eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
497 عکس
568 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
مفقودالاثر خواهی شد ، در پی راهی برای کمک به شما شاهزاده ی قلابی بودم ، بگیر این کت و شلوار را بپوش که باید به سرعت از این ویلا خارج شوی عادل زیر زبانی تشکری کرد و بسته را که حاوی یک دست کت و شلوار بود، گرفت و با یک حرکت آن را باز کرد و همانطور که با تعجب آنها را وارسی می کرد گفت :به نظرتان یه کم ، نه یه کم که نه ،زیاد برای من گشاد نیست؟ یعنی گمانم شما مرا با رشید ملازم اصلی شاهزاده طلال اشتباه گرفته ای، بدریه نیش خندی زد و گفت :اتفاقا این کت و شلوار از کمد لباس رشید خان برداشت ه شده، سریع بپوش، برای اینکه روی تنت زار نزند ، پیشنهاد می کنم روی همان لباس عربی تنت ،بپوشیش،به این صورت که دشداشه را از پایین تا بزن و داخل شلوار کت، فرو کن تا کمرش لق نزند امینه که هاج و واج آن دو را نگاه می کرد ، با شنیدن این حرف ،خنده ی صداداری کرد و رو به عادل گفت :بپوش جناب شاهزاده ، خدا را شکر کن ،بدریه به جای کت و شلوار جناب رشید ، چادر عربی خودش را نیاورده و با این حرف پشتش را به عادل و رو به درب بالکن نمود تا عادل به راحتی لباسش را بپوشد عادل نچ نچی کرد و بعد از لحظاتی کت و شلوار را تنش کرد امینه به سمت او برگشت و از دیدن عادل در آن لباس گل گشاد ،خنده ای روی لب نشاند و رو به بدریه گفت :این هم از کت و شلوار ، حالا چه جوری می خواهی از اینجا خارجش کنی؟ بدریه مانند کسی که نقشه کش جنگی ست و در حال تشریح نقشه اش است ، به سمت درب بالکن رفت و همانطور که درب را باز می کرد به آن دو اشاره کرد تا با هم روی بالکن بروند هر سه کنار دیوار بالکن قرار گرفتند ، بدریه در وسط آن دو نفر بود و با اشاره به حیاط پایین ،رو به عادل گفت :از همین نردبانی که بالا آمدی ،پایین میروی و خودت را به ماشین کنار درب ویلا میرسانی ، همان مرسدس را می گویم ، درب ماشین باز است، عقب ماشین سوار می شوی و طوری وانمود می کنی که از شدت نوشیدن زیاد مدهوش هستی، متوجه شدی؟ عادل با تأکید سرش را تکان داد و گفت :آنوقت قرار است ماشین خودش راه بیافتد؟ چه کسی با من است؟ آیا قابل اعتماد هستند؟ نکند...نکند به تور نیروهای ابو وردان گرفتار شوم؟ بدریه نگاهی از سر غرور به عادل انداخت و همانطور که سینه اش را صاف می کرد گفت :انگار تو بدریه را دست کم گرفتی....نترس رشید کاملا حمایتت می کند و قول ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
داده ،تو را صحیح و سالم به محل اقامتت برساند ، تو فقط باید همانطور که گفتم نقش بازی کنی عادل آهانی کرد و گفت :یعنی الان بروم؟ بدریه سری تکان داد وگفت :هر چه زودتر بهتر...چون الان رشید کاری کرده که تا چند دقیقه ای نگهبانان به این طرف سرک نکشند و چند دقیقه ای به آنان تنفس داده تا تجدید قوا کنند...سریع دست به کار شو و لبخندی روی لب نشاند و آرام تر ادامه داد : هر چند میدانم دل کندن از امینه سخت است عادل نگاهی سرشار از خواستن به امینه انداخت و زیر لب گفت :مراقب خودت باش و می خواست پا روی پله اول نردبان بگذارد که بدریه با عجله به سمتش برگشت و گفت : صبر کن.....یک لحظه و با سرعت به داخل اتاق برگشت بعد از چند لحظه با جامی نوشیدنی برگشت و آن را روی لباس عادل خالی کرد و گفت : برای این فیلمی که قرار است بازی کنی ، باید ادکلن مخصوص بزنی ....عادل که منظور او را به روشنی گرفته بود گفت :چه بوی ترشیدگی و تعفنی هم میدهد....درست بوی ابلیس است عادل قبل از رفتن ، انگار چیزی به خاطرش آمده بود ، دست در جیب لباسش کرد ، گوشی هوشمند را بیرون آورد و به طرف بدریه داد و گفت :کار من با این گوشی تمام شده ، حافظه اش خالی ست ، می خواستم جایی سربه نیستش کنم ، اما با این اوصاف نمی توانم ، زحمتش به گردن شما، بدریه گوشی را گرفت و عادل با توکل به خدا پا روی نردبان گذاشت امینه بی صدا رفتن عادل را نگاه می کرد ، پسرکی شجاع که برای نجات امینه ،جان خود را به خطر انداخته بود ، آخرین نگاه را که از بالا به عادل انداخت ، انگار چیزی درون قلبش تکان خورد ، بغضی گلویش را گرفت و آهسته زمزمه کرد :به خدا سپردمت با رفتن عادل ، بدریه و امینه وارد اتاق شدند، امینه با التهابی در صدایش ، دستان بدریه را در دست گرفت و با بغضی در صدایش گفت :بدریه...تو چقدر این رشیدخان را می شناسی؟ آیا او آنقدر قابل اعتماد است که عادل را به دستش سپردی؟ بدریه لبخند نمکینی زد و گفت :یادت است که گفتم ،هوادارانی داخل خدمه نزدیک طلال دارم که مرا به هدفم خواهند رساند؟ امینه بی صدا ،سرش را تکان داد بدریه سرش را نزدیک امینه آورد و گفت :رشید یکی از همان هواداران است ، البته مردی که بارها امتحانش کرده ام ،از او مردتر در این دستگاه شاهانه سراغ ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
ندارم...خیالت راحت ، چون رساندن عادل را به رشید سپرده ایم ، مطمئن باش به سلامت به اقامتگاهش خواهد رسید ، البته بعد از رسیدن به محل اقامتش را تضمین نمی کنم ، بستگی دارد ابو وردان او را هم زیر ذره بین برده باشد یا نه؟ امینه آه بلندی کشید و گفت :ان شاالله که جان سالم از این جزیره بدر ببرد و با نگاه به جسم طلال که انگار هفتمین پادشاه را به خواب میدید ،ادامه داد :حال تکلیف من چیست؟ چکار کنم؟ بدریه ،بالشت را از روی تخت برداشت و پایین آن گذاشت و گفت :تکلیفی نداری، تا صبح راحت بخواب و مطمئن باش این خرس گنده تا فردا همین موقع خواب است و با زدن این حرف از جا برخاست و به سمت درب رفت و همانطور که دستش را تکان میداد گفت :من هم خسته ام....خیالت راحت....هیچ اتفاق دیگری قرار نیست بیافتد...شب به خیر با رفتن بدریه ، امینه پایین تخت نشست ، بالشت را در بغل گرفت و در خود چمپاتمه زد و فکرش هزار راه می رفت ، گاهی درگیر پدرش و گاهی به دور عادل و گاهی به فکر حیدر و وقتی هم فارغ از افکار میشد ، صدای خروپف طلال که حالا بلند شده بود ، در گوشش می پیچید و او را از آینده ی مبهمش میترساند همان زمان که امینه در عالم افکارش غرق بود ، عادل به راحتی خود را به مرسدسی که بدریه گفته بود رسانید ، درب عقب ماشین را باز کرد و خود را روی صندلی طوری رها کرد که بیننده در نگاه اول ، کاملا حس میکرد که جوان پیش رویش از بس که در نوشیدن زیاده روی کرده از دنیای اطرافش بی خبر است و صد البته ادکلن مخصوصی را که در آخرین لحظات ، بدریه با جام روی لباسش ریخته بود ،مؤید این گمان میشد بعد از دقایقی ، صدای قدمهایی که به ماشین نزدیک میشد ،به گوش عادل رسید، عادل دستانش را دو طرفش رها کرد و روی صندلی به حالت خواب لم داد درب راننده باز وبسته شد ، قبل از حرکت ماشین ، صدای بم و کلفت و اما آشنایی به گوش عادل خورد :ابو عمران ،همانطور که گفتم ،سریع این جوانک سر به هوا را به اقامتگاه خدمه برسان و برگرد، هر کس ،هر سؤالی پرسید جوابش را نده و بگو یکی از خدمه است که جوانی کرده و دور از چشم دیگران بطری نوشیدنی کش رفته و روزگارش چنین شده ، تأکید کن که در موقعیت مناسب مؤاخذه و بازخواست خواهد شد و اگر زیادی پاپی شدند ، آنها را به من حواله بده راننده که کسی جز ابو عمران نمی توانست باشد، چشمی گفت و حرکت کرد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️عصاره زندگی آقا رو باید حتما با طلا قاب گرفت فقط چند جمله، که به اندازه هزاران کتاب ارزش دارد.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۲🎬: دانیال با تعدادی از درباریان که او را احاطه کرده بودند به حضور بخت النصر ر
🎬: حضرت دانیال فرمود: پس گوش کن تا رؤیای تو را بگویم، تو در رویا دیدی در زمینی بسیار فراخ و بی انتها هستی و در مقابلت مجسمه ای بسیار بزرگ و غول پیکر نمایان بود، تندیسی به شکل انسان که پاهایش در زمین و سرش در آسمان بود. تو در مقابل این مجسمه ایستاده بودی و با تعجب به آن نگاه می کردی و متوجه شدی پاهای این مجسمه از سفال و بالا تنه از مس است، سینه اش از نقره و سرش از طلاست، از دیدن هیبت این مجسمه مبهوت بودی و غرق در عظمتش که ناگاه سنگی با سرعت از آسمان به سمت این تندیس فرو افتاد و به مجسمه برخورد کرد و در چشم بهم زدنی این مجسمه از هم پاشید. تمام قسمت های مجسمه پودر شد و تو در این اندیشه بودی که اگر بادی بوزد خاکستر این تندیس را بر همه جا می پراکند و با خود فکر می کردی آیل نیرویی در این جهان هست که این ذرات را دوباره بهم آورد؟! در همین افکار بودی که اینبار آن سنگ، همان که از آسمان آمده بود و باعث شده بود این مجسمه فرو ریزد، شروع به بزرگ شدن کرد، بزرگ شد و بزرگ شد، آنقدر بزرگ شد که کل زمین را گرفت و این موضوع رعب و وحشتی در جانت انداخت... بخت النصر که با هر کلمه ی دانیال، خوابش برایش روشن و روشن تر می شد، با هیجان از جا بلند شد، به سمت دانیال آمد و دستان او را در دست گرفت و گفت: براستی که چنین بود، تو لحظه به لحظه ی رؤیای مرا به خاطرم آوردی و این از علم خدای توست که اینچنین شد، حال برایم بگو که تعبیر این خواب چیست؟! دانیال نفس کوتاهی کشید و‌گفت: تعبیرش بسیار ساده است، آن مجسمه دوران زندگی بنی آدم را به تصویر می کشد و اعتقاداتی که بشر در هردوره داشته است که هر زمان خدایی علم می کرده و مقدساتی برای خود می ساخته، بدان قسمت طلایی مجسمه دوران پادشاهی توست و آن قسمت که نقره ای بود دوران حکومت پسر تو خواهد بود و الباقی مجسمه بقیه ی دوران های بنی بشر است... بخت النصر که از این تعبیر به وجد آمده بود گفت: پ...پس پس آن سنگی که از آسمان فرو افتاد چه بود، آن سنگ همه را نابود کرد و... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
ندارم...خیالت راحت ، چون رساندن عادل را به رشید سپرده ایم ، مطمئن باش به سلامت به اقامتگاهش خواهد ر
چون از ویلای محل اقامت امینه تا جایگاه برگزاری جشن و اقامتگاه خدمه راهی نبود ، عادل میدانست که تا دقایقی دیگر به مقصد خواهند رسید .همانطور که روی صندلی ماشین افتاده بود ، صداهایی که بیشتر شبیه هذیان بود از خود در میاورد و کلمات نامفهوم بر زبان می راند ابو عمران از آینه ماشین ،نگاهی به او انداخت و همانطور که با تأسف سرش را تکان میداد گفت :آخر ای جوان نافهم...باده نوشی هم شد کار؟ !مگر تو مسلمان نیستی؟؟ و انگار از جواب دادن عادل ناامید باشد ،خودش به خودش جواب داد:هی ....درست است شاهزاده های دربار هم لبی به می میزنند ،اما آنها شاهزاده اند ....آنها در نوع خود نوعی مفتی حساب میشوند، اجتهاد میکنند و به حکم خود ، خود را تبرئه می نمایند، اما من و تویی که یک خدمتکار پاپتی ساده هستیم ، باید خوددار باشیم ،حدود شرعی را رعایت نماییم ، و باز در آینه به عادل نگاهی انداخت و آهی ممتد کشید ، خم شد از داشبرد ،بطری آبی برداشت و همانطور که در خیابان روبه رو می پیچید، دستش را ازبین صندلی عقب آورد و با بطری به صورت عادل آب ریخت عادل که انتظار اینکار را نداشت ، یکه ای خورد و چشمان نیمه بازش را باز کرد و با لحنی که سعی می کرد کشدار باشد گفت :چه می کنی ابله ابو عمران با غضب به سمت عادل برگشت و گفت :ابله تویی و هفت جد و آبادت....نزدیک اقامتگاه خدمه رسیدیم ، تکانی بخود بده ، من نمی توانم لاشه ی سنگین تو را به کول کشم....اه....نمیدانم رشید چه در تو دیده که حاضر شده کمکت کند ....اگر جای او بودم تو را به دست.....در همین حین سخنش را نیمه تمام گذاشت و با نگهبان ورودی محوطه ی جشن مشغول حرف زدن شد،چون ماشین ابوعمران از ماشین های سلطنتی بود ،خیلی راحت وارد محوطه شد و بعد از چند لحظه جلوی استراحتگاه خدمتکاران ایستاد ابو عمران ماشین را خاموش کرد ، همانطور که با خود حرف میزد و البته به عادل بد وبیراه می گفت ، پیاده شد درب عقب را باز کر و درحالیکه یک دست و بازوی عادل را در دست داشت و به سمت خود می کشید گفت :تکانی بخور تن لش عادل با بی حالی پیاده شد ، ابو عمران زیر بازوی عادل را گرفت و همانطور کشان کشان او را به سمت ساختمان میبرد گفت :اه...اه....چه بوی گند نوشیدنی میدهی....خدا بکشدت راحتت کند ....می خواست وارد ساختمان شود که از پشت سرش صدایی آمد : آهای صبر کن ....که هستی؟؟ ابو عمران یک لحظه تأمل کرد ،ایستاد و گفت :ابو عمران هستم، جزء گارد سلطنتی شاهزاده طلال، این جوانک از نگهبانان عرب است ، انگار موقعیتی پیدا کرده و لبی به نوشیدنی ها زده، می بینی حالش زار است ، حال من از اینهم زارتر است، سنگین است ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
این جوانک سبک سر و نفسش را با شدت بیرون داد و گفت :بیا کمکی کن تا کسی ندیده و آبروی عرب در این جزیره نرفته ، او را به خوابگاهش برسانیم آن مرد که انگار از مأموران ابو وردان بود ، جلوتر آمد ،نگاهی به لباس عادل انداخت ، با دستش چانه ی عادل را که مانند مردگان پایین افتاده بود ،گرفت و سرش را بالا آورد و وقتی خوب همه چیز را بررسی کرد گفت :ببرش....حتما عقوبت این کارش را خواهد دید ، من مأمورم ،باید مراقب آمد و رفت ها باشم، خودت زحمت بردنش را بکش.. ابو عمران اوفی کرد و وارد ساختمان شد ، از عادل پرسید، حاال کجا باید برویم ؟؟ عقلت میرسد جواب بدهی؟ یا باید درب تک تک این اتاقها را بزنم؟ عادل با بی حالی دستش را کمی بالا آورد و با انگشتش راه پله را که به طبقه بالا میرفت نشان داد همه جا ساکت بود و هیچ صدایی نمی آمد ، ابو عمران در حالیکه نفس نفس می زد از آخرین پله هم گذشت، اینبار عادل که نشان میداد هوشیار تر شده ، یکی از دستانش که بر گردن ابو عمران بود ، دست دیگرش را بر دیوار گرفت و پیش رفت و جلوی درب سوئیتش ایستاد ، کلید سوئیت را که قبلا در جیب کت گذاشته بود با کندی بیرون آورد، ابو عمران که حوصله اش سر رفته بود ، کلید را از دست عادل قاپید و گفت :بده من مرتیکه ی خمار بی دین ...درب را باز کرد و با یک حرکت ، عادل را داخل اتاق ، چپاند و درب را پشت سرش بست و کورمال کورمال به دنبال کلید لامپ میگشت و بالاخره پیدایش کرد و لامپ وسط اتاق را روشن کرد، کلید اتاق را گوشه ی پایینی تخت انداخت و عادل را روی تختخواب انداخت ابو عمران ،قبل از خارج شدن از اتاق ، نگاهی به اطراف انداخت و گفت :نه نه....درست است خدمتکاری اما مثل اینکه از ما بهتران هستی....من که جزء گارد سلطنتی خود شاهزاده هستم ، سوئیت اختصاصی ندارم .....حیف که عقل و هوشت به جا نیست تا بدانم کیستی که رشید ملازم اصلی شاهزاده هوا دارت است و این سوییت شیک و اختصاصی هم خوابگاهت عادل که حالا روی تخت افتاده بود ، به بغل چرخید و وانمود کرد که شدیدا خواب دارد....همانطور که دستش را به عالمت تشکر یا خداحافظی برای ابو عمران تکان میداد چشمانش را بست و خروپفش هوا شد ابو عمران که کارش را به نحو احسن انجام داده بود، باز هم سری به نشانه ی تأسف تکان داد و بدون کلامی از اتاق بیرون رفت ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
به محض بسته شدن درب ، عادل که تا آن لحظه نقش خواب زده ای مدهوش را بازی می کرد مانند فنر از جا پرید ، کلید را از گوشه ی تخت برداشت و درب را قفل نمود ، حالا که خیالش راحت شده بود ، داخل آینه ای که به درب کمد لباس چسپانیده بودند سرتا پایش را نگاهی انداخت و از دیدن هیکل خوشفرم خودش که در کت و شلوار گل گشاد رشید مانند مترسک سر جالیز شده بود ، خنده اش گرفت و وقتی فکر میکرد که امینه ، این دخترک رؤیاهایش ، او را با این قیافه دیده ، کمی خجالت می کشید ، اما خدا را شکر میکرد که در لحظه ی حساس سر از ویلای امینه درآورد و بسیار ممنون خداوند بود که زنی چون بدریه و مردی چون رشید را سر راهش قرار داده بود که اگر این زنجیر بهم پیوسته ی نجات نبود ، الان عادل در چنگ ابووردان بود و بی شک تمام رازهایش فاش شده بود و عادل می بایست منتظر تصمیم پدرش باشد و چون شاهزاده های سعودی را خوب میشناخت ، یقین داشت که کینه ی طلال بر مهر پدری اش غلبه میکرد و عادل نگون بخت ، جایی بی نشان سرنگون میشد و طلال را چه باک ؟ !او همانطور که در عمرش یکبار هم، این فرزند را از نزدیک ، مورد محبتش قرار نداده بود و حتی او را به قیافه نمی شناخت ، الان هم فکر میکرد اصلا فرزندی عادل نام از اول اول هم نداشته عادل نفس راحتی کشید و کت و شلوار رشید را از تن به در آورد ، حال با لباس قبلی اش که زیر کت و شلوار داشت ، در قالب همان خدمه ی پذیرایی در آمده بود لباس رشید در دستش ، حیران بود که آن را کجا پنهان کند که در همین حین ،صدای تق تق آرامی که به درب می خورد او را به خود آورد و باعث ترسی مبهم درون وجودش شد چون عادل جوابی نداد ، دوباره تق تق درب محکم تر از قبل بلند شد، عادل هراسان اطراف را نگاهی انداخت و در آخر تصمیم گرفت ،لباسها را زیر تخت پنهان کند، به سرعت کت و شلوار را زیر تخت زد ، گوشه های رو تختی که تا روی زمین میرسید را مرتب کرد ، موهای بهم ریخته اش را پریشان تر کرد و همزمان با کوبیده شدن درب برای سومین بار ،به سمت درب رفت همانطور که خود را خواب آلود نشان میداد، درب را باز کرد پشت درب ،کسی نبود جز عبدالرحمان... عبدالرحمان ن گاهی به وضعیت عادل انداخت و بدون کوچکترین حرفی او را کنار زد، از بغلش گذشت و وارد اتاق شد عبدالرحمان همانطور که با نگاه تیزش جای جای اتاق را از نظر میگذراند و به نظر میرسید هدف خاصی از این دیدار بی موقع دارد ، رویش را به طرف عادل که اینک درب را بسته بود و پشت درب مانند مجسمه ای سنگی ، خیره به عبدالرحمان ایستاده بود ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
کرد و گفت :کجا بودی؟ چند بار در اتاقت آمدم ، هیچ صدایی نمی آمد ،حتی چراغ ، اتاقت هم خاموش بود ، الان که از محوطه به سمت ساختمان میآمدم، متوجه شدم پنجره اتاقت روشن است....کجا بودی؟ عادل نفسش را به شدت بیرون داد و همانطور که سعی میکرد طبیعی برخورد کند به سمت تخت آمد ، روی آن نشست و گفت :تا جایی که به خاطر دارم ، بعد از اینکه از مجلس جشن آمدم ،در همین اتاق بودم....مگر چه شده که شما سراغم آمدید؟وبا لحنی که انگار از عبدالرحمان دلخور است ادامه داد...ببینید من بچه نیستم که شما مدام نگران من باشید ، من پسر شاهزاده طلال هستم ، آنقدر به تنهایی سفرهای داخلی و خارجی رفته ام که برای خودم مارکو پلویی هستم ،لازم نیست اینقدر مراقب من باشید عبدالرحمان که عادل را مثل پسر خودش دوست میداشت و دلش نمی خواست او از دستش ناراحت باشد ، نزدیک عادل آمد ، کنارش روی تخت نشست و دست او را در دستان پخمه و چاقش گرفت و گفت :نه.....نمی خواستم شما را ناراحت کنم....میدانم که شما جوانی بسیار باهوش و باعرضه هستید ، اما این ابو وردان اعصاب همه را بهم ریخته، او مدعی است یکی از خدمه پذیرایی مشغول فیلم برداری از جشن بوده سخن عبدالرحمان که به اینجا رسید ، عادل خود را متعجب نشان داد و گفت :نه !امکان ندارد،مگر شما نگفتید که هیچکس حق آوردن گوشی هوشمند و وسایل فیلم برداری را به این مجلس ندارد ، حتی میهمانان اختصاصی...حالا میگوید یک خدمتکار؟...!نه....من که باور نمیکنم عبدالرحمان آهی کشید و گفت :ما هم همین را به ابووردان گفتیم اما او معتقد است که کسی چنین خطایی را کرده عادل به آرامی دستش را از دستان عبدالرحمان بیرون کشید و همانطور که دکمه ی بالایی پیراهنش را باز میکرد گفت :خوب اگر دیده کسی فیلم میگیرد،چرا سر بزنگاه او را دستگیر نکرده؟ عبدالرحمان سری تکان داد و گفت :نمیدانم....میگوید فرار کرده....او معتقد است یک گروه با هم دستی هم و با برنامه ریزی پیش رفته اند ، وگرنه حتی مگسی هم توان فرار از زیر دست ابووردان را ندارد عادل اوفی کرد و گفت :حالا این تخیلات ابو وردان به گوش شاهزاده طلال هم رسیده؟ عبدالرحمان نفس بلندی کشید و گفت :فعلا گفته اند عیش پدرت را بهم نزنند و تا چیزی از جشن درز پیدا نکرده ، به او نخواهند گفت، اما من فکر میکنم خود ابو وردان هم مطمئن نیست که چنین کسی وجود داشته باشد ، او مرد شکاکی ست....به نظر من مدام فکرهای کابوس مانندش را واقعی می پندارد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
عادل خنده ای کرد و گفت :چه خوب او را شناخته ای....حالا ربط من به این ماجرا چیست که مرا این وقت شب از خواب شیرین کشیده ای؟ عبدالرحمان انگار که تازه متوجه بوی اطراف عادل شده بود ، مرموزانه لبخندی زد و گفت :انگار به تو هم خوش گذشته کلک !تو هم بله؟ !و بعد خنده ی بلندتری کرد و ادامه داد :مگر میشود پسر شاهزاده ی خوش هوس ودست و دلباز و عاشق پیشه ای مانند طلال باشی و راه پدر را ادامه ندهی و از لذتهای این دنیا چشم بپوشی؟ عادل خجالت زده سرش را پایین انداخت و مثل پسرک تخسی که شیطنتی بزرگ کرده باشد گفت :به جان خودت ، دفعه ی اولم بود ، دیدم همه مشغولند ، من هم هوسم کرد ،‌پنهانی چندجام سرکشیدم حال خوشی به من دست داد ، اصلا نفهمیدم کی به خوابگاهم آمدم، وقتی چشم باز کردم خودم را روی تخت دیدم و از شدت تشنگی له له میزدم، از جا بلندشدم ،برق را روشن کردم که لیوانی آب بخورم که شما در زدید عبدالرحمان که مشخص بود سرحال آمده دستانش را بهم مالید و گفت :پس این جواب دندان شکنی به ابو وردان است ، آخر او همه را به نوعی در این کار دخیل میدانست و حتی به من گفت که نسبت به آن جوانک خدمتکاری که شفاعتش را کردی، یعنی تو مشکوک است ، آنوقت نمیدانستم چه بگویم ، اما الان با این وجود ، هیچ چیزی متوجه تو نخواهد شد و همانطور که به شانه ی عادل میزد ادامه داد :این را بدان ،خاصیت نوشیدنی همین است ، اول در عالم خوشی غرق میشوی و اگر زیاده روی کنی عقلت را از دست میدهی ، یعنی ممکن است کارهایی کنی که بعدش آن ها را هرگز به یاد نیاوری البته خدا را شکر کن ، اگر جامی خوردی ، عقلت آنقدر یاری ات کرده که خودت را به خوابگاهت برسانی و با این حرف به سمت درب حرکت کرد عادل که میخواست خود را حق به جانب نشان دهد ، خود را به عبدالرحمان رساند و گفت :یعنی ابو وردان...این مأمور احمق به من ، شاهزاده عادل، پسر شاهزاده طلال شک کرده؟ !یعنی... عبدالرحمان لبخندی زد و گفت :آرام باش پسرم ....من میدانم تو شاهزاده ای و این شک خطاست ،او که از هوییت واقعی تو خبر ندارد...تازه به فکرم رسیده بود اگر زیادی روی تو گیر داد پرده از این راز بردارم ،تا خیالش راحت شود تو در این ماجرا نیستی، اما حالا با این وجود بهتر میتوانم ثابت کنم.فقط هنوز حرف عبدالرحمان تمام نشده بود که دوباره درب اتاق را زدند و اینبار بدون اینکه عادل درب را باز کن ، درب باز شد و ابو وردان داخل اتاق شد عبدالرحمان که انتظار این حرکت ابووردان را نداشت جلو رفت و گفت :چه می کنی جناب ابو وردان؟ !مگر من نگفتم ، زیر وبم کار را در میاورم و خدمتتان عرض میکنم؟ آیا احتیاج بود این موقع شب ، بدون خبر قبلی به اینجا بیایید؟ ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون