eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
497 عکس
568 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
بدریه و امینه ، از بالای نرده ها سرکی به پایین کشیدند و با چشم خود، یقه ی آن مرد نگون بخت را در دستان طلال دیدند طلال با تمام توان فریاد زد :ابو وردان....دلارهای بیزبان را مشت مشت در حلقت فرو کردم....نگفتم که این مجالس چقدر برایم اهمیت دارد؟ مگر نگفتم هر چه بخواهی به تو میدهم فقط امنیت اطلاعاتی مجلس را تضمین کن ؟ نگفتم هیچ خبری از این مجالس به گوش حتی ساکنان جزیره نرسد؟ مگر تو قول ندادی....مگر مرا مطمئن نکردی....این چه گندیست که بالا آوردی هااا؟ ابو وردان همانطور که ترس از سر و رویش میبارید گفت :ب...ب...بله قربان...مگر اتفاقی افتاده؟ طلال چندبار سر و کله ی ابو وردان را با یقه اش تکان داد و او را رها کرد و درحالیکه قدمهای محکم بر میداشت گفت :اه...مفتش ما را ببین ....کل دنیا سر از کار ما درآورده اند و فیلم جشن شبانه ی ما را دست به دست میچرخانند و مأمور ما در خواب ناز است و تازه میپرسد مگر چه شده؟ !و با عصبانیت برگشت طرف ابو وردان و گفت :ای مادر فالن فالن شده ، قصور و کوتاهی تو در کارت باعث شده ،آبروی ما در کل دنیا برود و خود پادشاه عربستان مرا شخصا توبیخ و تهدید کند ، الان نقل تمام محافل ، جشن یک ماهه ی شاهزاده طلال است در جزیره ای استیجاری....ما هنوز عیش نکرده ، کلش از دماغمان بیرون آمد ابو وردان می خواست حرفی بزند تا بلکه عصبانیت طلال فروکش کند پس گفت :شما خیالتان راحت...به مجلس جشنتان برسید ،بنده خودم این قضیه را فیصله خواهم داد طلال برافروخته تر از قبل با گام های بلند خود را به ابووردان رساند و بار دیگر یقه اش را سفت چسپید و گفت :ای مرتیکه ی عقب مانده، می گویم پادشاه عربستان احضارم کرده، دستور اکید داده جشن و مجالس شبانه تعطیل شود و من فورا به عربستان برگردم ....آخه توی نخود مغز چگونه درستش می کنی؟ !خاک بر سر من که گول شهرت تو را خوردم و کار به این مهمی را به توی بی لیاقت سپردم....الان هم احضارت کردم تا به تو بگویم ، عقوبت این کارت را خواهی دید....سخت هم خواهی دید...شاید با جانت ....حالا زود گورت را گم کن از اینجا برو ...البته تحت الحفظ به عربستان منتقل میشوی....تو از این لحظه به جرم کمکاری و شاید خیانت ،زندانی من هستی...آهای مأموران او را از اینجا ببرید با این حرف شاهزاده، ابو وردان انگار تازه متوجه عمق فاجعه شده بود با لحنی متضرعانه گفت :شاهزاده...رحم کنید...به من فرصت دهید...فرد خاطی را کت بسته تقدیمتان میکنم شاهزاده طلال نگاه خشمگینی به او انداخت و اشاره کرد تا از سالن خارجش کنند ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه لبخندی روی لب نشاند و یاد حرف عادل افتاد و آهسته در گوش بدریه گفت : بگمانم کار کار عادل است ، همان شاهزاده ی قلابی....چقدر این پسر باهوش است و چقدر شجاع ... بدریه دستی به بازوی امینه زد و گفت :و چقدر عاشق....حاضر شده جان خود را در خطر قرار دهد ،تا تو نجات پیدا کنی....دیدی، ابو وردان که مأمور خود شاهزاده بود عاقبتش چه شد؟ وطلال خیلی راحت او را به مرگ تهدید کرد ، حاال فرض کن اگر مجرم اصلی را که کسی جز عادل نمی تواند باشد ،ب ه چنگش افتد ،با دندانهایش ریز ریز می کند....این شاهزاده های عرب خیلی قسی القلب هستند و کمترین و راحت ترین مرگ در پیش چشم آنها ،سربریدن است امینه آهی کشید و گفت :تو راست می گویی...بدریه من میترسم....اگر آنها بفهمند؟ ! خدای من چه در انتظار عادل است؟ بدریه آرام در گوشش گفت :نگران نباش ، اگر می خواستند بفهمند، همان دیشب می فهمیدند و با لحن شیطنت باری چانه ی امینه را با دستش بالا آورد و گفت :ای ورپریده....گمانم عادل هم دل تو را برده هااا؟ امینه که شرم دخترانه باعث سرخی گونه هایش شده بود ، برای عوض کردن بحث گفت: یک لحظه صبر کن تا ببینیم دیگر چه میشود؟ تازه هردو دوباره متوجه پایین شدند .هیچ صدایی نمی آمد...هر دو سرکی پایین کشیدند، اما انگار کسی نبود .امینه و بدریه آرام آرام از پله ها پایین آمدند ، کسی در سالن حضور نداشت .وارد سالن شدند و هر دو ناخوداگاه به سمت درب ورودی سالن رفتند بدریه جلو ایستاد و درب را باز کرد و امینه در پناه بدریه ، اطراف را نگاه می کرد با باز شدن درب سالن ،نگهبان ویلا که انگار از بدرقه ی ماشین های سلطنتی برمیگشت...نفس زنان جلو آمد و گفت :سلام خانم، شاهزاده فرمودند به سمع بانوی جوان برسانید که آماده ی عزیمت به عربستان شوند ،تا ساعتی دیگر به سمت فرودگاه خواهیم رفت بدریه با شتاب درب را بست و رو به امینه گفت :شنیدی که چه گفت؟ برو تا برای رفتن حاضر شویم ای عروسک زیبا هر دو همقدم با یکدیگر راهی اتاقهایشان شدند ، امینه که از شادی در پوست خود نمی گنجید گفت :احتمالا پدرم با شنیدن اخبار به عربستان خواهد آمد...الان هم من چیزی برای جمع کردن ندارم ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سکانسی زیبا از مجموعه مختارنامه که حال این روزها را وصف می کند 🔹ما به قصاص خون امام شهیدمان آمده ایم...
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول سالگرد ازدواج حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله تبریک عرض میکنم -وصالِ حیدر و یارش مبارک -وصالِ یاس و دلدارش مبارک♥️
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
امینه لبخندی روی لب نشاند و یاد حرف عادل افتاد و آهسته در گوش بدریه گفت :بگمانم کار کار عادل است ،
بدریه تلنگری به شانه ی امینه زد و گفت :درست است انبوه لباسهای رنگ و وارنگ داخل اتاقت را خدمه بسته بندی می کنند و برایت میفرستند ،اما آن مرحمتی های طلال بسیار گرانبها هستند، کیف کوچکی از کمد بردار و آنها را با خود بیاور....امینه سری تکان داد و وارد اتاقش شد هر دو سرویس جواهرش را برداشت اما هر چه گشت خبری از نیم تاج جواهر نبود، به گمانش یکی از خدمتکاران در نبود آنها وارد اتاق شده بود و نیم تاج را که اصال امینه یادش نمی آمد کجا گذاشته است ، ربوده و الفرار... امینه نه وقتش را داشت و نه اصال پیدا شدن نیم تاج برایش اهمیت داشت ، پس مصلحت دید چیزی از مفقود شدن آن بروز ندهد میز غذا چیده شده بود ، اما چون امر شاهزاده طلال بود و میبایست سریع خود را به فرودگاه برسانند، وقت خوردن غذا نبود و امینه از شام شب قبل چیزی نخورده بود بدریه با حسرت به خوراکیها نگاه کرد و گفت :برویم...چند ظرف از اینها را گفته ام همراهمان کنند ، ان شالله هواپیما که پرواز کرد،دلی از عزا در میاوریم هر دو زن زخم خورده ....با نور امیدی که تازه در قلبشان روشن شده بود ،دست در دست هم به سمت تقدیر حرکت کردند عادل از صبح زود مانند مرغ سرکنده طول و عرض اتاق را می پیمود ، چند بار داخل راهرو رفت وحتی به طبقه ی پایین هم سرزد ، می خواست ببیند نتیجه کاری که دیشب با هم دستی حیدر انجام داده بود چه می شود؟ اما انگار هیچ اتفاقی نیافتاده ، گویی آب هم از آب تکان نخورده ، با خود فکر میکرد نکند حیدر موفق نشده اطالعات را داخل سایت های گوگل قرار بدهد؟ اما نه....حیدر کارکشته ی این کارها بود ،گذشته از رشته اش که در همین حیطه بود ، حیدر نابغه ای بی نظیر بود که از پس این کار وحتی بالاتر از اینکار هم برمی آمد ، عادل راههای ارتباطی با نشریه ها و روزنامه های کثیرالانتشار عربستان را که با دربار اندکی زاویه داشتند هم در اختیار حیدر قرار داده بود تا از آن ناحیه هم وارد عمل شود....اگر کارها روی روال انجام شده بود ،پس چرا اینجا خبری نیست؟ عبدالرحمان هم طبق روند قبلی ،از خواب بیدار شده بود و الان هم احتمالا داخل آشپزخانه ،مشغول سرکشی از کارهای خدمه آنجا بود تا کم و کسری نباشد نوای اذان ظهر بلند شد و باز هم خبری نشد، عادل که دست ها را پشت سرش قلاب کرده بود و مدام سرو ته راهرو را میرفت و می آمد، ناامید از همه جا وارد اتاقش شد تا لااقل نمازش را اول وقت بخواند ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
درب اتاق را بست و نگاهی به چمدانش که چند ساعت پیش بسته بودش و طبق پیش بینی اش آماده رفتن بود کرد و با ناخن تلنگری به درب چمدان که روی تخت بود زد و گفت :گمان کنم الکی باروبنه را جمع کردم ، انگار پدرم شاهزاده طلال بزرگ اعجازی کرده که من از آن بی خبرم آهی کشید وبه سمت توالت رفت عادل هر وقت تنها بود ،نمازش را مانند مادرش می خواند و بر خلاف دیگر سعودیها هر دو نماز را باهم میخواند، بعد از اتمام نماز عصر به سجده رفت و خیلی ساده و بی ریا ،انگار که با رفیقش حرف میزند ،شروع به سخن گفتن با خدا شد و گفت :قربون بزرگیت بشم خدا ،دیشب اینهمه خطر کردم ، همچی خوب دستم را گرفتی ،قربون رحم و شفقتت بشم که من را مرهون خود کردی واز چنگ ابووردان و پدرم به سلامت رهاندی ،اما یاکریم....نتیجه اش چه شد؟ درسته نیت اولم برای نجات عشقم بود اما خود خودت میدونی ته دلم میخواست این شاهزاده های مفسد سعودی رسوا بشن ، هرچند که یکیشون پدرم باشه و از طرفی اون عشقم هم یکی از بندگان پاک خودته....خودت گفتی هر جا دیدی مظلومی کمک خواست، یاریش کنیم ...حالا از ما حرکت از تو برکت....من یه قدم برداشتم...شما هم لطفی کن ، قربونت بشم جای دوری نمیره وبا این حرف سرش را از سجده برداشت رو به بالا چشمکی زد و با دستش بوسه ای فرستاد و گفت :به خودت قسم چاکرتم .که ناگاه متوجه صدایی از راهرو شد به سرعت از جا برخاست و به طرف در اتاق رفت، درب را باز کرد، عبدالرحمان با صورتی برافروخته در حالیکه با خود حرف میزد به سمت اتاقش میرفت عادل خود را به او رساند و راهش را بست و گفت :سلام ...چرا با خودت حرف میزنی مرد؟ عبدالرحمان که انتظار دیدن عادل را نداشت ،یکه ای خورد و گفت :یا بسم الله ،چرا یکدفعه مثل جن جلوی آدم ظاهر میشی؟ آخه من از دست شما پدر و پسر چکار کنم؟ اون از پدرت که یکدفعه هوس برگشتن به وطن میکنه و اینم از تو که شب یه داستان داری و روز یه جور.... عادل که تا آخر قضیه را فهمیده بود گفت :چی میگی؟ شاهزاده طالل میخواد برگرده عربستان؟ مگه قرار نبود یک ماه عبدالرحمان پرید وسط حرفش و گفت :بله قرار بود اما من نمیدانم چی شده ، الان زنگ زده میگه هواپیما را آماده کن برگردم در صورتیکه دیروز حکم کرده بود هواپیما را برای آوردن عبدالقادر به ترکیه بفرستم، بخت و اقبالم بلند بود که هواپیما هنوز پرواز ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
نکرده بود، وگرنه نمیدانستم جواب شاهزاده را چه بدهم و سپس با دست عادل را به کناری زد و گفت :حالا که فهمیدی چی به چیه ،برو کنار داخل اتاقم کار دارم عادل سرجایش ایستاد و گفت :مسافران هواپیما چه کسانی هستند؟ عبدالرحمان شانه ای بالا انداخت و گفت :احتمالا شاهزاده و بانوی جوان و خدمه نزدیک شاهزاده... عادل با هیجان گفت :امکان دارد من هم با این پرواز بروم؟ عبدالرحمان با دست زیر چانه اش را خاراند و گفت :آری...تو هم بروی بهتر است ، لااقل حواس من جمع تر است ، آخر من اینجا کلی کار دارم ، تا همه چیز را راست و ریست نکنم و سرو سامان ندهم نمی توانم بیایم، برو چمدانت را ببند، ترتیبی میدهم با همین پرواز راهی شوی ،ولی هرگز...هرگز جلوی چشم پدرت آفتابی نشو ...من شانس ندارم به خدا....به عربستان هم رسیدی ،سریع برو سمت خانه مادرت یا چمیدانم دانشگاه و ... شتر دیدی ندیدی ، کلی باید حق السکوت بدهم تا ابووردان از آمدن تو چیزی نگوید، برو پسر برو آماده شو .... عادل که انگار در دلش جشن عروسی برپا بود ، دستی به روی چشم گذاشت و داخل اتاقش شد مانند کودکی لی لی کنان دور اتاق را میگشت و از خوشحالی ورجه ورجه می کرد....برای امینه نقشه ها داشت که فقط در عربستان میتوانست به آنها جامه ی عمل بپوشد ساعتی از مستقر شدن امینه و بدریه در هواپیما می گذشت ،اما هنوز خبری از حرکت نبود ، گوئیا شاهزاده طلال در بحرانی ترین شرایط هم باید بساط خورد وخوراک شاهانه اش به پا باشد در اقامتگاهش برای صرف ناهار مانده بود ، امینه در کابین اختصاصی هواپیما نشسته بود ، البته این کابین کمی کوچکتر از کابینی بود که زمان آمدنش در اختیار او قرار داده بودند، اینجا هم در کنار پنجره هواپیما میز و صندلی راحتی به چشم می خورد و گلدانی از گلهای طبیعی و رنگارنگ روی میز بود ، گوشه کابین هم مبلی شکیل که انگار نوعی تختخواب سفری هم حساب میشد وجود داشت، تلفیق رنگ آبی آن با اندک وسائل موجود در کابین ، نوعی آرامش را به انسان القا می کرد بدریه بعد از صرف ناهار در کابین امینه به قسمت خدمه رفته بود و امینه چون احساس خستگی می کرد ، روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست با تکان تکان های هواپیما که خبر از پرواز آن میداد ، امینه از خواب پرید سرجایش نشست ، در همین لحظه صدای درب کابین بلند شد و پشت سرش ،قامت بدریه نمایان شد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
بدریه با اجازه ای گفت و داخل شد و مانند دخترکی شیطان ،همانطور که لبخند به لب داشت ، نزدیک امینه آمد ، جلوی تخت زانو زد و دستان امینه را در دست گرفت و گفت : اگر مشتلق خوبی بدهی ، من هم خب ر خوشی به تو خواهم داد : امینه لبخندی به چهره ی خواب آلودش نشاند و گفت :چه مشتلق به تو دهم که خوب میدانی من چون اسیری در بند هستم ، انگار امروز روز خوش شانسی امینه است ، از اولش با خبر برگشتن به عربستان شروع شد...حالا زودتر بگو چه در چنته داری...مشتلقت هم وعده به آینده ...آینده ای نزدیک که من دختر عبدالقادر باشم نه زندانی شاهزاده طلال بدریه آب دهانش را قورت داد و.... گفت :الان از قسمت خدمه می آیم....آن عاشق دلسوخته و آن جوانک شهرآشوب هم با ما همسفر است انگار برقی در چشمان امینه درخشید ،لبخندش پر رنگتر شد و گفت :جدی می گویی؟ عادل هم اینجاست؟ بدریه از جا برخاست و همانطور که به سمت پنجره میرفت و گلبرگ گل سرخ را با انگشتش لمس می کرد گفت :آری....این پسرک خیلی زبله و خیلی باهوش امینه از جا برخاست و درکنار بدریه قرار گرفت و گفت :خدا را شکر ، از وقت سوار شدن ،یکسره به فکرش بودم ، خوب شد با ما همسفر شده ، اینطوری خیال من هم راحت تر است امینه و بدریه گرم گفتگو بودند که بار دیگر درب کابین را زدند و از پشت درب صدای خدمتکاری بلند شد :بانوی جوان ، جناب شاهزاده ، قصد دیدار با شما را دارند، بنده شما را تا کابین ایشان همراهی می کنم امینه اووفی کرد و رو به بدریه گفت :اینجا دیگر چه از جانم می خواهد؟ بدریه دست امینه را گرفت و فشاری داد و گفت :امینه....تا اینجا که به سلامت از کمند طلال جسته ای، با سیاست برخورد کن...سیاستی زنانه که گاهی شیر را موش می کند و گاهی موش را شیر... امینه عبا به سر کرد و نقاب حریر زر دوزی شده اش را پوشید ، از کابین بیرون آمد و به دنبال آن مرد خدمتکار روان شد از زیر روبنده حریرش اطرافش را زیر نظر داشت و با خود می گفت :براستی که اینجا نه یک هواپیما ،بلکه یک قصر بزرگ است ، قصر پرنده از راهرو گذشت و وارد راهرو عریض دیگری شد و جلوی دربی که مانند دیگر دربها بود ایستاد و پس از اطلاع دادن خدمتکار ، وارد کابین شاهزاده ططال شد ، از آنچه که ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
پیش رویش میدید ، انگشت به دهان مانده بود ، اینجا نه یک کابین هواپیما ،بلکه سالنی بزرگ و مدرن و شیک بود ، سالنی که هر طرفش با نمونه ای از مبلمان سلطنتی پوشیده شده بود ، براستی که این شاهزاده های سعودی ، پول نفت ملت را به جیب خود میریزند و خون مردم را به شیشه می کنند تا خودشان در هر حالی زندگی شاهانه داشته باشند همانطور که غرق نظاره اطرافش بود ،با صدای شاهزاده طلال به خود آمد :به به خوش آمدی بانوی من ،ملکه ی قلبم ، چرا روی پوشیده ای ؟ اینجا که نامحرمی نیست ، بیانداز این روبنده ات را که دلم برای دیدن آن چشمان عاشق کشت ، تاب تاب می کند امینه گلویی صاف کرد و گفت :نامحرم ؟ !من در اینجا محرمی نمی بینم جناب شاهزاده شاهزاده طلال از مبل کرم رنگ که با کمینه های طلایی تزیین شده بود ،بلند شد ، به طرف امینه آمد و گفت :چرا ترش کرده ای؟ من قرار است همسرت شوم، روی باز کن یکی نداند فکر میکند این دیدار اول ماست ،درست است من زیاد به خاطر ندارم اما بی شک تو خوب می دانی که شب گذشته چه کسی در خوابگاهت حضور داشت...پس دیگر ناز و کرشمه نکن و مرا با دیدار رویت مشعوف بنما امینه نفسش را آرام بیرون داد و گفت :اگر حافظه ات یاری کند حتما به خاطر خواهی آورد که دیشب هم حتی نتوانستی تار مویی از امینه ببینی...جناب شاهزاده این از اعتقادات من است ، بگذار محرم شویم آنوقت هر چه خواهی ، همان می شود امینه برای عوض کردن بحث ،بدون اینکه به طلال اجازه دهد تا حرفی بزند ادامه داد : چه امری پیش آمده که اینچنین با عجله ، از جزیره ای که قرار بود یک ماه در آنجا بمانید به عربستان مراجعت می کنید ،نکند اتفاق بدی افتاده؟ طلال که از زیرکی این دختر لجش گرفته بود و او را به خواسته اش نرسانده بود ، قدم زنان کمی جلوتر آمد و گفت :باشد ما کلی صبر کرده ایم ،این چند روز هم رویش ، بی شک تا دو سه روز آینده ،قباله ات به نام خودم میخورد و نزدیک امینه ایستاد ، مبل دو نفره کنارش را نشان داد و گفت :الاقل بنشین ...نکند در اعتقاداتت این مورد هم داری که جلوی نامحرم نمی نشینی؟ !و با زدن این حرف قهقه ای سر داد و قدم زنان از او دور شد امینه روی مبل نشست و گفت :جواب سؤالم را ندادید ،اتفاقی افتاده؟ طلال که پشتش به امینه بود گفت :اتفاق؟ !نه ذهنتان را مشغول نکنید ، قرار بود جشن عروسیمان را در جزیره برگزار کنیم که خناسان نگذاشتند اما اشکال ندارد ، برای ماه عسلمان به جزیره بر میگردیم ، طلال همزمان با زدن این حرف ، روی پاشنه پا چرخید و رو به امینه گفت :چطور است؟ !دوست داری ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون