eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5.1هزار دنبال‌کننده
509 عکس
595 ویدیو
17 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚨 خطر خطای محاسباتی 📝 دشمن با شکست در میدان نظامی بر تا‌ب‌آوری مردم و ایجاد خطای محاسباتی مسئولان تمرکز دارد. ✍🏼 بخشی از پیام رهبر انقلاب اسلامی به‌مناسبت سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) ۱۴/خرداد/۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۱🎬: مراد علی که هم ترسیده بود و هم هیجان زده بود بدون آنکه دکتر چیزی از او بپرسد ش
دکتر منوچهری اتاقی در طبقه اول مسافرخانه برای مراد علی گرفت و کمی هم نان و وخورد و خوراک برای پیرمرد تهیه کرد و وقتی او در اتاقش مستقر شد به سمت خانه اش حرکت کرد. اصلا صلاح نبود به سمت محل استقرار گلجان برود، دکتر آینه ماشین همه جا را زیر نظر داشت، انگار همه چی عادی بود و خیلی زود به خانه اش رسید. روز پرکاری را گذارنده بود و حالا می خواست کمی استراحت کند، روی تخت دراز کشید، چهره ی معصوم و چشمان زیبای گلجان از جلوی چشمانش کنار نمی رفت، دکتر منوچهری فهمیده بود یک حسی ناب و عجیب به گلجان دارد، حسی که هر بار به چشمان او نگاه می کند به غلیان می افتد و بیشتر خودش را نشان می دهد، حسی شیرین که تا به حال تجربه نکرده بود و همین حس باعث شده بود که برای اولین بار در عمرش خطر بکند. کم کم پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت. هنوز کاملا غرق خواب نشده بود که صدای زنگ در و پشت سرش کوبیدن در ، به گوشش رسید و از جاپرید و همانطور که عرق سردی بر تنش می نشست گفت: یعنی کی میتونه باشه و با زدن این حرف، به سرعت از جا بلند شد و به سمت در ساختمان رفت. در را باز کرد و دو آقای کت و شلواری و کروات زده پشت در بود، سالها طبابت بین قصرنشینان باعث شد که در نگاه اول بفهمد این مأمورین حکومتی هستند. همانطور که گلویش را صاف می کرد گفت: بله، بفرمایید، امرتون، آیا مریضی کسی دارید که با اینهمه عجله به در می زدید. یکی از مردها خنده ای کرد و گفت: به نظرتون من مریضم یا این شاخ شمشاد؟! دکتر شانه ای بالا انداخت و گفت: به نظر میاد شما سالمید اما طرز در زدنتان حاکی از آن بود امر مهمی پیش آمده... مردم دوم قدمی پیش گذاشت و همانطور که با دست یقه ی لباس دکتر را مرتب می کرد گفت: بله امر مهمی پیش آمده، ما از طرف شخص شاهنشاه اومدیم پیش شما دکتر منوچهری خودش را به نفهمیدن زد و گفت: در قصر اینقدر دکترهای ماهرتر از من وجود دارد که شاهنشاه احتیاجی به وجود این حقیر پیدا نمی کند. مرد نفس کوتاهی کشید و گفت: اتفاقا پیدا کرده، قلبش...و انگار مشکلش دست شماست و اگر اجازه بدین ما یه بازدیدی از خانه تان کنیم و بعدا خدمتتون شرح می دهیم که برای چی مزاحم شدیم. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۲ دکتر منوچهری اتاقی در طبقه اول مسافرخانه برای مراد علی گرفت و کمی هم نان و وخورد
دکتر منوچهری خودش را متعجب نشان داد و گفت: بازدید؟!اونم از خونه ی من؟!مگه چه خطایی ازم سر زده؟! مرد اولی بدون اینکه به دکتر جوابی بدهد با بی ادبی دکتر را به کنار هل داد و وارد خانه شد و از همان در ورودی همه چیز را از نظر گذراند و به همه جا سرک می کشید. مردم دوم هم وارد شد و به دکتر نگاهی کرد و گفت: توی خونه تنهایی؟! دکتر داخل را نشان داد و گفت:می بینید که تنهایم، شما نگفتیذ دنبال چی هستین؟! مرد چشمانش را ریز کرد و گفت: از اون دختره که همه اش به خونه اش میری، بیوه ی پرویز خان خبری نداری؟! اونجور که ما تحقیق کردیم تنها کسی که رابطه ی نزدیک با آنها داره شما بودین. دکتر سری تکان داد و گفت: آخرین بار دیروز دیدمش، پرویز خان مرد خوبی بود و ما با هم رابطه ای دوستانه داشتیم و بعد از مرگ خود و پسر کوچکش چون اوضاع روحی خانمش خوب نبود وظیفه ی خودم دانستم که حواسم بهشون باشه و معمولا هر چند روز یکبار بهشون سر میزنم، آخه خانم مرحوم پرویزخان مشکلات روحی فراوانی براشون پیش اومده و من حتی احتمال جنون برای ایشون میدم. مرد با تعجب گفت: جنون؟! دکتر گفت: آره، داغ های بزرگی کشیده و ایشون هم به شدت به همسر و پسرشون وابسته بودند و.. در این هنگام مرد اول جلو آمد و رو به همکارش گفت: تنهاست، کسی توی خونه نیست، حتی یک حشره،نگاه کن خونه دکتر چقدر مرتب و تمیزه... دکتر سری تکان داد و گفت: من که گفتم کسی نیست، حالا چکار با بیوه... مرد دوم به میان حرف دکتر پرید و گفت: شما کاری به این کارا نداشته باش به ما امر شده که هرچه زودتر این خانم را پیدا کنیم به قصر ببریم فقط به ما بگو‌ احتمال میدی این خانم و پدرش کجا هستند. دکتر یک تای ابروش را بالا داد و گفت: تا جایی می دونم توی خونه شون بودند، اما زمزمه هایی بود که می خواستن برن دهاتشون، چون من توصیه کردم یک جابه جایی برای بهبود روحیه ی خانم خوب هست. مرد اول به دومی گفت: دهاتشون کجاست آیا؟! دکتر شانه ای بالا انداخت و گفت: اینو من نمی دونم، فکر می کنم خانواده پرویزخان، همسر اول و دختراش بدونن ایشون مال کدوم دهات هست. دو تا مرد با شنیدن این حرف،با عجله از خونه بیرون زدند و دکتر نفس راحتی کشید و خوش حال بود که مامورها هنوز متوجه نشدند گلجان کجاست و این نشان میداد جایش امن است و از طرفی ذهن مامورها را به سمت دهات منحرف کرده بود ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼