eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
503 عکس
574 ویدیو
15 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
عادل در چارچوب درب ایستاده بود و بی خبر از همه جا صحنه ی پیش رویش را نگاهمی کرد هر کدام از افرادی
مادربزرگ لبخندی زد و گفت :قربان همه ی شما بشوم....الان...و رو به آقا مرتضی .گفت :مرتضی پسرم ، بگو بساط صبحانه را به اینجا آورند دایی مرتضی چشمی گفت و بیرون رفت ، چند لحظه بعد از رفتن او انگار بمب ترکانده باشند ، خانه ای که تا آن لحظه بیصدا بود و انسان فکر می کرد، جز این پیرمرد و پیرزن ، ساکن دیگری ندارد، ناگهان پر از جنب و جوش و سر و صدا شد و باران بچه های کوچک و بزرگ بود که از در و دیوار میبارید سفره ی صبحانه را داخل همان اتاق انداختند و ساکنان خانه که تعداد زیادی از اقوام و نواده های علی فضل بودند، برای راحتی میهمانان نورسیده ، آنها را تنها گذاشتند و فقط پدر بزرگ و مادر بزرگ در کنار فرزندانشان ماندند سفره ای رنگارنگ ، یک طرفش ظرفی خرما که خرماهای درشت و درخشان آن ،انگار به آدم چشمک میزد ، یک طرف ظرفی انگور خوش آب و رنگ ، داخل سینی مسی لیوانهای شیر و پیاله های سرشیر که مشخص بود تازه دوشیده شده و به عمل آمده ظرفی شیره ی خرما و پیاله ای عسل ، نان محلی که بوی تازگیشان مشام انسان را می نواخت در وسط سفره و کنارش تخم مرغ هایی که هنوز بخار داغی از آنها به هوا بلند میشد، چیدمان سفره آنچنان بود که هر اشتهایی را تحریک می کرد ، حالا مایی که خسته از راه و گرسنه سفر بودیم ، جای خود دارد با بسم لله ...بسم للا پدر بزرگ ، هر کس خوراکی مورد نظرش را جلو کشید و مشغول خوردن شد من هم دانه ای خرما برداشتم ،آن را در دهانم گذاشتم ، نمی دانم شیرینی و مزه ی این خرما ،چرا برایم لذت بخش تر از تمام خرماهایی بود که در طول عمرم خورده بودم خاله با نگاه مهربانش ، مرا می پایید ، او هم دست برد و دانه ای خرما برداشت و رو به پدرش گفت :به راستی هر کجای عربستان را که بگردی ، خرمایی به این درشتی و خوش طعمی پیدا نمی کنی ،اصلا خرماهای قطیف در کل دنیا شناخته شده است و من به برکت همین خرماها به خانواده ام رسیدم پدر بزرگ از زیر شیشه ی عینکش نگاهی مهربان به دختر تازه رسیده اش انداخت و گفت :اگر مایلی تعریف کن چگونه ما را پیدا کردی؟ خاله به بشقاب خرما خیره شد و لبخندی روی لبش نشاند، انگار یاد خاطره ای خوش افتاده بود و آرام گفت :چند سال پیش بود ، برای تهیه ی برخی مواد خوراکی به بازار بزرگ ریاض رفتم ، همیشه از مغازه هایی خاص خرید میکردم ، اما آن دفعه نیرویی مرا به سمت بازار دستفروش ها کشانید ، در آنجا جوانی را دیدم که محجوبانه سرش را پایین انداخته بود و به ظرفهای خرمای جلویش نگاه میکرد، احساس عجیبی نسبت به آن ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
جوان داشتم ، انگار صورتش مرا یاد کسی می انداخت، جلوتر رفتم و با دیدن خرماهای درشت و مرغوب جلویش که برای فروش آورده بود ، شک نداشتم که از اهالی قطیف است ، چون خرمای قطیف از دور داد میزند، جلو رفتم آن جوان سالم کرد و گفت : بفرمایید خرمای اعلا با قیمت مناسب بدهم خدمتتان؟ من لبخندی زدم و درحالیکه دانه ای خرما بر میداشتم ،گفتم :شک ندارم خرمای قطیف است آن جوان مشتاقانه نگاهم کرد و گفت :به خدا که راست گفتی... دوظرف بزرگ جلویش بود ، یکی را بر داشتم و گفتم :تمامش را میخواهم ، البته به شرطی که خودت را معرفی کنی و همیشه از این خرما برای من بیاوری آن جوان که از داشتن چنین مشتری سخاوتمندی آسمان را در زمین سیر میکرد با هیجان گفت :من احمد فضل هستم، به چشم هر وقت که امر کنید برایتان می آورم با گفتن نامش ، انگارچیزی درون دلم شکست ،آرام گفتم :با علی فضل ، بزرگ شیعیان قطیف و معلم آنجا چه نسبتی داری؟ احمد که باورش نمی شد من ،بزرگان دیار آنها را بشناسم ب ا لرزشی در صدایش گفت : شما کیستید که پدر بزرگ مرا میشناسید؟ به خدا نوه ی پسری علی فضل هستم دل درون سینه ام به تلاطم افتاده بود ، می خواستم احمد را تنگ در آغوش بگیرم و بگویم :من هم دختر علی فضل و عمه ی تو هستم، اما مصلحت نبود که خود را بشناسانم، چون بیم ج ان خودم و خانواده پدری ام را داشتم، می خواستم به هر طریقی شده ،احمد را به خانه ام بیاورم ، پس گفتم :حالا که فکر می کنم ، هر دو ظرف خرمایت احتیاجم است ، اگر میشود خودت برایم بیاورشان...تمام هزینه را میدهم احمد که از حرفهای من متعجب شده بود گفت :نگفتی کیست ی؟ در ثانی با برادرم در اینجا قرار دارم ، عصر باید در این مکان یکدیگر را ببینیم و با هم راهی شهرخودمان شویم ، نمی توانم همراهیتان کنم ،اما تا کنار ماشین که با آن به منزلتان میروید خرماها را برایتان می آورم دلم می خواست دست بیاندازم و او را بچسپم و با خود ببرم، اما نمیشد ، پس باطمأنینه گفتم :ببین پسرم ، من هم اصالتا اهل قطیف هستم، دست تقدیر مرا به اینجا کشیده ، می خواهم از این به بعد هر ماه برایم خرما بیاوری، باید نشانی منزلم را یاد بگیری تا بتوانی محصول نخلستانتان را به دستم برسانید؟ از الان تا عصر هم زمان زیادیست ، زود میرویم و زود برگرد احمد که انگار چاره ی دیگری نداشت ، با دست پر و باری سنگین همراهم شد .تا از بازار بیرون آمدیم ، کلی اطلاعات از زیر زبانش بیرون کشیدم ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
بالاخره به خانه رسیدیم و احمد تازه فهمید خانه ی ما جز محله ی اشراف است و من هم بیوه ی شاهزاده طلال هستم پدر بزرگ با هرمی در صدایش به میان کالم دخترش پرید، نانی که در دست داشت را به ضرب روی سفره انداخت و گفت :لا اله الا الله به سر شما دو خواهر چه آمده، آن یکی همسر عبدالقادر تاجر بزرگ ریاض و تو همسر شاهزاده طلال؟؟ هردو همسر کسانی شدید که همسن پدرتان هستند و در مذهب و اعتقادهم یکی نیستیم...آخر چه اتفاقی برای شما افتاده؟ نرجس در اتش سوزی نخلستان ناپدید شد همه فکر میکردیم جایی سوخته و اثری از او برجا نمانده، چگونه سر از ریاض درآورد تو هم که... در همین حین عادل ملچ ملوچی کرد و گفت :تازه خبر ندارید اگر دور جنبیده بودم الان هم نوه تان ،این امینه ی جوان هم همسر شاهزاده طلال بود علی فضل با صورتی بر افروخته رو به عادل گفت :چه می گویی؟ امینه؟ همسر شاهزاده طلال شود؟ مگر ...مگر این دختر پدر و مادر ندارد؟ آخر نرجس و شوهرش چطور راضی به این کار شدند هاا؟ امینه که با شنیدن این سخنان و نام مادرش ، بغض گلویش را میفشرد ، هسته ی خرما را بین دو انگشتانش فشاری داد و گفت :عوامل شاهزاده طلال مرا از جلوی خوابگاه دانشجویی ربودند و به جزیره مالدیو منتقل کردند و از طرفی پدرم هم، جایی دیگر گروگان گرفته بودند علی فضل که با شنیدن این سخنان رگ گردنش متورم شده بود و دستانش میلرزید با مشت بر زانوی خود کوبید و گفت :مگر زمان جاهلیت است که ای ن کارها را می کنند؟ به خدا که آنزمان هم اینچنین اعمالی ناپسند بود، این شاهزاده های سعودی مایه ی ننگ اسلام هستند ، به خدا که آنان هیچبویی از مسلمانی نبرده اند و با این حرف رو به عادل ادامه داد :چه شد که امینه از خطر جست ؟ عادل خنده ای کرد و سرش را از شرم پایبن انداخت و گفت :من نمی دانستم که امینه دختر خاله ام است ، اما چون او دل مرا ربوده بود ،من هم او را از چنگ پدرم ربودم و فراری اش دادم ، اما بی شک با رو شدن موضوع ، جان هر دویمان در خطر است علی فضل نگاهی از سر تحسین به عادل انداخت و کمی در فکر فرو رفت فضای اتاق را سکوتی عجیب فرا گرفته بود و هر کس در فکر خود غوطه ور بود باالخره بعد از دقایقی که بسیار طوالنی مینمود ، علی فضل سرش را بالا گرفت و رو به امینه که کنار خاله اش نشسته بود گفت :بیا دخترم ...بیا کنار من و مادربزرگت بنشین ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه زیر چشمی نگاهی به جمع انداخت و با وقاری که مختص خودش بود از جا برخاست و بین پدر بزرگ و مادربزرگش که الان جایی برای او باز شده بود نشست مادربزرگ دست امینه را در دستان چروکیده اش گرفت و همانطور که پشت دست نرم او را نوازش می کرد گفت :الهی به قربان دو چشمان زیبایت شوم که مرا به یاد مادرت نرجس می اندازد، کی میشود مادرت هم در جمع ما حضور داشته باشد علی فضل که با نگاهی سرشار از محبت به امینه می نگریست، با لحنی مهربان گفت : دخترم تا وقتی پدر و مادرت میآیند باید تصمیم مهمی بگیری ، تو خودت عمق جنایت شاهزاده های سعودی را با چشم خود دیده ای و خوب میدانی که آنها تا به خواسته ی دلشان نرسند دست بردار نیستند ، برایشان هیچ چیز مهم نیست ، حاضرند هر کاری بکنند تا دلشان بر مدار هوس هایشان بچرخد ، ما باید قبل از واقعه، چاره ای بیاندیشیم، بهترین راه حل هم این است تو در نزدیک ترین زمان ،به عقد مردی دیگر درآیی، حالا که متوجه شدم عادل خاطر خواه توست، نظر خودت چیست؟ با این حرف پدر بزرگ ، انگار نفس در سینه ی عادل حبس شده بود، چون میدانست پدربزرگش از خاطرخواهی حیدر ، آن نوه دیگرش نسبت به امینه خبر ندارد ...ولی با خود گفت ، اما امینه که میداند ، پس چه بهتر که پدر بزرگم هم اینک این موضوع را بیان کرد و چشمش را به دهان امینه دوخت ، تا نظر این عروس فراری را بداند امینه که اصلا انتظار چنین حرفی را نداشت ، همانطور که گونه هایش گل انداخته بود و با گوشه ی شالش بازی می کرد گفت :من......من نمیدانم....من.....چشم هر چه شما صلاح بدانید با بیرون آمدن این حرف از دهان امینه ، انگار دنیا را به عادل داده بودند ، مانند دخترکی که برایش خواستگار آمده ، با اجازه ای گفت و در حالیکه با محبتی شدید امینه را نگاه میکرد ، از اتاق خارج شد....با این حرکت عادل ،سلیمه قهقه ا ی زد و گفت :پس مبارک است ، انگار عادل به جای امینه هول شده است نجمه که حالا خود را هم خاله و هم مادر امینه میدانست به حرف آمد و گفت :ببین امینه جان ، این حرفت از روی خواسته ی دلت است ، یا به خاطر کاری که عادل کرده ، به او احساس دین می کنی و می خواهی جبران کنی؟ امینه که انگار صورتش خون دوانده بود گفت :نه خاله جان ، من چند روز است که به این موضوع می اندیشم ، درست است که چند وقت پیش که متوجه علاقه ی عادل به خودم شدم ، جواب رد من به خواسته ی او قطعی بود، آن زمان من او را به این خوبی نمی شناختم، اما الان میدانم که داشتن همسری مثل عادل آرزوی هر دختری میتواند باشد نجمه نفس راحتی کشید و مادر بزرگ ، امینه را به آغوش کشید و گفت :بقربان همگیتان بشوم که با آمدنتان ، شادی را به زندگی ما آوردید و هر لحظه خبری خوش میرسد با این حرف مادر بزرگ، امینه با خود می اندیشید ، براستی زمانی که این مادر هجران کشیده ، بداند دختر زیبایش در زیر تلی از خاک خوابیده ، چه حالی خواهد شد؟ امینه خوب میدانست که بی شک ،حیدر آن جوان شیعه و هم دانشگاهیش ،حلقه ای از زنجیر نجاتش بوده ، اما بی خبر از این که او هم مانند عادل ، همخونش است و رگ قوم و خویشی دارند ، سعی می کرد یاد او را در خاطرش کمرنگ کند و کمتر به او بیاندیشد و از او یاد کند ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۷ دقیقه طوفانی از افشاگری امیرحسین ثابتی درباره کسانی که خطوط قرمز رهبر انقلاب را دور میزنند؛ از هاشمی رفسنجانی و روحانی تا عراقچی که پارسال بدون مصوبه شعام در قاهره با گروسی توافق کرد 🔻آنچه جلوی اینها را میگیرد ادامه تجمعات خیابانی و مطالبه برای حفظ خطوط قرمز رهبری است مشاهده فیلم کامل این سخنرانی @Sabety_ir
رویای صادقه پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله در بالا و پایین رفتن بوزینگان از منبر نبوی! از علامات این بوزینگان این است چهره اسلامی گرفته، اموال مسلمین را دست به دست می کنند،مردم را به حساب نیاورده و برده خود می پندارند و دین خدا را بدعت محسوب می کنند و رفتار نبوی ندارند !!! علیرضا منادی، نمایندهٔ مجلس و عضو هیئت نظارت بر رفتار نمایندگان که خود را برای تصدی نایب‌رئیسی مجلس کاندیدا کرده است، در تلاش برای جلب آرای دیگر نمایندگان، به آنان وعده‌هایی اموی می‌دهد. گفتنی است که خود منادی عضو هیئت نظارت بر رفتار نمایندگان است؛ نهادی که وظیفهٔ رسیدگی به موارد رانت و فساد احتمالی در میان نمایندگان را دارد. نیاز است که امت مبعوث برای استقرار حکمروایی اسلامی و تحقق گام دوم انقلاب، ریشه این ساختار های اموی و بن العباسی را برچیند! بوزینگان یا همان جریانهای بدلی چه اموی باشند چه بنی العباس و... مانع اصلی تحقق ظهور منجی عالم هستند و با ذره بین قرآن کریم و سنت نبی اکرم و ائمه علیهم السلام این ساختارها و لشگریان آنها را باید شناسایی و ریشه کن کرد. مسئولیت امت مبعوث# آگاهی و اقدام # مبانی اصلی انقلاب اسلامی# حکمروایی نبوی و علوی# حکمروایی بدلی اموی (حدیث میمونهای بالای منبر)# وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ؛ رویائى که به تو نشان دادیم چیزی نیست جز فتنه و آزمایشی برای مردم. (سوره اسراء آیه ۶۰) بهروز جعفری خرداد ۱۴۰۵
📣فراخوان کشوری وعده ی دیدار ما در روز قیام حق علیه باطل با داشتن پرچمهای سیاه خونخواهی آخرالزمانی سیدخراسانی این پرچمها درست شده از چادر مشکیه و خون دل نوشته ی یا لثارات السیدخراسانی 🥀 باید این پرچمها رو همه درست کنند و بیاریم در تجمعات و فریاد بزنیم انتقامت را بگیریم جهانی یا لثارات السیدخراسانی گوشه ی این پرچمها رو گره میزنیم به چادر خانه ی خدا و با قدرت الهی و نگاه ویژه ی حضرت زهرا سلام الله علیها در میدان حق خونخواهی سیدخراسانی عزیزمان علیه باطله هایی که میخواهند با هماهنگی رهبری ظریف (طبق کد به دشمن) مذاکره کنند روی غیرت ایرانی و قمار روی خون سیدمجتبی عزیز که شرافتمندانه و عاقلانه و هوشمندانه نیست ،در میدان باشیم ان شاءالله 🤲 🔸دوشنبه ۴ خرداد 🔸ساعت ۱۷ (پنج بعدازظهر) 🔸روبه روی مسجد سیدالشهدای میدان انقلاب تهران 🟢آیت‌الله موسوی هشترودی فرمود دشمنان خودشان را ملبس به لباس روایات می‌کنند تا عموم جامعه به انحراف کشیده شوند، لذا علما باید به صحنه بییند و همه را آگاه کنند و وظیفه مردم آن است که به این توطئه‌ها اعتنا نکنند. وی خاطرنشان کرد: در خصوص پرچم‌های سیاه، پانزده روایت معتبر از امام صادق(ع) و امام محمدباقر(ع) وجود دارد که این بیرق‌ها را مختص به سید خراسانی می‌دانند که امام زمان(عج) را در امر ظهور یاری می‌کند ان شاءالله 🤲 پرچم خونخواهی پدر را به دستان پسرش خواهیم داد ان شاءالله 🤲 این پرچمها همچون رود نیل ،روزگار دشمنان را سیاه خواهد کرد ان شاءالله 🤲 اطلاع رسانی کنید تا دیر نشده عزیزانی که سرساعت حضور پیدا میکنند پرچمهای آماده تحویل میگیرند ان شاءالله 🤲
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۹🎬: بااین حکم کاهن فریاد و هیاهویی از بین مردم برخواست و کاهنان دیگر مردم را ت
صبح زود بود و هنوز شعله های آتش جان داشت و می سوخت اما از شدت آن کاسته شده بود. کاهنان معبد در تب و تاب بودند تا بدانند چه بر سر یاران دانیال آمده است و بخت النصر هم دست کمی از آنها نداشت. پس اعلام کرد که تیم همراهش آماده شوند تا بر فراز جایگاه برود و میانه ی آتش را ببیند چون فقط از همان نقطه مشخص می شد که وضعیت قربانیان در چه حال است. بخت النصر با غرور بر پله های جایگاه پا گذاشت و خود را بر فراز جایگاه رساند و میانه ی آتش را نگاه کرد از آنچه که می دید تعجب کرده بود، یک لحظه فکر کرد که خیالاتی شده و چشمانش به او دروغ می گویند، با دستان لرزان پیش رو را نشان داد و شروع کرد به شمردن، یک ..دو...سه...چهار...پنج...قابل باور نبود، درست می دید تمام یاران دانیال زنده و سالم با چهره ای خندان در میانه ی آتش بودند و عجیب تر اینکه یک نفر دیگر به آنها اضافه شده بود. گویی که آنها نه تنها نمرده بودند بلکه یکی دیگر از آسمان بر آنها زاده شده بود. یاران دانیال ذکر خدای یکتا و محمد و آل محمد را می گفتند و شعله های آتش انگار ملازم و نگهبان آنها بودند تا صدمه ای به وجود آنها وارد نشود و گویا این آتش نبود و گلستان بود و انگار تاریخ دوباره تکرار می شد و اینبار به جای ابراهیم بت شکن، بت شکنان مومن می بایست نماد قدرت خداوند یکتا باشند. بخت النصر با زبانی که لکنت گرفته بود کاهنان را به بالای جایگاه فرا خواند. کاهنان به سرعت خود را به بالا رساندند و آنها نیز با دیدن این صحنه بهتشان برده بود. بخت النصر کاهنان را توبیخ کرد و از آنها خواست تا توجیهی برای قدرت خداوند ابراهیم بیاورند اما مگر معجزه الهی را با توجیه می شد پنهان کرد،بالا خره مردم می فهمیدند و حقیقت برملا می شد اما کسی که ظلمت ابلیس برجانش نشسته است قادر به دیدن حقیقت نیست کم کم این خبر دهان به دهان چرخید و گوش به گوش رسید و.... ادامه دارد... @bartaren
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
امینه زیر چشمی نگاهی به جمع انداخت و با وقاری که مختص خودش بود از جا برخاست و بین پدر بزرگ و مادربز
فصل ۲۰ شاهزاده طلال ، خسته از روزی پرکار و پر از تحقیر و نکوهش وارد قصرش شد ، درست است که خسته ترین روز عمرش را تجربه کرده بود اما برای رسیدن به خانه اش ، دقایق را میشمرد ،او برای رسیدن به امینه این دخترک زیبا و چشم سفید ، بی قرار بود و در ذهنش هزاران نقشه برای انتقام از این مار خوش خط و خال می کشید رشید که داخل عمارت حکومتی متوجه خطری که امینه را تهدید می کرد شده بود، دور از چشم طلال ، پیامکی به بدریه داده بود تا به نحوی امینه را از خطر قریب الوقوعیکه قرار بود بر سرش نازل شود ،خبردار کند تا حیله ای بیاندیشد .اما مطمئن نبود که بدریه وامی نه بتوانند کاری از پیش ببرند طلال وارد اتاق خصوصی اش شد ، چفیه و عقال سرش را به کناری انداخت و خود را روی مبل دونفره ی کنار پنجره پهن کرد و با صدایی بلند فریاد زد :ررررشید رشید فی الفور درب اتاق را باز کرد و خودش را به او رساند و گفت :بله قربان امری داشتید شاهزاده طالل همانطور که لم داده بود ، با انگشت اشاره ای به رشید کرد و گفت : سریع به خوابگاه امینه، این دخترک خائن برو و او را با خود به اینجا بیاور رشید در دل فاتحه ی امینه را خواند، دستی روی چشم گذاشت و می خواست از اتاق بیرون برود که صدای طلال دوباره بلند شد و گفت :نه....صبر کن ، دست مرا بگیر تا بلند شوم، خودم بروم بهتر است، بگذار صدای عجز و ناله ی این دخترک به گوش حرمسرا برسد تا من بعد کسی جرأت خیانت به طلال را در سر نپروراند رشید ، دست او را گرفت و طلال هن هن کنان از جا بلند شد، به سمت ویت رین گوشه ی اتاقش رفت و از بین وسائل زیبا و گرانبهای داخل آن ،کمربند چرمی را که در جای جای آن گلهایی از طلای ناب و نقره ی درخشان جاگذاری شده بود ، به دست گرفت، همانطور که سر کمربند را دور انگشت های دست راستش می پیچید ، دست دیگرش را به کمر زد و رو به رشید گفت :ماشین را جلوی عمارت بیاور ، توان راه رفتن تا حرمسرا را ندارم ، باید نیروی خودم را جمع کنم تا بتوانم خوب به حساب این دخترک شیطان صفت برسم و همانطور که رشید میرفت تا ماشینی را که مخصوص داخل قصر بود بیاورد ،دوباره فریاد زد :رشیددد نوشیدنی یادت نرود...یک خمره از آن کهنه های نابش را لازم دارم رشید که از عاقبت این کینه جویی میترسید چشمی گفت و رفت به دنبال اوامر شاهزاده طلال... خیلی زود ، طلال و رشید داخل حرمسرا بودند ، درون ساختمان حرمسرا ، حتی مگس هم پر نمیزد ، انگار به این زودی خبر به گوش تمام قصر نشینان رسیده بود و صدای پچ پچ خاله زنکهای حرمسرا از پشت درب هر اتاق به گوش رشید میرسید جلوی درب اتاق اندکی تأمل کردند تا رشید قفل درب را باز کند ، طلال که حرکات رشید را می پایید ، نیش خندی زد و گفت :ببین چه خوب پیش بینی میکنم، قبل از اینکه چیزی بدانم حکم کردم که درب اتاق این دخترک را قفل کنند ومانند زندانی با او برخورد کنند. ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
رشید لبخندی زد و با تملقی در کلامش گفت :بلی سرورم ، شما در هوش و ذکاوت سرآمد تمام چاکرانت هستید و درب اتاق را گشود و خود را کنار کشید تا طلال وارد شود شاهزاده طلال همانطور که دست به کمر زده بود و کمربند را در دست دیگرش می چرخاند وارد اتاق شد و با پشت پا درب را بست رشید پشت درب راست قامت ایستاده بود و چون تنها بود ،آرام دست در جیبش کرد و گوشی را بیرون آورد ، شماره بدریه را گرفت اما هنوز تماس وصل نشده بود که ناگاه کل عمارت حرمسرا از صدای فریاد گوشخراش طلال لرزید، انگار مار کبری طلال را گزیده باشد ، مدام فریاد میزد و به زمین و زمان فحش میداد با فریاد طلال ، درب دیگر اتاقها یکی یکی باز شد و زنان زیبا و رنگارنگ سرک کشان .در پی جواب سؤال ذهنشان بودند رشید تقه ای به درب زد و در را گشود و وارد اتاق شد شاهزاده طلال را در حالیکه صورتش از خشم برافروخته بود و حرفهای رکیک میزد وسط اتاق دید ، شاهزاده طلال به رشید نگاهی کرد و گفت :نیست....نیست....ای دخترک شهرآشوب ،نیست ، انگار آب شده به زمین فرو رفته رشید با تعجب اتاق را نگاهی انداخت ، کتابی روی تخت به چشم میخورد و چند تکه لباس هم روی مبل به طور نامرتب افتاده بود و کاملا مشخص بود لباسها را با عجله از تن درآورده اند رشید نگاهی به درب باز توالت و حمام انداخت و گفت :داخل حمام.... طلال به میان حرف رشید پرید و گفت :توله سگگگگ همه جا را گشتم ، نیست نیست.... رشید که از فحش طلال که به او گفته بود عصبانی بود ، در دلش شاد بود و باورش نمیشد ، بدریه از این اعجازها داشته باشد و به این زودی توانسته باشد امینه را فراری دهد طلال رو به رشید که خیره به او بود گفت :چرا مثل بز مرا نگاه می کنی...برو کاری کن...بگو تمام راه های خروجی قصر را ببندند، فوری...فوری زنگ بزن ابو وردان عازم ریاض شود، فردا صبح زود ابو وردان بایدددد در قصر باشد ،فهمیدی؟؟ رشید چشمی گفت و عقب عقب از درب اتاق بیرون رفت... رشید ، فی الفور با نگهبانان دربهای ورودی و پارکینگ قصر، تماس گرفت و خواسته ی شاهزاده طلال را به آنها گفت و در فرصت کمی که بدست آورده بود ، بار دیگر ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
شماره بدریه را گرفت ، او عاقل تر از این حرفها بود که در میان دید انظار عمومی با بدریه دیدار کند ، بطوریکه طی چندین سال خاطرخواهی ،احد الناسی از رابطه ی رشید و بدریه ، خبر نداشت .با اولین بوق ،صدای شاد بدریه در گوشی پیچید رشید پشت ساختمان کنارش ، پناه گرفت و آهسته گفت :کجایی بدریه؟ دست مریزاد دختر ، امینه را در کجا پنهان کردی؟ هرکجا که هست بگو فعال از جایش جم نخورد که تمام قصر در پی او هستند .ناگاه صدای قهقه ی بدریه در گوشی پیچید و گفت :چه می گویی رشید؟ !امینه پیش من نیست ، عصر که پیامت را دریافت کردم ،با هزار کلک و نقشه به سمت حرمسرا رفتم ، اما درب اتاق قفل بود و هر چه صدا زدم کسی درب را باز نکرد ، فکر کردم امینه خواب است .بعد هم ،با آمد و رفت داخل حرمسرا نتوانستم بیش از چند دقیقه آنجا بمانم ، مجبور شدم برگردم رشید اووفی کرد و گفت :پس یعنی امینه را چه کسی فراری داده؟ بدریه قهقه اش بلند تر شد و گفت :فرار؟ !یعنی امینه گریخته؟ رشید که قیافه ی طلال را وقتی هاج و واج ، وسط اتاق ایستاده بود ، پیش چشمش می آمد ، خنده ی بلندی کرد و گفت :بدریه، طلال مثل گرگی زخمی ،آماده ی حمله به امینه بود ، اما جایت خالی بود ،قیافه ی این گرگ پیر را وقتی اتاق را خالی از وجود امینه دید ، ببینی بدریه که صدایش از خوشحالی می لرزید گفت :خدا را شکر که امینه از چنگش فرار کرد ، اما گمان کنم که بتوانی حدس بزنی کار کار که می تواند باشد رشید با یادآوری عادل ،سرش را تکان داد و گفت :نامش را نیاور ، خوب میدانم آن جوانمرد کیست ،رحمت به شیر پاکی که خورده و با این حرف ،تماس را قطع کرد و به سمت عمارت شاهزاده طلال حرکت کرد صبح زود ، ابو وردان با ظاهری مرتب خود را به قصر رسانید و به خدمت شاهزاده طلال که با چشمانی پف کرده روی تختش ول می خورد ، رسید با ورود ابووردان ، طلال روی تخت نشست و رو به او گفت :فرمان دادم تحقیقاتت را نیمه تمام بگذاری و به اینجا بیایی ،چون من خوب مقصر اصلی ماجرا را پیدا کردم ، منتها انگار او زرنگتر از ما بوده و در زمانی حساس از قصر گریخته ، شاید هم هنوز در سوارخ موشی همین اطراف پناه گرفته باشد ،آخر از وقتی فهمیدم که در اتاقش نیست دستور داده ام تمام دربهای ورود و خروج به قصر را ببندند، اما کل قصر را زیرو رو کردیم، نیست که نیست.. ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون