eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
560 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر می خواست کاری کند وفیلمی بگیرد این بهترین صحنه ای بود که می توانست شکار کند، پس باید دست می جنباند و این فرصت طلایی را از دست نمیداد عادل با نگاهش تمام سالن را به دنبال ابو وردان گشت ،تا مبادا گوشه ای کمین کرده باشد و ناگهان او را غافلگیر کند اما هیچ خبری از او نبود و یا حداقل عادل او را ندید ، وقت می گذشت وعادل باید سریع دست بکار می شد ،پس آهسته خود را به سمت دربی کشید که از آنجا پذیرایی را داخل می آوردند ، پشت به درب و رو به صحنه ، در پناه پرده ی بلند و پراز چین و شکن سالن ایستاد بسم اللهی زیر لب گفت و همانطور که قلبش به تلاطم بود و دستانش کمی رعشه گرفته بود ، داخل جیبش دست برد و گوشی اش را بیرون آورد عادل با استرسی شدید خود را پشت پرده جا کرد ، با گوشه ی چفیه ، صورتش را پوشانید و دکمه ی فیلم برداری را زد و گوشی را داخل آستینش پنهان نمود به طوریکه از آن گوشی فقط دوربینش بیرون زده بود ، دستش را بالا آورد و طوری آن را قرار داده بود که بیننده فکر میکرد او پرده را گرفته است صحنه ی اجرای سالن درست در دید دوربین بود و صحنه ای که در آن شاهزاده طلال درحالیکه هیکل نافرمش را تکان تکان میداد در آغوش یکی از مدلینگ های مشهور دنیا جا گرفته بود ، عجب چیزی شکار کرده بود ، لبخندی عمیق روی لبهای عادل نشست، دوباره اطرافش را نگاه کرد ، هیچکس حواسش به او نبود ، عادل مشغول گرفتن فیلم بود که ناگاه عطسه اش گرفت ، به ناچار دستش را پایین آورد و طبق عادت همیشگی اش سرش رابه عقب برگرداند تا عطسه کند که یکدفعه ، از پشت شیشه ی درب سالن چیزی را دید که مو بر اندامش راست نمود چشمان تیز ابو وردان از بیرون سالن با یکی دو متر فاصله به او دوخته شده بود ، عادل می دانست که ابو وردان کامال متوجه حرکات او بوده ابو وردان درحالیکه با دستش به او اخطار میداد ، به سمت درب در حرکت بود عادل با حالتی دستپاچه ، کلید موبایل را فشار دارد و آن را در آستینش فرو کرد و با حرکاتی شتاب آلود به سمت درب دیگر سالن حرکت کرد بالاخره از بین مردمی مدهوش که در عالم خود غرق بودند گذشت ،خود را به درب خروج رسانید و قبل از بیرون رفتن به پشت سرش نگاهی انداخت و ابو وردان با دونفر دیگر که دقیقا شبیه او لباس پوشیده بودند را با چند متر فاصله ، پشت سرش دید پایش به خارج سالن که رسید ، مردی دیگر با صدای سوت و زبان عربی به او فرمان ایست داد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
عادل گوشی را در دستش فشرد و بی توجهی به همهمه و اخطارهای پشت سر هم مانند باد حرکت میکرد و میدوید نمی دانست به کجا میرود و فقط می خواست خود را به مکانی برساند تا بتواند در آنجا پنهان شود از محوطه ی سالن و حتی مکان وسیع اسکان ، خارج شد و از خیابان و کوچه پس کوچه ها می گذشت و از شنیدن صداهای پشت سرش ، عنقریب بود که قالب تهی کند آنقدر دویده بود که نفسش به شماره افتاده بود، خودش را کمی خم کرد و همانطور که موبایل توی دستش بود ، دستانش را روی زانو قرار داد تا نفسی تازه کند، این موقع بود متوجه شد که پا درون جنگل درختان استوایی ، که کنار ساحل کشیده شده بود ، گذاشته است پشت سرش را نگاهی انداخت ، جز درختان بلند و سر به فلک کشیده چیزی مشخص نبود ،اما خش خش صدایی که هراز گاهی از نقطه ای نزدیک بلند میشد ، نشان میداد که عده ای در تعقیب او هستند عادل بار دیگر بسم اللهی گفت و باز از خدایش کمک گرفت و با احتیاط مسیری را در پیش گرفت، بالاخره به دیوار ویالیی رسید و در امتداد دیوار حرکت کرد و ناگاه درب نرده مانند ویلا نمایان شد چون ساختمان تمام ویلاهای نزدیک ساحل ، مثل هم بود ، نمی توانست تشخیص دهد که الان دقیقا کجا قرار دارد مثل میمونی چابک ، نرده های درب را گرفت و خود را بالا کشید و خیلی فرز روی چمنها پرید و در پناه درختان ویلا پنهان شد از پشت درخت ، بیرون ویلا را نگاه می انداخت ، وای باورش نمی شد ، ابو وردان با مردی دیگر به همان ویلا نزدیک میشدند عادل با التهابی در وجودش به دنبال پن اهگاه امنی بود ،اما آنطور که به نظر میرسید ، امشب شب مرگ او بود ، با خود میگفت :کسی که ادعای عاشقی می کند پس باید در عشقش ،ثابت قدم باشد ،خدایا توکل به تو و با سرعت به دنبال مخفیگاهی ، ساختمان ویلا را که انگار هیچ جنبنده ای در خود نداشت دور زد همانطور که با ترس اطرافش را نگاه میکرد ، ناگهان نگاهش خیره به نقطه ای در نزدیکی اش شد....خدای من یعنی بیدارم؟ نردبانی از بالکن اتاق طبقه ی بالا جلویش بود ...یعنی انگار کسی این راه را برای او گشوده بود ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
عادل بدون اینکه به عواقبش فکر کند با یک جست روی نردبان پرید و پله های نردبان را دو تا یکی و به سرعت پیمود عادل همانطور که از بالای نردبان روی بالکن میپرید موبایل را به سینه اش چسپانید ، روی زانو نشست و نفسش را محکم بیرون داد ، همانطور که سرش پایین بود ، آرام از جایش بلند شد ، می خواست با چشم اطرافش را زیرو رو کند ، ناگهان نگاهش با نگاهی آشنا برخورد کرد، چشمان یشمی دلفریبی که زیباتر از همیشه در صورت زیبای پری قصه هایش خود را به رخ می کشید، درست است که هیچوقت پری قصه هایش را اینچنین ندیده بود اما شک نداشت که بانوی زیبای روبرویش که تاجی جواهرنشان با نگین های یشمی درخشان بر سر داشت کسی جز امینه ی عزیزش نمی توانست باشد عادل با صدای آهسته گفت :امییینه امینه همانطور که با ناباوری صحنه ی روبه رویش را میدید ، زیر لب گفت :عادل...تو اینجا چه می کنی؟ با این سؤال امینه ، عادل از دنیای زیبایی که مسخ آن شده بود بیرون امد و با شتاب گفت: امینه ، مرا جایی پنهان کن که اگر گیر مأموران شاهزاده طلال بیافتم ،مرگم حتمی ست و از آن گذشته ، نقشه ای را که برای نجاتت کشیده ام نقش بر آب می شود امینه با عجله درب بالکن را باز کرد و عادل را داخل اتاق هل داد و سپس درب بالکن را بست و با کلید رویش ، آن راقفل کرد وارد اتاق شدند، امینه بدون اینکه متوجه پوشش و آرایش غلیظش باشد ،دنبال جایی برا پنهان کردن عادل می گشت ابتدا کمد لباس را پیشنهاد داد، عادل نگاهی به کمد جادار و فراخ اتاق کرد و گفت : درست است که می توانم در آنجا پنهان شوم اما اگر وارد اتاق شوند و بخواهند همه جای آن را تفتیش نمایند به راحتی مرا پیدا می کنند امینه متوجه شد که او راست می گوید ،اما چاره ی دیگر نداشتند، اصلا جای دیگری برای پنهان شدن وجود نداشت همانطور که هر دو غرق فکر بودند ، هیاهو و سر وصدایی از بیرون درب اتاق به گوش رسید و صدای قدمهایی که با شتاب پله ها را می پیمود بلند شد امینه با حالت دستپاچه ، درب سرویس حمام و توالت را باز کرد و عادل را داخل آن چپاند و اشاره کرد وارد حمام شود و دوش آب گرم حمام را باز کند و در همین هنگام صدای درب اتاق بلند شد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
سامانۀ گزارش مردمی گران‌فروشی، احتکار و اخلال در توزیع کالای اساسی راه‌اندازی شد 🔹دادستانی کل کشور: با هدف دریافت گزارش‌های مردمی دربارۀ تخلفات اقتصادی از جمله گران‌فروشی، احتکار عمده و هرگونه اخلال در تأمین و توزیع کالا‌های اساسی، سامانه‌ای به نشانی dadsetani.ir/ehtekar ایجاد شد. 🔹شهروندان می‌توانند گزارش‌ها و مستندات خود را دربارۀ موارد تخلف از طریق این بستر ثبت کنند. 🔹دادستان‌های سراسر کشور موظفند در چارچوب قانون و با بهره‌گیری از گزارش‌های دریافتی، با اخلال‌گران در امر تأمین و توزیع مایحتاج عمومی با قاطعیت و سرعت برخورد کنند.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۲۹ ابلیس کار خودش را در سرزمین یهودیه کرد و مردمی که می بایست زمینه ساز ظهور پی
صدای ناله از خوابگاه شاه بلند بود، آمیتیس همسر بخت النصر، ملکه ی آریایی دربار خود را به بالین بخت النصر رساند، عرق های درشتی که روی پیشانی شوهرش نمایان بود خبر از کابوسی میداد که او می بیند. آمیتیس دست لرزانش را جلو برد تا بخت النصر را از خوابی که در آن گیر افتاده بود نجات دهد و قبل از اینکه دست آمیتیس به او برسد، بخت النصر مانند فنر از جا پرید و روی تختخوابش نشست و همانطور که با ترس و وحشت اطراف را نگاه می کرد چشمش به آمتیس افتاد. آمیتیس آب دهانش را فرو داد و گفت: به گمانم کابوسی هولناک دیدید که حالتان اینچنین دگرگون است. بخت النصر تند تند سرش را تکان داد و گفت: هم اینک...هم اینک تمام خواب گزاران بابل را به اینجا بخوانید، فورا.... آمیتیس چشمی گفت و دستور او را به نگعبان ابلاغ کرد، او خوب شوهرش را می شناخت و می دانست بخت النصر تا رسیدن خوابگزاران لب به سخن وا نمی کند، مشخص بود خواب بدی دیده و شوکه شده است. ساعتی بعد همه ی خوابگزاران بابل در تالار بزرگ قصر جمع بودند. بخت النصر در لباس بلند زردوزی اش بر تخت تکیه داد، هنوز آثار وحشت از دیدن آن خواب در صورتش نمایان بود، دستش را مشت کرد و بر دسته ی تخت کوبید و گفت: امشب خوابی بس هولناک دیده ام که باید تعبیر آن را به من بگویید. خوابگزار اعظم جلو آمد و گفت: بله حتما! رؤیایتان را بگویید تا تعبیرش را به شما عرضه داریم. بخت النصر گلویی صاف کرد و گفت: نمی دانم چه خواب دیدم، فقط خوب میدانم از هیبت آن خواب وقتی چشم گشودم تمام تن و بدنم می لرزید. شما موظفید کشف کنید که من چه خواب دیده ام و تعبیر آن خواب چیست؟ تمام جمع آن تالار با شنیدن این حرف مبهوت شدند، اینها از کجا می بایست بفهمند که خواب شاه چه بوده است؟! خواب گزار اعظم با ترس و لرز و لحنی نرم گفت: ببخشید سرورم! اما تخصص ما تعبیر خوابی ست که شما بازگو می کنید، راهی نیست که ما بفهمیم شما چه در خواب دیده اید! ناگهان بخت النصر همچون اسپند روی آتش از جا بلند شد و فریاد زد: عمری به شما طلا و جواهر و پول و سکه داده ام تا در همچین روزی به دادم برسید، شما موظفید از امروز تا سه روز دیگر که خواب و تعبیر خواب مرا پیدا کنید، وگرنه با شما چنان کنم که در تاریخ بنویسند، فقط بدانید که هیچ از آن خواب به یاد ندارم و تنها چیزی می دانم این بود که صحنه ای بسیار هولناک در پیش رویم بود و من بسیار خوف کردم و هنوز هم آن خوف در جانم است و تا آن رویا و تعبیرش را ندانم این ترس با من است سریع بروید و کاری را که گفتم انجام دهید ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
War report No35 mohammadi 20021405 part1.mp3
زمان: حجم: 24M
گزارش به‌روزرسانی وضعیت جنگ - شماره 35 - بخش اول (وضعیت میدان) مهدی محمدی- 20 اردیبهشت 1405
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴سالروز سقوط بالگرد حامل شهید رئیسی و هیئت همراه... 💔🥀 جبران نمیشوی حتی به گریه های سخت 💔