eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
506 عکس
585 ویدیو
15 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حمید رسایی
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ♻️ نایب رئیس کمیسیون فرهنگی در تجمع مردمی درباره اقدام غیرقانونی دولت گفت: در کودتای ۱۸ و ۱۹ دی برای حفظ امنیت با مصوبه شورای عالی امنیت ملی نت بین‌الملل محدود شد/ رئیس جمهور با تشکیل ستاد غیرقانونی بدون مجوز دستور بازگشایی داده/ دیوان عدالت اداری ستاد را غیرقانونی اعلام کرده ولی دولت بی‌توجهی کرده/ آیا قوه قضائیه از حکمش دفاع می‌کند/ مجلس بدون مصوبه شورای عالی بسته شده و اینترنت بدون مجوز شورای عالی باز شده; 🇮🇷 کانال حمید رسایی را به دوستانتان معرفی کنید: 🇮🇷 @rasaee
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
شکر که خواهری مثل تو نصیبم کرد ،ای دخترک ورپریده...کاش بیدارم نمیکردی، بعد از چندین شب در به دری و
دو دختر جوان ،شال روی سرشان را مرتب کردند و به طرف درب اتاق رفتند تا سرکی بکشند و ببینند زننده درب کیست پسر دایی مرتضی که نوجوانی زیبا و قد بلند بود ، درب را باز کرد، امینه با دیدن مهمان نورسیده از الی درب اتاق ، انگار زبانش بند آمده بود ، به سرعت درب را باز کرد و خود را به حیاط رسانید ، عبدالقادر غرق نگاه اطرافش بود که امینه خود را در آغوش او انداخت عبدالقادر سخت امینه را به سینه میفشرد و آرام در گوشش زمزمه های دلتنگی پدرانه سر داده بود ، حالا جلوی درب هر اتاق چند نفری ایستاده بودند و این صحنه ی زیبا را تماشا می کردند، هیچ کس توان جدا کردن این پدر و دختر را نداشت که با صدای آشنایی ،امینه به خود آمد و از پدر جدا شد و اینبار خود را به آغوش خاله هاجر انداخت خاله هاجر مانند مادری که سالهاست فرزندش را از او جدا کرده باشند ، مدام قربان صدقه ی امینه میرفت و همه جای او را می بویید و می بوسید بالاخره بعد از لحظاتی نفس گیر اما زیبا و تکرار ناشدنی ، عبدالقادر و خاله هاجر به اتاق پدر بزرگ و مادربزرگ راهنمایی شدند علی فضل که مشغول خواندن قرآن بود و صدای همهمه ی بیرون هم باعث قطع تالوت قرآنش نشده بود ، با ورود میهمانان ، قرآن را بوسید و روی رحل جلویش قرار داد عصایش را به دست گرفت و از جا برخاست، دستش را به سمت عبدالقادر دراز کرد و در جواب سلام او و خاله هاجر گفت :علیک سلام ،خوش آمدید...خانه ام را نورانی کردید و با نگاهی که ناامیدی از آن میبارید ، پشت سر آن دو را نگریست ، او از حرفهای نجمه احساس کرده بود احتمالا نرجس زنده نیست ،اما باز هم به خود دلداری میداد که شاید از حرفهای دختر بزرگش بد برداشت کرده و اینک با نگاه دنبال نرجسش بود که نبود عبدالقادر با تعارف علی فضل کنارش نشست،خاله هاجر که امینه در کنارش بود ،می خواست رو به روی آنها بنشیند که با ورود زنی دیگر که به نظر همسن و سال خودش بود ، اندکی تأمل کرد مادر بزرگ با دیدن تازه واردها متوجه شد میهمانانی که منتظرشان بودند از راه رسیده اند چشمانش به دنبال نگاه آشنایی بود که آن را نیافت و آرام گفت :پس نرجس... خاله هاجر که حالا فهمیده بود زنی که روبه رویش ایستاده است کسی جز مادر ،بانویش نرجس نمی تواند باشد ، بی خبر از همه جا به سمت آن زن رفت ، او را در آغوش گرفت و هاهای گریه اش بلند شد و در میان گریه هایش واگویه می کرد :بیست سال ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
همدمش بودم، بیست سال مونس نرجسم بودم ، خودم با ای ن دستها موهای آبشارگونش را شانه میزدم ، خودم با این دست ها پیکر بی جانش را غسل دادم، الهی دستهایم بشکند خودم با این دستها چشمهای زیبایش را بستم و گلم را کفن کردم و به اینجای حرفش که رسید ، بغض امانش نداد و فریادش بلند شد و ناگهان ، مادر بزرگ از حال رفت و می خواست نقش بر زمین شود که خاله هاجر او را محکم گرفت و تازه فهمید که چه کرده... مادر بزرگ چشمانش را گشود و خود را در حلقه ی زنان خانواده اش دید ، چشم گرداند و گرداند و بالاخره خیره در چشم هایی که نگاه نرجس را به یادش می انداخت، شد و آغوشش را گشود ، امینه خود را به آغوش مادرانه اش سپرد ، آن زن رنج کشیده با دستش سر امینه را نوازش می کرد و با زبان فارسی که زبان مادری اش بود ، نوحه ها در رسای دخترک از دست رفته اش می خواند فضای خانه ، بغض آلود و سنگین شده بود ، علی فضل که طاقت دیدن همسر و همسفر عمرش را در این حال زار نداشت ، با یک یاعلی از جا برخاست ، به سمت آن دو آمد حلقه ی زنان از هم باز شد و علی فضل کنار همسر و نوه اش نشست، و درحالیکه دست همسرش را در یک دست و دست امینه را در دست دیگرش میگرفت، رو به آنها گفت :عزیزانم ، نرجس ودیعه ی پروردگار بود که به ما عطا کرد ، خود داد و خود هم گرفت ، ما هم راضی به رضایش هستیم ، الان هم نوحه و روضه را تمام کنید که مجلس جشن در پیش داریم ، نرجس را خدا از ما گرفت ، اما باید دست بجنبانیم که امینه را گرگ هار سعودی از چنگمان در نیاورد...بلند شو زن...بلند شو بساط عروسی را به راه بیانداز و شک نکن که دخترمان نرجس از آن بالا شاهد این جشن است او هم همراه ما می خندد و شاد خواهد بود با این حرف علی فضل ، انگار روحی تازه به خانه دادند، زنها کل کشان امینه را بلند مردند و میبرند تا به دست مشاطه ای چیره دست بسپرند در خانه ی علی فضل بساط جشن و پایکوبی بر پا بود و حالا همه ی اهالی روستا می فهمیدند که علی فضل چند شتر و گوسفند برای ولیمه ی عروسی نوه هایش قربانی کرده و شامی شاهانه تمام روستا را میهمان خواهد کرد اما در قصر شاهزاده طلال، خبری دیگر بود ، انگار اینجا هم بوی پهن کردن بساط حجله ای دیگر برپا بود ، اما این حجله از نوعی به خصوصی بود حیدر در اثر ضرباتی که طلال به او زده بود ،چندین بار بیهوش شده بود و هربار که به هوش می آمد حرف قبل را تکرار می کرد :من عادل نیستم ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
شاهزاده طلال ، چون می خواست کسی از اهالی قصر از وجود عادل و بلایی که قرار بود سرش بیاورد ، خبردار نشود ، ناچار شد تا ابووردان را که ادعا می کرد درپی دستگیری عادل از ریاض خارج شده ، به حضور فراخواند ، چون او در حرفهایش گفته بود عادل را در جزیره دیده ،پس می توانست بیاید و بعد از شناسایی عادل ، با مدرک به او ثا بت کند که پدرش از تمام ماجرا با خبر است تا بلکه بتواند جای امینه را پیدا کند آخر طلال با وجود اینکه میدانست ، امینه در رسوایی اش نقش داشته ، هنوز در دلش دنبال تصاحب او بود و میخواست هر طور شده او را از آن خود کند...طلال احساس می کرد که از جان و دل عاشق این دخترک شهرآشوب است و تا به او نرسد آرام نخواهد گرفت بالاخره دربان سالن ، ورود ابو وردان را اعالم کرد و طلال به تمام خدمه حتی رشید امر کرد که آنها را تنها بگذارند ابو وردان داخل شد و بعد از سلام غرایی که کرد ، با اشاره ی طلال،نزدیک ترین صندلی را نسب ت به او انتخاب کرد و نشست طلال با عجله ای که در صدایش برای دانستن موج میزد گفت :خوب بگو چه کردی؟ به چه نتیجه ای رسیدی؟ آیا این پسر نمک به حرام ما را دیدی؟ توانستی از زیر زبانش بکشی که امینه را کجا پنهان کرده؟ ابو وردان گلویی صاف کرد و گفت :حقیقتش من برای پیدا کردن عادل ، در زمانی اندک، تحقیقات بسیاری انجام دادم و به نتایج خوبی هم رسیدم طلال ناباورانه خود را به جلو کشید و گفت :یعنی الان جای امینه را پیدا کرده ای؟ ابو وردان نفسش را آرام بیرون داد و گفت :اجازه بدهید خدمتتان عرض میکنم ، با بررسی دوربین های خروجی شهر، بنده متوجه شدم که عادل همان روز فرار، با ماشین خودش به همراه چند زن از شهر خارج شده ، می خواستم ادامه دهم تا مقصد او را پیدا کنم که به من خبر دادند ،شرطه ها عادل را دستگیر کردند و شما امر کرده بودید که فی الفور برگردم راستش تعجب کردم ،آخر مطمئن بودم عادل از ریاض گریخته و اگر عاقل باشد به این زودی ها به ریاض برنخواهد گشت ، با این حال خودم را به قصر شما رساندم و وقتی با آن جوان که به اسم عادل دستگیر شده ، برخورد داشتم متوجه شدم ، که حدس خودم درست بوده و با بررسی جزئی فهمیدم که آن جو ان ، یکی از همدوره های عادل در دانشگاه ملک عبد الله است و احتمالا مدارک عادل را همانجا ربوده یا به گفته ی خودش پیدا کرده ...باید بگویم متأسفانه او نه تنها عادل نیست بلکه یک جوان شیعه ی آسمان جل قطیفی ست ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
شاهزاده طلال که از خشم خون خودش را می خورد و دندان بهم می سایید گفت : لعنت...لعنت به این پسر حرام لقمه...لعنت به من که مار در آستین پرورانده بودم و رو به ابو وردان ادامه داد :حالا چه باید بکنیم؟ ابو وردان سرش را تکان داد و گفت :هیچ سرورم ، کار را چاکرتان انجام میدهد، شما کمی صبوری کنید ، بنده بالاخره ردشان را میزنم و با خبرهای خوش برمیگردم طلال با اشاره دستش ابو وردان را مرخص کرد و گفت :برو ابو وردان...هر چه زودتر پیدایشان کن ، هر دو را....هر دو را زنده می خواهم....هر چه زودتر ، خوب میدانی هر چه دست دست کنی امکان فرار آنها از عربستان هم وجود دارد ابو وردان همان طور که تعظیم کرده بود گفت :فقط قربان ، عرض دیگری هم داشتم، اگر امکان دارد این جوان دربند را آزاد کنید و از او دلجویی نمایید تا دیگر ماجرای جدیدی پیش نیاید ، آخر با آن اتفاقات گذشته ، دربار سعودی زیر فشار است و اگر ماجرای جدید دیگری درست نشود ، بهتر است و با کمی من و من ادامه داد :درضمن بیشتر مراقب اطرافیانتان باشید ، من فکر می کنم در ماجرای جزیره ، آن خانم مشاطه که همراه بانوی جوان بود همدست هم بودند، البته مطمئن نیستم شاهزاده طلال خنده ای شیطانی بر لب نشاند و گفت :بگذارم یک شیعه راحت از چنگم بگریزد؟ !تازه می گویی به او رشوه هم بدهم؟ !محال است....برای او هم برنامه ها دارم نقشه ای دارم که با عملی کردن آن ، عرق شرم بر پیشانی این شیعه های پر مدعا ، خواهد نشست....برو ابو وردان...به دنبال کاری که از تو خواستم برو من خوب می دانم چه کنم تا جبران مافات شود و همزمان با زدن این حرف ، نام بدریه در سرش اکو میشد ...و با خود می گفت ،یعنی امکان دارد این مردک مفتش درست حدس زده باشد و بدریه که از مطمئن ترین خدمه ی قصر من است با امینه همداستان باشد؟ ابو وردان در حالیکه با خود می اندیشید ، باز قرار است این شاهزاده ی پیر و خرفت چه گندی بزند، از درب خارج شد با رفتن ابو وردان ، طلال که از شنیدن خبرها واقعا غافلگیر شده بود ، شروع به قدم زدن کرد ،او مثل کوه آتشفشانی بود که آماده ی انفجار بود ، الان ابو وردان با اخبارش فتیله را کشیده بود، طلال می خواست خود را خالی کند ، پس چه کسی بهتر از آن جوان شیعه... با قدم های بلند به سمت درب سالن رفت ، دستی به کمربند زیبایی که اغلب برای بیشتر شدن ابهتش در انظار عمومی بر کمر میبست کشید و غلاف خنجر مرصع و شاهانه ای را که به آن حایل کرده بود ، لمس کرد و خنجر را در دست فشرد و با فریادی بلند گفت: رشیددد ماشین را جلوی سالن بیاور ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
بعد از گذشت دقایقی که طولانی می نمود ، ماشین جلوی انبار علوفه ایستاد طلال رو به رشید گفت : لازم نیست تو داخل بیایی همین جا منتظر بمان رشید که چند ساعت پیش تماسی از عادل داشت و توسط او با خبر شده بود که چه اتفاقی افتاده و به عادل قول کمک به زندانی را داده بود ،کاملا مطمئن بود که طلال به دیدار چه کسی میرود و در دل دعا می کرد تا نیمه های شب که نقشه ای برای فرار این جوان کشیده بود ، طلال بالایی بر سرش نیاورد رشید رو به طلال چشمی گفت و کنار ماشین ایستاد طلال داخل ساختمان شد و نگاهی به حیدر انداخت و همانطور که خیره به صورت ورم کرده ی او بود ، سینه ای صاف کرد و با تکبر گفت :می بینم بعد از اینهمه کتک خوردن هنوز یاد نگرفته ای به بزرگ ترت سلام کنی حیدر لبخندی کم جان زد و گفت :خدا را شکر که بالاخره شما متوجه شدید من پسرتان نیستم ، انگار رأی مفتشتان کار خود را کرده و شما قبول کردید که من عادل نیستم طلال نفسش را محکم بیرون داد و همانطور که با دست راستش کمربند کمرش را چسپیده بود و به دور حیدر میگشت ، گفت :آدمیزاد است، گاهی اشتباه می کند ، من هم اشتباهی جزئی کردم حیدر از حرف طلال خنده اش گرفت و گفت :این اشتباه جزئیتان باشد وای به حال اشتباه کلی ...حالا که متوجه شدید من پسرتان نیستم ، اجازه ی مرخصی می دهید؟ طلال خنده ی تمسخر آمیزی سر داد و گفت :چه زود خودت را تبرئه کردی و خواستار آزادی هستی ، مگر جرم استفاده از مدارک یک شاهزاده کم جرمی ست؟ در ضمن تو جرم بالاتری هم داری ، البته نزد من جرم دومت می تواند باعث هلاکتت شود حیدر از حرف طلال یکه ای خورد و با خود فکر میکرد نکند، او شک کرده که گذاشتن فیلم و اطلاعاتش در اینترنت کار حیدر است؟ اما امکان ندارد، چون هیچ وسیله ای برای اثبات این جرم ،در هنگام دستگیری ،همراه حیدر نبود ،پس با کمی تعلل گفت : هر چه که فکر میکنم ،به جز استفاده از مدارک پسرتان ، من جرم دیگری مرتکب نشدم که مستحق مرگ باشم طلال قهقه ای بلندتر زد و گفت :چرا مرتکب شده ای و خود خبر نداری، اصال تو و امثال شما مجرم به دنیا می آیید...چه جرمی بالاتر از این که شیعه هستی؟ حیدر که دید او از ماجرای مورد نظرش پرت است، نفس راحتی کشید و گفت :اما اگر این جرم بود ، دربار سعودی این نظرتان را قانون می ک رد و شیعیان را قتل عام می نمود ، هر چند که الان هم با بهانه و بی بهانه ظلم های بزرگی به ما روا میدارند ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
💬 جان‌فدایان اختلافات غیرموجّه و حتی موجّه را به تنازع و تفرقه تبدیل نکنند ✍🏼 بخشی از پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی به‌مناسبت سالروز افتتاح اولین دوره مجلس شورای اسلامی و آغاز سومین سال فعالیت مجلس دوازدهم 🗓 ۷/خرداد/۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۱ حالا همه ی مرد آگاه شده بودند که یاران دانیال نه تنها زنده مانده اند بلکه یک
🎬: بخت النصر که از دیدن قدرت خداوند دانیال مبهوت شده بود، با شنیدن سخنان حواریون دانیال که انگار نه از آتش بلکه از گلستانی خوش آب و هوا بیرون آمده بودند، شگفت زده شد، او اینک به راستی از خدای دانیال میترسید و برای همین دانیال و حواریون و مومنان را احترام بسیار گذاشت و از این تاریخ به بعد آنها را آزاد گذاشت و دیگر به اعمال و اعتقاداتشان ایراد نگرفت. حالا دانیال نبی آزادانه از خدای یکتا می گفت، از پنج کلمه ی مقدس می گفت و از پیامبر آخرالزمان سخن ها می گفت... دانیال نبی یکی از پیامبرانی ست که یاد و ذکر محمد و آل محمد در لحظه لحظه ی عمر شریفش جاری بود،او در هر جمعی که حضور پیدا می کرد از محمد ص و علی ع می گفت،از عهدی می گفت که خداوند با بنی اسرائیل بسته بود و از مأموریتی می گفت که بر عهده ی قوم یهود بود. او می خواست قوم یهود را چنان تربیت کند که سربازی جان فدا در لشکر پیامبر آخرالزمان باشند، او آنچنان محو محمد و آل محمد بود که خصوصیات ظاهری پیامبر را برای اطرافیان می گفت و هر خانواده مومن یهودی تصویری از محمد ص در خانه اش داشت و به آن افتخار می کرد. مؤمنان یهودی،عاشقانه پیامبر آخر الزمان و جانشینش علی مرتضی را دوست داشتند، اما سامری های زمانه هنوز بودند و از این عشق و این ارادت دانیال و مومنان کینه به دل گرفته بودند، از طرفی خانواده و نزدیکان بخت النصر، خصوصا پسر او که قرار بود جانشین پدرش شود، حسادت عجیبی نسبت به دانیال و مومنان یهودی داشت و هر چه بخت النصر بیشتر به دانیال توجه می کرد این حسادت و دشمنی بیشتر و بیشتر می شد، تا جایی که پسر بخت النصر آرزو می کرد به قدرت برسد تا دانیال را از دم تیغ بگذراند. سی سال به همین منوال گذاشت و دانیال در مصحف هایی که برای مردم می آورد راه درست بندگی کردن را و سرباز ثابت قدم در لشکر محمد ص را به مردمش یاد می داد، تا اینکه بخت النصر از دنیا رفت و تاج و تختش به پسر او رسید... ادامه دارد... @bartaren 🌼🌼🌼🌼🌼
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 امام صادق (علیه السلام) : غذا دادن به یک مومن در روز عید غدیر ؛ ✅ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق (در راس آنها خود ائمه معصومین) ✅و یک میلیون شهید (در راس آنها حضرت عباس و شهدای کربلا) ✅و یک میلیون فرد صالح در حرم خداوند را دارد اینهمه ثواب.... جانمونین عزیزان بنا داریم به رسم هر سال یه اطعام غدیر انجام بدیم که بین نیازمندها پخش بشه لطفا نذورات خودتون را به شماره حساب زیر واریز بفرمایید در ضمن مستندات اطعام با عکس و فیلم در کانال بارگزاری می شود لطفا رسید واریزی تون را در گروه کانال قرار دهید، در پایان به سه نفر از واریز کنندگان به قید قرعه کتاب «امینه» اهدا می شود. 5041721049845465 به نام زهرا سادات حسینی @bartaren
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما توی هیچ روایتی نداریم که تو عاشورا باید غذا بدیم اما ده ها روایت داریم که باید تو غدیر برای امیرالمومنین علی علیه السلام غذا داد الان وظیفه منو و شمای شیعه است که برای امیرالمومنین علی ع سنگ تموم بگذاریم کوتاهی در مسأله غدیر ، کوتاهی در ظهوره نذورات خودتون را برای اطعام غدیر به شماره حساب زیر واریز کنید اجرتان بر مولای عرشیان و فرشیان، امیر مومنان علی علیه السلام 5041721049845465 به نام زهرا سادات حسینی
♨️پیام صریح قالیباف دربارهٔ مذاکرات با آمریکا رئیس مجلس: 🔹ما امتیازات را نه با گفت‌وگو، بلکه با موشک‌‌ها می‌گیریم، در مذاکره فقط آن‌ها را تفهیم می‌کنیم. 🔹اعتمادی به تضمین‌ها و حرف‌ها نداریم، فقط رفتارها معیار است. هیچ اقدامی پیش از اقدام طرف مقابل انجام نخواهد شد. 🔹پیروز هر توافقی کسی است که از فردای آن، بهتر برای جنگ آماده شود. ‌ احسنت به آقای قالیباف... باید اینگونه محکم ایستاد...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۲🎬: بخت النصر که از دیدن قدرت خداوند دانیال مبهوت شده بود، با شنیدن سخنان حوار
🎬: بخت النصر از دنیا رفت، سامری های یهودی برای تضعیف دانیال نبی دست به کار شدند چرا که میزان دشمنی جانشین بخت النصر را نسبت به دانیال می دانستند و از طرفی این سامری ها در ثروت اندوزی حریص شده بودند آنها می خواستند صاحب ثروت ملک سلیمان بشوند اما بدون دین یکتاپرست یهود بلکه در کنار بت پرستی هایی که رواج پیدا کرده بود. جانشین بخت النصر کینه ای عجیب نسبت به دانیال و مومنان یهود داشت اما او همسری داشت بسیار پرهیزگار، همسری که نشانی از حضرت آسیه در وجودش بود با این تفاوت که حضرت آسیه حضرت موسی را پرورش داد اما در اینجا این بانوی مکرمه از کودکی با تعالیم حضرت دانیال پرورش یافته بود و مؤمنه ای بود که در دربار حضور داشت و بی شک مأموریت ایشان دفاع زیر پوستی از مومنان و حضرت دانیال بود. بخت النصر آشکارا می خواست دانیال را از سر راه بردارد اما هر بار این بانوی مومنه که حتی اهل بیت علیهم السلام هم درباره ی ایشان مطالبی فرمودند، دست به کار می شد تا آسیبی به وجود دانیال نبی نرسد اما پسر بخت النصر به هر طریقی می خواست زهرش را به دانیال بریزد. روزی از روزها پادشاه دستور داد تمام ظروف طلا و نقره ای را که از بیت المقدس آورده بودند، حاضر کنند. این ظروف، ظرفهای گرانبهایی بودند که در زمان سلیمان نبی و به دستور ایشان، اجنه از قعر دریا بیرون آورده بودند، در این ظروف گرانبها آیات خدا نقش بسته بود و همیشه در مراسم مذهبی یهود از آنها استفاده می شد و در زمان حضرت سلیمان در معبد ایشان نگهداری میشد. اینک پادشاه دستور داده بود که در مراسم جشنی که دانیال نبی هم حضور داشت این ظرف ها را حاضر کنند. قصر در جنب و جوش بود و پادشاه در فکر نقشه ای بکر، او خوب می دانست که در آیین خدا پرستی و یهود، گوشت خوک حرام و نجس است و شراب هم نوشیدنی نجس و مطرود است برای همین می خواست در این جشن به پیامبر خدا و مقدسات یهود توهین کند. پس زمانی که دانیال وارد مجلس شد دستور داد که داخل این ظرف ها را مملو از گوشت خوک و شراب کنند و همه ی حضار از این نجاسات بخورند و بیاشامند ادامه دارد... @bartaren