#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
میگفت ،جشن های شبانه بهم می خورد؟ نقش حیدر این وسط چیست؟ آیا پدرش فردا به جزیره می آید ، اگر آمد بر
ابتدا چند بار شاهزاده را به آرامی صدا زد ،اما هیچ تغییری در وضع طلال حاصل نشد
امینه لبخند تمسخر آمیزی روی لب نشاند و گفت :از این صدا زدن ها به در
است...فکری دیگر کنید تا پادشاه تماس نگرفته شاهزاده بیدار شود
رشید در تأیید حرفهای امینه چشمی گفت و با دو دستش دوطرف شاهزاده طلال را
گرفت و محکم شروع به تکان دادن شانه های او کرد
اما باز هم انگار نه انگار....گویا طلال به خواب مرگ رفته بود
امینه نگاهی به اطراف انداخت با دیدن تنگ نوشیدنی که دیشب بدریه کاملا خالی اش
کرده بود تا اثری از داروی خواب آور نباشد، به سمت میز رفت ،تنگ را برداشت و در
چشم بهم زدنی از توالت پر آبش نمود ، طرف دیگر تخت ایستاد و به یکباره کل تنگ را
روی صورت طلال بینوا خالی کرد
طلال مانند دیوانگان از خواب پرید و درحالیکه حرفهای رکیک از دهان خارج میکرد
روی تخت نشست،
رشید چشمکی به امینه زد و گفت :سپاس بانو ....گویا شما واردترید در این امور ...اگر
امکان دارد ، دقایقی ما را تنها بگذارید
امینه نگاهی به طلال که حالا مثل موش آب کشیده شده بود انداخت، بله ای گفت و از
اتاق خارج شد
امینه وارد راهرو شد ، نمیدانست الان چه وقت روز است و پادشاه عربستان چکار با
این شاهزاده پیر دارد..نکند...نکند حرف عادل؟
کلا گیج شده بود ،پس ناخواسته به سمت اتاق بدریه رفت ، آرام به درب کوبید...اما
صدایی از داخل نیامد ، بار دیگر با ضربی بیشتر کوبید ، باز هم صدایی نشنید
امینه نگران شد و با صدای بلند ،بدریه را صدا زد و همزمان دستگیره را پایین داد و
درب را باز کرد
سرش را از پشت درب ،به داخل برد و بار دیگر گفت :بدریه جان....کجایی خانوم؟
هیچکس در اتاق حضور نداشت، امینه درب اتاق را بست که ناگهان متوجه سر و
صدایی شد که از داخل اتاق خودش میامد
به سمت درب اتاقش رفت و برای اینکه بداند در آنجا چه خبر است ،گوشش را به درب
چسپانید ، آری صدای شاهزاده طلال بود که لحظه به لحظه بلندتر میشد و به زمین و
آسمان بد وبیراه میگفت
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۰
ترس وجود امینه را فرا گرفت ، با خود فکر میکرد نکند ،طلال متوجه داروی خواب
آور شده و الان است که مانند برج زهر مار بر سر امینه فرو افتد ، دستپاچه شده بود ،
نمیدانست چه کند که ناگاه با دستی که از پشت به شانه اش آمد ، متوجه حضور بدریه
شد
بدریه که صدای فحش شاهزاده را میشنید گفت :اینجا چه خبر است؟ طلال را مار
گزیده که اینچنین بلوا میکند؟ تو اینجا چه می کنی؟ خدای من چرا رنگ و رخت اینگونه
پریده است؟
امینه با دستان سردش ،دست بدریه را گرفت و گفت :نمیدانم چه شده ، مردی که فکر
میکنم رشید بود ، آمد و گفت از دربار با طلال کار دارند ، انگار اینقدر کارشان مهم بوده
که خود پادشاه با او کار داشت...من بیرون آمدم و به اتاق تو سرکی کشیدم و بعدش
بدریه به میان حرف امینه پرید و گفت :حالا تو چرا ترسیده ای؟
امینه با صدای لرزان گفت :نکند طلال متوجه داروی...
بدریه دستش را روی بینی اش قرار داد وگفت :هیس....چیزی نگو ....محال است...هر
چه هست به خاطر همین تماس دربار است و سپس همانطو ر که امینه را با خود به
طرف اتاقش میکشاند گفت :چند بار به اتاقت سر زدم ، هم تو خواب بودی و هم
طلال....میدانی اذان ظهر را هم گفته اند...برای سرکشی به آشپزها به آشپزخانه رفته
بودم .می دانستم طلال نهارش را اینجا می خورد ، پس همه چیز باید به بهترین نحو باشد ، گرچه آشپزهای سلطنتی اینجا حضور دارند اما فی الحال صاحب این ویلا بانوی
من است و بااین حرف لبخندی زد و درب اتاقش را باز کرد ، این اتاق هم شبیه اتاق
امینه بود، با این تفاوت که اتاق امینه بسیار بزرگتر به نظر میرسید
بدریه صندلی کنار میز را به امینه تعارف کرد و گفت :بنشین، میروم به خدمه بگویم تا
ناهار آماده می شود، چیزی برای خوردن برایت بیاورند و تا تو چیزی نوش جان می
کنی ، من هم سعی می نمایم ، سر از کار طلال درآورم و با زدن این حرف، چشمکی به
امینه زد و از اتاق خارج شد
امینه با نگاهش بدریه را بدرقه کرد و با خود گفت :خدا کند آن باشد که تو می گویی ...
هنوز چند دقیقه ای از رفتن بدریه نگذشته بود که درب اتاق به شدت باز شد و بدریه
نفس زنان با دستش به امینه اشاره کرد و با لحنی آهسته گفت :بیا
امینه از جا برخاست و همراه بدریه از اتاق خارج شد
امینه با تعجب او را نگاه کرد و گفت :کجا؟ تو رفتی سفارش خوراکی بدهی...
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۱
بدریه دستش را روی بینی اش گذاشت و کنار راه پله ایستاد،خود را به گوشه ای کشید تا
از پایین او را نبینند و امینه هم همردیف او قرار گرفت ، بدریه با ایما و اشاره به امینه
فهماند که شاهزاده طلال به طبقه پایین رفته و داخل سالن نشسته انگار منتظر چیزی
است
امینه و بدریه ساکت بودند و تمام وجودشان گوش شده بود تا حرفهایی را که پایین ،رد و
بدل میشد بشنوند
صدای شاهزاده طلال بلند شد :رشید پس چرا ابووردان نمی آید؟
صدای بم رشید در سالن پیچید :قربان تازه چند دقیقه است که احضارش کردیم ، صبر
کنید، الان است که پیدایش شود
شاهزاده طلال همانطور که بد و بیراه میگفت ،دوباره فریاد زد :شماره عبدالرحمان
مادر مرده را بگیرررر
بعد از لحظاتی دوباره صدای طلال که انگار با تلفن صحبت میکرد بلند شد :
عبدالرحمان هماهنگی کن تا هواپیمای اختصاصی ما ، آماده ی پرواز باشد ، تا ساعتی
دیگر قصد داریم به عربستان مراجعت کنیم
مشخص نبود که عبدالرحمان از آن طرف خط چه گفت ، ناگاه طلال مانند اسپند روی
آتش از جا بلند شد و فریاد زد :نشنیدی چه گفتم؟ !توی این اوضاع عبدالقادر را میخواهم
چه کنم؟ فوری جلوی پرواز به ترکیه را بگیرید .....من باید تا یک ساعت دیگر پرواز
کنم...فهمیدی؟
و با این حرف انگار تماس را قطع کرد و پشت سرش صدای قدم های مضطرب طلال که طول و عرض سالن را بی هدف میپیمود به گوش می رسید
امینه با دست اشاره کرد :یعنی چه شده؟
بدریه به نشانه ی بی اطلاعی شانه ای باال انداخت و آهسته در گوش امینه نجوا کرد :
هر چه شده ، برای تو بد نشد که....قرار بود پدرت بیاید و مجلس خواستگاری برپا شود
الان که میبینی...پدرت نمی آید ...و لبخند کمرنگی زد و ادامه داد :اما بی شک تو به عربستان میروی
در همین حین صدای درب ورودی و پشت سرش قدمهایی که با شتاب برداشته میشد ، به
گوش رسید
مردی که هیجان از لحن کلامش میبارید گفت :سلام جناب شاهزاده....با بنده امری
کاملا مشخص بود که طلال به سمت او یورش میبرد ، او نگذاشت حرف مرد تمام
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۲
بدریه و امینه ، از بالای نرده ها سرکی به پایین کشیدند و با چشم خود، یقه ی آن مرد
نگون بخت را در دستان طلال دیدند
طلال با تمام توان فریاد زد :ابو وردان....دلارهای بیزبان را مشت مشت در حلقت
فرو کردم....نگفتم که این مجالس چقدر برایم اهمیت دارد؟ مگر نگفتم هر چه بخواهی به
تو میدهم فقط امنیت اطلاعاتی مجلس را تضمین کن ؟ نگفتم هیچ خبری از این مجالس به
گوش حتی ساکنان جزیره نرسد؟ مگر تو قول ندادی....مگر مرا مطمئن نکردی....این
چه گندیست که بالا آوردی هااا؟
ابو وردان همانطور که ترس از سر و رویش میبارید گفت :ب...ب...بله قربان...مگر
اتفاقی افتاده؟
طلال چندبار سر و کله ی ابو وردان را با یقه اش تکان داد و او را رها کرد و
درحالیکه قدمهای محکم بر میداشت گفت :اه...مفتش ما را ببین ....کل دنیا سر از کار
ما درآورده اند و فیلم جشن شبانه ی ما را دست به دست میچرخانند و مأمور ما در
خواب ناز است و تازه میپرسد مگر چه شده؟ !و با عصبانیت برگشت طرف ابو وردان
و گفت :ای مادر فالن فالن شده ، قصور و کوتاهی تو در کارت باعث شده ،آبروی ما
در کل دنیا برود و خود پادشاه عربستان مرا شخصا توبیخ و تهدید کند ، الان نقل تمام
محافل ، جشن یک ماهه ی شاهزاده طلال است در جزیره ای استیجاری....ما هنوز
عیش نکرده ، کلش از دماغمان بیرون آمد
ابو وردان می خواست حرفی بزند تا بلکه عصبانیت طلال فروکش کند پس گفت :شما
خیالتان راحت...به مجلس جشنتان برسید ،بنده خودم این قضیه را فیصله خواهم داد
طلال برافروخته تر از قبل با گام های بلند خود را به ابووردان رساند و بار دیگر یقه
اش را سفت چسپید و گفت :ای مرتیکه ی عقب مانده، می گویم پادشاه عربستان احضارم
کرده، دستور اکید داده جشن و مجالس شبانه تعطیل شود و من فورا به عربستان
برگردم ....آخه توی نخود مغز چگونه درستش می کنی؟ !خاک بر سر من که گول
شهرت تو را خوردم و کار به این مهمی را به توی بی لیاقت سپردم....الان هم
احضارت کردم تا به تو بگویم ، عقوبت این کارت را خواهی دید....سخت هم خواهی
دید...شاید با جانت ....حالا زود گورت را گم کن از اینجا برو ...البته تحت الحفظ به
عربستان منتقل میشوی....تو از این لحظه به جرم کمکاری و شاید خیانت ،زندانی من
هستی...آهای مأموران او را از اینجا ببرید
با این حرف شاهزاده، ابو وردان انگار تازه متوجه عمق فاجعه شده بود با لحنی
متضرعانه گفت :شاهزاده...رحم کنید...به من فرصت دهید...فرد خاطی را کت بسته تقدیمتان میکنم
شاهزاده طلال نگاه خشمگینی به او انداخت و اشاره کرد تا از سالن خارجش کنند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۳
امینه لبخندی روی لب نشاند و یاد حرف عادل افتاد و آهسته در گوش بدریه گفت :
بگمانم کار کار عادل است ، همان شاهزاده ی قلابی....چقدر این پسر باهوش است و چقدر شجاع ...
بدریه دستی به بازوی امینه زد و گفت :و چقدر عاشق....حاضر شده جان خود را در
خطر قرار دهد ،تا تو نجات پیدا کنی....دیدی، ابو وردان که مأمور خود شاهزاده بود
عاقبتش چه شد؟ وطلال خیلی راحت او را به مرگ تهدید کرد ، حاال فرض کن اگر مجرم اصلی را که کسی جز عادل نمی تواند باشد ،ب ه چنگش افتد ،با دندانهایش ریز ریز
می کند....این شاهزاده های عرب خیلی قسی القلب هستند و کمترین و راحت ترین مرگ
در پیش چشم آنها ،سربریدن است
امینه آهی کشید و گفت :تو راست می گویی...بدریه من میترسم....اگر آنها بفهمند؟ !
خدای من چه در انتظار عادل است؟
بدریه آرام در گوشش گفت :نگران نباش ، اگر می خواستند بفهمند، همان دیشب می
فهمیدند و با لحن شیطنت باری چانه ی امینه را با دستش بالا آورد و گفت :ای
ورپریده....گمانم عادل هم دل تو را برده هااا؟
امینه که شرم دخترانه باعث سرخی گونه هایش شده بود ، برای عوض کردن بحث گفت: یک لحظه صبر کن تا ببینیم دیگر چه میشود؟
تازه هردو دوباره متوجه پایین شدند
.هیچ صدایی نمی آمد...هر دو سرکی پایین کشیدند، اما انگار کسی نبود
.امینه و بدریه آرام آرام از پله ها پایین آمدند ، کسی در سالن حضور نداشت
.وارد سالن شدند و هر دو ناخوداگاه به سمت درب ورودی سالن رفتند
بدریه جلو ایستاد و درب را باز کرد و امینه در پناه بدریه ، اطراف را نگاه می کرد
با باز شدن درب سالن ،نگهبان ویلا که انگار از بدرقه ی ماشین های سلطنتی
برمیگشت...نفس زنان جلو آمد و گفت :سلام خانم، شاهزاده فرمودند به سمع بانوی
جوان برسانید که آماده ی عزیمت به عربستان شوند ،تا ساعتی دیگر به سمت فرودگاه
خواهیم رفت
بدریه با شتاب درب را بست و رو به امینه گفت :شنیدی که چه گفت؟ برو تا برای رفتن
حاضر شویم ای عروسک زیبا
هر دو همقدم با یکدیگر راهی اتاقهایشان شدند ، امینه که از شادی در پوست خود
نمی گنجید گفت :احتمالا پدرم با شنیدن اخبار به عربستان خواهد آمد...الان هم من چیزی
برای جمع کردن ندارم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۴
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سکانسی زیبا از مجموعه مختارنامه که حال این روزها را وصف می کند
🔹ما به قصاص خون امام شهیدمان آمده ایم...
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول#ذی_الحجه
سالگرد ازدواج حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله تبریک عرض میکنم
-وصالِ حیدر و یارش مبارک
-وصالِ یاس و دلدارش مبارک♥️
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
امینه لبخندی روی لب نشاند و یاد حرف عادل افتاد و آهسته در گوش بدریه گفت :بگمانم کار کار عادل است ،
بدریه تلنگری به شانه ی امینه زد و گفت :درست است انبوه لباسهای رنگ و وارنگ
داخل اتاقت را خدمه بسته بندی می کنند و برایت میفرستند ،اما آن مرحمتی های طلال بسیار گرانبها هستند، کیف کوچکی از کمد بردار و آنها را با خود بیاور....امینه سری
تکان داد و وارد اتاقش شد
هر دو سرویس جواهرش را برداشت اما هر چه گشت خبری از نیم تاج جواهر نبود، به
گمانش یکی از خدمتکاران در نبود آنها وارد اتاق شده بود و نیم تاج را که اصال امینه
یادش نمی آمد کجا گذاشته است ، ربوده و الفرار...
امینه نه وقتش را داشت و نه اصال پیدا شدن نیم تاج برایش اهمیت داشت ، پس مصلحت
دید چیزی از مفقود شدن آن بروز ندهد
میز غذا چیده شده بود ، اما چون امر شاهزاده طلال بود و میبایست سریع خود را به
فرودگاه برسانند، وقت خوردن غذا نبود و امینه از شام شب قبل چیزی نخورده بود
بدریه با حسرت به خوراکیها نگاه کرد و گفت :برویم...چند ظرف از اینها را گفته ام
همراهمان کنند ، ان شالله هواپیما که پرواز کرد،دلی از عزا در میاوریم
هر دو زن زخم خورده ....با نور امیدی که تازه در قلبشان روشن شده بود ،دست در
دست هم به سمت تقدیر حرکت کردند
عادل از صبح زود مانند مرغ سرکنده طول و عرض اتاق را می پیمود ، چند بار داخل
راهرو رفت وحتی به طبقه ی پایین هم سرزد ، می خواست ببیند نتیجه کاری که دیشب
با هم دستی حیدر انجام داده بود چه می شود؟
اما انگار هیچ اتفاقی نیافتاده ، گویی آب هم از آب تکان نخورده ، با خود فکر میکرد
نکند حیدر موفق نشده اطالعات را داخل سایت های گوگل قرار بدهد؟ اما نه....حیدر کارکشته ی این کارها بود ،گذشته از رشته اش که در همین حیطه بود ، حیدر نابغه ای
بی نظیر بود که از پس این کار وحتی بالاتر از اینکار هم برمی آمد ، عادل راههای
ارتباطی با نشریه ها و روزنامه های کثیرالانتشار عربستان را که با دربار اندکی زاویه
داشتند هم در اختیار حیدر قرار داده بود تا از آن ناحیه هم وارد عمل شود....اگر کارها
روی روال انجام شده بود ،پس چرا اینجا خبری نیست؟
عبدالرحمان هم طبق روند قبلی ،از خواب بیدار شده بود و الان هم احتمالا داخل
آشپزخانه ،مشغول سرکشی از کارهای خدمه آنجا بود تا کم و کسری نباشد
نوای اذان ظهر بلند شد و باز هم خبری نشد، عادل که دست ها را پشت سرش قلاب
کرده بود و مدام سرو ته راهرو را میرفت و می آمد، ناامید از همه جا وارد اتاقش شد تا
لااقل نمازش را اول وقت بخواند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۵
درب اتاق را بست و نگاهی به چمدانش که چند ساعت پیش بسته بودش و طبق پیش
بینی اش آماده رفتن بود کرد و با ناخن تلنگری به درب چمدان که روی تخت بود زد و
گفت :گمان کنم الکی باروبنه را جمع کردم ، انگار پدرم شاهزاده طلال بزرگ اعجازی
کرده که من از آن بی خبرم
آهی کشید وبه سمت توالت رفت
عادل هر وقت تنها بود ،نمازش را مانند مادرش می خواند و بر خلاف دیگر سعودیها
هر دو نماز را باهم میخواند، بعد از اتمام نماز عصر به سجده رفت و خیلی ساده و بی
ریا ،انگار که با رفیقش حرف میزند ،شروع به سخن گفتن با خدا شد و گفت :قربون
بزرگیت بشم خدا ،دیشب اینهمه خطر کردم ، همچی خوب دستم را گرفتی ،قربون رحم
و شفقتت بشم که من را مرهون خود کردی واز چنگ ابووردان و پدرم به سلامت
رهاندی ،اما یاکریم....نتیجه اش چه شد؟ درسته نیت اولم برای نجات عشقم بود اما خود
خودت میدونی ته دلم میخواست این شاهزاده های مفسد سعودی رسوا بشن ، هرچند که
یکیشون پدرم باشه و از طرفی اون عشقم هم یکی از بندگان پاک خودته....خودت گفتی
هر جا دیدی مظلومی کمک خواست، یاریش کنیم ...حالا از ما حرکت از تو
برکت....من یه قدم برداشتم...شما هم لطفی کن ، قربونت بشم جای دوری نمیره وبا این
حرف سرش را از سجده برداشت رو به بالا چشمکی زد و با دستش بوسه ای فرستاد
و گفت :به خودت قسم چاکرتم
.که ناگاه متوجه صدایی از راهرو شد
به سرعت از جا برخاست و به طرف در اتاق رفت، درب را باز کرد، عبدالرحمان با
صورتی برافروخته در حالیکه با خود حرف میزد به سمت اتاقش میرفت
عادل خود را به او رساند و راهش را بست و گفت :سلام ...چرا با خودت حرف میزنی
مرد؟
عبدالرحمان که انتظار دیدن عادل را نداشت ،یکه ای خورد و گفت :یا بسم الله ،چرا
یکدفعه مثل جن جلوی آدم ظاهر میشی؟ آخه من از دست شما پدر و پسر چکار کنم؟ اون
از پدرت که یکدفعه هوس برگشتن به وطن میکنه و اینم از تو که شب یه داستان داری و
روز یه جور....
عادل که تا آخر قضیه را فهمیده بود گفت :چی میگی؟ شاهزاده طالل میخواد برگرده
عربستان؟ مگه قرار نبود یک ماه
عبدالرحمان پرید وسط حرفش و گفت :بله قرار بود اما من نمیدانم چی شده ، الان زنگ
زده میگه هواپیما را آماده کن برگردم در صورتیکه دیروز حکم کرده بود هواپیما را
برای آوردن عبدالقادر به ترکیه بفرستم، بخت و اقبالم بلند بود که هواپیما هنوز پرواز
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۶
نکرده بود، وگرنه نمیدانستم جواب شاهزاده را چه بدهم و سپس با دست عادل را به
کناری زد و گفت :حالا که فهمیدی چی به چیه ،برو کنار داخل اتاقم کار دارم
عادل سرجایش ایستاد و گفت :مسافران هواپیما چه کسانی هستند؟
عبدالرحمان شانه ای بالا انداخت و گفت :احتمالا شاهزاده و بانوی جوان و خدمه
نزدیک شاهزاده...
عادل با هیجان گفت :امکان دارد من هم با این پرواز بروم؟
عبدالرحمان با دست زیر چانه اش را خاراند و گفت :آری...تو هم بروی بهتر است ،
لااقل حواس من جمع تر است ، آخر من اینجا کلی کار دارم ، تا همه چیز را راست و
ریست نکنم و سرو سامان ندهم نمی توانم بیایم، برو چمدانت را ببند، ترتیبی میدهم با
همین پرواز راهی شوی ،ولی هرگز...هرگز جلوی چشم پدرت آفتابی نشو ...من شانس
ندارم به خدا....به عربستان هم رسیدی ،سریع برو سمت خانه مادرت یا چمیدانم دانشگاه
و ...
شتر دیدی ندیدی ، کلی باید حق السکوت بدهم تا ابووردان از آمدن تو چیزی نگوید، برو پسر برو آماده شو ....
عادل که انگار در دلش جشن عروسی برپا بود ، دستی به روی چشم گذاشت و داخل
اتاقش شد
مانند کودکی لی لی کنان دور اتاق را میگشت و از خوشحالی ورجه ورجه می
کرد....برای امینه نقشه ها داشت که فقط در عربستان میتوانست به آنها جامه ی عمل
بپوشد
ساعتی از مستقر شدن امینه و بدریه در هواپیما می گذشت ،اما هنوز خبری از حرکت
نبود ، گوئیا شاهزاده طلال در بحرانی ترین شرایط هم باید بساط خورد وخوراک شاهانه
اش به پا باشد در اقامتگاهش برای صرف ناهار مانده بود ، امینه در کابین اختصاصی
هواپیما نشسته بود ، البته این کابین کمی کوچکتر از کابینی بود که زمان آمدنش در
اختیار او قرار داده بودند، اینجا هم در کنار پنجره هواپیما میز و صندلی راحتی به چشم
می خورد و گلدانی از گلهای طبیعی و رنگارنگ روی میز بود ، گوشه کابین هم مبلی
شکیل که انگار نوعی تختخواب سفری هم حساب میشد وجود داشت، تلفیق رنگ آبی آن
با اندک وسائل موجود در کابین ، نوعی آرامش را به انسان القا می کرد
بدریه بعد از صرف ناهار در کابین امینه به قسمت خدمه رفته بود و امینه چون احساس
خستگی می کرد ، روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست
با تکان تکان های هواپیما که خبر از پرواز آن میداد ، امینه از خواب پرید
سرجایش نشست ، در همین لحظه صدای درب کابین بلند شد و پشت سرش ،قامت بدریه
نمایان شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۷
بدریه با اجازه ای گفت و داخل شد و مانند دخترکی شیطان ،همانطور که لبخند به لب
داشت ، نزدیک امینه آمد ، جلوی تخت زانو زد و دستان امینه را در دست گرفت و گفت
: اگر مشتلق خوبی بدهی ، من هم خب ر خوشی به تو خواهم داد :
امینه لبخندی به چهره ی خواب آلودش نشاند و گفت :چه مشتلق به تو دهم که خوب
میدانی من چون اسیری در بند هستم ، انگار امروز روز خوش شانسی امینه است ، از
اولش با خبر برگشتن به عربستان شروع شد...حالا زودتر بگو چه در چنته
داری...مشتلقت هم وعده به آینده ...آینده ای نزدیک که من دختر عبدالقادر باشم نه
زندانی شاهزاده طلال
بدریه آب دهانش را قورت داد و....
گفت :الان از قسمت خدمه می آیم....آن عاشق
دلسوخته و آن جوانک شهرآشوب هم با ما همسفر است
انگار برقی در چشمان امینه درخشید ،لبخندش پر رنگتر شد و گفت :جدی می گویی؟
عادل هم اینجاست؟
بدریه از جا برخاست و همانطور که به سمت پنجره میرفت و گلبرگ گل سرخ را با
انگشتش لمس می کرد گفت :آری....این پسرک خیلی زبله و خیلی باهوش
امینه از جا برخاست و درکنار بدریه قرار گرفت و گفت :خدا را شکر ، از وقت سوار
شدن ،یکسره به فکرش بودم ، خوب شد با ما همسفر شده ، اینطوری خیال من هم راحت
تر است
امینه و بدریه گرم گفتگو بودند که بار دیگر درب کابین را زدند و از پشت درب صدای
خدمتکاری بلند شد :بانوی جوان ، جناب شاهزاده ، قصد دیدار با شما را دارند، بنده
شما را تا کابین ایشان همراهی می کنم
امینه اووفی کرد و رو به بدریه گفت :اینجا دیگر چه از جانم می خواهد؟
بدریه دست امینه را گرفت و فشاری داد و گفت :امینه....تا اینجا که به سلامت از کمند
طلال جسته ای، با سیاست برخورد کن...سیاستی زنانه که گاهی شیر را موش می کند
و گاهی موش را شیر...
امینه عبا به سر کرد و نقاب حریر زر دوزی شده اش را پوشید ، از کابین بیرون آمد و
به دنبال آن مرد خدمتکار روان شد
از زیر روبنده حریرش اطرافش را زیر نظر داشت و با خود می گفت :براستی که اینجا
نه یک هواپیما ،بلکه یک قصر بزرگ است ، قصر پرنده
از راهرو گذشت و وارد راهرو عریض دیگری شد و جلوی دربی که مانند دیگر دربها
بود ایستاد و پس از اطلاع دادن خدمتکار ، وارد کابین شاهزاده ططال شد ، از آنچه که
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۸
پیش رویش میدید ، انگشت به دهان مانده بود ، اینجا نه یک کابین هواپیما ،بلکه سالنی
بزرگ و مدرن و شیک بود ، سالنی که هر طرفش با نمونه ای از مبلمان سلطنتی
پوشیده شده بود ، براستی که این شاهزاده های سعودی ، پول نفت ملت را به جیب خود
میریزند و خون مردم را به شیشه می کنند تا خودشان در هر حالی زندگی شاهانه داشته
باشند
همانطور که غرق نظاره اطرافش بود ،با صدای شاهزاده طلال به خود آمد :به به خوش
آمدی بانوی من ،ملکه ی قلبم ، چرا روی پوشیده ای ؟ اینجا که نامحرمی نیست ، بیانداز
این روبنده ات را که دلم برای دیدن آن چشمان عاشق کشت ، تاب تاب می کند
امینه گلویی صاف کرد و گفت :نامحرم ؟ !من در اینجا محرمی نمی بینم جناب شاهزاده
شاهزاده طلال از مبل کرم رنگ که با کمینه های طلایی تزیین شده بود ،بلند شد ، به
طرف امینه آمد و گفت :چرا ترش کرده ای؟ من قرار است همسرت شوم، روی باز کن
یکی نداند فکر میکند این دیدار اول ماست ،درست است من زیاد به خاطر ندارم اما بی شک تو خوب می دانی که شب گذشته چه کسی در خوابگاهت حضور داشت...پس دیگر
ناز و کرشمه نکن و مرا با دیدار رویت مشعوف بنما
امینه نفسش را آرام بیرون داد و گفت :اگر حافظه ات یاری کند حتما به خاطر خواهی
آورد که دیشب هم حتی نتوانستی تار مویی از امینه ببینی...جناب شاهزاده این از
اعتقادات من است ، بگذار محرم شویم آنوقت هر چه خواهی ، همان می شود
امینه برای عوض کردن بحث ،بدون اینکه به طلال اجازه دهد تا حرفی بزند ادامه داد :
چه امری پیش آمده که اینچنین با عجله ، از جزیره ای که قرار بود یک ماه در آنجا
بمانید به عربستان مراجعت می کنید ،نکند اتفاق بدی افتاده؟
طلال که از زیرکی این دختر لجش گرفته بود و او را به خواسته اش نرسانده بود ، قدم
زنان کمی جلوتر آمد و گفت :باشد ما کلی صبر کرده ایم ،این چند روز هم رویش ، بی
شک تا دو سه روز آینده ،قباله ات به نام خودم میخورد و نزدیک امینه ایستاد ، مبل دو
نفره کنارش را نشان داد و گفت :الاقل بنشین ...نکند در اعتقاداتت این مورد هم داری
که جلوی نامحرم نمی نشینی؟ !و با زدن این حرف قهقه ای سر داد و قدم زنان از او
دور شد
امینه روی مبل نشست و گفت :جواب سؤالم را ندادید ،اتفاقی افتاده؟
طلال که پشتش به امینه بود گفت :اتفاق؟ !نه ذهنتان را مشغول نکنید ، قرار بود جشن
عروسیمان را در جزیره برگزار کنیم که خناسان نگذاشتند اما اشکال ندارد ، برای ماه
عسلمان به جزیره بر میگردیم ، طلال همزمان با زدن این حرف ، روی پاشنه پا چرخید
و رو به امینه گفت :چطور است؟ !دوست داری
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۹