#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
عادل بدون اینکه به عواقبش فکر کند با یک جست روی نردبان پرید و پله های نردبانرا دو تا یکی و به سرعت
امینه چاره ی دیگری نداشت ،خودش هم وارد سرویس شد و درب را بست ،درب
اختصاصی حمام باز بود ، امینه نگاهی به این پسرک چشم عسلی که سرش به زیر بود
انداخت و آهسته به عادل گفت تا شیر آب را تا آخر باز کند
مشخص بود درب اتاق باز شد ، صدای خواب آلود بدریه در اتاق پیچید :بانوی جوان
کجایید؟
امینه با اینکه به واضحی صدا را میشنید ،جوابی نداد، تا اینکه چند تقه به درب خورد و
پشت سرش بدریه گفت :بانوی جوان حمام هستید؟
امینه مثال خودش را به درب رسانده بود با صدایی که در فضای حمام می پیچید خنده ی
ساختگی کرد و با لحنی عادی گفت :نه پس داخل بالکن هستم....خوب معلوم است
داخل حمام هستم ، مگه خواب نبودی؟ چی شده؟
بدریه با همان لحن گفت :نمی دانم چی شده ،اما مأموران شاهزاده داخل سالن هستند و ادعا می کنند دزدی وارد ویلا شده و احتمال می دهند از طریق بالکن داخل اتاق شما
آمده باشد....می خواهند اتاق شما را تفتیش کنند
امینه خنده ی بلندتری کرد و گفت :من که مشغول آب بازی هستم ، خودت بالای
سرشان وایستا تا اتاق را خوب بگردند ، فقط تا یک ربع دیگه کارشان تمام شود که من
می خواهم با خیال راحت از حمام خارج شوم
بدریه چشمی گفت و پشت سرش صدای قدمهایی که وارد اتاق می شدند ، آمد
امینه همانطور که به درب حمام تکیه داده بود، نفسش رابیرون داد و مشغول آنالیز قیافه
ی عادل که مثل پسرکی شیطان روبه رویش در حالیکه زمین را نگاه می کرد، ایستاده
بود ، شد
تا به حال با این دقت او را نگاه نکرده بود ، هیکلی خوشفرم با عضلاتی مردانه و بخار
آبی که موهای جلویش را به پیشانی اش چسپاند ه بود باعث میشد او زیباتر جلوه کند
امینه از این چشم چرانی اش خجالت کشید و خواست مانند عادل چشمانش را به زمین
بدوزد ،ناگاه نگاهش به پاهای مرمرین و عریانش افتاد و تازه یاد پوشش و آرایش
غلیظش افتاده بود، رنگ رخسارش سرخ شد ،اما خدا را شکر می کرد که عادل مانند
شاهزاده طلال هرزه و چشم چران نیست
عادل همانطور که سرش پایین بود به سمت درب حمام آمد و با اجازه ای گفت و درب
را بست و با این کارش امینه احساس راحتی نمود و از اینهمه حجب و حیای این پسرک
عاشق لبخند زیبایی روی لبش نشست و با خود زمزمه کرد :واقعا دنیای شاهزاده های
هوسران با خدمتکاران عاشق، زمین تا آسمان فرق می کند ، براستی عادل عاشقی دل
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۵
پاک وچشم پاک است و چه خوب نفسش را مهار کرده و آنچه که میدانم از دل و جان
می خواهد،به خاطر حفظ حریم ،به چشمانش حرام می کند
امینه در بهت کار قشنگی که عادل کرد بود که صدای بیرون رفتن چندین نفر از اتاق
بلند شد و پشت سرش صدای بدریه پیچید :امینه جان ،مأموران رفتند ،هر وقت که
خواستی بیرون بیا، با اجازه ات من هم میروم
امینه صبر کرد تا صدای بسته شدن درب آمد و وقتی مطمئن شد که بدریه هم رفته ،
آهسته درب را باز کرد ،سرش را داخل اتاق نمود و متوجه شد کسی در اتاق نیست، با
سرعت به سمت تخت رفت و ملحفه ی سفید رویش را کشید و مانند چادری به سر کرد
و تمام تن و بدن خود را با آن پوشانید
در همین حین ،عادل با صدایی آهسته، یاالله یاالله گویان وارد اتاق شد، او هم نگاهی به
اطراف انداخت و نفس راحتی کشید و همانطور که به طرح زیبای قالی زیر پایش خیره
شده بود گفت :واقعا ممنون....من جانم را به شما مدیونم ،امیدوارم در آینده ای نه چندان
دور جبران کنم
امینه که از سادگی این پسرک عاشق که تا چند وقت پیش هیچ توجهی به او نداشت ، قند
در دلش آب میشد ، لبخندی زد و گفت :حالا آن کاری را که می گفتی و قرار بود با آن
کار تمام برنامه های شاهزاده طلال را بهم بریزی انجام بده ،آنوقت همه چیز جبران می
شود
عادل تازه یاد موبایل افتاد که داخل حمام در جیب لباسش گذاشته بود همانطور که دست به جیب می شد تا گوشی را بیرون آورد ،آرام گفت :ای به چشم الساعه
در همین هنگام درب اتاق باز شد و هیکل بدریه در چارچوب درب نمایان شد
بدریه با دیدن صحنه ی روبه رو ،هاج و واج مانده بود .امینه که از درب باز بیشتر از
حالت بدریه میترسید ،با دستپاچگی به بدریه اشاره کرد و گفت :چکار میکنی زن ؟
داخل بیا و درب را ببند که پته مان روی آب می افتد
بدریه که با این حرف امینه از شوک در آمده بود ،آهانی کرد و داخل شد ،درب را بست
و به آن تکیه داد و با اشاره به عادل که اینک از ترس رنگ به رخسارش نمانده بود
گفت :ببینم این پسرک چشم عسلی ،همان دزد مورد نظر مأموران شاهزاده نیست؟
هیچ کس جوابی نداد ، بدریه جلوتر آمد و همانطور که مانند بازپرسی قهار به دور عادل
می گشت گفت :آهان یادم آمد ،این همان خدمتکار سمجی ست که داخل هواپیما ،به هر
بهانه ای می خواست به کابین بانوی جوان ،سرک بکشد، همان موقع عجیب به چشمم
آشنا می آمد ،اما چون می دانستم شاهزاده از خدمتکاران قصر خودش در این سفر
استفاده نکرده ، باخودم گفتم حتما اشتباه می کنم ، الان که دقت می کنم میبینم نه واقعا
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۶
چهره اش آشناست و بالحنی بلندتر خطاب به عادل گفت :بگو ببینم کیستی؟ چه چیزی را
دزدیدی که ابو وردان دنبالت بود؟ اصلا اینجا چه می کنی؟ خوب میدانم که دزدی بهانه
است چون ابو وردان کسی نیست که دنبال دزدان کوچک بگردد، حکما خطای بزرگی از
تو سرزده
قبل از اینکه عادل چیزی جواب دهد ، امینه وسط حرفش پرید و گفت :چه خبرت است، آرام تر....خیالت راحت و با اشاره به عادل ادامه داد :ایشان آشنا است ، یعنی دوست
محسوب می شود ، این آقا هم یکی از صدها خواستگار امینه ی بینوا بود که برای نجات
من دست به کار شده و خود را به خطر انداخته و به این جزیره آمده
عادل که خوب میدانست ،بدریه جز خدمه قدیمی و باوفای پدرش است ، در دل فاتحه ی
خود را خواند و از اینکه امینه اینچنین راحت از او ونقشه ها و هدفش جلوی این زن
صحبت می کرد متعجب شده بود
عادل سرش را بالا گرفت ، انگار مانده بود که چه جواب بدهد
امینه پیش دستی کرد و گفت :می گویم دزد نیست ، این بنده خدا هم همان هدفی را دارد
که من و تو داریم
بدریه که انگار متوجه شده بود عادل کیست،بشکنی زد و خیره در نگاه عادل گفت :ای
پسرک زبل تو می خواهی در این میدان با
عادل که متوجه شد بدریه او را شناخته ،ترسید چیزی بگوید که امینه از هوییت واقعی
او آگاه شود ،نامحسوس به طرف بدریه چشمکی زد و با نگاهی که سرشار از التماس
بود از او می خواست که چیزی نگوید و بعد با صدایی آرام به میان حرف بدریه پرید و
گفت :آری من خدمتکاری بیش نیستم که می خواهم با ارباب خودم زورآزمایی کنم
بدریه از شنیدن این حرف عادل متعجب شد و چون زنی زیرک بود ،فهمید یک چیزی
این بین درست نیست پس رو به امینه گفت :اصلا تو از کجا این پسر را می شناسی؟
امینه خیره به نقطه ای نامعلوم گفت :ما با هم در یک دانشگاه درس می خواندیم ، ایشان
خواستگار من بودند ، سپس لبخندی روی لب نشاند و نگاهش را به عادل دوخت و ادامه
داد :البته برای اینکه نظر مرا به خود جلب کند ، داخل دانشگاه خودش را شاهزاده
معرفی کرده ،باورت می شود کل دانشگاه او را شاهزاده عادل صدا می کنند در حالیکه
او غلامی بیش نیست و صدایش را کمی آهسته تر کرد و ادامه داد :غلامی که شرفش به
هزاران شاهزاده ی سعودی می ارزد
بدریه که تقریبا دستش آمده بود چی به چی هست ، با شیطنت نگاهی به عادل انداخت
و گفت :که اینطور خود را شاهزاده جا میزنی هااا؟ و رقیب سرسخت شاهزاده طلال شده ای؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۷
چهره اش آشناست و بالحنی بلندتر خطاب به عادل گفت :بگو ببینم کیستی؟ چه چیزی را
دزدیدی که ابو وردان دنبالت بود؟ اصلا اینجا چه می کنی؟ خوب میدانم که دزدی بهانه
است چون ابو وردان کسی نیست که دنبال دزدان کوچک بگردد، حکما خطای بزرگی از
تو سرزده
قبل از اینکه عادل چیزی جواب دهد ، امینه وسط حرفش پرید و گفت :چه خبرت است، آرام تر....خیالت راحت و با اشاره به عادل ادامه داد :ایشان آشنا است ، یعنی دوست
محسوب می شود ، این آقا هم یکی از صدها خواستگار امینه ی بینوا بود که برای نجات
من دست به کار شده و خود را به خطر انداخته و به این جزیره آمده
عادل که خوب میدانست ،بدریه جز خدمه قدیمی و باوفای پدرش است ، در دل فاتحه ی
خود را خواند و از اینکه امینه اینچنین راحت از او ونقشه ها و هدفش جلوی این زن
صحبت می کرد متعجب شده بود
عادل سرش را بالا گرفت ، انگار مانده بود که چه جواب بدهد
امینه پیش دستی کرد و گفت :می گویم دزد نیست ، این بنده خدا هم همان هدفی را دارد
که من و تو داریم
بدریه که انگار متوجه شده بود عادل کیست،بشکنی زد و خیره در نگاه عادل گفت :ای
پسرک زبل تو می خواهی در این میدان با
عادل که متوجه شد بدریه او را شناخته ،ترسید چیزی بگوید که امینه از هوییت واقعی
او آگاه شود ،نامحسوس به طرف بدریه چشمکی زد و با نگاهی که سرشار از التماس
بود از او می خواست که چیزی نگوید و بعد با صدایی آرام به میان حرف بدریه پرید و
گفت :آری من خدمتکاری بیش نیستم که می خواهم با ارباب خودم زورآزمایی کنم
بدریه از شنیدن این حرف عادل متعجب شد و چون زنی زیرک بود ،فهمید یک چیزی
این بین درست نیست پس رو به امینه گفت :اصلا تو از کجا این پسر را می شناسی؟
امینه خیره به نقطه ای نامعلوم گفت :ما با هم در یک دانشگاه درس می خواندیم ، ایشان
خواستگار من بودند ، سپس لبخندی روی لب نشاند و نگاهش را به عادل دوخت و ادامه
داد :البته برای اینکه نظر مرا به خود جلب کند ، داخل دانشگاه خودش را شاهزاده
معرفی کرده ،باورت می شود کل دانشگاه او را شاهزاده عادل صدا می کنند در حالیکه
او غلامی بیش نیست و صدایش را کمی آهسته تر کرد و ادامه داد :غلامی که شرفش به
هزاران شاهزاده ی سعودی می ارزد
بدریه که تقریبا دستش آمده بود چی به چی هست ، با شیطنت نگاهی به عادل انداخت
و گفت :که اینطور خود را شاهزاده جا میزنی هااا؟ و رقیب سرسخت شاهزاده طلال شده ای؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۸
بدریه سری تکان داد و نگذاشت حرف امینه تمام شود و گفت :خوب معلوم است چه
کار دارد...سرشب آمده و احساس کرده تو او را دوست داری و آنقدر در هوسبازی
حریص است که طاقتش طاق شده ، بعد آهسته نزدیک امینه شد ،دستان امینه را که از
شدت استرس مثل یخ سرد شده بود در دستش گرفت و گفت :اما نگران نباش....سعی کن
هر طور شده ،کمی با صحبت کردن سرگرمش کنی، فکرهایی دارم و با این حرف به
سمت درب اتاق رفت تا بیرون برود
هنوز درب را باز نکرده بود که درب کمد لباس باز شد ودست عادل لباسی را مچاله به
سمت امینه که روی تختخواب نشسته بود ،پرتاب کرد و آهسته گفت :نگران نباش من
هم در کمد لباس مثل نگهبانی جان فدا ، مراقبت هستم
امینه که کلا خود را باخته بود ، لباسی را که عادل انداخته بود برداشت، درست همان
مانتوی سیاه و شالی بود که دیشب از تن درآورده بود و کف کمد لباس انداخته بود
امینه لباس را به تن کرد و احساسات متن اقضی در او شکل گرفته بود ، حسی درونش از
دیدار مجدد او با شاهزاده طلال قلبش را آتش میداد و حسی دیگر از دیدن توجه عادل به او که تعصبی زیبا را به نمایش گذاشته بود ، روحش را شاد می کرد
امینه ، مانتو را پوشید و شال را روی سرش انداخت و برای اینکه شال خوب قرار گیرد
نیم تاج طلا را که سرشب شاهزاده طلال به همراه سرویس آن برایش هدیه آورده بود از موهایش باز کرد، به طرف کمد لباس رفت ، نیم تاج را روی قفسه کمد قرار داد و
آهسته گفت :هیچ صدایی ندهی که
عادل وسط حرفش دوید و گفت :متوجهم ،فقط تو درب کمد را نیمه باز بگذار
امینه ،سری تکان داد و درب را نیمه باز گذاشت تا عادل که در پشت انبوه لباسها پنهان
شده بود به راحتی تنفس کند
در همین حین صدای درب اتاق بلند شد و پشت سرش قامت شاهزاده طلال که انگار از
جنگ برگشته ،در چارچوب درب نمایان شد
طلال همانطور که تلو تلو می خورد جلو آمد و رو به امینه، بریده بریده، گفت :س..لام
ملکه ی قل...بم ....نمی دا..نی چه دلی ا..ز من بر..ده ای ، ا...ز سر شب که ترکت
کر...دم ،مدام دو گوی یشمی زیبا جلوی چشمانم رژه ...میرود ، حتی در مجلس جشن
باشکوهمان با آنهمه زنان زیبا و دلفریب ، هیچ کدام نظر من را به خود جلب نکرد...و
همانطور که جلوتر می آمد و دستش را به سمت امینه دراز می کرد با لحنی کشدار ادامه
داد :بیا عروسسسکم....بیااااا که آرامش قلب زار طلال فقط آغوش گرم این آهوی
زیبایش است
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۹
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 بچـــه هــای جـنــگ بی ســـواد بـــودن؟!
#هم بیسواد بودند هم تندرو
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۰ صدای ناله از خوابگاه شاه بلند بود، آمیتیس همسر بخت النصر، ملکه ی آریایی دربا
#روایت_انسان
#قسمت۶۳۱🎬:
جمع خوابگزاران از حضور بخت النصر بیرون آمدند در حالیکه از خواسته ی پادشاه مبهوت بودند، این ساحران و منجمان که ادعا می کردند از آینده و تعبیر خواب آگاهند الان در کار خویش مانده بودند و خوب می دانستند که اگر خواب را شنیده بودند شاید می توانستند تعبیر آن را به نحوی بیابند امل اینک اصلا از اصل قضیه هم بی خبر بودند و خوابی در بین نبود که آنها بتوانند تعبیر نمایند.
هنوز روز از پشت کوه های برافراشته ی بابل سر نزده بود که این خبر در تمام شهر پیچید« پادشاه خوابی بس هولناک دیده که خود نمی داند آن خواب چیست و تعبیرش را می خواهد»
انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا برای تاریخ و برای قوم یهود قصه ای قدیمی زنده شود اما اینبار به شکلی دیگر و بی شک تمام این داستان تلنگری بود از جانب خداوند...
مهلت سه روزه ی بخت النصر به خواب گزاران به سرعت می گذشت اما هنوز نتوانسته بودند کوچکترین کاری کنند و آنها بیم داشتند که خشم پادشاه به بدترین نحو دامانشان را بگیرند و به دنبال کسی بودند که کارشان را راه بیاندازد اما هیچ کس نبود.
تا اینکه در روز سوم این خبر آنچنان در شهر پراکنده شده که در زندان بابل هم دهان به دهان شد و به گوش حضرت دانیال رسید.
دانیال نبی که در سن جوانی بود نزد زندانبان رفت و به او فرمود: از جانب من به بخت النصر سلام برسانید و بگویید آنچه در طلبش هستید در دست من است، همانا آن خواب و تعبیرش را در روی این ارض خاکی جز من و خدایم کسی نمی داند.
زندانبان از شنیدن این خبر بسیار مسرور شد و فی الفور خود را به دربار رساند و پیغام دانیال حکیم را به بخت النصر رسانید.
در این زمان بخت النصر به یاد هفت سال پیش و داستانی که درباره دانیال شنیده بود افتاد و تازه متوجه شده بود این نخبه یهود در زندان به سر می برد و دستور داد تا سوارانی به سمت زندان بروند و با عزت و احترام دانیال را به حضور او آورند...
زندانبان تا سواران را دید و دستور را شنید به حضور دانیال رفت و ضمن اینکه دستور شاه را ابلاغ کرد چون از اخلاق دانیال با خبر بود به او گوشزد کرد که هر کس به حضور بخت النصر می رسد باید حتما برای احترام تعظیم کند و به سجده برود و اگر چنین نکند توهین به شاه تلقی می شود و پادشاه او را خواهد کشت...
حالا دانیال باید به حضور چنین پادشاهی می رسید
ادامه دارد....
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴این صحبت آقا رو ماها باید ده بار ببینیم
+وقتی آقای شهید خدمت امام خمینی میرسند و از کمبود امکانات برای ادامه جنگ میگند💥
👌خیلی خاطره ی ناب و جالبی بود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
بدریه سری تکان داد و نگذاشت حرف امینه تمام شود و گفت :خوب معلوم است چهکار دارد...سرشب آمده و احساس
امینه که از وقاحت این مرد ،خونش به جوش آمده بود ،به سمت طلال رفت ، از کنارش
گذشت و درب اتاق را که پشت سرش باز مانده بود ، بست تا مبادا خدمتکاری حرفهای
زشت و قبیح این شاهزاده ی بوالهوس و لایعقل را بشنود
طلال روی تختخواب نشست و همانطور گره کرواتش را شل می کرد با چشمانی خمار
به امینه خیره شد و گفت :اوه....چه خوب که حواست بود درب را ببندی...من که از
عشق تو هوش و حواس ندارم
امینه زهر خندی زد و گفت :از عشق من هوش و حواس نداری یا از زیاده روی در
نوشیدن اینچنین شده ای؟
ببینم ای شیخ و شاهزاده ی دربار عربستان؛ مگر تو مسلمان نیستی؟ در دین شما ، در
روز و ملاء عام سجاده آب کشیدن و نصف شب به خوابگاه زنی نامحرم قدم گذاشتن چه
نام دارد؟ تقاضای غیر اخلاقی کجای دینت جا دارد؟ نوشیدن نوشیدنی حرام چه حکمی
دارد؟ دزدیدن ناموس مردم چه مجازاتی دارد هااا؟؟
شاهزاده طلاا قهقهه ای بلند زد و با لحنی کشدار گفت :چه میپرسی تو؟...!من عاشقم و
یک عاشق دل و دین و ایمان، ندارد .من به هیچ دینی نیستم و به راهی میروم که قامت
زیبای تو قبله گاه من است...
امینه دندانی بهم سایید و گفت :چه حرفهای کفرآمیزی میزنی...عجب اعتقاداتت محکم
است !!!که با دیدن دختری زیبا، همه را به باد دادی
شاهزاده طلال که با شنیدن حرفهای تند امینه متعجب شده بود و برای رسیدن به او بی
قرارتر مینمود ،کت تنش را درآورد و با یک حرکت به گوشه ای انداخت و خنده ی
ترسناکی سر داد وگفت :در محضر زیباترین زن دنیا باید اعترافی کنم...من از اسلام بیزارم و معتقدم اسلام دینی عقب مانده و تاریخ گذشته است ، دینی که احساسات یک
عاشق را می کشد ، دینی خشک و رسمی و باید بگویم نه من ،بلکه هیچکدام از شاهزاده
های سعودی چندان اعت قادی به این دین ندارند ، همه برای حفظ ظاهر دم از خدا و
حرمین شریفین میزنند و قهقه ای دیگر زد و ادامه داد :من و بقیه ی برادران و عمو
زاده هایمان همه و همه به دین اجدادمان هستیم ، یک یهودی متعصب در قالب
مسلمان....ما آمده ایم تا نام اسلام را خراب کنیم و سپس عاروقی کشید و خود را روی
تخت انداخت و آرام تر ادامه داد :بیا کنارم عزیزززززم میدانم که می خواهی مرا در
عشقت امتحان کنی اما از انسانی عاشق که به گفته ی خودت در نوشیدن افراط کرده چه
انتظار داری....بیا عروسک قشنگم که کم کم صبر از کف میدهم
امینه که از اعترافات طلال و لحن قبیح و سخنان سبکسرانه اش به خشم آمده بود و در
دل دعا می کرد زودتر از دست این شاهزاده ی بی دین خالص شود ،همانطور که گوشه
ی لباسش را در مشتش میفشرد به سمت درب بالکن رفت و گفت :راست می گویند که
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۵۰
انسان در مدهوشی ،حقیقت را فاش می کند...پس مرا با توی نامسلمان کاری نیست ،برو زنی همکیش خودت، پیدا کن
شاهزاده طلال که نای بلند شدن نداشت ، اما با حرفهای امینه ،یکه ای خورد و سرجایش
نیم خیز شد ،مانند گرگی زخمی که مترصد حمله است به امینه نگاهی انداخت و عنقریب
بود که خود را به او برساند، ناگاه صدای درب اتاق بلندشد
امینه که متوجه حالت طلال شده بود ، به سرعت خود را به درب رساند و وقتی قامت بدریه را در حالیکه تنگی نوشیدنی قرمز در دست داشت ،دید .نفسش را بیرون داد.
بدریه چشمکی به امینه زد و نگاهش را به تنگ داخل سینی و جام کنارش انداخت و آهسته به طوریکه فقط امینه میشنید گفت :کافیست یک جام به خوردش کنی و با صدای
بلندتری ادامه داد :اینها را به سفارش رشید ،ملازم اصلی شاهزاده آورده ام
امینه سینی را گرفت و با نوک انگشتان پا درب را بست و همانطور که تخت را دور
میزد تا به میز کوچک داخل اتاقش برسد ، با خود فکر می کرد بی شک داخل این نوشیدنی ، از همان سمی که بدریه حرفش را میزد ریخته شده ، آیا من آنقدر جرأت و
جسارت دارم که از این نوشیدنی مرگ آور به طلال دهم؟
امینه سینی را روی میز گذاشت و با تردیدی که در دلش افتاده بود به سمت طلال برگشت ، با برخورد نگاهش با چشمان دریده ی طلال آهی کشید و با خود گفت :خدای
من آتش هوس و شهوت از چشمان و تمام حرکات طلال میبارد
طلال که با دیدن تنگ روی میز سر ذوق آمده بود، روی تخت نشست و دستانش را بهم
مالید و گفت :درست است که امشب زیاده روی کرده ام اما یک جام از آن نوشیدنی
قرمز رنگ کهنه که رشید سفارش داده، می چسپد.....آنهم در کنار دلبر زیبایی چون
تو ...
امینه با دیدن حرکات طلال ،پا روی شک و تردیدش گذاشت و جامی پر کرد و به طرف
طلال رفت....طلال که غرق حرکات امینه بود ، از این تغییر موضع او ، لبخندی به لب
نشاند ، همانطور که جام را از دست امینه می گرفت ،به او اشاره کرد تا کنارش بنشیند
امینه لبخند کمرنگی زد و گفت :شما بسیار زیرک هستید ، با اینکه حال درستی ندارید
اما از من هوشیارترید...می خواستم شما را امتحان کنم و ببینم تا چه حد خواهان من
هستید و اگر با شما تند سخن بگویم آیا باز هم با من ملاطفت می کنید؟ و لبخندش جان
دارتر شد و ادامه داد :اما انگار شما دست مرا خواندید...پس تا جامتان را می نوشید من
هم آبی به سر و رویم بزنم
طلال با شنیدن سخنان این فرشته ی زیبا رو، لبخندش پررنگ تر شد و همانطور که جام
را به لب میبرد ، سری تکان داد و گفت :طلال را کم کم خواهی شناخت، برو عروسکم
فقط سریعتر بیا و آن لباسهای مسخره را هم عوض کن، امینه وارد سرویس شد ، درب را بست و به آن تکیه داد ، به خاطر کاری که دقایقی قبل
انجام داده بود ،استرسی شدید او را گرفته بود و کم کم پاهایش شل شد و کف سرویس
نشست ، زانو هایش را خم کرد و سرش را روی آن گذاشت و شروع به گریه کردن
نمود...او واقعا نمی دانست چکار کرده؟ با مرگ طلال در اتاق او ، چه در انتظارش
است ؟ آینده اش چه می شود و هزاران سؤال مبهم و ترسناک دیگر در سرش جولان میداد
هر چه که میگذشت هق هق امینه بیشتر میشد ، اما جرأت آن را نداشت که وارد اتاقش
شود و نتیجه ی کارش ،یا بهتر بگویم کار بد ریه را ببیند و بفهمد بالاخره سرنوشت
طلال چه شد؟
فشار روحی امینه آنقدر زیاد بود که فراموش کرده بود ،عادل هم در اتاق و داخل کمد
لباس، پنهان شده است
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۵۱
-فصل۱۶
عادل گوشه ی کمد لباس با فشردگی تمام نشسته بود و به اتفاقات پی در پی ساعات قبل
فکر می کرد ، در دل از خدا سپاسگزار بود که به دام ابو وردان نیافتاده و صد البته از
بخت خوبش ،از ویلای امینه و اتاق او سر درآورد ،او بی اراده مسیر ویلا را پیموده بود
انگار نیرویی درونی بدون اینکه عادل دخالتی کند ،او را به سمت امینه کشانده بود،
در دریای افکارش غرق بود که صدای درب بلند شد ، عادل گوشهایش را تیز کرد، درست است این صدای پدرش ، شاهزاده طلال بود .برای عادل باور کردنش مشکل
بود ، شاهزاده طلالی که در عربستان شیخ جماعتی بود و بر منبر، درباره ی ،دین و
خدا و پیغمبر سخنرانی ها می کرد ،اینک مدهوش و لا یعقل ،اینچنین سخنان کفر آمیزی
بر زبان میاورد
استرسی شدید بر وجود عادل حکمفرما شده بود ، فشاری که نه به خاطر موقعیت
خطیرش در این اتاق ،بلکه ترس از دست درازی پدرش به آن دخترک معصوم ،قلب
عادل را جریحه دار میکرد
در ذهنش دنبال راهی برای کمک به امینه بود ،متوجه شد حرفهایی که بین امینه و
پدرش، رد و بدل میشود ،خیلی حساس است
عادل نباید این موقعیت را از دست میداد ، پس به آرامی گوشی را بیرون آورد و دکمه
ی ضبط صدا را زد و دستش را نزدیک درز درب کمد که امینه باز گذاشته بود، آورد تا
صدای پدرش ،به طور واضح ثبت شود
امینه درست می گفت که انسان در حال مدهوشی ،راست ترین حرفها را بر زبان می
آورد و اینک شاهزاده طلال داشت نادانسته پرده از حقیقت دین خود و آل سعود بر می
داشت ، حقیقتی که اگر آشکار میشد ، آبروی نداشته ی آنان را به باد میداد
عادل نفسش را در سینه حبس کرده بود و کوچکترین حرکتی نمی کرد تا میکروفن
گوشی ، فقط اعترافات پدرش را ضبط نماید.
از حرفهایی که زده میشد ، عادل کاملا احساس می کرد که امینه حیران شده و فشار
شدیدی را تحمل می کند ،در دل دعا می کرد خدا راهی برای او باز کند که متوجه شد
بار دیگر درب اتاق را زدند.
عادل، صدای ضبط شده را ذخیره کرد و بار دیگر گوشهایش را تیز کرد تا بفهمد این
یکی مهمان ناخوانده دیگر کیست؟ انگار امشب قرار است از در و دیوار این خانه
حوادث غیر منتظره بر سر امینه فرو ریزد،
درب اتاق بسته شد و چند لحظه پس از آن ، لحن امینه فرق کرد ، صدایش لرزشی
محسوس داشت و کلماتی که به کار میبرد کاملا متفاوت با برخورد قبلی او بود ....عادل
متعجب شده بود و با خود می گفت، یعنی چه شده؟ بی شک امینه نقشه ای در سر دارد
آیا به کمک من هم احتیاج دارد؟ صدای باز شدن دربی دیگر بلند شد که مطمئنا درب
سرویس ها بود و پشت سرش امینه از شاهزاده اجازه گرفت تا آبی به دست و رویش
بزند
یک لحظه صدای هورت کشیدن پدرش را شنید و بعد از آن سکوت بر همه جا حکمفرما
شد
عادل خودش را کمی جلو کشید و گوشش را نزدیک درز کمد آورد، اما هیچ صدایی به
گوش نمیرسید
انگار در دریای فراموشی و بی خبری دست و پا میزد ، دوباره تمرکز کرد و گوشش را
به درب کمد چسپانید ، جز هق هق ضعیف یک زن ، صدایی دیگر نمی آمد.
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۵۲
ترسی مبهم وجود عادل را فرا گرفته بود ، نمی دانست چه کند ؟ پس بیش از این طاقت
نیاورد ، بسم اللهی زیر لب گفت و خیلی آهسته درب کمد را به اندازه ای باز کرد که
بتواند بیرون را ببیند
هیچ چیزی در زاویه ی دیدش قرار نداشت، به ناچار خود را جلو کشید و سرش را از
کمد بیرون آورد
جز پدرش که مانند مرده ای بی حرکت روی تخت به پشت افتاده بود ، کسی در اتاق
نبود
عادل می خواست ببیند ، پدرش متوجه او می شود یا نه؟ پس دنبال چیزی گشت تا قبل
از اینکه کلا از کمد بیرون بیاید ، به زمین بزند و صدایی ایجاد کند و عکس العمل
پدرش را ببیند
همانطور که نگاهش خیره به بیرون بود با دستش روی قفسه را جستجو می کرد، ناگهان
دستش به شئ آهنی بر خورد کرد، آن را برداشت و وقتی دقت کرد ، متوجه شد همان
نیم تاج جواهر نشانی ست که ابتدای ورودش روی موهای امینه بود و او را مانند ملکه
ی قصه ها کرده بود
با انگشتش ،نگین های یشمی رنگ نیم تاج را لمس کرد و لبخندی به روی لبش نشست
آهسته نیم تاج را بیرون انداخت
از برخورد نیم تاج با پایه ی تخت ، صدایی بلند شد و پس از آن دوباره سکوت همه جا
را فراگرفت
انگار شاهزاده طلال جزء نیستان است ، عادل با احتیاط تا کمر بیرون آمد و وقتی
مطمئن شد ، پدرش هوشیار نیست از مخفی گاهش خارج شد
دشداشه ی بلندش را که زیر پایش گیر کرده بود ، بیرون کشید و همانطور که چشمش به
پدرش بود ، لی لی کنان کنار تخت آمد، نیم تاج زیبا را برداشت و زیر لباسش پنهان
کرد، به چشمان پدرش خیره شد ، انگار سالهاست که مرده...چشمانش بسته بود و ناگهان
متوجه صدای هق هق امینه شد که از سمت سرویس حمام و توالت می آمد
پشت درب سرویس ایستاد و تقه ای کوتاه به درب زد و آهسته گفت :امینه، چه می کنی؟
بیا بیرون، اوضاع آرام است..
صدای گریه امینه قطع شد و چند لحظه بعد ،امینه با چشمانی ورم کرده از آنجا خارج
شد ، او بدون اینکه به عادل نگاهی بیاندازد ، به سمت تختخواب رفت و با دیدن شاهزاده
طلال در آن حال ، مانند دیوانگان به سمت درب اتاق یورش بود ، قبل از اینکه عادل
خود را به او برساند و مانع انجام هر کاری شود ، درب را باز کرد و با دیدن بدریه که
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۵۳