خود امیرالمومنین علی ع ضمانت کرده هر کسی برای غدیر خرج کنه فقیر نمیشه
کافیه به حرف مولا اعتماد کنید
بسمالله
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ای جانم به این شعار
(این شعار باید در کنار گسترش پرچمهای یا لثارات الحسین، زیاد شود. تا میتوانید این شعار را منتشر کنید که در تجمعات فراگیر شود)
همخوانی مردم تهران در میدان انقلاب:
🔹️حالا که با نائبت، عهدِ دوباره بستیم
🔹️ ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۳ دکتر حرف میزد و گلجان بی آنکه بفهمد دکتر چی میگه در افکار خودش غرق بود که با صدای
#رنج_دنیا(فصل دوم)
#قسمت۴
در این هنگام صدای مراد علی که گلویش را صاف می کرد بلند شد و گفت: سلام آقای دکتربفرمایید داخل...
دکتر از جا بلند شد و گفت: نه ممنون کم کم رفع زحمت می کنم، اومدم یه احوالی از دخترخانمتون بگیرم...
گلجان آهسته گفت: چه خبری از برادرم دارین؟
دکتر سرش را پایین آورد و گفت: فردا بهتون زنگ میزنم، اجازه بدین تا قضیه را درست متوجه نشدم، به پدرتون نگیم که ممکنه یه امید واهی بهشون بدیم.
مراد علی لنگ لنگان جلو آمد و گلجان هم نظر دکتر را پسندید و چیزی نگفت
در همین حین مراد علی خودش را به دکتر رساند، انگار تنها کسی که می تونست به او کمک کنه و غم از دلش برداره همین بود و گفت: تو را خدا دکتر، جون بچه ات، یه چیزی به این دختر بگین، نگاه کنین نه رنگ به رو داره و نه لباس سیاهش را در آورده و...
دکتر که انگار منتظر همچی حرفی بود رو به گلجان گفت: خوب بانوی بزرگوار، بنده اینجا می مونم تا شما لباس مشکیتون را دربیارین، زود باشین، باید بگم خیلی کار دارم و تا شما انجام ندین من از اینجا تکان نمی خورم.
گلجان که انگار توی یک عمل انجام شده قرار گرفته بود، نگاهی به پدرش که ملتمسانه بهش چشم دوخته بود کرد و نگاهی هم به دکتر که نگاهش سرشار از مهربانی بود کرد، فی الحال همین دو نفر را داشت و دلش نمی خواست دلشان را بشکنه و برای همین بدون زدن حرفی داخل ساختمان شد و دقایقی بعد با پیرهن زیبایی که هدیه دکتر بود بیرون آمد، با اینکه چهره اش رنگ پریده بود اما شبیه فرشته های آسمان شده بود، خیلی زیبا و معصوم...
دکتر با دیدن گلجان، انگار بندی درون دلش پاره شد، حس عجیبی داشت، حسی که تا به حال بهش فکر نکرده بود پس با دستپاچگی به سمت در رفت و همانطور که قدم برمی داشت گفت: ممنونم بانوی زیبا....مراقب خودتون و اون موجود نازنین کوچولو باشید و با زدن این حرف در حیاط را باز کرد و با خداحافظی کوتاهی رفت
ادامه دارد.
.
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۵🎬: دانیال نبی و مومنین در عمق چاهی تاریک بدون دادن آب و غذا نگه داشته بودند.
#روایت_انسان
#قسمت۶۴۶🎬:
یکی از بزرگان از جای بلند شد، حال او هم با دیگران فرقی نداشت و از ترس رنگش به مانند گچسفید شده بود .
او رو به پادشاه کرد و گفت: این حروفی که بر دیوار نقش بست کار انسان نبود و به نظر من کسی توانایی تعبیر آن را ندارد و تنها کسی که می توانست پرده از این راز بردار دانیال بود
که مطمئنا اینک بعد از آنهمه شکنجه و بدن ناتوان خونین و اینهمه مدت بدون آب و غذا بودن، او از این دنیا رفته است و هیچ نمی داند که آن دست چه بود و این حروف معنایشان چیست، اما هر چه هست وحشت در جان همه ی ما افتاده است.
تا آن مرد چنین گفت، همه ی مردم حرف او را تایید کردند.
پادشاه در فکر فرو رفت و ناگهان از جا جست و فریاد زد: نگهبان...نگهبان مخصوص! زودتر دسته ای سرباز بردارید و به محل زندان دانیال بروید و ببینید در چه حالیست...شاید هنوز نمرده باشد.
جمعیت بر حماقت پادشاه افسوس خوردن ، آخر مگر می شود دانیال زنده باشد؟! اما چون دستور پادشاه بود باید اجرا می شد.
دسته ای نگهبان بر اسب ها سوار شدند و با سرعت باد به سمت چاهی که دانیال در آن زندان شده بود رفتند.
قصر ساکت بود و هر کسی در فکر خود غوطه ور بود اما همه ی فکرها به یک جا بر می گشت: معنای آن حروف چه بود و آن دست از کجا آمد؟!
پادشاه از همه ساکت تر بود، گویی ذهنش قفل کرده بود و مستاصل تر از همیشه به دنبال راه حل می گشت که در این هنگام، سربازی خودش را به سالن قصر رساند و همانطور که فریاد میزد گفت: قربان...قربان...دانیال زنده بود، نه تنها زنده بود بلکه تمام زخم های بدنش درمان شده و سالم تر از قبل مشغول عبادت خدایش بود و یارانش هم همچون او به گردش حلقه زده بودند و اینک در راه آمدن به قصر است.
مردم با تعجب خیره به دهان آن سرباز شدند، آخر چطور امکان داشت دانیال با ان وضع اسفناک و گرسنگی های شبانه روزی، زنده باشد و در این هنگام یک نفر از میان جمع فریاد زد: دانیال خدایی قدرتمند دارد و در قدرت خداوند نادیده او همین بس که بنده خوبش دانیال و یاران او را در عمق یک چاه تنها نگذاشته و چنان کرده که ما انگشت به دهان بمانیم.
در مقابل این حرف راست، کسی جبهه نگرفت چون حقیقتی بی بدیل را جار میزد.
دقایقی بعد دانیال و یارانش را وارد قصر کردند و همه به چشم خود دیدند که دانیال با ظاهری آراسته و بدنی سالم در مقابلشان ایستاده است.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartsren
🌼🌼🌼🌼🌼
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴برافراشته شدن ابر پرچم 500 متری حزب الله لبنان بر فراز برج آزادی تهران
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا(فصل دوم) #قسمت۴ در این هنگام صدای مراد علی که گلویش را صاف می کرد بلند شد و گفت: سلام آقا
#رنج_دنیا
#قسمت۵
چند دقیقه از رفتن دکتر می گذشت، گلجان هنوز روی تخت زیر درخت انگور نشسته بود و به آسمانی که اصلا نمیدید خیره شده بود و مراد علی هم به عصایش تکیه داده بود و چهره ی تکیده دخترش را در لباسی زیبا و نو میدید که دوباره در خانه را زدند.
گلجان از عالم خود بیرون آمد و با حالت سؤالی گفت: کی میتونه باشه؟
مراد علی هم که کمی تعجب کرده بود گفت: نمی دانم اما حکمن دکتر باید باشه، شاید چیزی را فراموش کرده باشه...
گلجان آهانی کرد و از جا بلند شد، تازه متوجه شده بود که بعد از تعویض لباس چادرش را نپوشیده بود، حال رفتن به داخل ساختمان را نداشت، پشت در خانه رفت و همانطور که خود را در پناه یک لنگه در جای می داد در را باز کرد و تا چشمش به زننده ی در افتاد با لحن لرزان و سرشار از تنفر گفت: ش...ش...شما اینجا...
و می خواست در را ببندد که سارا در را به جلو هل داد و گفت: از کی تا حالا حق ورود به خونه بابام را ندارم؟!
درسته خونه را با جادو و جنبل کردن بابام، به نام خودت زدی اما این دلیل نمیشه که....
گلجان که با دیدن سارا صحنه ی مرگ امیر ارسلان جلوی چشمش زنده میشد، سارا را به عقب هل داد و گفت: از خونه ی من برو بیرون و دیگه هم این طرفا پیدات نشه...
سارا دندانی به هم سایید و گفت: واه واه واه، دختره ی دهاتی برای من آدم شده، نگذار دهنم وابشه و بعد انگار تازه متوجه لباس تن گلجان شده باشه گفت: به به! می بینم که زود لباس عزای شوهر و پسرت را از تن در آوردی...نه سلیقه ات هم خوبه...لباسش هم اعیونی هست، ببینم معلوم خیلی پول و پله از پدر بیچاره ام کندی که اشرافی می پوشی و بعد انگار چیزی تازه یادش آمده باشه گفت: آهان! چقدر من خنگم...پس راست راستی داری میری به حجله ی شاهنشاه... بابا میذاشتی آب کفن شوهرت خوش بشه بعد خودت را آویزون از ما بهتران می کردی!!
تو که ادعای نماز و روزه ات میشه، به نظرم همون خدایی که نمازش را می خونی....
حال گلجان داشت از این حرفها به هم می خورد، بار دیگه به سمت سارا اومد و گفت: برررررو از خونه ی من بیرون قاااتل...
سارا که از شنیدن این حرف عصبی شده بود دستش را برد بالا و می خواست به صورت گلجان بزنه که صدای مراد علی بلند شد و گفت: نشنیدی چی گفت؟ دستت اگر پایین بیاد با همین چوگان قلمش می کنم..
سارا که انتظار همچی برخوردی را از مراد علی و گلجان نداشت، در را باز کرد و گفت: منو بگو دلم به حالت سوخته بود،اومده بودم تا راهکار بدم که خودت را چطوری توی دل شاه جا کنی، انگار تو خودت یه گرگی هست که ادای میش درمیاری....وبعد خیره توی چشم های زیبا و پر از اشک گلجان شد و گفت: ببین دخترجان! شنیدم که همین روزا میری دربار، فراموش نکن شاهنشاه دیگه پرویزخان نیست که بخوای...
طاقت گلجان طاقت شده بود، تمام نیروش را در دست هاش جمع کرد، حالا وقت جسارت بود، نگذاشت حرف سارا تموم بشه، یقه اش را چسپید و اونو با یک حرکت به بیرون خونه پرتاب کرد و در را هم محکم بست.
پشتش را به در زد، خودش هم نفهمید چطوری یکهو تونست این دیو دو سر را بندازه بیرون....حالا صحنه ها جلوی چشمش جون می گرفت، انگار همه جا امیر ارسلان را میدید که با آخرین نگاه مظلومانه اش بهش خیره شده بود.
گلجان همون پشت در زانو زد و شروع به گریه کرد، هق هقش دم به دم بلند تر میشد.
سرش را گذاشت روی دستهاش که یک لیوان آب جلوش آمد و مراد علی گفت: سخته...اما بهش فکر نکن، الان وقت فکر کردن به غصه هات نیست، تو به من بگو منظور این زنکه از این حرفها چی بود؟! شاهنشاه؟!
گلجان با این حرف به خود آمد، پس حرفهای دکتر درست بود
باید کاری می کرد، تا دیر نشده کاری می کرد، اون نمی خواست یک بار دیگه حتی از جلوی اون قصر لعنتی رد بشه
گلجان دستش را روی شکمش گذاشت و آهسته گفت: من تو را می خوام و به دنیات میارم و با تو انتقام خون پدرت و امیر ارسلان را از این قوم میگیرم، هر چند که طول بکشه...اما باید بشه
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۵ چند دقیقه از رفتن دکتر می گذشت، گلجان هنوز روی تخت زیر درخت انگور نشسته بود و به
#رنج_دنیا
#قسمت۶
دو روز از اون واقعه گذشت، دو روزی که گویی گلجان یک تکون سخت خورده بود، الان به خودش آمده بود و تازه می فهمید توی چه دنیای ظالمی هست و باید با چنگ و دندون پاره تنش را حفظ کنه، مبارزه کنه تا زنده بمونه و عزیزانش را زنده نگه داره...
بهترین کار ممکنه از نظر گلجان این بود که هر چه زودتر باید به یه شهر دیگه می رفت، بیصدا، بدون اینکه کسی بفهمه، اما دست تنها و با یک پدر علیل...به کجا می رفت؟!
اونم با دست خالی، پولی که توی حساب پس اندازش بود ته کشیده بود، دیگه پرویزخانی هم نبود بهش تکیه کنه...
باید هر چی را که میشد بفروشه، می فروخت و به پول تبدیل می کرد، دوست داشت بره مشهد و همونجا بمونه، خوب می دونست که پدرش چقدر عاشق امام رضاست و آرزوی زیارت رو دلش هست، حالا می خواست بره ساکن اونجا بشه...
گلجان هر چی طلا داشت را یک جا کرد، پرویزخان توی این مدت همیشه با بهانه و بی بهانه براش طلا خریده بود و اگر میفروخت سرمایه ی خوبی میشد.
وسایل خونه هم تقریبا لوکس بودن، یه خونه اعیونی که توی تهران انگشت شمار بود، اون که نمی توانست وسایل را با خودش ببره،پس باید بی صدا می رفت و این وسایل هم به پول تبدیل می کرد.
گلجان قصد داشت امروز را به سمساری های شهر سر بزنه، اما از برنامه اش با کسی صحبت نکرده بود، نه دکتر و نه پدرش، البته دکتر این دو روزه به اونجا نیومده بود و فقط یکبار تلفنی احوالش را گرفته بود اما مراد علی متوجه تغییر رفتار گلجان شده بود و می دانست یک چیزی پشت این سکوت و پشتکار پنهان شده و نمی خواست چیزی را به زور از زیر زبان گلجان بکشه و منتظر بود که خودش اعتراف کنه و لب به سخن باز کنه...
گلجان کت و دامن سیاهش را تنش کرد و کیف قهوه ای رنگ چرمش را برداشت و طلاها را داخلش ریخت، مراد علی هم شاهد صحنه بود اما چیزی نگفت...
گلجان روسری سه گوش سورمه ای رنگ را روی سرش مرتب کرد،چهره اش توی این لباس تیره هم می درخشید و کیف را روی دوشش انداخت و رو به پدرش گفت: من میرم یه چند جا سر بزنم و زود برمی گردم و شما...
در همین حین صدای زنگ تلفن بلند شد و حرف گلجان نیمه کاره ماند و به طرف تلفن رفت...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#هشدار #مهم 👇
⭕️نفوذ دشمن در صدا و سیما را جدی بگیرید
🔹بعد از حذف بخش مهمی از بیانات امام سید مجتبی خامنه ای در رسانه ملی، یاد بیانات رهبر شهید افتادم که برای نفوذ در صدا و سیما، آموزش و پرورش، وزارت علوم، وزارت بهداشت و مطبوعات هشدار جدی دادند.
🔻متن هشدار رهبر شهیدمان :
(( آخرین عرض من در این صحبت امروز، این است که میگویم رزمندگان ما، مجاهدان ما، برای اینکه پرچم دشمن در مرزهای ما برافراشته نشود، جان خودشان را قربان کردند، فداکاری کردند؛ جوانان مبارز و مجاهد، خانوادههای خودشان را داغدار کردند برای اینکه پرچم دشمن در مرزهای این کشور بالا نرود؛ نمیشود ملّت ایران قبول کند که همان پرچمها به وسیلهی افراد نفوذی، به وسیلهی انسانهای فریبخورده، در داخل کشور برافراشته بشود! این پرچم، پرچم نفوذ فرهنگی و سبک زندگی دشمن و وسوسههای خصمانهی دشمن، نباید در داخل کشور، در دستگاههای مختلف ما برافراشته بشود! باید مراقبت کرد؛ همه موظّفند. در وزارت آموزشوپرورش باید مراقبت کرد، در صداوسیما باید مراقبت کرد، در مطبوعات باید مراقبت کرد، در وزارت علوم و وزارت بهداشت ــ که محلّ تربیت جوانها است ــ باید مراقبت کرد. آنجا دشمن به وسیلهی رزمندگان ما شکست خورد، نباید گذاشت آن دشمن شکستخورده، در داخل کشور، با انحاء حیلهها و ترفندها کار خودش را دنبال کند و انجام بدهد.))
۴ مهر ۱۴۰۳
👈ما رسانه ملی را همچنان خط مقدم نبرد جنگ شناختی علیه دشمن میدانیم، مبادا نفوذی های منافق، باعث خدشه به وجهه افسران گمنام رسانه ملی شوند.
از آقای جبلی انتظار داریم به سرعت، عامل سانسور بیانات امام جامعه در رسانه ملی را شناسایی و به مراجع قانونی معرفی نماید.
✍محمد حسن عبدالصمد
هدایت شده از ط_حسینی
با عرض سلام و ارادت و تبریک عید غدیر
بزرگوارانی که برای اطعام غدیر نذورات واریز کردند، یک پیام به پی وی بنده بدن تا قرعه کشی بشه و کتاب خدمتشون ارسال بشه
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۶ دو روز از اون واقعه گذشت، دو روزی که گویی گلجان یک تکون سخت خورده بود، الان به خو
#رنج_دنیا
#قسمت۷
گلجان همانطور که دسته ی کیف را روی شانه اش جابه جا می کرد، گوشی را برداشت و با همان لحن معصومانه ی همیشگی اش گفت: الو بفرمایید..
مراد علی گوش هایش را تیز کرد و گلجان کلا سکوت کرده بود، معلوم نبود پشت خط کی هست؟ انگار پاهای گلجان شل شده بود، همانجا کنار دیوار نشست و گوشی را محکم به گوشش فشار داد و گفت: شما مطمينید؟ و سپس چند بار سرش را بالا و پایین تکان داد و گفت: چشم چشم، فقط آدرس دقیق را بدین...
چشم...حتما...و سپس گوشی را سرجای اولش گذاشت.
مراد علی که متوجه شد موضوع مهمی پیش اومده جلوتر آمد و اینبار سکوتش را شکست و گفت: چی شده گلجان؟! نمی خوای منو در جریان بگذاری؟! یه مدت هست متوجه شدم تغییر کردی، یعنی انگار نقشه هایی تو سرت هست اما من پیرمرد را در جریان نمی گذاری، آخه من غیر تو کی را دارم؟! دلم به کی خوش باشه؟! چرا به من چیزی نمی گی؟! چرا فکر می کنی من نامحرمم، من راز دار نیستم، من همدردت نیست، آخه من پدرتم دخترکم...
گلجان که تازه متوجه عمق دل تنگی پدر و اشتباه خودش شده بود، جلو رفت، دست های چروکیده پدرش را در دست گرفت و گفت: بابا! تو تمام زندگیم هستی، اگر من چیزی بروز نمیدم چون نمی خوام ناراحتت کنم، وگرنه منم غیر از تو کسی را ندارم، من نمی دونستم این سکوتم باعث ناراحتی شما میشه، چشم از این به بعد همه چی را به شما می گم.
و بعدخواست بره که مراد علی دست گلجان را سفت چسپید و گفت: الان کجا می ری؟
گلجان بوسه ای به دست مراد علی زد و گفت: می خواستم مطمئن بشم بعد بهتون بگم، اما الان میگم، دکتر بود زنگ زد، انگار خدا به ما رحمش گرفته و بین اینهمه خبر بد و غصه دار، به خبر خوب هم قراره کاممان را شیرین کنه...
مراد علی دست لرزانش را به صورت نرم و لطیف گلجان کشید و گفت: چه خبری؟! بگو دخترم...
گلجان لبخند کمرنگی زد و گفت: فکر کنم دکتر کرامت را پیدا کرده، اما...اما...
مراد علی که باورش نمیشد گفت: اما چی؟!
گلجان صدایش را پایین تر آورد و گفت: اما انگار فراری هست، به گمونم جرمی مرتکب شده، من باید برم و بفهمم بعد زود میام و همه چی را میگم.
فقط اگر در نبود من کسی اومد در را به هیچ وجه باز نکن، بگذار فکر کنن کسی خونه نیست.
من کلید دارم، قبل از اومدن هم به تلفن خونه زنگ میزنم، دکتر تاکید کرده نهایت احتیاط را بکنیم، من نمی دونم چه خبره، اما ....
مراد علی که اشکش جاری شده بود گفت: باشه بابا، خیالت راحت، من در را باز نمی کنم و بعد نگاهی به بعضی وسایل خانه که گلجان برای فروش بسته بندی شان کرده بود نمود و گفت: پس اینا را جمع کردی، همچی خبری بوده، می خوای از اینجا بریم
گلجان که شتاب برای رفتن داشت گفت: آره می خواستم بریم اما دلیل رفتنمون چیز دیگه ای بود بعدا میام برات توضیح میدم و بعد با شتاب به سمت در رفت و خیلی زود از خانه بیرون زد.
مراد علی نگاهی به رد رفتن گلجان کرد و سرش را بالا گرفت و گفت: خدایا به خودت سپردمش...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼