6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌
امام صادق (علیه السلام) :
غذا دادن به یک مومن در روز عید غدیر ؛
✅ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق
(در راس آنها خود ائمه معصومین)
✅و یک میلیون شهید (در راس آنها حضرت عباس و شهدای کربلا)
✅و یک میلیون فرد صالح در حرم خداوند را دارد
اینهمه ثواب....
جانمونین عزیزان
بنا داریم به رسم هر سال یه اطعام غدیر انجام بدیم که بین نیازمندها پخش بشه
لطفا نذورات خودتون را به شماره حساب زیر واریز بفرمایید
در ضمن مستندات اطعام با عکس و فیلم در کانال بارگزاری می شود
لطفا رسید واریزی تون را در گروه کانال قرار دهید، در پایان به سه نفر از واریز کنندگان به قید قرعه کتاب «امینه» اهدا می شود.
5041721049845465
به نام زهرا سادات حسینی
@bartaren
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما توی هیچ روایتی نداریم که تو عاشورا باید غذا بدیم
اما ده ها روایت داریم که باید تو غدیر برای امیرالمومنین علی علیه السلام غذا داد
الان وظیفه منو و شمای شیعه است که برای امیرالمومنین علی ع سنگ تموم بگذاریم
کوتاهی در مسأله غدیر ، کوتاهی در ظهوره
نذورات خودتون را برای اطعام غدیر به شماره حساب زیر واریز کنید
اجرتان بر مولای عرشیان و فرشیان، امیر مومنان علی علیه السلام
5041721049845465
به نام زهرا سادات حسینی
♨️پیام صریح قالیباف دربارهٔ مذاکرات با آمریکا
رئیس مجلس:
🔹ما امتیازات را نه با گفتوگو، بلکه با موشکها میگیریم، در مذاکره فقط آنها را تفهیم میکنیم.
🔹اعتمادی به تضمینها و حرفها نداریم، فقط رفتارها معیار است. هیچ اقدامی پیش از اقدام طرف مقابل انجام نخواهد شد.
🔹پیروز هر توافقی کسی است که از فردای آن، بهتر برای جنگ آماده شود.
احسنت به آقای قالیباف...
باید اینگونه محکم ایستاد...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۲🎬: بخت النصر که از دیدن قدرت خداوند دانیال مبهوت شده بود، با شنیدن سخنان حوار
#روایت_انسان
#قسمت۶۴۳🎬:
بخت النصر از دنیا رفت، سامری های یهودی برای تضعیف دانیال نبی دست به کار شدند چرا که میزان دشمنی جانشین بخت النصر را نسبت به دانیال می دانستند و از طرفی این سامری ها در ثروت اندوزی حریص شده بودند آنها می خواستند صاحب ثروت ملک سلیمان بشوند اما بدون دین یکتاپرست یهود بلکه در کنار بت پرستی هایی که رواج پیدا کرده بود.
جانشین بخت النصر کینه ای عجیب نسبت به دانیال و مومنان یهود داشت اما او همسری داشت بسیار پرهیزگار، همسری که نشانی از حضرت آسیه در وجودش بود با این تفاوت که حضرت آسیه حضرت موسی را پرورش داد اما در اینجا این بانوی مکرمه از کودکی با تعالیم حضرت دانیال پرورش یافته بود و مؤمنه ای بود که در دربار حضور داشت و بی شک مأموریت ایشان دفاع زیر پوستی از مومنان و حضرت دانیال بود.
بخت النصر آشکارا می خواست دانیال را از سر راه بردارد اما هر بار این بانوی مومنه که حتی اهل بیت علیهم السلام هم درباره ی ایشان مطالبی فرمودند، دست به کار می شد تا آسیبی به وجود دانیال نبی نرسد اما پسر بخت النصر به هر طریقی می خواست زهرش را به دانیال بریزد. روزی از روزها پادشاه دستور داد تمام ظروف طلا و نقره ای را که از بیت المقدس آورده بودند، حاضر کنند.
این ظروف، ظرفهای گرانبهایی بودند که در زمان سلیمان نبی و به دستور ایشان، اجنه از قعر دریا بیرون آورده بودند، در این ظروف گرانبها آیات خدا نقش بسته بود و همیشه در مراسم مذهبی یهود از آنها استفاده می شد و در زمان حضرت سلیمان در معبد ایشان نگهداری میشد.
اینک پادشاه دستور داده بود که در مراسم جشنی که دانیال نبی هم حضور داشت این ظرف ها را حاضر کنند.
قصر در جنب و جوش بود و پادشاه در فکر نقشه ای بکر، او خوب می دانست که در آیین خدا پرستی و یهود، گوشت خوک حرام و نجس است و شراب هم نوشیدنی نجس و مطرود است برای همین می خواست در این جشن به پیامبر خدا و مقدسات یهود توهین کند.
پس زمانی که دانیال وارد مجلس شد دستور داد که داخل این ظرف ها را مملو از گوشت خوک و شراب کنند و همه ی حضار از این نجاسات بخورند و بیاشامند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا لثارات الخامنه ای...
این المنتقم؟!!!
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
بعد از گذشت دقایقی که طولانی می نمود ، ماشین جلوی انبار علوفه ایستاد طلال رو به رشید گفت : لازم نیس
طلال اوفی کرد و گفت :من کار به دربار سعودی ندارم ، گفتم در نزد من ، این جرم
است .یعنی من بالشخصه معتقدم تمام شیعیان که مهر علی بن ابیطالب را به دل دارند
مجرمند و مستحق مرگ ...
حیدر نیشخندی زد و گفت :اما از وجناتتان پیداست که این عقیده ی محکمتان وقتی با
خواسته ی دلتان در تعارض باشد ، کمرنگ می شود و یا حتی از یاد میرود
طلال با خشم به طرف حیدر برگشت و گفت :نه....هرگز...من همیشه در دل با این قوم
دشمن بوده ام و هستم و هیچموضوعی قادر نیست این دشمنی را از یادم ببرد
حیدر خنده اش بلندتر شد و گفت :حرفتان را باور کنم یا عملتان را؟ مگر شما شاهزاده
طلال نیستید ؟ پدر شاهزاده عادل؟ من و برادرم چند سال است برای فروش خرما به
منزلتان می آییم و کامال می دانیم که همسر مطلقه تان ، نجمه بانو شیعه است ، حتی
عادل هم از حرکاتش برمی آید به مذهب مادرش باشد
طلال که انگار شوکی به او وارد شده باشد فریاد زد :نه....محال است....دروغ
...است....نجمه دختر کارگزار ما بود....او مبرا از این تهمت است
حیدر که حالا میدانست نجمه وسلیمه و عادل و امینه با هم فرار کرده اند، شانه ای بالا انداخت و گفت :نمیدانم...خودت برو تحقیق کن ببین چه کسی راست می گوید و با
صدایی آرام تر ادامه داد :حالا که برای من جرم تراشیده ای مجازاتش چیست؟ نکند می
خواهی سر مرا زیر آب کنی هااا؟
طلال پیر با حرف آخر حیدر از بهت شیعه بودن نجمه خارج شد و همانطور که سعی
می کرد لبخند بزند گفت :درست است که من به خون شیعه ها تشنه ام ، اما الان نسبت
به تو، رحم و شفقتم گل کرده ، اگر کاری را که می گویم انجام دهی ، نه تنها تو را نمی
کشم، بلکه آزادت میکنم ...حتی ...حتی ..به کمربن دش دست برد و خنجر را بیرون آورد
و ادامه داد :حتی حاضرم این خنجر را که غلافش از طلای ناب است و تیغه اش را با
آب طلا درخشان کرده اند و برای من بسیار با ارزش است و می تواند گنجی بزرگ
برای تو باشد ، چون بی شک قیمتش برابری می کند با تمام اموال و دارایی قبیله ات، به
تو دهم....و حتی اگر مایل باشی هر کدام از ماشین های سلطنتی را که انتخاب کنی ، به
تو می بخشم و بیشتر از این ، اگر بتوانی رضایت کامل مرا با کاری که می گویم ،
بدست آوری، میلیاردها دالر پول هم به تو خواهم داد
طلال تمام تلاشش را می کرد که از حس بلندپروازی و کسب مال فروان که در اکثرا
جوانان وجود داشت ، استفاده کند تا به خواسته اش برسد و با این فکر بکرش اندکی
خطر پادشاه را که بعد از آن رسوایی بزرگ طلال، مکدر شده بود ،نسبت به خود برگرداند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۲۶
حیدر که جوانی تیز هوش بود ، کاملا می فهمید که طلال نقشه ی بدی در سردارد، نقشه ای که برایش بسیار مهم است و مطمئن بود که جان سالم از دست این روباه پیر به
در نخواهد برد، در هرحال خواست شانسش را امتحان کند ،پس بعد از اندکی تعلل گفت: این چه کاریست که مستحق چنین پاداشی است...اگر پای خون ریزی در میان نباشد ،شاید بپذیرم
طلال که با شنیدن این حرف از دهان حیدر، امیدوار شده بود ،جلوی حیدر ایستاد و با
لحنی بسیار ملایم که در تعارض با رفتارهای قبل از او بود گفت :نه قرار نیست کسی
را بکشید ، فکر کن یک سخنرانی ده دقیقه ای است ، خیلی راحت است ، من نمی خواهم
، تو کسی را سب و لعن کنی یا بد بگویی....
حیدر کم کم شصتش خبردار شد که طلال چه می خواهد ، سری تکان داد و گفت :اگر
پای کشتن کسی در میان نیست ، برای آزادی و رسیدن به مرحمتی های شما ، هر کاری
که بخواهی میکنم ، فقط باید قول مردانه دهی تا خلف وعده نکنی
شاهزاده طلال که در خواب هم نمی دید این جوان شیعه به همین راحتی قبول کند
لبخندی زد و نزدیک حیدر شد ،دستی به روی شانه اش زد و گفت :الان یک فیلم چند دقیقه ای بازی می کنی و فقط کافی ست بگویی ،جوانی شیعه زاده ای و درس خوانده ای و دانشگاه رفته ای و تازه فهمیدی هر چه بزرگانتان درباره ی خلیفه ی چهارم و حقانیتش
در گوشتان فرو می کردند ، کذب و دروغ بوده ...همین چند کلمه را بگو ، من هم به
شرافتم سوگند می خورم که هر چه گفتم و وعده دادم ، انجام دهم ، قبول؟
حیدر که می دانست این حیله ی کثیفی ست از جانب طلال تا جبران خطا و اعتراف
بزرگش را بکند و بی شک در ک متر از ساعت کل دنیا این ویدئو را می دیدند ، پس
لبخندی ساختگی زد و گفت :من حاضرم ولی یادت نرود قول داده ای
طلال سری به نشانه ی تأیید تکان داد و خنجر را جلوی چشمان حیدر چرخانید و گفت :
آمده بودم تا با این خنجر خونت را بریزم ، اما می بینم جوان فهمیده و آی نده نگری
هستی...پس شروع می کنیم
با اشاره ی طلال ، تنها خدمتکاری که در کنارش بود ، گوشی را از دست او گرفت و
دوربین گوشی را روشن کرد و می خواست فیلم بگیرد که ناگاه طلال گفت :صبر
کنید،دست نگهدارید...به نظرم روی این صندلی چرخان بنشینی بهتر است و به خدمتکار
اشاره کرد و گفت :فقط این جوان داخل کادر دوربین باشد ، چیز دیگری مشخص نباشد
حیدر دستی به موهایش کشید و خنده کنان مانند جوانی که به حجله ی دامادی میرود ،رو
به دوربین شروع به گفتن کرد و طلال هم مانند برنده ای مغرور درحالیکه دست به کمر زده بود .خیره این شیر پسر شیعه را می پایید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۲۷
حیدر گلویی صاف کرد و گفت :به نام خدا...من حیدر فضل هستم ، زمانی که به دنیا
آمدم ، والدینم نام مرا حیدر گذاشتند و نظرشان این بود چون نام حیدر از امام اولمان
علی بن ابیطالب گرفته شده ، من هم خودم را شبیه او کنم و دالورمردی در زمین شوم
یادم می آید که از کودکی در گوشم قصه های زیادی زمزمه میکردند و از قول پیامبر
ص روایات زیادی میگفتند ، مثال اینکه ، بارها وبارها پیامبر فرمودند :هرکجا
که علی است ، حق هم آنجاست1 ،یا اینکه علی با قرآن و قرآن با علی ست2
یا در روایتی دیگر پیامبر ص به علی ع می فرمایند :آیا راضی نیستی که منزلت تو
در نزد من ،مانند هارون )ع (نسبت به موسی)ع (باشد، جز آنکه پس از من پیامبری
نخواهد بود؟3
و عجیب تر اینکه از پیامبر )ص (روایتی عنوان می کردند که در آن روایت ایشان
تأکید می کنند :هیچ منافقی علی را دوست نمی دارد و هیچ مؤمنی او را دشمن نمی
دارد.4
از این دست داستانها در گوشمان زیاد خواندند و ما هم بزرگ شدیم و قد کشیدم ، اما
اینک که به سن جوانی رسیده ام و بعد از تحصیل علوم دانشگاهی و تحقیق زیاد در دینم
به چیزی دیگر دست یافتم ، یعنی با عقل و استدلالم به این موضوع رسیدم
حیدر به اینجای حرفش که رسید لبخندش پر رنگ تر شد، کمی مکث کرد و نگاهی به
شاهزاده طلال که با شوقی زیاد او را نظاره میکرد و آرام برایش دست میزد و او را
تشویق می کرد ، نمود و با صدای بلند تری ادامه داد :اما اینک به چیزی بالاتر از
محفوظات قبلی رسیدم و آن مطلب، این است که براستی هر چه گفتند و شنیدم عین
حقیقت بود و هست و برای من و تمام پاک طینتان دنیا ،علی ماه است....علی راه
است...علی رمز رسیدن به الله است...علی موالی مظلومان ، علی آقای محرومان علی
عشق است علی عشق است علی عشق...
طلال که انتظار چنین رجز خوانی را نداشت و رکبی سنگین از جوانکی شیعه خورده
بود ، مانند گرگی زخمی به سمت حیدر حمله کرد ، خنجر را از غلافش بیرون کشید و
با یک حرکت آن را داخل گردن حیدر فرو کرد ، آخرین کلامی که از گلوی حیدر خارج شد :اشهدو ان علیا ولی الله بود
بعد از رعشه ای کوتاه ، چشمان حیدر به سقف خیره ماند ، طلال که انگار دچار جنون
آنی شده بود ، خم شد دهان بر گلوی حیدر نهاد و خونش را مانند زالو میمکید و این
لحظات در فیلم پیش رویش ثبت می شد...طلال با این کارش نشان داد که فرزند خلف
هند جگر خوار است و حیدر پرو از کنان به حجله ی بهشتی اش عروج کرد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۲۸
22فصل
در خانه ی علی فضل بی خبر از آنچه بر سر حیدر مظلوم آمده بود ، جشن و پاکوبی
برقرار بود
عبدالقادر به عادل گفته بود چه دیده و خبر از اسارت حیدر داده بود ، عادل به او
اطمینان داد که امشب کاری می کند که پدرش بفهمد ، حیدر ،پسرش نیست و از طرفی
با رشید تماس گرفته بود و از او خواسته بود به هر طریق ممکن که شده ، حیدر را
فراری دهد .پس با خیال راحت به مجلس عروسیشان می رسیدند
علی فضل خطبه ی عقد را جاری کرد و با صدای بله ی امینه ، باران نقل نبات
باریدن گرفت و آهنگ مبارک مبارک بادشان گوش فلک را کر می کرد
امینه در لباس سفید عروسی و آن تاج زرین با نگین های یشمی که بر سر گذاشته بود ،
مانند پریان آسمان شده بود و عادل از خوشحالی در آسمانها سیر می کرد
عبدالقادر خوشحال از خوشحالی امینه و خاله هاجر و نجمه خانم و مادربزرگ ، با
چشمان پر از اشک ، به یاد نرجس ، برای امینه دعای سلامتی می کردند
سلیمه نزدیک امینه شد و آرام درگوشش زمزمه کرد :ای عروس زیبا ، تو که به بختت
رسیدی ، دعا کن من هم به مراد دلم برسم، امینه لبخندی زد و گفت :ان شاالله تو هم به
همین زودی به عقد حیدر در آیی...
...سلیمه خنده ای کرد و گفت :شیطان بلا...حیدر نه...برادر دو قلویش...احمد
با شنیدن این حرف ،امینه تازه فهمید که چقدر اشتباه میکرده
نزدیک نیمه شب بود که میهمانان یکی یکی رفتند و وقت عملی کردن نقشه بود ، عادل
در کادری زیبا ، عکسی از خودش در لباس دامادی در حالیکه دست در دست امینه
داشت ، انداخت .در کمتر از چند ثانیه ، عکس را به تمام صفحات مجازی پدرش
ارسال کرد و زیرش نوشت :امشب امینه ی زیبا عروس طلال شد ، ممنون از تاج
. زیبایی که پیش پیش برای عروستان تهیه کرده بودید ، حقا که پسندتان عالی ست
پسرتان...
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۲۹
طلال که از لحاظ روحی سخت زخم خورده بود ، مانند مرغی سرکنده در اتاقش می
گشت ، انگار هنوز چهره ی خونین حیدر جلوی چشمانش رژه میرفت .که صدای آلارم
گوشی اش بلند شد ، این روزها او بیشتر به پیامهایی که برایش میرسید اهمیت میداد ،
آخر با خود می گفت ، شاید یکی از این پیامها از ابووردان یا مأموری دیگر باشد که
مژده ی پیدا کردن امینه را بدهند
پس به سرعت خود را به میز کنار تختش رساند ، گوشی را برداشت ، از شماره ای
ناشناس پیام داشت ، با باز کردن پیام ، انگار سطل آبی بر سرش ریخته باشند ، اول یخ
کرد و ناگهان هرمی درون دلش او را آتش داد و با صدای بلند حرفهای رکیک میزد
رشید که از پشت درب صدا را می شنید و قبلش هم متوجه کشته شدن حیدر بیچاره شده
بود ، آهی کشید و با خود گفت :این جنون به خاطر خون حیدر مظلوم است که
مظلومانه او را کشتی...
طلال انگار انبار باروتی بود که منفجر شده باشد ،دنبال خنکای آبی بود که آتش درونش
را اندکی فرو نشاند ، به یکباره یاد حرف ابو وردان افتاد و با فریادی بلند رشید را
فراخواند
رشید مانند تیری در کمان ، به سرعت خود را به او رساند :طلال که چشمهایش به
خون نشسته بود فریاد زنان گفت :این زنک گیس بریده را به خوابگاه من بیاور ، هم
اینک بیاورش رشید با حالت سوالی گفت :کدام بانویتان را به خدمتتان آورم
طلال با لحن زشتی رو به رشید گفت :توله سگ منظورم همسرانم نیست ، این مشاطه
ی بی آبرو ،بدریه را فی الفور به اینجا بیاور ، در ضمن آن نوشیدنی کهنه را هم
...بیاور...زود بیا که منتظرم
رشید از شنیدن نام بدریه پشتش لرزید
چشمی گفت و بیرون رفت
به محض بیرون رفتن رشید ، طلال که حالا میدانست نجمه شیعه بوده و عادل هم
احتمالا به مذهب مادرش بوده ، برای اینکه دلشان را بسوزاند ، فیلم اعترافات حیدر و
صحنه ی شهادت این جوان مظلوم را برای عادل فرستاد
بعد از قریب به ربع ساعت ، بدریه پشت درب اتاق بود، ابتدا رشید با کوزه ای نوشیدنی
که مشخص بود ، کهنه است وارد اتاق شد ، بدون اینکه از طلال سؤالی بپرسد ، به
سمت میز رفت ، لیوانی از روی میز برداشت و مقداری از نوشیدنی را داخل لیوان
ریخت و با لحنی متملقانه گفت :اول جرعه ای از این نوشیدنی گوارا بنوشید تا کمی
آرام گیرید ، الساعه آن مشاطه وارد خواهد شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۳۰
طلال که تنها راه آرامشش را نوشیدن می، میدانست ، سری تکان داد ، بی درنگ لیوان
را گرفت و نیم آن را لاجرعه سرکشید و گفت :بگو آن زنک داخل شود
رشید لبخندی زد و دستش را به روی چشم گذاشت و بیرون رفت
بعد از چند دقیقه ، رشید به همراه بدریه داخل شد ، درون دستان بدریه ، کوزه ای
نوشیدنی ، درست مثل کوزه ای که رشید آورده بود ، وجود داشت
بدریه نگاهی به طلال کرد که رعشه اندامش را گرفته بود و کفی سفید از دهانش بیرون
میزد کرد و با بغضی در گلو گفت :سالها را در این قصر خراب شده ، لحظه لحظه می
شمردم تا این صحنه را به چشم خود ببینم و همانطور که اشک چشمانش در تکاپو بود ،
رو به رشید گفت :کاش چند ساعت زودتر به درک واصل شده بود تا آن جوان مظلوم
را مانند سگی هار نمیدرید.
رشید نگاهی به جسم بی روح طلال کرد و گفت :تمام کرد....همانطور که قولت دادم جان او را گرفتم ، حالا زود بجنب تا کسی سر از کارمان در نیاورده ،از اینجا این قصر
نفرین شده فرار کنیم
بدریه با شنیدن این حرف تازه موقعیتش را به یاد آورده بود ، با دستپاچگی گفت برویم و
نگاهی به ویترین گوشه ی اتاق انداخت و گفت :اگر چند قلم از این وسایل را ببریم ،
ثروتی زیاد به جیب زده ایم
رشید لبخندی زد و همانطور که به سمت طلال میرفت و دست در جیب لباس او می کرد
گفت :نه ...چنین خطایی نمی کنم ،چون هریک از این اشیاء ممکن است باعث لو رفتن
ما شود،من چیز بهتری بر میدارم
رشید ،جلوی چشمان بدریه ، کلیدی را از جیب طلال بیرون آورد و به سمت گاو
صندوق کوچکی که زیر ویترین تعبیه شده بود رفت ، زانو زد و سریع درب آن را باز
کرد و بعد از اندکی جستجو ، با جعبه ای کوچک در دستش ، از جا بلند شد
از داخل جعبه انگشتری زیبا با نگینی درخشان بیرون آورد و همانطور که جلوی چشمان
بدریه تکانش میداد گفت :از وجود این انگشتر فقط و فقط من باخبرم، نگین این انگشتر
از الماسی گرانبهاست که با فروشش زندگی من وتو وفرزندان و نوه ها و نتیجه هایمان
شاهانه خواهد گذشت...این انگشتر را طلال سفارش داده بود که زمانی بخت به او رو کرد و ولیعهد یا پادشاه عربستان شد بر دست کند و نشانه ی پادشاهیش باشد
بدریه نگین انگشتر را لمس کرد و در حالیکه چشمانش میدرخشید گفت :برویم
رشید...برویم که وقت می گذرد و قبل از رفتن کوزه ی نوشیدنی مسموم را برداشت و
کوزه دستش را آنجا گذاشت و رشید هم صحنه را طوری درست کرد که در نگاه بیننده
مرگ طلال ،طبیعی به نظر برسد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۳۱
بدریه و رشید در تاریکی شب و در پناه درختان سربه فلک کشیده ی قصر آنقدر جلو
رفتند تا به درب مخفی قصر رسیدند، دربی که طلال برای خود ،کار گذاشته بود تا
شبهایی که در خارج از قصر خوشگذارنی میکند ، به راحتی بتواند رفت و آمد کند.
رشید و بدریه بدون ایجاد هیچ صدایی از قصر بیرون رفتند و سوار بر ماشین در
تاریکی شب گم شدند.
عادل و امینه ، سرخوش از شبی رؤیایی در اتاقی که به زیبایی تزیین شده بود ، در
حالیکه تنها در کنار هم بودند و شاه داماد داشت از هنرنماییش برای امینه میگفت.
امینه خنده ای از ته دل کرد و گفت :ببینم کدام عکس را برای شاهزاده طلال فرستادی؟
عادل وارد صفحه ی مجازی اش شد و می خواست عکس را نشان امینه بدهد ، متوجه
شد پدرش کلیپی برایش فرستاده...
عادل همانطور که کلیپ را دانلود میکرد گفت :ببینم پدرم در جواب ما چه فرستاده
هر دو با هیجانی زیاد منتظر باز شدن کلیپ بودند، ناگهان تصویر زیبا و خندان حیدر
روی صفحه ی گوشی ظاهر شد
عادل و امینه با ترسی مبهم مشغول گوش دادن شدند....حیدر گفت و گفت و گفت و ناگهان....
امینه بیهوش بر روی دستان عادل افتاده بود و عادل با چشمانی خونبار به درگاه خدا
شکایت می کرد ...از اینهمه ظلم و اینهمه مظلومیت و بی شک مظلومیت مهری حک
شده بر جبین شیعه است و تا ظهور مولای غریبمان باقی ست
فردای آنروز کلیپی در فضای مجازی دست به دست میشد ، که بار دیگر آبروی خاندان
سعود را بر باد میداد...
یارب العلی ، بحق العلی ، اشفع صدرالعلی، بظهورالحجة
به امید ظهورش
«پایان»
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون جهت
امینه دو روز دیگه پاک میشه
دوستانی که عقب بمونن باید کتاب روتهیه کنن
متشکریم از خانم حسینی عزیز
شادی روح پدرومادر نویسنده گلمون
فاتحه ای قرایت کنید باذکر صلوات
یاعلی التماس دعا
@bartaren