eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
562 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
بدریه سری تکان داد و نگذاشت حرف امینه تمام شود و گفت :خوب معلوم است چهکار دارد...سرشب آمده و احساس
امینه که از وقاحت این مرد ،خونش به جوش آمده بود ،به سمت طلال رفت ، از کنارش گذشت و درب اتاق را که پشت سرش باز مانده بود ، بست تا مبادا خدمتکاری حرفهای زشت و قبیح این شاهزاده ی بوالهوس و لایعقل را بشنود طلال روی تختخواب نشست و همانطور گره کرواتش را شل می کرد با چشمانی خمار به امینه خیره شد و گفت :اوه....چه خوب که حواست بود درب را ببندی...من که از عشق تو هوش و حواس ندارم امینه زهر خندی زد و گفت :از عشق من هوش و حواس نداری یا از زیاده روی در نوشیدن اینچنین شده ای؟ ببینم ای شیخ و شاهزاده ی دربار عربستان؛ مگر تو مسلمان نیستی؟ در دین شما ، در روز و ملاء عام سجاده آب کشیدن و نصف شب به خوابگاه زنی نامحرم قدم گذاشتن چه نام دارد؟ تقاضای غیر اخلاقی کجای دینت جا دارد؟ نوشیدن نوشیدنی حرام چه حکمی دارد؟ دزدیدن ناموس مردم چه مجازاتی دارد هااا؟؟ شاهزاده طلاا قهقهه ای بلند زد و با لحنی کشدار گفت :چه میپرسی تو؟...!من عاشقم و یک عاشق دل و دین و ایمان، ندارد .من به هیچ دینی نیستم و به راهی میروم که قامت زیبای تو قبله گاه من است... امینه دندانی بهم سایید و گفت :چه حرفهای کفرآمیزی میزنی...عجب اعتقاداتت محکم است !!!که با دیدن دختری زیبا، همه را به باد دادی شاهزاده طلال که با شنیدن حرفهای تند امینه متعجب شده بود و برای رسیدن به او بی قرارتر مینمود ،کت تنش را درآورد و با یک حرکت به گوشه ای انداخت و خنده ی ترسناکی سر داد وگفت :در محضر زیباترین زن دنیا باید اعترافی کنم...من از اسلام بیزارم و معتقدم اسلام دینی عقب مانده و تاریخ گذشته است ، دینی که احساسات یک عاشق را می کشد ، دینی خشک و رسمی و باید بگویم نه من ،بلکه هیچکدام از شاهزاده های سعودی چندان اعت قادی به این دین ندارند ، همه برای حفظ ظاهر دم از خدا و حرمین شریفین میزنند و قهقه ای دیگر زد و ادامه داد :من و بقیه ی برادران و عمو زاده هایمان همه و همه به دین اجدادمان هستیم ، یک یهودی متعصب در قالب مسلمان....ما آمده ایم تا نام اسلام را خراب کنیم و سپس عاروقی کشید و خود را روی تخت انداخت و آرام تر ادامه داد :بیا کنارم عزیزززززم میدانم که می خواهی مرا در عشقت امتحان کنی اما از انسانی عاشق که به گفته ی خودت در نوشیدن افراط کرده چه انتظار داری....بیا عروسک قشنگم که کم کم صبر از کف میدهم امینه که از اعترافات طلال و لحن قبیح و سخنان سبکسرانه اش به خشم آمده بود و در دل دعا می کرد زودتر از دست این شاهزاده ی بی دین خالص شود ،همانطور که گوشه ی لباسش را در مشتش میفشرد به سمت درب بالکن رفت و گفت :راست می گویند که ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
انسان در مدهوشی ،حقیقت را فاش می کند...پس مرا با توی نامسلمان کاری نیست ،برو زنی همکیش خودت، پیدا کن شاهزاده طلال که نای بلند شدن نداشت ، اما با حرفهای امینه ،یکه ای خورد و سرجایش نیم خیز شد ،مانند گرگی زخمی که مترصد حمله است به امینه نگاهی انداخت و عنقریب بود که خود را به او برساند، ناگاه صدای درب اتاق بلندشد امینه که متوجه حالت طلال شده بود ، به سرعت خود را به درب رساند و وقتی قامت بدریه را در حالیکه تنگی نوشیدنی قرمز در دست داشت ،دید .نفسش را بیرون داد. بدریه چشمکی به امینه زد و نگاهش را به تنگ داخل سینی و جام کنارش انداخت و آهسته به طوریکه فقط امینه میشنید گفت :کافیست یک جام به خوردش کنی و با صدای بلندتری ادامه داد :اینها را به سفارش رشید ،ملازم اصلی شاهزاده آورده ام امینه سینی را گرفت و با نوک انگشتان پا درب را بست و همانطور که تخت را دور میزد تا به میز کوچک داخل اتاقش برسد ، با خود فکر می کرد بی شک داخل این نوشیدنی ، از همان سمی که بدریه حرفش را میزد ریخته شده ، آیا من آنقدر جرأت و جسارت دارم که از این نوشیدنی مرگ آور به طلال دهم؟ امینه سینی را روی میز گذاشت و با تردیدی که در دلش افتاده بود به سمت طلال برگشت ، با برخورد نگاهش با چشمان دریده ی طلال آهی کشید و با خود گفت :خدای من آتش هوس و شهوت از چشمان و تمام حرکات طلال میبارد طلال که با دیدن تنگ روی میز سر ذوق آمده بود، روی تخت نشست و دستانش را بهم مالید و گفت :درست است که امشب زیاده روی کرده ام اما یک جام از آن نوشیدنی قرمز رنگ کهنه که رشید سفارش داده، می چسپد.....آنهم در کنار دلبر زیبایی چون تو ... امینه با دیدن حرکات طلال ،پا روی شک و تردیدش گذاشت و جامی پر کرد و به طرف طلال رفت....طلال که غرق حرکات امینه بود ، از این تغییر موضع او ، لبخندی به لب نشاند ، همانطور که جام را از دست امینه می گرفت ،به او اشاره کرد تا کنارش بنشیند امینه لبخند کمرنگی زد و گفت :شما بسیار زیرک هستید ، با اینکه حال درستی ندارید اما از من هوشیارترید...می خواستم شما را امتحان کنم و ببینم تا چه حد خواهان من هستید و اگر با شما تند سخن بگویم آیا باز هم با من ملاطفت می کنید؟ و لبخندش جان دارتر شد و ادامه داد :اما انگار شما دست مرا خواندید...پس تا جامتان را می نوشید من هم آبی به سر و رویم بزنم طلال با شنیدن سخنان این فرشته ی زیبا رو، لبخندش پررنگ تر شد و همانطور که جام را به لب میبرد ، سری تکان داد و گفت :طلال را کم کم خواهی شناخت، برو عروسکم فقط سریعتر بیا و آن لباسهای مسخره را هم عوض کن، امینه وارد سرویس شد ، درب را بست و به آن تکیه داد ، به خاطر کاری که دقایقی قبل انجام داده بود ،استرسی شدید او را گرفته بود و کم کم پاهایش شل شد و کف سرویس نشست ، زانو هایش را خم کرد و سرش را روی آن گذاشت و شروع به گریه کردن نمود...او واقعا نمی دانست چکار کرده؟ با مرگ طلال در اتاق او ، چه در انتظارش است ؟ آینده اش چه می شود و هزاران سؤال مبهم و ترسناک دیگر در سرش جولان میداد هر چه که میگذشت هق هق امینه بیشتر میشد ، اما جرأت آن را نداشت که وارد اتاقش شود و نتیجه ی کارش ،یا بهتر بگویم کار بد ریه را ببیند و بفهمد بالاخره سرنوشت طلال چه شد؟ فشار روحی امینه آنقدر زیاد بود که فراموش کرده بود ،عادل هم در اتاق و داخل کمد لباس، پنهان شده است ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
-فصل۱۶ عادل گوشه ی کمد لباس با فشردگی تمام نشسته بود و به اتفاقات پی در پی ساعات قبل فکر می کرد ، در دل از خدا سپاسگزار بود که به دام ابو وردان نیافتاده و صد البته از بخت خوبش ،از ویلای امینه و اتاق او سر درآورد ،او بی اراده مسیر ویلا را پیموده بود انگار نیرویی درونی بدون اینکه عادل دخالتی کند ،او را به سمت امینه کشانده بود، در دریای افکارش غرق بود که صدای درب بلند شد ، عادل گوشهایش را تیز کرد، درست است این صدای پدرش ، شاهزاده طلال بود .برای عادل باور کردنش مشکل بود ، شاهزاده طلالی که در عربستان شیخ جماعتی بود و بر منبر، درباره ی ،دین و خدا و پیغمبر سخنرانی ها می کرد ،اینک مدهوش و لا یعقل ،اینچنین سخنان کفر آمیزی بر زبان میاورد استرسی شدید بر وجود عادل حکمفرما شده بود ، فشاری که نه به خاطر موقعیت خطیرش در این اتاق ،بلکه ترس از دست درازی پدرش به آن دخترک معصوم ،قلب عادل را جریحه دار میکرد در ذهنش دنبال راهی برای کمک به امینه بود ،متوجه شد حرفهایی که بین امینه و پدرش، رد و بدل میشود ،خیلی حساس است عادل نباید این موقعیت را از دست میداد ، پس به آرامی گوشی را بیرون آورد و دکمه ی ضبط صدا را زد و دستش را نزدیک درز درب کمد که امینه باز گذاشته بود، آورد تا صدای پدرش ،به طور واضح ثبت شود امینه درست می گفت که انسان در حال مدهوشی ،راست ترین حرفها را بر زبان می آورد و اینک شاهزاده طلال داشت نادانسته پرده از حقیقت دین خود و آل سعود بر می داشت ، حقیقتی که اگر آشکار میشد ، آبروی نداشته ی آنان را به باد میداد عادل نفسش را در سینه حبس کرده بود و کوچکترین حرکتی نمی کرد تا میکروفن گوشی ، فقط اعترافات پدرش را ضبط نماید. از حرفهایی که زده میشد ، عادل کاملا احساس می کرد که امینه حیران شده و فشار شدیدی را تحمل می کند ،در دل دعا می کرد خدا راهی برای او باز کند که متوجه شد بار دیگر درب اتاق را زدند. عادل، صدای ضبط شده را ذخیره کرد و بار دیگر گوشهایش را تیز کرد تا بفهمد این یکی مهمان ناخوانده دیگر کیست؟ انگار امشب قرار است از در و دیوار این خانه حوادث غیر منتظره بر سر امینه فرو ریزد، درب اتاق بسته شد و چند لحظه پس از آن ، لحن امینه فرق کرد ، صدایش لرزشی محسوس داشت و کلماتی که به کار میبرد کاملا متفاوت با برخورد قبلی او بود ....عادل متعجب شده بود و با خود می گفت، یعنی چه شده؟ بی شک امینه نقشه ای در سر دارد آیا به کمک من هم احتیاج دارد؟ صدای باز شدن دربی دیگر بلند شد که مطمئنا درب سرویس ها بود و پشت سرش امینه از شاهزاده اجازه گرفت تا آبی به دست و رویش بزند یک لحظه صدای هورت کشیدن پدرش را شنید و بعد از آن سکوت بر همه جا حکمفرما شد عادل خودش را کمی جلو کشید و گوشش را نزدیک درز کمد آورد، اما هیچ صدایی به گوش نمیرسید انگار در دریای فراموشی و بی خبری دست و پا میزد ، دوباره تمرکز کرد و گوشش را به درب کمد چسپانید ، جز هق هق ضعیف یک زن ، صدایی دیگر نمی آمد. ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
ترسی مبهم وجود عادل را فرا گرفته بود ، نمی دانست چه کند ؟ پس بیش از این طاقت نیاورد ، بسم اللهی زیر لب گفت و خیلی آهسته درب کمد را به اندازه ای باز کرد که بتواند بیرون را ببیند هیچ چیزی در زاویه ی دیدش قرار نداشت، به ناچار خود را جلو کشید و سرش را از کمد بیرون آورد جز پدرش که مانند مرده ای بی حرکت روی تخت به پشت افتاده بود ، کسی در اتاق نبود عادل می خواست ببیند ، پدرش متوجه او می شود یا نه؟ پس دنبال چیزی گشت تا قبل از اینکه کلا از کمد بیرون بیاید ، به زمین بزند و صدایی ایجاد کند و عکس العمل پدرش را ببیند همانطور که نگاهش خیره به بیرون بود با دستش روی قفسه را جستجو می کرد، ناگهان دستش به شئ آهنی بر خورد کرد، آن را برداشت و وقتی دقت کرد ، متوجه شد همان نیم تاج جواهر نشانی ست که ابتدای ورودش روی موهای امینه بود و او را مانند ملکه ی قصه ها کرده بود با انگشتش ،نگین های یشمی رنگ نیم تاج را لمس کرد و لبخندی به روی لبش نشست آهسته نیم تاج را بیرون انداخت از برخورد نیم تاج با پایه ی تخت ، صدایی بلند شد و پس از آن دوباره سکوت همه جا را فراگرفت انگار شاهزاده طلال جزء نیستان است ، عادل با احتیاط تا کمر بیرون آمد و وقتی مطمئن شد ، پدرش هوشیار نیست از مخفی گاهش خارج شد دشداشه ی بلندش را که زیر پایش گیر کرده بود ، بیرون کشید و همانطور که چشمش به پدرش بود ، لی لی کنان کنار تخت آمد، نیم تاج زیبا را برداشت و زیر لباسش پنهان کرد، به چشمان پدرش خیره شد ، انگار سالهاست که مرده...چشمانش بسته بود و ناگهان متوجه صدای هق هق امینه شد که از سمت سرویس حمام و توالت می آمد پشت درب سرویس ایستاد و تقه ای کوتاه به درب زد و آهسته گفت :امینه، چه می کنی؟ بیا بیرون، اوضاع آرام است.. صدای گریه امینه قطع شد و چند لحظه بعد ،امینه با چشمانی ورم کرده از آنجا خارج شد ، او بدون اینکه به عادل نگاهی بیاندازد ، به سمت تختخواب رفت و با دیدن شاهزاده طلال در آن حال ، مانند دیوانگان به سمت درب اتاق یورش بود ، قبل از اینکه عادل خود را به او برساند و مانع انجام هر کاری شود ، درب را باز کرد و با دیدن بدریه که ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
انگار منتظر اتفاقی بود و پشت درب کمین کرده بود ، عقده دلش باز شد و دست به گردن بدریه انداخت و شروع به گریه کرد بدریه همانطور که امینه را در آغوش گرفته بود ، دست جلوی دهانش گذاشت و او را به داخل اتاق کشید ، درب را بست و گفت :هیس....چه خبر شده؟ امینه به سمت جسم طلال که بی حرکت روی تخت افتاده بود، نگاه کرد و گفت :م...من من کشتمش و به دستهایش نگاه کرد و ادامه داد :با همین دستها آن جام مسموم را به خوردش دادم و بعد عاجزانه به بدریه خیره شد ،درحالیکه اشک هایش می آمد و تمامی نداشت گفت :من تا این سن آزارم به مورچه هم نرسیده بود ،اما الان یک انسان را کشتم و با این حرف گریه اش شدید تر شد.. عادل نگاهی به امینه ی بینوا کرد و نگاهی هم به جسم پدرش....باورش نمی شد ،پدرش شاهزاده طلال بزرگ، به این راحتی جام مرگ را سرکشیده و از دنیا رفته، بدریه که طاقت دیدن گریه های این دخترک پاک و ساده را نداشت ، با گوشه ی شالش اشکهای امینه را پاک کرد و گفت :گریه نکن عزیزم، تو کاری نکردی وبا اشاره به طلال ادامه داد :این که انسان نیست تو از کشتنش عذاب وجدان بگیری ، او حیوانی ست در شکل و شمایل آدم ، در ثانی این گرگ پیر به این راحتی ها نمیمیرد ،خیالت راحت... با این حرف بدریه ، امینه انگار درست نشنیده باشد ، مانند کودکی گریان دماغش را بالا کشید و گفت :یعنی نمرده؟ مگر...مگر داخل آن تنگ نوشیدنی ،سم نریخته بودی؟ اگر نمرده چرا اینچنین افتاده؟ چرا تکان نمی خورد؟ بدریه ، دست امینه را رها کرد ، نزدیک تحت شد و با اشاره به شکم برآمده طلال گفت : نگاه کن این خیک پر از چربی ،بالا و پایین می شود ، داخل آن تنگ یک نوع داروی : خواب آور یا بهتر بگویم بیهوشی ریخته بودم ، اگر یک جام از آن را خورده باشد تا فردا همین موقع مثل خرس می خوابد و سپس قهقه ای زد و به طرف عادل آمد و گفت : خوب شاهزاده تو چه می کنی؟ می خواهی کنار پ ... عادل با دستپاچگی وسط حرف بدریه پرید و گفت :من خدمتکاری بیش نیستم ،لطفا اینقدر اشتباه قبل مرا به رویم نیاور، اما اگر بشود به طریقی از اینجا خارج شوم ، خیلی کارها می توانم انجام دهم بدریه نگاهی مهربان به امینه که الان ساکت کنار تخت ایستاده بود و به حرفهای آن دو گوش میکرد ، نمود و رو به عادل گفت :باید به عرضتان برسانم که افراد ابو وردان در همین حوالی در گشت وگذارند ،گویا هنوز به پیدا شدن آن دزد مورد نظرشان ،امید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این حرف تو دل خیلی ها مونده بود این خانم حقشو ادا کرد....