#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
عادل خنده ای کرد و گفت :چه خوب او را شناخته ای....حالا ربط من به این ماجراچیست که مرا این وقت شب از
ابووردان خنده ی تمسخر آمیزی کرد و گفت :همچی می گویید بدون خبر قبلی که آدم
فکر میکند اینجا خوابگاه کدام شاهزاده سعودی است؟ و با لحنی محکم ادامه داد :بازدید
از خوابگاه یک خدمتکار ساده که اجازه گرفتن نمی خواهد حتی این خدمتکار مورد
حمایت کارگزار اعظم قصر شاهزاده طلال باشد
جناب کارگزار این را بدان ، من در حال انجام مأموریتم هستم و برای هر کاری که
صالح بدانم ، اجازه ی شما را لازم ندارم حتی اگر مأموریتم در محدوده ی کاری شما
باشد، متوجه شدید؟
عبدالرحمان که از اینهمه بی احترامی ابووردان نسبت به او وشاهزاده عادل عصبانی
شده بود ، دندانی بهم سایید و با خشم گفت :بفرمایید به وظیفه تان عمل نمایید...ما اینجا
چیزی برای پنهان کردن نداریم
ابو وردان که متوجه عصبانیت کارگزار شده بود ، قدم زنان طول و عرض اتاق را
پیمود و بعد از چند دور گشت زنی ، جلوی کمد لباس ایستاد و همانطور که با نگاه خیره
اش عادل را میخورد ، اشاره کرد ، بیا و بازش کن
عادل که استرسی شدید وجودش را گرفته بود ،سعی کرد خود را عادی جلوه دهد، موردی برای ترسیدن داخل کمد لباس نداشت، آنچه که عادل از آن میترسید ، دی دن کت و
شلواری که زیر تخت پنهان کرده، بود
عادل درب کمد را باز کرد و لباسهای آویزان داخل کمد را بیرون آورد
!ابو وردان نگاهی انداخت و گفت :گوشی....موبایلت کجاست؟
عادل دست در جیب لباسش کرد و گوشی نوکیا ساده اش را بیرون آورد
عبدالرحمان که با هر حرکت ابووردان نسبت به عادل،شرمنده تر میشد ،سری تکان داد
و گفت :جناب ابو وردان ، این جوان ،آن کسی نیست که شما دنبالش هستید....خواهش
میکنم تمامش کنید...
ابو وردان رو به کارگزار ،چشمانش را ریز کرد و گفت :اما من اینطور فکر نمیکنم
وبعد انگار چیز جدیدی کشف کرده باشد ،به سمت کمد رفت و با سر کفشش به چمدانی
که عادل با خود آورده بود زد و گفت :این....این را بیرون بکش ، درش را باز کن و
محتویاتش را روی زمین بریز....و چون تعلل عادل را دید ،فریاد زد :نشنیدی چه گفتم؟
زوووود...
عبدالرحمان که از خشم خون خودش را میخورد ، چشمکی به عادل زد و گفت :ما
چیزی برای پنهان کردن نداریم...درست است؟ !بازش کن پسرم تا جناب ابووردان بفهمد
که اشتباه میکرده
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۵
ابو وردان با تمسخر نگاهی به عبدالرحمان کرد و گفت :پیشینه ی کارگزار بزرگ قصر
نشان میدهد که ایشان در برخورد با خدمه ی زیر دستش مانند عزرائیل است و با تحکم
و خشم برخورد میکند ، حالا چه شده که با این خدمتکار جوان به ملاطفت برخورد می
کنی او را پسرم می خوانی؟ !شم پلیسی من می گوید ، کاسه ای زیر نیم کاسه است
عبدالرحمان که واقعا از حرفهای ابووردان خشمگین شده بود ، دستانش را پشت سرش
حلقه کرد و اووف بلندی نمود
عادل چمدان را بیرون کشیده و مشغول باز کردن درش بود که یکدفعه ابو وردان مچ
دست عادل را محکم چسپید و همانطور که دستش را بالا می آورد گفت :این چیست؟
عادل یکه ای خورد و با خود فکر میکرد ،حتما ابووردان متوجه تاجی که عادل از کمد
لباس امینه کش رفته و زیر لباسش پنهان نموده بود ،شده است
دست پاچه از جا برخواست و همانطور که صدایش میلرزید گفت :چی چیست؟
ابووردان به مچدست عادل اشاره کرد و گفت :این را می گویم
عادل نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :یعنی واقعا باور کنم تا به حال ساعت مچی
ندیده ای؟
ابووردان که انگار کشف خارق العاده ای کرده باشد ، مچ دست عادل را فشاری داد و با
لحن تمسخر آمیزی گفت :نه ساعت مچی دیده ام ، اما ساعتی به این گرانبهایی را فقط
بر دستان بزرگان دیده ام و با لحن قاطع و بلندی ادامه داد :ای پسرک خدمتکار بابت این
ساعت حقوق چند ماه و یا شاید سال کارکردنت را داده ای؟ !و بعد انگار چیز تازه ای
کشف کرده باشد، با نوک کفش به چمدانی که حالا درش از هم باز شده بود زد و ادامه
داد :و همچنین این لباسهای شیک مارکدار را با کدام پول گرفته ای؟
سپس همانطور که مچ عادل را محکم چسپیده بود ، انگشت دست دیگرش را به نشانه ی
تهدید جلوی صورت عبدالرحمان تکان داد و گفت :تو و این پسرک به ظاهر خدمتکار
مشکوک میزنید...شک ندارم یک جای کارتان میلنگد....اصلا فکر میکنم آن خیانت و
فیلم برداری جشن هم کار خود شماها باشد...درست است....چرا تا به حال به ذهنم
نرسیده بود؟
عبدالرحمان که شنیدن این حرفها خارج از طاقت و توانش بود ، ناگاه مانند کوه آتشفشانی
فوران کرد و گفت :خجالت بکش مرد....هر چه هیچ نمی گویم ، باز هم ادامه می
دهی ....حیا کن ...عبدالرحمان و خیانت؟ !حاشا و کلا ...برو پی خطاکار اصلی بگرد
که از دستت فرار نکند و پشیمانی بار نیاورد ، باید عرض کنم به کاهدان زده ای
جنااااب
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۶
ابو وردان دست عادل را رها کرد و همانطور که دایره وار به دور آن دو میگشت،
گفت :از خودت دفاع کن....اگر مستحق این حرفها نیستی با دلیل و سند محکم خودت را
تبرئه کن
عبدالرحمان که در صداقت خود شک نداشت به سمت عادل آمد و گفت :اوراق شناسی
همراه داری؟
عادل شانه ای بالا انداخت و گفت :خودت سفارش کردی که هیچ چیزی که هوییت
اصلی ام را نشان بدهد با خود برندارم
عبدالرحمان دستش را مشت کرد و به کف دست دیگرش کوبید و گفت :اه....اه از این
بدشانسی ،آنموقع فکر این اتفاقات را نمی کردم که ناگاه عادل به وسط حرف عبدالرحمان
دوید و گفت :صبر کن....شاید داخل چمدان و با این حرف به دنبال چیزی خم شد و
مشغول گشتن چمدانش شد
ابو وردان که بیصدا و با تعجب حرکات آن دو را می پایید ،به حرف درآمد و گفت :
دیگر چه نقشه ای سوار کردید؟ می خواهید سر ابو وردان را کلاه بگذارید؟
در همین حین عادل از جایش بلند شد و در حالیکه پیروزمندانه گواهینامه و کارت
دانشجوییش را در دست تکان میداد ، رو به ابووردان گفت :هیچ نقشه ای نیست ...وبا
اشاره به کارتهای داخل دستش ادامه داد :واقعیت امر این است...بفرمایید ملاحظه کنید
ابووردان کارتها را از دست عادل گرفت و با خواندن اسم روی آنها و مطابقت عکس
کارت با چهره عادل و مهر حکومتی و ...کم کم حالت چهره اش تغییر کرد و در همین
حال ،عبدالرحمان به طور خلاصه ماجرای سفر عادل و مخفی کاری آنها را به اختصار
تعریف کرد
ابو وردان با احترام کارتها را به عادل برگردانید و با لحنی که خبر از پشیمانی او میداد
گفت :ببخشید جسارت کردم جناب شاهزاده....شما از اول باید موضوع را میگفتید ، به
من حق دهید که شک کنم من شغلم ایجاب...
عادل که واقعا خسته بود و فشار روحی شدیدی را تحمل کرده بود و حوصله ی
پرچانگی این مفتش را نداشت به میان حرف او پرید و گفت :اشکال ندارد جناب، اتفاقا
خوشحالم که اطرافیان پدرم ،اینچنین تیز بین و باهوش و محتاطند ، حالا بروید و دنبال
آن شخص خیانت کار بگردید....من واقعا خسته ام
با این حرف عادل، عبدالرحمان و ابو وردان سری به نشانه ی تأیید تکان دادند و
همانطور که با یکدیگر حرف میزنند ، همقدم با هم از اتاق بیرون رفتند
عادل نفس راحتی کشید ، درب را بست و به سرعت نیم تاج جواهر امینه را از زیر
لباس بیرون آورد ، دستی به روی نگین های یشمی تاج که دقیقا مانند چشمان امینه بود،کشید و از یاد آوری چهره ی زیبای امینه زمانی که نیم تاج را بر سر گذاشته بود
لبخندی روی لبهایش نشست ، نیم تاج را بین لباسها در چمدانش پنهان نمود و درب آن را بست و چمدان را در جای اولش قرار داد و مانند کسی که از قله ی کوه مرتفعی
گذشته باشد ، خود را روی تخت انداخت و سعی کرد بدون فکر کردن به وقایع نفس گیر
این چند ساعت ، اندکی استراحت کند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۷
-فصل: ۱۷
امینه نفهمید در همان حالت نشسته چه موقع خوابش برد ،اما با صدای اذان صبح که از
بیرون ویلا به گوش میرسید و نشان میداد مردم این جزیره هم مسلمان هستند ، از خواب
پرید ، مانند انسانهای مجنون اطرافش را نگاه میکرد ، انگار حافظه اش مختل شده بود و
نمیدانست کجاست و چر ا اینجا ،کف اتاق نشسته که با شنیدن صدای خرو پفی که از
روی تخت کنارش بلند بود ، متوجه پشت سرش شد ، سر را که بر گردانید و طلال پیر
را دید ، کم کم صحنه ها جلوی چشمش رنگ گرفت و خاطرات ساعتی قبل در ذهنش
زنده شد ، به گمانش شاید کمتر از نیم ساعت بود که خواب او را ربوده بود
پای چپش خواب رفته بود و گز گز میکرد، دستی به کمینه ی تختخواب گرفت و مانند
خاله هاجر که هر وقت می خواست از جا برخیزد یک «یاعلی »می گفت ، یاعلی گفت
و از جا برخواست، بی توجه به طلال پیر که غرق در خواب غفلت بود ، لنگ لنگان به
سمت توالت رفت تا وضو بگیرد و از اینهمه غم و غصه و آینده ی مبهم پیش رویش به
خدا پناه ببرد
بعد از نماز و راز ونیازی عاشقانه، امینه به سمت بالشت رفت ، هیچ تغییری در وضع
طلال پیش نیامده بود ، همانطور که دراز میکشید ،ملحفه را به روی خودش کشید و آرام
زمزمه کرد :یعنی صبح فردا قرار است چه بشود؟ عادل چکار کرده که با اطمینان
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۸
میگفت ،جشن های شبانه بهم می خورد؟ نقش حیدر این وسط چیست؟ آیا پدرش فردا به
جزیره می آید ، اگر آمد برای رهایی من چه میکند؟ اصلا چه می تواند بکند؟
هزاران سؤال ذهن امینه را در بر گرفته بود ، هی این پهلو وآن پهلو شد ،اما بازهم
خواب به چشمانش نمی آمد ، تا اینکه کم کم ، نور خورشید از پشت دیوار شیشه ای و
بین پرده ی حریر اتاقش ،به داخل تابید ، امینه آنقدر به نور خیره شد که چشمانش تار
شد و دیگر چیزی از اطرافش نفهمید ، انگار خواب او را به خود می خواند
با صدای تق تقی کسی که ب ر درب اتاق میکوبید ، از خواب پرید، ناخوداگاه صاف سر
جایش نشست، کل اتاق از نور خورشید روشن شده بود و به نظر میرسید آفتاب به میانه
ی آسمان رسیده
امینه مانند خواب زده ها از جا برخواست و با یک پا ، ملحفه را که به دور پای دیگرش
پیچیده شده بود ، جدا کرد و همان طور که نگاهی به طلال میکرد به سمت درب رفت ،
طلال انگار مرده بود ، اگر صدای خرو پف و شکم برآمده اش که بالا و پایین میشد
نبود ....هر بیننده ای خیال میکرد که مرده ، چون کوچکترین حرکتی نکرده بود ، از ،
شب گذشته تا الان به همان حالت که افتاده بود ، قرار داشت
برای بار دوم محکم تر از قبل درب را زدند .امینه شال روی سرش را مرتب کرد و
درب را بازنمود
۲
به گمانش ،بدریه باید می بود ، اما پشت درب ، مردی بلند قامت و قوی هیکل که بیشتر
به غول شبیه بود تا آدمیزد ، در حالیکه کت و شلواری اتو کشیده و مرتب بر تن داشت
و موهای سرش را تراشیده بود ،جلوی چشمش ظاهر شد
تا امینه درب را گشود ، آن مرد که انگار کمی هول شده باشد ،با لحنی که شرمندگی از
آن میبارید ، با صدای کلفتی گفت :ببخشید که مزاحم استراحت بانوی جوان شدم ، حقیقتا
از صبح تا الان چندین بار از دربار تماس گرفتند ، گویا با شاهزاده طلال کار مهمی
دارند، چون میدانستم که ایشان خواب هستند ، چند باری جواب سر به هوا دادم تا مزاحم
شاهزاده نشویم ،اما مثل اینکه کاری فوری و فوتی ست ، الان خبر دادند تا ده دقیقه ی
دیگر خود پادشاه عربستان شخصا میخواهد با شاهزاده طلال صحبت کند و آن مرد که
کسی جز رشید نبود ، لبخندی زد و ادامه داد :الان وضع فرق میکند ، دیگر جرأت این
را ندارم پادشاه را به دنبال نخود سیاه بفرستم، ناگزیر مزاحم شدم تا به شاهزاده اطلاع دهید
امینه با اشاره به داخل اتاق ، همانطور که خود را کنار میکشید گفت ، شاهزاده غرق
خواب است ، خودتان داخل شوید و بیدارش نمایید
رشید چشمی گفت و سرش را پایین انداخت و داخل شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۹
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 افزایش شدید قیمتها یعنی خیانت در حق مردم!
حسین صمصامی، اقتصاددان و نماینده مجلس:
🔹در شرایط فعلی استفاده از ابزار صرفاً قیمتی (افزایش قیمت بنزین به لیتری ۱۵ تا ۲۰ هزار تومان و افزایش شدید قیمت برق) با هدف صرفهجویی در مصرف انرژی یعنی شعلهور کردن دوبارۀ آتش ناآرامیها، یعنی خیانت در حق مردم و نظام جمهوری اسلامی.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۳🎬: حضرت دانیال فرمود: پس گوش کن تا رؤیای تو را بگویم، تو در رویا دیدی در زمین
#روایت_انسان
#قسمت۶۳۴
بخت النصر رو به دانیال نبی گفت: حالا بگو بدانم ادامه ی تعبیر این خواب چه می شود هر چه که از خواب گفتی راست و درست است و من همان رویایی را دیدم که تو نکته به نکته آن را گفتی ...
دانیال نگاهی به بخت النصر کرد و فرمود آری همانطور که گفتم آن بت بزرگ دین هایی است که در طول اعصار و زمان بنی بشر در گیر و دار آن است
آن سنگ بزرگ دینی است که در آخر الزمان توسط پیامبری که از عرب است و خداوند او را مبعوث کرده و آخرین پیامبر روی زمین است آن سنگ بزرگ همان دین پیامبر خاتم است برای مردمابلاغ می شود
این پیامبر که می آید و تمام ادیان و اعتقادات قبل از خودش را بر باد می دهد، اعتقاداتی مشرک گونه که خداوند یکتا در آن جایی ندارد، با آمدن این دین تمام آنها را از بین می رود و کم کم دین او تمام زمین را در بر می گیرد و زمانی می رسد که کل این عرض خاکی دین پیغمبر آخرالزمان محمد بن عبدالله را برمی گزینند
بخت النصر که از این تعبیر به وجد آمده بود شروع به دست زدن کرد و همانطور که گردآگرد دانیال نبی می چرخید گفت: آفرین تو مرد بسیار دانا و پرهیزگاری هستی مردی دانشمند که همه نوع علمی دارا هست من زمانی که در یهودیه بودیم تعریف تو را بسیار شنیدم و نمی دانم چه کسی و به چه بهانه ای تو را به زندان انداختند اما اینک تو ارج و غربی پیش ما داری
بخت النصر به دانیال نبی بسیار احترام گذاشت و به او پیشنهادی داد و او را مخیر کرد در ماندن و رفتن و به دانیال گفت: ای مرد دانا! تو در نزد ما بسیار عزیزی و من به تمام اطرافیانم دستور می دهم که احترام تو را نگه دارند و اگر زمانی قاصدی از جانب تو و من به نزد آنان رسید قاصد تو را برتری دهند و اول حرف او را گوش کنند و حالا می خواهم به تو اختیار دهم که انتخاب کنی، اگر دوست داری برو و در سرزمین یهودیه به راهنمایی مردم یهود بپرداز و اگر هم میلت نیست بمان و در کنار من مشاور و راهنمای من باش
دانیال نبی که خوب می دانست باید یکی از این دو راه را انتخاب کند وگرنه مورد غضب پادشاه قرار می گیرد گفت: من نمی خواهم به سرزمین یهودیه برگردم، چرا که خداوند اراده کرده آن سرزمین را به صورت خرابه ببیند ومردمش در رنج و سختی باشند چرا آنها کفران نعمت کردند، روی عهد خود نبودند و به خدا شرک ورزیدند پس باید تنبیه شوند و من می خواهم در بابل بمانم
بخت النصر از این نظر خوشحال شد و به دانیال نبی مقام مشاور سلطنتی را اعطا کرد و همین عامل باعث شد تا کل مردم به او حسادت کنند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
4_889010788064084517
زمان:
حجم:
4.6M
🎉آهنگ ویژه سالروز ازدواج
حضرت علی (ع) و حضرت زهرا(س)🎉
💚🍃
مهر علی و زهرا
صدای زنده یاد ناصر عبداللهی
اول #ذی_الحجه سالروز ازدواج آسمانی حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا مبارکــــــــ❤️🌹
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
میگفت ،جشن های شبانه بهم می خورد؟ نقش حیدر این وسط چیست؟ آیا پدرش فردا به جزیره می آید ، اگر آمد بر
ابتدا چند بار شاهزاده را به آرامی صدا زد ،اما هیچ تغییری در وضع طلال حاصل نشد
امینه لبخند تمسخر آمیزی روی لب نشاند و گفت :از این صدا زدن ها به در
است...فکری دیگر کنید تا پادشاه تماس نگرفته شاهزاده بیدار شود
رشید در تأیید حرفهای امینه چشمی گفت و با دو دستش دوطرف شاهزاده طلال را
گرفت و محکم شروع به تکان دادن شانه های او کرد
اما باز هم انگار نه انگار....گویا طلال به خواب مرگ رفته بود
امینه نگاهی به اطراف انداخت با دیدن تنگ نوشیدنی که دیشب بدریه کاملا خالی اش
کرده بود تا اثری از داروی خواب آور نباشد، به سمت میز رفت ،تنگ را برداشت و در
چشم بهم زدنی از توالت پر آبش نمود ، طرف دیگر تخت ایستاد و به یکباره کل تنگ را
روی صورت طلال بینوا خالی کرد
طلال مانند دیوانگان از خواب پرید و درحالیکه حرفهای رکیک از دهان خارج میکرد
روی تخت نشست،
رشید چشمکی به امینه زد و گفت :سپاس بانو ....گویا شما واردترید در این امور ...اگر
امکان دارد ، دقایقی ما را تنها بگذارید
امینه نگاهی به طلال که حالا مثل موش آب کشیده شده بود انداخت، بله ای گفت و از
اتاق خارج شد
امینه وارد راهرو شد ، نمیدانست الان چه وقت روز است و پادشاه عربستان چکار با
این شاهزاده پیر دارد..نکند...نکند حرف عادل؟
کلا گیج شده بود ،پس ناخواسته به سمت اتاق بدریه رفت ، آرام به درب کوبید...اما
صدایی از داخل نیامد ، بار دیگر با ضربی بیشتر کوبید ، باز هم صدایی نشنید
امینه نگران شد و با صدای بلند ،بدریه را صدا زد و همزمان دستگیره را پایین داد و
درب را باز کرد
سرش را از پشت درب ،به داخل برد و بار دیگر گفت :بدریه جان....کجایی خانوم؟
هیچکس در اتاق حضور نداشت، امینه درب اتاق را بست که ناگهان متوجه سر و
صدایی شد که از داخل اتاق خودش میامد
به سمت درب اتاقش رفت و برای اینکه بداند در آنجا چه خبر است ،گوشش را به درب
چسپانید ، آری صدای شاهزاده طلال بود که لحظه به لحظه بلندتر میشد و به زمین و
آسمان بد وبیراه میگفت
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۰
ترس وجود امینه را فرا گرفت ، با خود فکر میکرد نکند ،طلال متوجه داروی خواب
آور شده و الان است که مانند برج زهر مار بر سر امینه فرو افتد ، دستپاچه شده بود ،
نمیدانست چه کند که ناگاه با دستی که از پشت به شانه اش آمد ، متوجه حضور بدریه
شد
بدریه که صدای فحش شاهزاده را میشنید گفت :اینجا چه خبر است؟ طلال را مار
گزیده که اینچنین بلوا میکند؟ تو اینجا چه می کنی؟ خدای من چرا رنگ و رخت اینگونه
پریده است؟
امینه با دستان سردش ،دست بدریه را گرفت و گفت :نمیدانم چه شده ، مردی که فکر
میکنم رشید بود ، آمد و گفت از دربار با طلال کار دارند ، انگار اینقدر کارشان مهم بوده
که خود پادشاه با او کار داشت...من بیرون آمدم و به اتاق تو سرکی کشیدم و بعدش
بدریه به میان حرف امینه پرید و گفت :حالا تو چرا ترسیده ای؟
امینه با صدای لرزان گفت :نکند طلال متوجه داروی...
بدریه دستش را روی بینی اش قرار داد وگفت :هیس....چیزی نگو ....محال است...هر
چه هست به خاطر همین تماس دربار است و سپس همانطو ر که امینه را با خود به
طرف اتاقش میکشاند گفت :چند بار به اتاقت سر زدم ، هم تو خواب بودی و هم
طلال....میدانی اذان ظهر را هم گفته اند...برای سرکشی به آشپزها به آشپزخانه رفته
بودم .می دانستم طلال نهارش را اینجا می خورد ، پس همه چیز باید به بهترین نحو باشد ، گرچه آشپزهای سلطنتی اینجا حضور دارند اما فی الحال صاحب این ویلا بانوی
من است و بااین حرف لبخندی زد و درب اتاقش را باز کرد ، این اتاق هم شبیه اتاق
امینه بود، با این تفاوت که اتاق امینه بسیار بزرگتر به نظر میرسید
بدریه صندلی کنار میز را به امینه تعارف کرد و گفت :بنشین، میروم به خدمه بگویم تا
ناهار آماده می شود، چیزی برای خوردن برایت بیاورند و تا تو چیزی نوش جان می
کنی ، من هم سعی می نمایم ، سر از کار طلال درآورم و با زدن این حرف، چشمکی به
امینه زد و از اتاق خارج شد
امینه با نگاهش بدریه را بدرقه کرد و با خود گفت :خدا کند آن باشد که تو می گویی ...
هنوز چند دقیقه ای از رفتن بدریه نگذشته بود که درب اتاق به شدت باز شد و بدریه
نفس زنان با دستش به امینه اشاره کرد و با لحنی آهسته گفت :بیا
امینه از جا برخاست و همراه بدریه از اتاق خارج شد
امینه با تعجب او را نگاه کرد و گفت :کجا؟ تو رفتی سفارش خوراکی بدهی...
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۱
بدریه دستش را روی بینی اش گذاشت و کنار راه پله ایستاد،خود را به گوشه ای کشید تا
از پایین او را نبینند و امینه هم همردیف او قرار گرفت ، بدریه با ایما و اشاره به امینه
فهماند که شاهزاده طلال به طبقه پایین رفته و داخل سالن نشسته انگار منتظر چیزی
است
امینه و بدریه ساکت بودند و تمام وجودشان گوش شده بود تا حرفهایی را که پایین ،رد و
بدل میشد بشنوند
صدای شاهزاده طلال بلند شد :رشید پس چرا ابووردان نمی آید؟
صدای بم رشید در سالن پیچید :قربان تازه چند دقیقه است که احضارش کردیم ، صبر
کنید، الان است که پیدایش شود
شاهزاده طلال همانطور که بد و بیراه میگفت ،دوباره فریاد زد :شماره عبدالرحمان
مادر مرده را بگیرررر
بعد از لحظاتی دوباره صدای طلال که انگار با تلفن صحبت میکرد بلند شد :
عبدالرحمان هماهنگی کن تا هواپیمای اختصاصی ما ، آماده ی پرواز باشد ، تا ساعتی
دیگر قصد داریم به عربستان مراجعت کنیم
مشخص نبود که عبدالرحمان از آن طرف خط چه گفت ، ناگاه طلال مانند اسپند روی
آتش از جا بلند شد و فریاد زد :نشنیدی چه گفتم؟ !توی این اوضاع عبدالقادر را میخواهم
چه کنم؟ فوری جلوی پرواز به ترکیه را بگیرید .....من باید تا یک ساعت دیگر پرواز
کنم...فهمیدی؟
و با این حرف انگار تماس را قطع کرد و پشت سرش صدای قدم های مضطرب طلال که طول و عرض سالن را بی هدف میپیمود به گوش می رسید
امینه با دست اشاره کرد :یعنی چه شده؟
بدریه به نشانه ی بی اطلاعی شانه ای باال انداخت و آهسته در گوش امینه نجوا کرد :
هر چه شده ، برای تو بد نشد که....قرار بود پدرت بیاید و مجلس خواستگاری برپا شود
الان که میبینی...پدرت نمی آید ...و لبخند کمرنگی زد و ادامه داد :اما بی شک تو به عربستان میروی
در همین حین صدای درب ورودی و پشت سرش قدمهایی که با شتاب برداشته میشد ، به
گوش رسید
مردی که هیجان از لحن کلامش میبارید گفت :سلام جناب شاهزاده....با بنده امری
کاملا مشخص بود که طلال به سمت او یورش میبرد ، او نگذاشت حرف مرد تمام
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۲
بدریه و امینه ، از بالای نرده ها سرکی به پایین کشیدند و با چشم خود، یقه ی آن مرد
نگون بخت را در دستان طلال دیدند
طلال با تمام توان فریاد زد :ابو وردان....دلارهای بیزبان را مشت مشت در حلقت
فرو کردم....نگفتم که این مجالس چقدر برایم اهمیت دارد؟ مگر نگفتم هر چه بخواهی به
تو میدهم فقط امنیت اطلاعاتی مجلس را تضمین کن ؟ نگفتم هیچ خبری از این مجالس به
گوش حتی ساکنان جزیره نرسد؟ مگر تو قول ندادی....مگر مرا مطمئن نکردی....این
چه گندیست که بالا آوردی هااا؟
ابو وردان همانطور که ترس از سر و رویش میبارید گفت :ب...ب...بله قربان...مگر
اتفاقی افتاده؟
طلال چندبار سر و کله ی ابو وردان را با یقه اش تکان داد و او را رها کرد و
درحالیکه قدمهای محکم بر میداشت گفت :اه...مفتش ما را ببین ....کل دنیا سر از کار
ما درآورده اند و فیلم جشن شبانه ی ما را دست به دست میچرخانند و مأمور ما در
خواب ناز است و تازه میپرسد مگر چه شده؟ !و با عصبانیت برگشت طرف ابو وردان
و گفت :ای مادر فالن فالن شده ، قصور و کوتاهی تو در کارت باعث شده ،آبروی ما
در کل دنیا برود و خود پادشاه عربستان مرا شخصا توبیخ و تهدید کند ، الان نقل تمام
محافل ، جشن یک ماهه ی شاهزاده طلال است در جزیره ای استیجاری....ما هنوز
عیش نکرده ، کلش از دماغمان بیرون آمد
ابو وردان می خواست حرفی بزند تا بلکه عصبانیت طلال فروکش کند پس گفت :شما
خیالتان راحت...به مجلس جشنتان برسید ،بنده خودم این قضیه را فیصله خواهم داد
طلال برافروخته تر از قبل با گام های بلند خود را به ابووردان رساند و بار دیگر یقه
اش را سفت چسپید و گفت :ای مرتیکه ی عقب مانده، می گویم پادشاه عربستان احضارم
کرده، دستور اکید داده جشن و مجالس شبانه تعطیل شود و من فورا به عربستان
برگردم ....آخه توی نخود مغز چگونه درستش می کنی؟ !خاک بر سر من که گول
شهرت تو را خوردم و کار به این مهمی را به توی بی لیاقت سپردم....الان هم
احضارت کردم تا به تو بگویم ، عقوبت این کارت را خواهی دید....سخت هم خواهی
دید...شاید با جانت ....حالا زود گورت را گم کن از اینجا برو ...البته تحت الحفظ به
عربستان منتقل میشوی....تو از این لحظه به جرم کمکاری و شاید خیانت ،زندانی من
هستی...آهای مأموران او را از اینجا ببرید
با این حرف شاهزاده، ابو وردان انگار تازه متوجه عمق فاجعه شده بود با لحنی
متضرعانه گفت :شاهزاده...رحم کنید...به من فرصت دهید...فرد خاطی را کت بسته تقدیمتان میکنم
شاهزاده طلال نگاه خشمگینی به او انداخت و اشاره کرد تا از سالن خارجش کنند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۳