عادل بدون اینکه به عواقبش فکر کند با یک جست روی نردبان پرید و پله های نردبان
را دو تا یکی و به سرعت پیمود
عادل همانطور که از بالای نردبان روی بالکن میپرید موبایل را به سینه اش چسپانید ،
روی زانو نشست و نفسش را محکم بیرون داد ، همانطور که سرش پایین بود ، آرام از
جایش بلند شد ، می خواست با چشم اطرافش را زیرو رو کند ، ناگهان نگاهش با نگاهی
آشنا برخورد کرد، چشمان یشمی دلفریبی که زیباتر از همیشه در صورت زیبای پری
قصه هایش خود را به رخ می کشید، درست است که هیچوقت پری قصه هایش را
اینچنین ندیده بود اما شک نداشت که بانوی زیبای روبرویش که تاجی جواهرنشان با
نگین های یشمی درخشان بر سر داشت کسی جز امینه ی عزیزش نمی توانست باشد
عادل با صدای آهسته گفت :امییینه
امینه همانطور که با ناباوری صحنه ی روبه رویش را میدید ، زیر لب گفت :عادل...تو
اینجا چه می کنی؟
با این سؤال امینه ، عادل از دنیای زیبایی که مسخ آن شده بود بیرون امد و با شتاب گفت: امینه ، مرا جایی پنهان کن که اگر گیر مأموران شاهزاده طلال بیافتم ،مرگم حتمی ست و از آن گذشته ، نقشه ای را که برای نجاتت کشیده ام نقش بر آب می شود
امینه با عجله درب بالکن را باز کرد و عادل را داخل اتاق هل داد و سپس درب بالکن
را بست و با کلید رویش ، آن راقفل کرد
وارد اتاق شدند، امینه بدون اینکه متوجه پوشش و آرایش غلیظش باشد ،دنبال جایی برا
پنهان کردن عادل می گشت
ابتدا کمد لباس را پیشنهاد داد، عادل نگاهی به کمد جادار و فراخ اتاق کرد و گفت :
درست است که می توانم در آنجا پنهان شوم اما اگر وارد اتاق شوند و بخواهند همه جای
آن را تفتیش نمایند به راحتی مرا پیدا می کنند
امینه متوجه شد که او راست می گوید ،اما چاره ی دیگر نداشتند، اصلا جای دیگری
برای پنهان شدن وجود نداشت
همانطور که هر دو غرق فکر بودند ، هیاهو و سر وصدایی از بیرون درب اتاق به
گوش رسید و صدای قدمهایی که با شتاب پله ها را می پیمود بلند شد
امینه با حالت دستپاچه ، درب سرویس حمام و توالت را باز کرد و عادل را داخل آن
چپاند و اشاره کرد وارد حمام شود و دوش آب گرم حمام را باز کند و در همین هنگام
صدای درب اتاق بلند شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۴
سامانۀ گزارش مردمی گرانفروشی، احتکار و اخلال در توزیع کالای اساسی راهاندازی شد
🔹دادستانی کل کشور: با هدف دریافت گزارشهای مردمی دربارۀ تخلفات اقتصادی از جمله گرانفروشی، احتکار عمده و هرگونه اخلال در تأمین و توزیع کالاهای اساسی، سامانهای به نشانی dadsetani.ir/ehtekar ایجاد شد.
🔹شهروندان میتوانند گزارشها و مستندات خود را دربارۀ موارد تخلف از طریق این بستر ثبت کنند.
🔹دادستانهای سراسر کشور موظفند در چارچوب قانون و با بهرهگیری از گزارشهای دریافتی، با اخلالگران در امر تأمین و توزیع مایحتاج عمومی با قاطعیت و سرعت برخورد کنند.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۲۹ ابلیس کار خودش را در سرزمین یهودیه کرد و مردمی که می بایست زمینه ساز ظهور پی
#روایت_انسان
#قسمت۶۳۰
صدای ناله از خوابگاه شاه بلند بود، آمیتیس همسر بخت النصر، ملکه ی آریایی دربار خود را به بالین بخت النصر رساند، عرق های درشتی که روی پیشانی شوهرش نمایان بود خبر از کابوسی میداد که او می بیند.
آمیتیس دست لرزانش را جلو برد تا بخت النصر را از خوابی که در آن گیر افتاده بود نجات دهد و قبل از اینکه دست آمیتیس به او برسد، بخت النصر مانند فنر از جا پرید و روی تختخوابش نشست و همانطور که با ترس و وحشت اطراف را نگاه می کرد چشمش به آمتیس افتاد.
آمیتیس آب دهانش را فرو داد و گفت: به گمانم کابوسی هولناک دیدید که حالتان اینچنین دگرگون است.
بخت النصر تند تند سرش را تکان داد و گفت: هم اینک...هم اینک تمام خواب گزاران بابل را به اینجا بخوانید، فورا....
آمیتیس چشمی گفت و دستور او را به نگعبان ابلاغ کرد، او خوب شوهرش را می شناخت و می دانست بخت النصر تا رسیدن خوابگزاران لب به سخن وا نمی کند، مشخص بود خواب بدی دیده و شوکه شده است.
ساعتی بعد همه ی خوابگزاران بابل در تالار بزرگ قصر جمع بودند.
بخت النصر در لباس بلند زردوزی اش بر تخت تکیه داد، هنوز آثار وحشت از دیدن آن خواب در صورتش نمایان بود، دستش را مشت کرد و بر دسته ی تخت کوبید و گفت: امشب خوابی بس هولناک دیده ام که باید تعبیر آن را به من بگویید.
خوابگزار اعظم جلو آمد و گفت: بله حتما! رؤیایتان را بگویید تا تعبیرش را به شما عرضه داریم.
بخت النصر گلویی صاف کرد و گفت: نمی دانم چه خواب دیدم، فقط خوب میدانم از هیبت آن خواب وقتی چشم گشودم تمام تن و بدنم می لرزید.
شما موظفید کشف کنید که من چه خواب دیده ام و تعبیر آن خواب چیست؟
تمام جمع آن تالار با شنیدن این حرف مبهوت شدند، اینها از کجا می بایست بفهمند که خواب شاه چه بوده است؟!
خواب گزار اعظم با ترس و لرز و لحنی نرم گفت: ببخشید سرورم! اما تخصص ما تعبیر خوابی ست که شما بازگو می کنید، راهی نیست که ما بفهمیم شما چه در خواب دیده اید!
ناگهان بخت النصر همچون اسپند روی آتش از جا بلند شد و فریاد زد: عمری به شما طلا و جواهر و پول و سکه داده ام تا در همچین روزی به دادم برسید، شما موظفید از امروز تا سه روز دیگر که خواب و تعبیر خواب مرا پیدا کنید، وگرنه با شما چنان کنم که در تاریخ بنویسند، فقط بدانید که هیچ از آن خواب به یاد ندارم و تنها چیزی می دانم این بود که صحنه ای بسیار هولناک در پیش رویم بود و من بسیار خوف کردم و هنوز هم آن خوف در جانم است و تا آن رویا و تعبیرش را ندانم این ترس با من است
سریع بروید و کاری را که گفتم انجام دهید
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑
War report No35 mohammadi 20021405 part1.mp3
زمان:
حجم:
24M
گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 35 - بخش اول (وضعیت میدان)
مهدی محمدی- 20 اردیبهشت 1405
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴سالروز سقوط بالگرد حامل شهید رئیسی و هیئت همراه...
💔🥀
جبران نمیشوی حتی به گریه های سخت 💔
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
عادل بدون اینکه به عواقبش فکر کند با یک جست روی نردبان پرید و پله های نردبانرا دو تا یکی و به سرعت
امینه چاره ی دیگری نداشت ،خودش هم وارد سرویس شد و درب را بست ،درب
اختصاصی حمام باز بود ، امینه نگاهی به این پسرک چشم عسلی که سرش به زیر بود
انداخت و آهسته به عادل گفت تا شیر آب را تا آخر باز کند
مشخص بود درب اتاق باز شد ، صدای خواب آلود بدریه در اتاق پیچید :بانوی جوان
کجایید؟
امینه با اینکه به واضحی صدا را میشنید ،جوابی نداد، تا اینکه چند تقه به درب خورد و
پشت سرش بدریه گفت :بانوی جوان حمام هستید؟
امینه مثال خودش را به درب رسانده بود با صدایی که در فضای حمام می پیچید خنده ی
ساختگی کرد و با لحنی عادی گفت :نه پس داخل بالکن هستم....خوب معلوم است
داخل حمام هستم ، مگه خواب نبودی؟ چی شده؟
بدریه با همان لحن گفت :نمی دانم چی شده ،اما مأموران شاهزاده داخل سالن هستند و ادعا می کنند دزدی وارد ویلا شده و احتمال می دهند از طریق بالکن داخل اتاق شما
آمده باشد....می خواهند اتاق شما را تفتیش کنند
امینه خنده ی بلندتری کرد و گفت :من که مشغول آب بازی هستم ، خودت بالای
سرشان وایستا تا اتاق را خوب بگردند ، فقط تا یک ربع دیگه کارشان تمام شود که من
می خواهم با خیال راحت از حمام خارج شوم
بدریه چشمی گفت و پشت سرش صدای قدمهایی که وارد اتاق می شدند ، آمد
امینه همانطور که به درب حمام تکیه داده بود، نفسش رابیرون داد و مشغول آنالیز قیافه
ی عادل که مثل پسرکی شیطان روبه رویش در حالیکه زمین را نگاه می کرد، ایستاده
بود ، شد
تا به حال با این دقت او را نگاه نکرده بود ، هیکلی خوشفرم با عضلاتی مردانه و بخار
آبی که موهای جلویش را به پیشانی اش چسپاند ه بود باعث میشد او زیباتر جلوه کند
امینه از این چشم چرانی اش خجالت کشید و خواست مانند عادل چشمانش را به زمین
بدوزد ،ناگاه نگاهش به پاهای مرمرین و عریانش افتاد و تازه یاد پوشش و آرایش
غلیظش افتاده بود، رنگ رخسارش سرخ شد ،اما خدا را شکر می کرد که عادل مانند
شاهزاده طلال هرزه و چشم چران نیست
عادل همانطور که سرش پایین بود به سمت درب حمام آمد و با اجازه ای گفت و درب
را بست و با این کارش امینه احساس راحتی نمود و از اینهمه حجب و حیای این پسرک
عاشق لبخند زیبایی روی لبش نشست و با خود زمزمه کرد :واقعا دنیای شاهزاده های
هوسران با خدمتکاران عاشق، زمین تا آسمان فرق می کند ، براستی عادل عاشقی دل
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۵
پاک وچشم پاک است و چه خوب نفسش را مهار کرده و آنچه که میدانم از دل و جان
می خواهد،به خاطر حفظ حریم ،به چشمانش حرام می کند
امینه در بهت کار قشنگی که عادل کرد بود که صدای بیرون رفتن چندین نفر از اتاق
بلند شد و پشت سرش صدای بدریه پیچید :امینه جان ،مأموران رفتند ،هر وقت که
خواستی بیرون بیا، با اجازه ات من هم میروم
امینه صبر کرد تا صدای بسته شدن درب آمد و وقتی مطمئن شد که بدریه هم رفته ،
آهسته درب را باز کرد ،سرش را داخل اتاق نمود و متوجه شد کسی در اتاق نیست، با
سرعت به سمت تخت رفت و ملحفه ی سفید رویش را کشید و مانند چادری به سر کرد
و تمام تن و بدن خود را با آن پوشانید
در همین حین ،عادل با صدایی آهسته، یاالله یاالله گویان وارد اتاق شد، او هم نگاهی به
اطراف انداخت و نفس راحتی کشید و همانطور که به طرح زیبای قالی زیر پایش خیره
شده بود گفت :واقعا ممنون....من جانم را به شما مدیونم ،امیدوارم در آینده ای نه چندان
دور جبران کنم
امینه که از سادگی این پسرک عاشق که تا چند وقت پیش هیچ توجهی به او نداشت ، قند
در دلش آب میشد ، لبخندی زد و گفت :حالا آن کاری را که می گفتی و قرار بود با آن
کار تمام برنامه های شاهزاده طلال را بهم بریزی انجام بده ،آنوقت همه چیز جبران می
شود
عادل تازه یاد موبایل افتاد که داخل حمام در جیب لباسش گذاشته بود همانطور که دست به جیب می شد تا گوشی را بیرون آورد ،آرام گفت :ای به چشم الساعه
در همین هنگام درب اتاق باز شد و هیکل بدریه در چارچوب درب نمایان شد
بدریه با دیدن صحنه ی روبه رو ،هاج و واج مانده بود .امینه که از درب باز بیشتر از
حالت بدریه میترسید ،با دستپاچگی به بدریه اشاره کرد و گفت :چکار میکنی زن ؟
داخل بیا و درب را ببند که پته مان روی آب می افتد
بدریه که با این حرف امینه از شوک در آمده بود ،آهانی کرد و داخل شد ،درب را بست
و به آن تکیه داد و با اشاره به عادل که اینک از ترس رنگ به رخسارش نمانده بود
گفت :ببینم این پسرک چشم عسلی ،همان دزد مورد نظر مأموران شاهزاده نیست؟
هیچ کس جوابی نداد ، بدریه جلوتر آمد و همانطور که مانند بازپرسی قهار به دور عادل
می گشت گفت :آهان یادم آمد ،این همان خدمتکار سمجی ست که داخل هواپیما ،به هر
بهانه ای می خواست به کابین بانوی جوان ،سرک بکشد، همان موقع عجیب به چشمم
آشنا می آمد ،اما چون می دانستم شاهزاده از خدمتکاران قصر خودش در این سفر
استفاده نکرده ، باخودم گفتم حتما اشتباه می کنم ، الان که دقت می کنم میبینم نه واقعا
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۶
چهره اش آشناست و بالحنی بلندتر خطاب به عادل گفت :بگو ببینم کیستی؟ چه چیزی را
دزدیدی که ابو وردان دنبالت بود؟ اصلا اینجا چه می کنی؟ خوب میدانم که دزدی بهانه
است چون ابو وردان کسی نیست که دنبال دزدان کوچک بگردد، حکما خطای بزرگی از
تو سرزده
قبل از اینکه عادل چیزی جواب دهد ، امینه وسط حرفش پرید و گفت :چه خبرت است، آرام تر....خیالت راحت و با اشاره به عادل ادامه داد :ایشان آشنا است ، یعنی دوست
محسوب می شود ، این آقا هم یکی از صدها خواستگار امینه ی بینوا بود که برای نجات
من دست به کار شده و خود را به خطر انداخته و به این جزیره آمده
عادل که خوب میدانست ،بدریه جز خدمه قدیمی و باوفای پدرش است ، در دل فاتحه ی
خود را خواند و از اینکه امینه اینچنین راحت از او ونقشه ها و هدفش جلوی این زن
صحبت می کرد متعجب شده بود
عادل سرش را بالا گرفت ، انگار مانده بود که چه جواب بدهد
امینه پیش دستی کرد و گفت :می گویم دزد نیست ، این بنده خدا هم همان هدفی را دارد
که من و تو داریم
بدریه که انگار متوجه شده بود عادل کیست،بشکنی زد و خیره در نگاه عادل گفت :ای
پسرک زبل تو می خواهی در این میدان با
عادل که متوجه شد بدریه او را شناخته ،ترسید چیزی بگوید که امینه از هوییت واقعی
او آگاه شود ،نامحسوس به طرف بدریه چشمکی زد و با نگاهی که سرشار از التماس
بود از او می خواست که چیزی نگوید و بعد با صدایی آرام به میان حرف بدریه پرید و
گفت :آری من خدمتکاری بیش نیستم که می خواهم با ارباب خودم زورآزمایی کنم
بدریه از شنیدن این حرف عادل متعجب شد و چون زنی زیرک بود ،فهمید یک چیزی
این بین درست نیست پس رو به امینه گفت :اصلا تو از کجا این پسر را می شناسی؟
امینه خیره به نقطه ای نامعلوم گفت :ما با هم در یک دانشگاه درس می خواندیم ، ایشان
خواستگار من بودند ، سپس لبخندی روی لب نشاند و نگاهش را به عادل دوخت و ادامه
داد :البته برای اینکه نظر مرا به خود جلب کند ، داخل دانشگاه خودش را شاهزاده
معرفی کرده ،باورت می شود کل دانشگاه او را شاهزاده عادل صدا می کنند در حالیکه
او غلامی بیش نیست و صدایش را کمی آهسته تر کرد و ادامه داد :غلامی که شرفش به
هزاران شاهزاده ی سعودی می ارزد
بدریه که تقریبا دستش آمده بود چی به چی هست ، با شیطنت نگاهی به عادل انداخت
و گفت :که اینطور خود را شاهزاده جا میزنی هااا؟ و رقیب سرسخت شاهزاده طلال شده ای؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۷
چهره اش آشناست و بالحنی بلندتر خطاب به عادل گفت :بگو ببینم کیستی؟ چه چیزی را
دزدیدی که ابو وردان دنبالت بود؟ اصلا اینجا چه می کنی؟ خوب میدانم که دزدی بهانه
است چون ابو وردان کسی نیست که دنبال دزدان کوچک بگردد، حکما خطای بزرگی از
تو سرزده
قبل از اینکه عادل چیزی جواب دهد ، امینه وسط حرفش پرید و گفت :چه خبرت است، آرام تر....خیالت راحت و با اشاره به عادل ادامه داد :ایشان آشنا است ، یعنی دوست
محسوب می شود ، این آقا هم یکی از صدها خواستگار امینه ی بینوا بود که برای نجات
من دست به کار شده و خود را به خطر انداخته و به این جزیره آمده
عادل که خوب میدانست ،بدریه جز خدمه قدیمی و باوفای پدرش است ، در دل فاتحه ی
خود را خواند و از اینکه امینه اینچنین راحت از او ونقشه ها و هدفش جلوی این زن
صحبت می کرد متعجب شده بود
عادل سرش را بالا گرفت ، انگار مانده بود که چه جواب بدهد
امینه پیش دستی کرد و گفت :می گویم دزد نیست ، این بنده خدا هم همان هدفی را دارد
که من و تو داریم
بدریه که انگار متوجه شده بود عادل کیست،بشکنی زد و خیره در نگاه عادل گفت :ای
پسرک زبل تو می خواهی در این میدان با
عادل که متوجه شد بدریه او را شناخته ،ترسید چیزی بگوید که امینه از هوییت واقعی
او آگاه شود ،نامحسوس به طرف بدریه چشمکی زد و با نگاهی که سرشار از التماس
بود از او می خواست که چیزی نگوید و بعد با صدایی آرام به میان حرف بدریه پرید و
گفت :آری من خدمتکاری بیش نیستم که می خواهم با ارباب خودم زورآزمایی کنم
بدریه از شنیدن این حرف عادل متعجب شد و چون زنی زیرک بود ،فهمید یک چیزی
این بین درست نیست پس رو به امینه گفت :اصلا تو از کجا این پسر را می شناسی؟
امینه خیره به نقطه ای نامعلوم گفت :ما با هم در یک دانشگاه درس می خواندیم ، ایشان
خواستگار من بودند ، سپس لبخندی روی لب نشاند و نگاهش را به عادل دوخت و ادامه
داد :البته برای اینکه نظر مرا به خود جلب کند ، داخل دانشگاه خودش را شاهزاده
معرفی کرده ،باورت می شود کل دانشگاه او را شاهزاده عادل صدا می کنند در حالیکه
او غلامی بیش نیست و صدایش را کمی آهسته تر کرد و ادامه داد :غلامی که شرفش به
هزاران شاهزاده ی سعودی می ارزد
بدریه که تقریبا دستش آمده بود چی به چی هست ، با شیطنت نگاهی به عادل انداخت
و گفت :که اینطور خود را شاهزاده جا میزنی هااا؟ و رقیب سرسخت شاهزاده طلال شده ای؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۸
بدریه سری تکان داد و نگذاشت حرف امینه تمام شود و گفت :خوب معلوم است چه
کار دارد...سرشب آمده و احساس کرده تو او را دوست داری و آنقدر در هوسبازی
حریص است که طاقتش طاق شده ، بعد آهسته نزدیک امینه شد ،دستان امینه را که از
شدت استرس مثل یخ سرد شده بود در دستش گرفت و گفت :اما نگران نباش....سعی کن
هر طور شده ،کمی با صحبت کردن سرگرمش کنی، فکرهایی دارم و با این حرف به
سمت درب اتاق رفت تا بیرون برود
هنوز درب را باز نکرده بود که درب کمد لباس باز شد ودست عادل لباسی را مچاله به
سمت امینه که روی تختخواب نشسته بود ،پرتاب کرد و آهسته گفت :نگران نباش من
هم در کمد لباس مثل نگهبانی جان فدا ، مراقبت هستم
امینه که کلا خود را باخته بود ، لباسی را که عادل انداخته بود برداشت، درست همان
مانتوی سیاه و شالی بود که دیشب از تن درآورده بود و کف کمد لباس انداخته بود
امینه لباس را به تن کرد و احساسات متن اقضی در او شکل گرفته بود ، حسی درونش از
دیدار مجدد او با شاهزاده طلال قلبش را آتش میداد و حسی دیگر از دیدن توجه عادل به او که تعصبی زیبا را به نمایش گذاشته بود ، روحش را شاد می کرد
امینه ، مانتو را پوشید و شال را روی سرش انداخت و برای اینکه شال خوب قرار گیرد
نیم تاج طلا را که سرشب شاهزاده طلال به همراه سرویس آن برایش هدیه آورده بود از موهایش باز کرد، به طرف کمد لباس رفت ، نیم تاج را روی قفسه کمد قرار داد و
آهسته گفت :هیچ صدایی ندهی که
عادل وسط حرفش دوید و گفت :متوجهم ،فقط تو درب کمد را نیمه باز بگذار
امینه ،سری تکان داد و درب را نیمه باز گذاشت تا عادل که در پشت انبوه لباسها پنهان
شده بود به راحتی تنفس کند
در همین حین صدای درب اتاق بلند شد و پشت سرش قامت شاهزاده طلال که انگار از
جنگ برگشته ،در چارچوب درب نمایان شد
طلال همانطور که تلو تلو می خورد جلو آمد و رو به امینه، بریده بریده، گفت :س..لام
ملکه ی قل...بم ....نمی دا..نی چه دلی ا..ز من بر..ده ای ، ا...ز سر شب که ترکت
کر...دم ،مدام دو گوی یشمی زیبا جلوی چشمانم رژه ...میرود ، حتی در مجلس جشن
باشکوهمان با آنهمه زنان زیبا و دلفریب ، هیچ کدام نظر من را به خود جلب نکرد...و
همانطور که جلوتر می آمد و دستش را به سمت امینه دراز می کرد با لحنی کشدار ادامه
داد :بیا عروسسسکم....بیااااا که آرامش قلب زار طلال فقط آغوش گرم این آهوی
زیبایش است
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۹