eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
497 عکس
568 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
انگار منتظر اتفاقی بود و پشت درب کمین کرده بود ، عقده دلش باز شد و دست بهگردن بدریه انداخت و شروع ب
دارند، پس خارج شدن از اینجا کمی سخت است ، اما اگر به من فرصت دهید ، شاید بتوانم برایت کاری کنم و با این حرف به سمت درب اتاق حرکت کرد عادل لبخندی به روی لب نشاند و همزمان با بسته شدن درب اتاق ، رو به امینه که محجوبانه گوشه ای ایستاده بود کرد و گفت :به راستی این زن کیست؟ من شخصا فکر می کردم اگر در قصر شاهزاده طلال دونفر به او وفادار باشند ، یکی از آنها ، همین بانوی زیبا و مشاطه ی حرمسرای شاهانه ی طلال است امینه نگاه خیره اش را از شکم برآمده ی طلال که به آرامی بالا و پایین می شد گرفت و با لحن آهسته ای گفت :بدریه نه یک مشاطه ، بلکه فرشته ی نجات است ، انگار این زن آفریده شده که زمانی مونس تنهایی و یار بی کسی های امینه باشد عادل از اینکه امینه کمی آرامشش را به دست آورده بود ، نفس راحتی کشید و گفت : خدا را شکر ،پس آنطور که فکر می کردم تنها نبودی و شاید به کمک ....ناگهان انگار چیزی یادش افتاده باشد ، حرفش را قطع کرد ، صندلی چوبی کنده کاری شده کنار میز را به امینه نشان داد و گفت :تا او بر می گردد ، شما بنشینید ،من هم با اجازه تان کنار پ...د ...کنار شاهزاده طلال رفع خستگی کنم و با این حرف ،کنار پدرش ،گوشه ی تخت نشست و موبایلش را بیرون آورد و مشغول آن شد امینه ،همان طور که حرکات عادل را زیر نظر گرفته بود ، روی صندلی نشست و با خود فکر می کرد :براستی عادل کیست؟ خوب که دقت می کرد ،رنگ چشمان و حتی حالت چشمان عادل و حیدر بسیار به هم شبیه بود و اگر آنها را از نزدیک نمی شناخت ، با خود گمان می کرد که این دو برادر باشند ، اما آنزمان عادل را به نام شاهزاده می شناخت و حیدر بینوا هم یک شیعه ی زجر کشیده که اهل قطیف بود و این دو هیچ رابطه ای جز رقابت با هم نداشتند، اما الان که متوجه شده بود عادل خدمتکاری بیش نیست ، سؤالات زیادی خوره وار به جانش افتاده بود ، خیلی دوست داشت از اصل و نسب عادل بداند ...امینه خیره به حرکات عادل ،انگشتان دستانش ،تند تند در حال تایپ کلماتی بود که امینه نمی دانست چیست و به چه منظور است و اصال برای کیست؟ اما کاملا درک می کرد ،هر چه هست به او مربوط می شود بالاخره بعد از گذشت قریب به نیم ساعت ، عادل که انگار کارش تمام شده بود ، نفسش را محکم بیرون داد ،گوشی را داخل جیبش گذاشت و به بالشتی که نصف آن زیر سر و هیکل طلال گیر کرده بود تکیه کرد و دستش را زیر گردنش گذاشت و نگاهش را از کله ی تاس طلال گرفت و به سمت امینه برگشت و گفت :ان شاللا به یاری خدا ، فاتحه ی طلال و جشن یک ماهه اش را خواندم....اگر خدا بخواهد فردا در عربستان خواهیم بود امینه که از حرف های عادل که بیشتر به هذیان شبیه بود ، متعجب شد و گفت :چه می گویی؟ !عربستان؟ !مگر نمی دانی شاهزاده طلال ،این جزیره را یک ماهه اجاره کرده ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
تمام اجاره بها هم پیش پیش پرداخته و برای جشن های شبانه اش کلی تدارک دیده و تازه چند شب این جشن ها شروع شده و قرار است تا یک ماه ادامه پیدا کند، وبا لحنی آهسته ادامه داد :در ضمن طبق نقشه هایی که کشیده انگار قصد داشت مجلس باصطلاح عروسی من را در همینجا برگزار کند ، حتی هماهنگی کرده تا پدرم فردا صبح به اینجا بیاید عادل با شنیدن این حرف ،مثل فنر از جا پرید ، روی تخت نشست و گفت :چی؟ !پدرت ؟ !مگر او خبر دارد که شما اینجایی؟!اصلا خودش کجاست؟ !حیدر که میگفت....ناگهان با آمدن نام حیدر ،حرفش را خورد و ادامه نداد امینه انگار یکه ای خورده باشد گفت :حیدر؟ !او هم خبر دارد؟ عادل که کاملا مشخص بود دستپاچه شده و از آوردن بی موقع نام رقیب در پیش امینه، به خود لعنت می فرستاد گفت :حالا برایت توضیح می دهم ،اول بگو پدرت کجاست و چطوری متوجه موضوع شده؟ امینه آهی کشید و همانطور که به جسم بی حرکت طلال نگاه می کرد گفت :انگار شاهزاده طلال ،پدرم را گروگان گرفته بود ، سرشب اینجا آمد و من وانمود کردم که برای وصلت با او ، آنچنان بی میل هم نیستم ، او هم بند را آب داد و پرده از کارش برداشت و با گروگان گیر تماس گرفت و با پدرم هم صحبت کرد و قرار شد پدرم فردا راهی جزیره شود تا فردا شب مجلس خواستگاری برگزار شود ، البته پدرم کاملا میداند که من راضی به این ازدواج نیستم ، من به امید آمدن او ، اوضاع اینجا را تحمل می کنم و می دانم عبدالقادر آنقدر جسارت و شهامت دارد که دخترش را نجات دهد و همانطور که امینه در حال حرف زدن بود ، درب اتاق باز شد و بدریه در حالیکه بسته ای روی دست داشت وارد اتاق شد با ورود بدریه ، عادل وامینه هر دو از جا برخواستند امینه نگاهی استفهام آمیز به بدریه انداخت و با اشاره به بسته ی روی دستش گفت :این چیست؟ کجا رفتی و چرا اینقدر طول کشید؟ بدریه چشمکی به امینه زد و گفت :بد است طولش دادم تا دو دلداده با هم کمی درد دل کنند؟ عادل خنده ای از سر شادی کرد و گفت :کاش تا ابد طول می کشید و با اشاره به جسم فربه پدرش ادامه داد :البته بدون وجود این شاهزاده ی خواب زده بدریه همانطور که بسته ی دستش را به طرف عادل میداد گفت :انگار نمی دانی اگر یکی از خدمه تو را در اینجا ببیند و یا یکی دیگر از نبودن تو در محل اقامت خودت ،با خبر شود و به گوش ابووردان برسد ، نسخه ات را در همین جزیره می پیچند و ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
مفقودالاثر خواهی شد ، در پی راهی برای کمک به شما شاهزاده ی قلابی بودم ، بگیر این کت و شلوار را بپوش که باید به سرعت از این ویلا خارج شوی عادل زیر زبانی تشکری کرد و بسته را که حاوی یک دست کت و شلوار بود، گرفت و با یک حرکت آن را باز کرد و همانطور که با تعجب آنها را وارسی می کرد گفت :به نظرتان یه کم ، نه یه کم که نه ،زیاد برای من گشاد نیست؟ یعنی گمانم شما مرا با رشید ملازم اصلی شاهزاده طلال اشتباه گرفته ای، بدریه نیش خندی زد و گفت :اتفاقا این کت و شلوار از کمد لباس رشید خان برداشت ه شده، سریع بپوش، برای اینکه روی تنت زار نزند ، پیشنهاد می کنم روی همان لباس عربی تنت ،بپوشیش،به این صورت که دشداشه را از پایین تا بزن و داخل شلوار کت، فرو کن تا کمرش لق نزند امینه که هاج و واج آن دو را نگاه می کرد ، با شنیدن این حرف ،خنده ی صداداری کرد و رو به عادل گفت :بپوش جناب شاهزاده ، خدا را شکر کن ،بدریه به جای کت و شلوار جناب رشید ، چادر عربی خودش را نیاورده و با این حرف پشتش را به عادل و رو به درب بالکن نمود تا عادل به راحتی لباسش را بپوشد عادل نچ نچی کرد و بعد از لحظاتی کت و شلوار را تنش کرد امینه به سمت او برگشت و از دیدن عادل در آن لباس گل گشاد ،خنده ای روی لب نشاند و رو به بدریه گفت :این هم از کت و شلوار ، حالا چه جوری می خواهی از اینجا خارجش کنی؟ بدریه مانند کسی که نقشه کش جنگی ست و در حال تشریح نقشه اش است ، به سمت درب بالکن رفت و همانطور که درب را باز می کرد به آن دو اشاره کرد تا با هم روی بالکن بروند هر سه کنار دیوار بالکن قرار گرفتند ، بدریه در وسط آن دو نفر بود و با اشاره به حیاط پایین ،رو به عادل گفت :از همین نردبانی که بالا آمدی ،پایین میروی و خودت را به ماشین کنار درب ویلا میرسانی ، همان مرسدس را می گویم ، درب ماشین باز است، عقب ماشین سوار می شوی و طوری وانمود می کنی که از شدت نوشیدن زیاد مدهوش هستی، متوجه شدی؟ عادل با تأکید سرش را تکان داد و گفت :آنوقت قرار است ماشین خودش راه بیافتد؟ چه کسی با من است؟ آیا قابل اعتماد هستند؟ نکند...نکند به تور نیروهای ابو وردان گرفتار شوم؟ بدریه نگاهی از سر غرور به عادل انداخت و همانطور که سینه اش را صاف می کرد گفت :انگار تو بدریه را دست کم گرفتی....نترس رشید کاملا حمایتت می کند و قول ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
داده ،تو را صحیح و سالم به محل اقامتت برساند ، تو فقط باید همانطور که گفتم نقش بازی کنی عادل آهانی کرد و گفت :یعنی الان بروم؟ بدریه سری تکان داد وگفت :هر چه زودتر بهتر...چون الان رشید کاری کرده که تا چند دقیقه ای نگهبانان به این طرف سرک نکشند و چند دقیقه ای به آنان تنفس داده تا تجدید قوا کنند...سریع دست به کار شو و لبخندی روی لب نشاند و آرام تر ادامه داد : هر چند میدانم دل کندن از امینه سخت است عادل نگاهی سرشار از خواستن به امینه انداخت و زیر لب گفت :مراقب خودت باش و می خواست پا روی پله اول نردبان بگذارد که بدریه با عجله به سمتش برگشت و گفت : صبر کن.....یک لحظه و با سرعت به داخل اتاق برگشت بعد از چند لحظه با جامی نوشیدنی برگشت و آن را روی لباس عادل خالی کرد و گفت : برای این فیلمی که قرار است بازی کنی ، باید ادکلن مخصوص بزنی ....عادل که منظور او را به روشنی گرفته بود گفت :چه بوی ترشیدگی و تعفنی هم میدهد....درست بوی ابلیس است عادل قبل از رفتن ، انگار چیزی به خاطرش آمده بود ، دست در جیب لباسش کرد ، گوشی هوشمند را بیرون آورد و به طرف بدریه داد و گفت :کار من با این گوشی تمام شده ، حافظه اش خالی ست ، می خواستم جایی سربه نیستش کنم ، اما با این اوصاف نمی توانم ، زحمتش به گردن شما، بدریه گوشی را گرفت و عادل با توکل به خدا پا روی نردبان گذاشت امینه بی صدا رفتن عادل را نگاه می کرد ، پسرکی شجاع که برای نجات امینه ،جان خود را به خطر انداخته بود ، آخرین نگاه را که از بالا به عادل انداخت ، انگار چیزی درون قلبش تکان خورد ، بغضی گلویش را گرفت و آهسته زمزمه کرد :به خدا سپردمت با رفتن عادل ، بدریه و امینه وارد اتاق شدند، امینه با التهابی در صدایش ، دستان بدریه را در دست گرفت و با بغضی در صدایش گفت :بدریه...تو چقدر این رشیدخان را می شناسی؟ آیا او آنقدر قابل اعتماد است که عادل را به دستش سپردی؟ بدریه لبخند نمکینی زد و گفت :یادت است که گفتم ،هوادارانی داخل خدمه نزدیک طلال دارم که مرا به هدفم خواهند رساند؟ امینه بی صدا ،سرش را تکان داد بدریه سرش را نزدیک امینه آورد و گفت :رشید یکی از همان هواداران است ، البته مردی که بارها امتحانش کرده ام ،از او مردتر در این دستگاه شاهانه سراغ ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
ندارم...خیالت راحت ، چون رساندن عادل را به رشید سپرده ایم ، مطمئن باش به سلامت به اقامتگاهش خواهد رسید ، البته بعد از رسیدن به محل اقامتش را تضمین نمی کنم ، بستگی دارد ابو وردان او را هم زیر ذره بین برده باشد یا نه؟ امینه آه بلندی کشید و گفت :ان شاالله که جان سالم از این جزیره بدر ببرد و با نگاه به جسم طلال که انگار هفتمین پادشاه را به خواب میدید ،ادامه داد :حال تکلیف من چیست؟ چکار کنم؟ بدریه ،بالشت را از روی تخت برداشت و پایین آن گذاشت و گفت :تکلیفی نداری، تا صبح راحت بخواب و مطمئن باش این خرس گنده تا فردا همین موقع خواب است و با زدن این حرف از جا برخاست و به سمت درب رفت و همانطور که دستش را تکان میداد گفت :من هم خسته ام....خیالت راحت....هیچ اتفاق دیگری قرار نیست بیافتد...شب به خیر با رفتن بدریه ، امینه پایین تخت نشست ، بالشت را در بغل گرفت و در خود چمپاتمه زد و فکرش هزار راه می رفت ، گاهی درگیر پدرش و گاهی به دور عادل و گاهی به فکر حیدر و وقتی هم فارغ از افکار میشد ، صدای خروپف طلال که حالا بلند شده بود ، در گوشش می پیچید و او را از آینده ی مبهمش میترساند همان زمان که امینه در عالم افکارش غرق بود ، عادل به راحتی خود را به مرسدسی که بدریه گفته بود رسانید ، درب عقب ماشین را باز کرد و خود را روی صندلی طوری رها کرد که بیننده در نگاه اول ، کاملا حس میکرد که جوان پیش رویش از بس که در نوشیدن زیاده روی کرده از دنیای اطرافش بی خبر است و صد البته ادکلن مخصوصی را که در آخرین لحظات ، بدریه با جام روی لباسش ریخته بود ،مؤید این گمان میشد بعد از دقایقی ، صدای قدمهایی که به ماشین نزدیک میشد ،به گوش عادل رسید، عادل دستانش را دو طرفش رها کرد و روی صندلی به حالت خواب لم داد درب راننده باز وبسته شد ، قبل از حرکت ماشین ، صدای بم و کلفت و اما آشنایی به گوش عادل خورد :ابو عمران ،همانطور که گفتم ،سریع این جوانک سر به هوا را به اقامتگاه خدمه برسان و برگرد، هر کس ،هر سؤالی پرسید جوابش را نده و بگو یکی از خدمه است که جوانی کرده و دور از چشم دیگران بطری نوشیدنی کش رفته و روزگارش چنین شده ، تأکید کن که در موقعیت مناسب مؤاخذه و بازخواست خواهد شد و اگر زیادی پاپی شدند ، آنها را به من حواله بده راننده که کسی جز ابو عمران نمی توانست باشد، چشمی گفت و حرکت کرد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️عصاره زندگی آقا رو باید حتما با طلا قاب گرفت فقط چند جمله، که به اندازه هزاران کتاب ارزش دارد.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۲🎬: دانیال با تعدادی از درباریان که او را احاطه کرده بودند به حضور بخت النصر ر
🎬: حضرت دانیال فرمود: پس گوش کن تا رؤیای تو را بگویم، تو در رویا دیدی در زمینی بسیار فراخ و بی انتها هستی و در مقابلت مجسمه ای بسیار بزرگ و غول پیکر نمایان بود، تندیسی به شکل انسان که پاهایش در زمین و سرش در آسمان بود. تو در مقابل این مجسمه ایستاده بودی و با تعجب به آن نگاه می کردی و متوجه شدی پاهای این مجسمه از سفال و بالا تنه از مس است، سینه اش از نقره و سرش از طلاست، از دیدن هیبت این مجسمه مبهوت بودی و غرق در عظمتش که ناگاه سنگی با سرعت از آسمان به سمت این تندیس فرو افتاد و به مجسمه برخورد کرد و در چشم بهم زدنی این مجسمه از هم پاشید. تمام قسمت های مجسمه پودر شد و تو در این اندیشه بودی که اگر بادی بوزد خاکستر این تندیس را بر همه جا می پراکند و با خود فکر می کردی آیل نیرویی در این جهان هست که این ذرات را دوباره بهم آورد؟! در همین افکار بودی که اینبار آن سنگ، همان که از آسمان آمده بود و باعث شده بود این مجسمه فرو ریزد، شروع به بزرگ شدن کرد، بزرگ شد و بزرگ شد، آنقدر بزرگ شد که کل زمین را گرفت و این موضوع رعب و وحشتی در جانت انداخت... بخت النصر که با هر کلمه ی دانیال، خوابش برایش روشن و روشن تر می شد، با هیجان از جا بلند شد، به سمت دانیال آمد و دستان او را در دست گرفت و گفت: براستی که چنین بود، تو لحظه به لحظه ی رؤیای مرا به خاطرم آوردی و این از علم خدای توست که اینچنین شد، حال برایم بگو که تعبیر این خواب چیست؟! دانیال نفس کوتاهی کشید و‌گفت: تعبیرش بسیار ساده است، آن مجسمه دوران زندگی بنی آدم را به تصویر می کشد و اعتقاداتی که بشر در هردوره داشته است که هر زمان خدایی علم می کرده و مقدساتی برای خود می ساخته، بدان قسمت طلایی مجسمه دوران پادشاهی توست و آن قسمت که نقره ای بود دوران حکومت پسر تو خواهد بود و الباقی مجسمه بقیه ی دوران های بنی بشر است... بخت النصر که از این تعبیر به وجد آمده بود گفت: پ...پس پس آن سنگی که از آسمان فرو افتاد چه بود، آن سنگ همه را نابود کرد و... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
ندارم...خیالت راحت ، چون رساندن عادل را به رشید سپرده ایم ، مطمئن باش به سلامت به اقامتگاهش خواهد ر
چون از ویلای محل اقامت امینه تا جایگاه برگزاری جشن و اقامتگاه خدمه راهی نبود ، عادل میدانست که تا دقایقی دیگر به مقصد خواهند رسید .همانطور که روی صندلی ماشین افتاده بود ، صداهایی که بیشتر شبیه هذیان بود از خود در میاورد و کلمات نامفهوم بر زبان می راند ابو عمران از آینه ماشین ،نگاهی به او انداخت و همانطور که با تأسف سرش را تکان میداد گفت :آخر ای جوان نافهم...باده نوشی هم شد کار؟ !مگر تو مسلمان نیستی؟؟ و انگار از جواب دادن عادل ناامید باشد ،خودش به خودش جواب داد:هی ....درست است شاهزاده های دربار هم لبی به می میزنند ،اما آنها شاهزاده اند ....آنها در نوع خود نوعی مفتی حساب میشوند، اجتهاد میکنند و به حکم خود ، خود را تبرئه می نمایند، اما من و تویی که یک خدمتکار پاپتی ساده هستیم ، باید خوددار باشیم ،حدود شرعی را رعایت نماییم ، و باز در آینه به عادل نگاهی انداخت و آهی ممتد کشید ، خم شد از داشبرد ،بطری آبی برداشت و همانطور که در خیابان روبه رو می پیچید، دستش را ازبین صندلی عقب آورد و با بطری به صورت عادل آب ریخت عادل که انتظار اینکار را نداشت ، یکه ای خورد و چشمان نیمه بازش را باز کرد و با لحنی که سعی می کرد کشدار باشد گفت :چه می کنی ابله ابو عمران با غضب به سمت عادل برگشت و گفت :ابله تویی و هفت جد و آبادت....نزدیک اقامتگاه خدمه رسیدیم ، تکانی بخود بده ، من نمی توانم لاشه ی سنگین تو را به کول کشم....اه....نمیدانم رشید چه در تو دیده که حاضر شده کمکت کند ....اگر جای او بودم تو را به دست.....در همین حین سخنش را نیمه تمام گذاشت و با نگهبان ورودی محوطه ی جشن مشغول حرف زدن شد،چون ماشین ابوعمران از ماشین های سلطنتی بود ،خیلی راحت وارد محوطه شد و بعد از چند لحظه جلوی استراحتگاه خدمتکاران ایستاد ابو عمران ماشین را خاموش کرد ، همانطور که با خود حرف میزد و البته به عادل بد وبیراه می گفت ، پیاده شد درب عقب را باز کر و درحالیکه یک دست و بازوی عادل را در دست داشت و به سمت خود می کشید گفت :تکانی بخور تن لش عادل با بی حالی پیاده شد ، ابو عمران زیر بازوی عادل را گرفت و همانطور کشان کشان او را به سمت ساختمان میبرد گفت :اه...اه....چه بوی گند نوشیدنی میدهی....خدا بکشدت راحتت کند ....می خواست وارد ساختمان شود که از پشت سرش صدایی آمد : آهای صبر کن ....که هستی؟؟ ابو عمران یک لحظه تأمل کرد ،ایستاد و گفت :ابو عمران هستم، جزء گارد سلطنتی شاهزاده طلال، این جوانک از نگهبانان عرب است ، انگار موقعیتی پیدا کرده و لبی به نوشیدنی ها زده، می بینی حالش زار است ، حال من از اینهم زارتر است، سنگین است ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
این جوانک سبک سر و نفسش را با شدت بیرون داد و گفت :بیا کمکی کن تا کسی ندیده و آبروی عرب در این جزیره نرفته ، او را به خوابگاهش برسانیم آن مرد که انگار از مأموران ابو وردان بود ، جلوتر آمد ،نگاهی به لباس عادل انداخت ، با دستش چانه ی عادل را که مانند مردگان پایین افتاده بود ،گرفت و سرش را بالا آورد و وقتی خوب همه چیز را بررسی کرد گفت :ببرش....حتما عقوبت این کارش را خواهد دید ، من مأمورم ،باید مراقب آمد و رفت ها باشم، خودت زحمت بردنش را بکش.. ابو عمران اوفی کرد و وارد ساختمان شد ، از عادل پرسید، حاال کجا باید برویم ؟؟ عقلت میرسد جواب بدهی؟ یا باید درب تک تک این اتاقها را بزنم؟ عادل با بی حالی دستش را کمی بالا آورد و با انگشتش راه پله را که به طبقه بالا میرفت نشان داد همه جا ساکت بود و هیچ صدایی نمی آمد ، ابو عمران در حالیکه نفس نفس می زد از آخرین پله هم گذشت، اینبار عادل که نشان میداد هوشیار تر شده ، یکی از دستانش که بر گردن ابو عمران بود ، دست دیگرش را بر دیوار گرفت و پیش رفت و جلوی درب سوئیتش ایستاد ، کلید سوئیت را که قبلا در جیب کت گذاشته بود با کندی بیرون آورد، ابو عمران که حوصله اش سر رفته بود ، کلید را از دست عادل قاپید و گفت :بده من مرتیکه ی خمار بی دین ...درب را باز کرد و با یک حرکت ، عادل را داخل اتاق ، چپاند و درب را پشت سرش بست و کورمال کورمال به دنبال کلید لامپ میگشت و بالاخره پیدایش کرد و لامپ وسط اتاق را روشن کرد، کلید اتاق را گوشه ی پایینی تخت انداخت و عادل را روی تختخواب انداخت ابو عمران ،قبل از خارج شدن از اتاق ، نگاهی به اطراف انداخت و گفت :نه نه....درست است خدمتکاری اما مثل اینکه از ما بهتران هستی....من که جزء گارد سلطنتی خود شاهزاده هستم ، سوئیت اختصاصی ندارم .....حیف که عقل و هوشت به جا نیست تا بدانم کیستی که رشید ملازم اصلی شاهزاده هوا دارت است و این سوییت شیک و اختصاصی هم خوابگاهت عادل که حالا روی تخت افتاده بود ، به بغل چرخید و وانمود کرد که شدیدا خواب دارد....همانطور که دستش را به عالمت تشکر یا خداحافظی برای ابو عمران تکان میداد چشمانش را بست و خروپفش هوا شد ابو عمران که کارش را به نحو احسن انجام داده بود، باز هم سری به نشانه ی تأسف تکان داد و بدون کلامی از اتاق بیرون رفت ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
به محض بسته شدن درب ، عادل که تا آن لحظه نقش خواب زده ای مدهوش را بازی می کرد مانند فنر از جا پرید ، کلید را از گوشه ی تخت برداشت و درب را قفل نمود ، حالا که خیالش راحت شده بود ، داخل آینه ای که به درب کمد لباس چسپانیده بودند سرتا پایش را نگاهی انداخت و از دیدن هیکل خوشفرم خودش که در کت و شلوار گل گشاد رشید مانند مترسک سر جالیز شده بود ، خنده اش گرفت و وقتی فکر میکرد که امینه ، این دخترک رؤیاهایش ، او را با این قیافه دیده ، کمی خجالت می کشید ، اما خدا را شکر میکرد که در لحظه ی حساس سر از ویلای امینه درآورد و بسیار ممنون خداوند بود که زنی چون بدریه و مردی چون رشید را سر راهش قرار داده بود که اگر این زنجیر بهم پیوسته ی نجات نبود ، الان عادل در چنگ ابووردان بود و بی شک تمام رازهایش فاش شده بود و عادل می بایست منتظر تصمیم پدرش باشد و چون شاهزاده های سعودی را خوب میشناخت ، یقین داشت که کینه ی طلال بر مهر پدری اش غلبه میکرد و عادل نگون بخت ، جایی بی نشان سرنگون میشد و طلال را چه باک ؟ !او همانطور که در عمرش یکبار هم، این فرزند را از نزدیک ، مورد محبتش قرار نداده بود و حتی او را به قیافه نمی شناخت ، الان هم فکر میکرد اصلا فرزندی عادل نام از اول اول هم نداشته عادل نفس راحتی کشید و کت و شلوار رشید را از تن به در آورد ، حال با لباس قبلی اش که زیر کت و شلوار داشت ، در قالب همان خدمه ی پذیرایی در آمده بود لباس رشید در دستش ، حیران بود که آن را کجا پنهان کند که در همین حین ،صدای تق تق آرامی که به درب می خورد او را به خود آورد و باعث ترسی مبهم درون وجودش شد چون عادل جوابی نداد ، دوباره تق تق درب محکم تر از قبل بلند شد، عادل هراسان اطراف را نگاهی انداخت و در آخر تصمیم گرفت ،لباسها را زیر تخت پنهان کند، به سرعت کت و شلوار را زیر تخت زد ، گوشه های رو تختی که تا روی زمین میرسید را مرتب کرد ، موهای بهم ریخته اش را پریشان تر کرد و همزمان با کوبیده شدن درب برای سومین بار ،به سمت درب رفت همانطور که خود را خواب آلود نشان میداد، درب را باز کرد پشت درب ،کسی نبود جز عبدالرحمان... عبدالرحمان ن گاهی به وضعیت عادل انداخت و بدون کوچکترین حرفی او را کنار زد، از بغلش گذشت و وارد اتاق شد عبدالرحمان همانطور که با نگاه تیزش جای جای اتاق را از نظر میگذراند و به نظر میرسید هدف خاصی از این دیدار بی موقع دارد ، رویش را به طرف عادل که اینک درب را بسته بود و پشت درب مانند مجسمه ای سنگی ، خیره به عبدالرحمان ایستاده بود ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون