هدایت شده از مستند صوتی شنود
چه اتفاق عجیبیه
هر موقعه ترامپ میگه جنگ ،جنگ میشه و هر جا رو دلش میخواد میزنه بعدش تا لانچر هاشون خالی میشه ترامپ میگه آتش بس یک دفعه آتش قطع میشه خیلی عجیبه تا میگه مذاکره مسئول های کشور ساکشون دم دستشونه برن مذاکره
به این میگن تکنولوژی تسخیر اراده
چقدر مشاهداتم دقیق بود .
من دیدم آمریکا و اسراییل این مذاکره کننده ها رو شلوار از پاشون در میاره بازم راضی هستن به مذاکره می بندتشون به تانک بازم دفاع میکنن از مذاکره
با همون وضعیت حمله میکنه به کشور از مرز ها رد میشه
بازم دفاع میکنن از مذاکره و اتش بس
عجب ریل گذاری کرده ظریف
این ساختار غربزدگان
به نظرم هنوز ظریف معاون راهبردی ریاست جمهور را در دست دارد .
مذاکرات رو سپر کردن هر روز عمق بیشتری از کشور رو مورد هدف قرار میدن .
امید وارانه صبر کنید و برید مذاکره با قاتل رهبر شهید
دشمن همین امروز فرداست بیاد وارد خاک کشور بشه بازم بگید اتش بس و مذاکره
خدا فرماندهان و سربازان کشور رو برای مردم حفظ کنه
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والله والله والله هیچ کاری مهمتر از پخش کردن دائم این سخنان رهبرشهیدمون که زنگ خطری است در جامعه، نیست ...
جان حضرت زهرا این چند ثانیه را خوب گوش کنید و تا میتوانید ندای رهبرمون را منتشر کنید
هشدار به همه مسئولین کشور🇮🇷
درنشر مطالب سهیم شوید، صدقه جاریه است🌺🍃
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۳ نزدیک ظهر بود که دکتر از مطبش بیرون زد و خوب می دانست ممکن است تحت نظر باشد خصوص
#رنج_دنیا
#قسمت۱۴
دم دم های عصر بود، مراد علی نگران تر از همیشه، از جا بلند شد، تخت مستعمل زیر پایش جرق جرقی کرد و مراد علی بی هدف داخل اتاق قدم می زد و گاهی جلوی در می ایستاد و از لای درز در بیرون را نگاه می کرد اما چیزی جز یک راهرو خالی و سرو صدای مسافران متوجه نمیشد.
مراد علی در را کاملا بست و به سمت کیفی که همراه آورده بود رفت و از جیب کیف تسبیح چوبی که حالا رنگ مهره هایش سیاه شده بود را برداشت و همانطور که دانه های آن را می شمرد روی تخت نشست و در همین حین تقه ای به در خورد.
مراد علی که فکر می کرد کسی جز دکتر نمی تواند باشد از جا جست و همانطور که چوگان را زیر بازویش جا میداد و از روی تخت بلند شد و گفت: کیست آمدم..آمدم
و خود را به در رساند و چفت داخلی در را باز کرد و دو لنگه در از هم باز شد و مردی چهارشانه و قد بلند در چارچوب در نمایان شد.
مردی که کلاهی سیاه بر سر داشت و کلاهش را تا جای ممکن پایین کشیده بود و هیچ شباهتی نه در جثه و نه صورت که پوستی آفتاب سوخته و ریشی بلند داشت به دکتر منوچهری نمی داد.
مراد علی همانطور که خیره به مرد روبه رو بود گفت: بفرمایید عمو! با کی کار داری؟!
مرد خودش را داخل اتاق انداخت و در را بست و پشتش را به در زد و همانطور که از سر تا پای مراد علی را از نظر می گذارند گفت: س...س...سلام، پای...پاتون...خدای من!
مراد علی مرد روبه رو که نیم چهره اش زیر کلاه و موهای صورتش پنهان بود را نمی شناخت اما انگار لحن این مرد او را یاد کسی می انداخت و عجیب چشمانش برای او آشنا بود.
مراد علی با تعجب گفت: شما کی هستید؟! چرا اینطور وارد اتاق شدین...چی شده سراغ پای منو میگیرین
مرد خیره به مراد علی پلک نمیزد و مراد علی قطره اشکی را گوشه ی چشم مرد دید و می خواست دوباره سؤالهایش را تکرار کند که مرد دست برد و کلاهش را از سرش برداشت و همانطور که بدون خجالت اشک می ریخت گفت: هنوز منو نشناختی؟!
مراد علی خیره به مرد جوان روبه رو بود، مردی که چهره اش نشان میداد سختی های زیادی کشیده و با لکنت گفت: ک...ک...کرامت....پسرم خودتی؟!
کرامت آغوشش را باز کرد و مراد علی را در آغوش گرفت و همانطور که هق هق می کرد گفت: بابا...من نوکرتم بابا...پات...پات چی شده؟! تو که سالم بودی...گلجان...گلجان گفت که یه دمل از توی پات دراومده، اما نگفت که پایت را از دست دادی..
مراد علی کنی خودش را عقب کشید و گفت: گلجان...گلجان کجاست...اصلا اینهمه مدت بی خبر کجا رفته بودی؟! نگفتی منو مادر مرحومت دق می کنیم؟! چرا هیچ خبری از خودت ندادی...
باران سوالات پدری زجر کشید بر سر پسر تازه رسیده باریدن گرفت و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
دکتر مصطفیخوشچشمVID_20260406_233539_039_۰۶۰۴۲۰۲۶.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
🔺فتنه بعدی چیست؟؟
(دغدغه ی امام خامنه ای شهید،از فتنه ی مسئولین)
#خطای_محاسباتی_مسئولان
دکتر سید محمود نبویانخطای محاسباتی.mp3
زمان:
حجم:
13M
🔺صوت بسیار مهم دکتر سید محمود نبویان در مورد:
🔸خطای محاسباتی مسئولان و جزئیات توافقات احتمالی
دربارهی مذاکرات، نتایج فعلی و وظیفهی مردم.mp3
زمان:
حجم:
9.8M
🔊 بشنوید
🔶🔹دربارهی مذاکرات، نتایج فعلی و وظیفهی مردم
1⃣ محتوای توافق نهایی، چه وضعیتی دارد؟
2⃣ #مارپیچ_سکوت رسانهای جریان غربگرا و حامی توافق مخرب علیه مردم و مسئولان؛
3⃣ قیاس فشار رسانهای امروز با فشار رسانهای زمان برجام؛
4⃣ تلاش جریان غربگرا برای خلوت شدن خیابان؛
5⃣ مردم در خیابان چه کاری باید انجام دهند؟
✍️ تمدننگار | شکوهیانراد
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺افتتاح رستوران آمریکایی در تهران در میانه جنگ ایران و آمریکا!!
#جنگ_ترکیبی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۴ دم دم های عصر بود، مراد علی نگران تر از همیشه، از جا بلند شد، تخت مستعمل زیر پا
#رنج_دنیا
#قسمت۱۵🎬:
کرامت محکم مراد علی را در آغوش گرفت و گفت: حالا وقت برای حرف زدن بسیار هست، فعلا باید هر چه زودتر از اینجا خارج شویم، شما نمی دانید با کلی احتیاط اینجا آمدم و با زدن این حرف به سمت کیف مراد علی که روی تخت بود رفت و گفت: وسایلت اینجاست؟! چیز دیگه ای اینجا نداری؟
مراد علی سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: من خیلی وقته آماده رفتنم، از دیروز چشم به راه بودم حتی دیشب هم یک لحظه خواب به چشمهام نیومد.
کرامت کیف را به کولش زد و در کنار مراد علی قرار گرفت و نی خواست زیر بازویش را بگیرد که مرا. علی لبخندی زد و گفت: خودم می توانم، چند سال هست که این چوگان جای پای قطع شده ام را برایم پر کرده و عادت کرده ام و کارهایم را انجام میدهم.
مراد علی و کرامت از اتاق بیرون رفتند و کرامت قبل از آمدن به اتاق تسویه حساب کرده بود و خیلی زود از مسافرخانه بیرون زدند و ماشینی جلوی در انتظارشان را می کشید.
کرامت با احتیاط به اطراف نگاه کرد، مراد علی را سوار ماشین کرد، خودش هم سوار شد و حرکت کردند.
مراد علی با شوق و ذوق به کرامت نگاه می کرد، حالا او مردی تنومند و با ابهت شده بود، پشت فرمان ماشین ابهتی خاص داشت، مراد علی با ذوق گفت: ماشاالله ماشین از خودته؟!
کرامت لبخندی زد و گفت: این برای شما، وقتی من شما را دارم هیچچیز دیگه به چشمم نمیاد.
مراد علی با ذوق گفت: پس مال خودته، بگوچرا نمیامدی روستا و ما را یادت رفته بود، اینجا خوش بودی دیگه...
کرامت با محبت به پدرش نگاه کرد و گفت: خوش؟! توی غربت؟! دور از پدر و مادرت؟!گوشه ی زندان؟! نه...
مراد علی با تعجب به کرامت نگاه کرد وگفت: زندان؟!زندان برای چی؟!
مراد علی آهی کشید و گفت: داستانش مفصله
مراد علی گفت: خلاصه اش را بگو، آخه تو فرزند خلف و باخدایی زودی، اهل حلال و حرام، اهل نماز و روزه، برای چی باید به زندان بیافتی؟!
کرامت گفت: یادته به خاطر پیدا کردن کار و به دست اوردن پول زیاد اومد شهر، من خیلی اهل مال و منال دنیا نیستم، خود شما بهتر از همه منو میشناسید، اما وقتی زندگی فقیرانه و سراسر سختی شما را می دیدم، دلم می گرفت و برای همین تصمیم گرفتم بیام شهر و کار درست حسابی پیدا کنم و کم کم پول جمع کنم شما را بیا م پیش خودم، قصدم اومدن توی یه شهر کوچک بود اما دست تقدیر منو کشاند سمت تهران...
اولش توی تهران هم شانس یا م شد، به خاطر هیکلم که به چشم این بچه شهری ها مثل پهلوون و به قول قرتی ها بادیگارد میامد، با یه اتفاق ساده شدم همراه و بادیگار یا همون نگهبان یکخانم جوان از طبقه ی اشراف...که کاش نمی شدم.
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼