید، در زمانی دور این شهر قبلگاه ابلیس و ابلیسیان بود و هنوز هم رد پای ابلیس در اعتقادات و زندگی مردم این شهر نمایان است و صد البته ابلیس به سردارانش امر کرد تا تلاش بیشتری کنند چرا که قومی به این شهر می آمدند که در ظاهر خدا پرست بودند و شهری که در جای جایش بت بعل و ملوخ خود نمایی می کرد، می بایست ته مانده ی اعتقادات این قوم اسیر شده را بگیرد و آنها را با خود همراه کند.
خیلی از اسرا و ثروتمندان یهودیه با ورود به بابل و دیدن شوکت این شهر و بناهای زیبا به سمت فرهنگ و اعتقادات آنها کشیده شدند اما نخبه ای مانند دانیال که مهر پیامبری به جبین داشت در مقابل انحرافات این قوم ایستاد و به تنهایی قد علم کرد، او از خدا می گفت و نعمت هایش و تذکر و تلنگر می زد به مردمی که گرد بت وحشتناکی به نام ملوخ جمع شده بودند.
دانیال در هر لحظه و زمان و مکان دست از ارشادات و رهنمودهایش بر نمی داشت و در آخر تاب و تحمل کافران به سر آمد.
توطيه ای چیدند و به بهانه های الکی برای دانیال پرونده ای قضایی درست کردند و او را به زندان افکندند.
انگار با این زندان رفتن، خداوند می خواست قصه ای قدیمی را زنده کند و بر سر زبان ها بیاندازد.
هفت سال از آمدن یهودی ها به بابل میگذشت در این زمان چندین قوم سردمدار بابل بودند و در کنار هم زندگی می کردند که مهم ترین آنها قوم عرب بابل و قوم ماد آریایی بود.
بخت النصر با دختر پادشاه ایران که زنی بسیار باهوش و تیز بین بود ازدواج کرده بود و این ازدواج با عث اتحاد و دولتی هماهنگ بین عرب و عجم شده بود..
شب بود همه جا در تاریکی فرو رفته بود که صدای ناله ای از خوابگاه بخت النصر بلند شد، گویا پادشاه خوابی بد می دید...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است.
این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد
اگر همین حالا برای سفارش این کتاب اقدام کنید، تخفیف خوبی دریافت خواهید کرد
برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇
@Adm_ketab
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
ممکن است کسی وسایل فیلمبرداری و عکاسی همراه داشته باشد ، اینان دستور دارند کهمانع چنین کارهایی شوند
عادل که انگار از سر کوهی بلند پای ین آمده باشد ، نفسش را محکم بیرون داد و مثل
کودکی ترسان که بعد از شیطنت حرف گوش کن می شود ،سرش را پایین انداخت و
گفت :چشم ...همین جا می مانم
عبدالرحمان از لحن مظلوم این پسر که فرقی اساسی با دیگر شاهزاده ها داشت ، لبخند
مهربانی روی لبش نشست و همانطور که ب ر صندلی خود قرار می گرفت ، گفت :این
طرف سالن تحت اختیارت هر کار دوست داری بکن و هروقت خسته شدی ، می توانی
بیرون بروی، غذایی بخور و استراحت کن ، این مجالس شبانه حالا حالاها ادامه دارد
خیالت راحت و با این حرف رویش را از عادل برگرداند و به سمت مردی که کنارش بود و عادل او را نمی شناخت برگشت و مشغول صحبت با او شد
عادل خود را به کنار دیوار کشاند و با نگاهش دنبال ابو وردان بود و بالاخره او را در
فاصله ای دورتر ، درست روبه روی خودش ،آنطرف سالن جشن دید
نمی دانست دوربینش چه چیزی ثبت کرده اما الان صحنه ی قابل توجهی نبود که بخواهد
شکار کند ، پس خیلی نامحسوس ،به بهانه ی اینکه می خواهد چفیه و عقالش را مرتب
کند ، کلید بغل گوشی را فشار داد تا صحنه ی دیگری نگیرد
شام شاهانه همراه با موزیک ملایم عربی صرف شد ، عادل که استرسی شدید کشیده بود
و از طرفی به گفته ی عبدالرحمان ، این مجالس ، شبهای دیگر نیز ادامه داشت .می
خواست از تالار بیرون رود ،اما حسی به او می گفت بمان و همین امشب کار را تمام
کن ، که ناگاه متوجه شد برنامه های دیگری در بین است
یکی از خوانندگان زن آمریکایی به همراه گروهش روی صحنه رفت و آهنگ شادی
شروع به نواختن کردند ، خواننده سعی داشت ،شعری را بخواند که هم انگلیسی بود و
برخی جاها هم ابیات عربی بکار رفته بود ، یک زن زیبا با پوششی نامناسب ، در
کنارش به همراه او حرکات موزون تحریک آمیز انجام میداد
عادل که بارها و بارها به کشورهای مختلف سفر کرده بود ،اما هیچ و قت به خود جرأت
نمیداد در چنین مجالسی شرکت کند ، برای او که مسلمان و تربیت شده ی نجمه بود
افت داشت که در چنین محفل های سبک و گناه آلود حضور داشته باشد و اینک تعجب می کرد، پدرش که یکی از شاهزاده های به نام دربار سعودی بود و عمری لباس دین
پوشیده بود و ادعای مسلمانی شان گوش فلک را کر کرده بود ، بانی چنین مجلسی شود
که بی شک شیطان را شاد می کند .پس به آرامی کلید فیلمبرداری را فشار داد و خود را
کمی جابه جا کرد تا دقیقا روبه روی جایگاه قرار گیرد
کم کم مجلس اوج گرفت و عادل احساس کرد تغییراتی در شرف وقوع است ، آری
درست حدس زده بود ، خدمتکارانی که متعلق به این جزیره و شاید از اروپا آمده بودند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۰
و لباسی شبیه لباس گارسون های ، خارجی را داشتند ، مجلس را ترک کردند و تمام
خدمه ای که لباس عربی بلند داشتند ،باقی ماندند
شب از نیمه گذشته بود که از درب ورود پذیرایی که از اقبال عادل ،نزدیک آنها بود
میزهای چرخ دار که رویشان جام های خالی با شیشه هایی که مشخص بود انواع نوشیدنی های الکلی است وارد تالار شد
عادل بارها و بارها از سرو نوشیدنی در دستگاه سعودی شنیده بود و هیچ وقت باور نمی
کرد که حقیقت داشته باشد و همیشه در مقابل کسانی که این حرفها را میزدند جبهه می
گرفت و می گفت :درست است که شاهزاده های سعودی انحرافاتی دارند ،اما نه آنقدر
که حرام اکید خدا را حلال کنند ،آنهم در پیش چشمان یک جمع و ...اما اینک با چشم خود
می دید که در سرزمین شاهزاده ها هر چیزی امکان دارد ، حتی اگر می شنید روزی
شیطان نازل شده و شاهزاده ها بر او سجده می کنند ، برایش ملموس و قابل باور خواهد
بود
میزهای چرخدار در سالن چرخیدند و جام های رنگانگ نوشیدنی دست به دست می
شدند و هر گروه و میزی به سلامتی باعث و بانی مجلس ،جام ها را بهم می زدند و سر
می کشیدند
عادل با چشم خود میدید که پدرش هم تنگی نوشیدنی روی میز روبه رویش و جامی هم
به دست گرفته و مزه مزه می کند پس آرام آرام حرکت کرد ، او می خواست که این
صحنه را به تصویر بکشد ، اما فاصله اش تا جایگاه سلطنتی زیاد بود ، یک لحظه از
بخت خوبش ،خواننده ای دیگر که به نظر میرسید اروپایی باشد به صحنه ی اصلی
برنامه اضافه شد ، آهنگ ها تند وتندتر شد ،انگار در این مکان ،همه لبی به می زده
بودند به جز عادل ، وقتی که خوب نگاه می کرد ، حتی عبدالرحمان هم در حال خوردن
نوشیدنی دید
آهنگها که شدت گرفت ،بعضی از میهمانان که هیجان درونشان اوج گرفته بود ، روی
صحنه رفتند و با حرکاتی قبیح همراه با آهنگ ، خود را تخلیه می کردند ، انگار این
تخلیه ی انرژی برایشان کافی نبود ، همه با هم آهنگ شاهزاده بیا...شاهزاده بیا را سر
داده بودند
در این هنگام شاهزاده طلال در حالیکه نیشش تا بنا گوش باز و جامی نوشیدنی در
دستش بود ، به روی صحنه آمد
عادل باورش نمی شد ، با خود میگفت :یعنی این پدر من است؟ همان که خود را یکی
از بزرگان و پیشوایان دین اسلام در عربستان می نامد؟ همانکه مسجدی به نام خود بنا
کرده و گاهی پیشنماز مردم نگون بختی میشود که گول عبا و ظاهر او را خورده اند؟؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۱
اگر می خواست کاری کند وفیلمی بگیرد این بهترین صحنه ای بود که می توانست شکار
کند، پس باید دست می جنباند و این فرصت طلایی را از دست نمیداد
عادل با نگاهش تمام سالن را به دنبال ابو وردان گشت ،تا مبادا گوشه ای کمین کرده
باشد و ناگهان او را غافلگیر کند
اما هیچ خبری از او نبود و یا حداقل عادل او را ندید ، وقت می گذشت وعادل باید سریع
دست بکار می شد ،پس آهسته خود را به سمت دربی کشید که از آنجا پذیرایی را داخل
می آوردند ، پشت به درب و رو به صحنه ، در پناه پرده ی بلند و پراز چین و شکن
سالن ایستاد
بسم اللهی زیر لب گفت و همانطور که قلبش به تلاطم بود و دستانش کمی رعشه گرفته
بود ، داخل جیبش دست برد و گوشی اش را بیرون آورد
عادل با استرسی شدید خود را پشت پرده جا کرد ، با گوشه ی چفیه ، صورتش را
پوشانید و دکمه ی فیلم برداری را زد و گوشی را داخل آستینش پنهان نمود به طوریکه
از آن گوشی فقط دوربینش بیرون زده بود ، دستش را بالا آورد و طوری آن را قرار
داده بود که بیننده فکر میکرد او پرده را گرفته است
صحنه ی اجرای سالن درست در دید دوربین بود و صحنه ای که در آن شاهزاده طلال درحالیکه هیکل نافرمش را تکان تکان میداد در آغوش یکی از مدلینگ های مشهور دنیا
جا گرفته بود ، عجب چیزی شکار کرده بود ، لبخندی عمیق روی لبهای عادل نشست، دوباره اطرافش را نگاه کرد ، هیچکس حواسش به او نبود ، عادل مشغول گرفتن فیلم بود
که ناگاه عطسه اش گرفت ، به ناچار دستش را پایین آورد و طبق عادت همیشگی اش
سرش رابه عقب برگرداند تا عطسه کند که یکدفعه ، از پشت شیشه ی درب سالن چیزی
را دید که مو بر اندامش راست نمود
چشمان تیز ابو وردان از بیرون سالن با یکی دو متر فاصله به او دوخته شده بود ، عادل
می دانست که ابو وردان کامال متوجه حرکات او بوده
ابو وردان درحالیکه با دستش به او اخطار میداد ، به سمت درب در حرکت بود
عادل با حالتی دستپاچه ، کلید موبایل را فشار دارد و آن را در آستینش فرو کرد و با
حرکاتی شتاب آلود به سمت درب دیگر سالن حرکت کرد
بالاخره از بین مردمی مدهوش که در عالم خود غرق بودند گذشت ،خود را به درب
خروج رسانید و قبل از بیرون رفتن به پشت سرش نگاهی انداخت و ابو وردان با دونفر دیگر که دقیقا شبیه او لباس پوشیده بودند را با چند متر فاصله ، پشت سرش دید
پایش به خارج سالن که رسید ، مردی دیگر با صدای سوت و زبان عربی به او فرمان
ایست داد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۲
عادل گوشی را در دستش فشرد و بی توجهی به همهمه و اخطارهای پشت سر هم مانند باد حرکت میکرد و میدوید
نمی دانست به کجا میرود و فقط می خواست خود را به مکانی برساند تا بتواند در آنجا
پنهان شود
از محوطه ی سالن و حتی مکان وسیع اسکان ، خارج شد و از خیابان و کوچه پس
کوچه ها می گذشت و از شنیدن صداهای پشت سرش ، عنقریب بود که قالب تهی کند
آنقدر دویده بود که نفسش به شماره افتاده بود، خودش را کمی خم کرد و همانطور که
موبایل توی دستش بود ، دستانش را روی زانو قرار داد تا نفسی تازه کند، این موقع بود
متوجه شد که پا درون جنگل درختان استوایی ، که کنار ساحل کشیده شده بود ، گذاشته
است
پشت سرش را نگاهی انداخت ، جز درختان بلند و سر به فلک کشیده چیزی مشخص
نبود ،اما خش خش صدایی که هراز گاهی از نقطه ای نزدیک بلند میشد ، نشان میداد که
عده ای در تعقیب او هستند
عادل بار دیگر بسم اللهی گفت و باز از خدایش کمک گرفت و با احتیاط مسیری را در
پیش گرفت، بالاخره به دیوار ویالیی رسید و در امتداد دیوار حرکت کرد و ناگاه درب
نرده مانند ویلا نمایان شد
چون ساختمان تمام ویلاهای نزدیک ساحل ، مثل هم بود ، نمی توانست تشخیص دهد که
الان دقیقا کجا قرار دارد
مثل میمونی چابک ، نرده های درب را گرفت و خود را بالا کشید و خیلی فرز روی
چمنها پرید و در پناه درختان ویلا پنهان شد
از پشت درخت ، بیرون ویلا را نگاه می انداخت ، وای باورش نمی شد ، ابو وردان با
مردی دیگر به همان ویلا نزدیک میشدند
عادل با التهابی در وجودش به دنبال پن اهگاه امنی بود ،اما آنطور که به نظر میرسید ،
امشب شب مرگ او بود ، با خود میگفت :کسی که ادعای عاشقی می کند پس باید در
عشقش ،ثابت قدم باشد ،خدایا توکل به تو و با سرعت به دنبال مخفیگاهی ، ساختمان
ویلا را که انگار هیچ جنبنده ای در خود نداشت دور زد
همانطور که با ترس اطرافش را نگاه میکرد ، ناگهان نگاهش خیره به نقطه ای در
نزدیکی اش شد....خدای من یعنی بیدارم؟
نردبانی از بالکن اتاق طبقه ی بالا جلویش بود ...یعنی انگار کسی این راه را برای او
گشوده بود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۳
عادل بدون اینکه به عواقبش فکر کند با یک جست روی نردبان پرید و پله های نردبان
را دو تا یکی و به سرعت پیمود
عادل همانطور که از بالای نردبان روی بالکن میپرید موبایل را به سینه اش چسپانید ،
روی زانو نشست و نفسش را محکم بیرون داد ، همانطور که سرش پایین بود ، آرام از
جایش بلند شد ، می خواست با چشم اطرافش را زیرو رو کند ، ناگهان نگاهش با نگاهی
آشنا برخورد کرد، چشمان یشمی دلفریبی که زیباتر از همیشه در صورت زیبای پری
قصه هایش خود را به رخ می کشید، درست است که هیچوقت پری قصه هایش را
اینچنین ندیده بود اما شک نداشت که بانوی زیبای روبرویش که تاجی جواهرنشان با
نگین های یشمی درخشان بر سر داشت کسی جز امینه ی عزیزش نمی توانست باشد
عادل با صدای آهسته گفت :امییینه
امینه همانطور که با ناباوری صحنه ی روبه رویش را میدید ، زیر لب گفت :عادل...تو
اینجا چه می کنی؟
با این سؤال امینه ، عادل از دنیای زیبایی که مسخ آن شده بود بیرون امد و با شتاب گفت: امینه ، مرا جایی پنهان کن که اگر گیر مأموران شاهزاده طلال بیافتم ،مرگم حتمی ست و از آن گذشته ، نقشه ای را که برای نجاتت کشیده ام نقش بر آب می شود
امینه با عجله درب بالکن را باز کرد و عادل را داخل اتاق هل داد و سپس درب بالکن
را بست و با کلید رویش ، آن راقفل کرد
وارد اتاق شدند، امینه بدون اینکه متوجه پوشش و آرایش غلیظش باشد ،دنبال جایی برا
پنهان کردن عادل می گشت
ابتدا کمد لباس را پیشنهاد داد، عادل نگاهی به کمد جادار و فراخ اتاق کرد و گفت :
درست است که می توانم در آنجا پنهان شوم اما اگر وارد اتاق شوند و بخواهند همه جای
آن را تفتیش نمایند به راحتی مرا پیدا می کنند
امینه متوجه شد که او راست می گوید ،اما چاره ی دیگر نداشتند، اصلا جای دیگری
برای پنهان شدن وجود نداشت
همانطور که هر دو غرق فکر بودند ، هیاهو و سر وصدایی از بیرون درب اتاق به
گوش رسید و صدای قدمهایی که با شتاب پله ها را می پیمود بلند شد
امینه با حالت دستپاچه ، درب سرویس حمام و توالت را باز کرد و عادل را داخل آن
چپاند و اشاره کرد وارد حمام شود و دوش آب گرم حمام را باز کند و در همین هنگام
صدای درب اتاق بلند شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۴
سامانۀ گزارش مردمی گرانفروشی، احتکار و اخلال در توزیع کالای اساسی راهاندازی شد
🔹دادستانی کل کشور: با هدف دریافت گزارشهای مردمی دربارۀ تخلفات اقتصادی از جمله گرانفروشی، احتکار عمده و هرگونه اخلال در تأمین و توزیع کالاهای اساسی، سامانهای به نشانی dadsetani.ir/ehtekar ایجاد شد.
🔹شهروندان میتوانند گزارشها و مستندات خود را دربارۀ موارد تخلف از طریق این بستر ثبت کنند.
🔹دادستانهای سراسر کشور موظفند در چارچوب قانون و با بهرهگیری از گزارشهای دریافتی، با اخلالگران در امر تأمین و توزیع مایحتاج عمومی با قاطعیت و سرعت برخورد کنند.