eitaa logo
#رمان های جذاب و واقعی📚
3.3هزار دنبال‌کننده
318 عکس
298 ویدیو
6 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب و واقعی📚
روایت دلدادگی قسمت ۱۰۰🎬: مرد عرب نگاهی به سرتا پای سهراب انداخت و گفت : تو جوان شوریده با گاری خالی
روایت دلدادگی قسمت ۱۰۱🎬: سهراب که واقعا حال و حوصلهٔ سؤال و پرسش نداشت گفت : برو به حاکم بزرگ کوفه بگو ، شخصی از خراسان آمده ، قاصد تاجر علوی ست و برایتان امانتی آورده... نگهبان آهانی کرد و همانطور که سرباز پایین برجک نگهبانی را صدا میزد گفت : چه خبر شده که هر روز از سمت عجمان برای ما قاصد می رسد... دقایق به کندی می گذشت و سهراب کنار دیوار بلند قصر کوفه ، غروب خورشید را به نظاره نشسته بود ،با صدای قیژ ممتدی که از درب بلند شد. سهراب از عالم خیالات به حال کشیده شد و بالاخره درب قصر باز شد. سربازی که با نگاهی تحقیر آمیز سر تا پای سهراب را می نگریست گفت : وای به حالت دروغ گفته باشی، حاکم منتظرت است و‌شک دارد که تو قاصد از خراسان باشی.. سهراب از جا برخاست و گرد و‌خاک پشت لباسش را گرفت و همانطور که افسار رخش را به دنبال خود می کشید ، پشت سر سرباز راهی شد. راهرویی سنگ فرش که دو طرفش جاده های خاکی بود و با درختان بلند و سربه فلک کشیده نخل در اطرافشان فضایی غریب و آشنا را برای سهراب به تصویر می کشید.. هر چه سهراب جلوتر می رفت ، احساسش قوی تر می شد ، انگار که اینجا یادآور خاطره ای دور در ذهنش بود ، اما آنقدر ذهن سهراب درگیر اتفاقات کوچک و بزرگ بود که به این احساس بهایی نمی داد. او می خواست زودتر امانتی را بدهد و به سمت مسجد سهله حرکت کند‌. سرباز همانطور که از زیر چشم ،سهراب و‌ گاری را می پایید گفت : لازم است که این گاری رنگ‌و رو رفته را هم به دنبال خود بکشیم؟ به محضر حاکم میرویم هاا.. سهراب توجهی به حرف سرباز نکرد و دستار سرش را که با آن صورتش را پوشانیده بود ، محکم تر بست. بالاخره پس از طی مسافتی ، جلوی عمارتی که دو طرفش مشعلهای فروزان روشن کرده بودند و عمارت بزرگ و زیبایی بود رسیدند. سرباز ایستاد و‌گفت : همین جا بمان تا خبرت کنم... سهراب گفت : به حاکم بفرمایید برای گرفتن امانتی باید بیرون بیاید ، چون امکان داخل شدن گاری به داخل ساختمان نیست. سرباز نگاهی به گاری کرد و قهقه ای زد و گفت : براستی این گاری امانتی ست که به خاطر آن از خراسان را تا اینجا تاخته ای؟ عجب آدم عجیبی هستی و چه امانتی غریبی با خود آورده ای و با زدن این حرف قهقه اش بلندتر شد و داخل ساختمان شد. سهراب درحالیکه ذهنش در جای دیگر سیر می کرد ، ساختمان و اطرافش را از نظر گذارند ، او حس می کرد که اینجا را می شناسد ، ناگهان از داخل راهروی پیش رویش ،مردی بلند بالا در حالیکه عصایی زیر بغل داشت و مشخص بود یکی از پاهایش قطع شده، با لباسی گرانبها و زربافت که در نور انبوه مشعل‌های داخل راهرو می درخشید ، به طرف سهراب می آمد. سهراب دانست که او‌ حاکم کوفه است ، به رسم ادب ، سرش را پایین انداخت و خیره به سنگفرش زیر پایش شد... ادامه دارد.... 📝 به قلم :ط_حسینی @bartaren 💦🌨💦🌨💦🌨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب و واقعی📚
شاهزاده ای در خدمت قسمت نوزدهم🎬: روز به شب رسید و کاروان در جایی اتراق کرد، در کاروان شایعه شده بود
شاهزاده ای در خدمت قسمت بیستم🎬: صبح زود بود و کاروان به راه افتاد ، جنب و‌جوشی نامحسوس بین کاروانیان در گرفته بود ، یکی به فکر کالاهایی بود که برای فروش آورده بود و آن دیگری به فکر خرید وسائلی که فقط در یثرب پیدا می شد ، یکی به هدایای نجاشی می اندیشید و آن دیگری به مالکی که قرار بود از این به بعد در خدمتش ،زندگی را سر کند . اما در ذهن میمونه فقط رسیدن به رسول و خانواده اش بود ، او می خواست این خانوادهٔ آسمانی را از نزدیک ببیند و با شناخت آنها، خداوند جهان را بشناسد ، آخر اینان نوری از انور پروردگار عالمین بودند ، میمونه دل در دلش نبود برای رسیدن و بی تاب بود برای دیدار... هر چه جلوتر می رفتند ، باغ و بستانهای اطراف بیشتر و بیشتر می شد و در جای جای زمین، برکه ای ،چشمه ای و آبی گوارا به چشم می خورد ، دیگر از بیابان های سوزان و ریگ های آتشین عربستان خبری نبود ، انگار اینجا ،زمین هم تمام سبزه های پنهان درونش را عیان کرده بود تا آنها نیز گلی از جمال محمد بچینند.. روز رفته رفته به نیمه میرسید که دروازهٔ شهر مدینه النبی از دور پدیدار شد... سرباز جوان که اینک پیشاپیش کاروان در حرکت بود ، به شتاب ،خود را به محمل مخملین رسانید و با صدای بلند گفت : شاهزاده خانم، شاهزاده خانم...سر از پنجره بیرون کنید و سایه های شهر را ببینید ،دیگر انتظار به سر رسید. میمونه که خود نیز سرشار از هیجان بود ، پردهٔ محمل را بالا زد و همانطور که اشک شوق از چشمانش سرازیر شده بود آرام زیر لب زمزمه کرد : خدا را شکر....براستی که او نیز خدای نادیده را به خدایی برگزیده بود و سپس رو به سرباز جوان کرد و گفت : من از شما متشکرم که با داستانهای زیبایتان هم رنج سفر و هم غم اسارت و دوری از وطن را برایم هموار کردید ، اما از شما خواهشی دارم.. مرد جوان که لبخند کل صورتش را پوشانیده بود گفت : امر بفرمایید شاهزاده خانم، بنده در خدمتگذاری حاضرم... میمونه پردهٔ محمل را کمی پایین تر آورد و گفت : لطفاً دیگر به من نگویید شاهزاده خانم.... من اسیری بیش نیستم که بی گمان به کنیزی میروم ، هرچند که در مدینه النبی باشد ...کنیز کنیز است... درست است که در تقدیرم کنیزی نوشته شده است اما خوشحالم که به اسارت مسلمانان وکنیزی رسول خدا میروم... مرد جوان آهی بلند کشید و‌گفت : به روی چشم ، هر چه من از عدالت پیامبر بگویم تا نبینی باور نمی کنی ، پس باور کردن را به زمانی موکول می کنم که خود، به چشم خویشتن ببینی ادامه دارد.... 🖍به قلم :ط_حسینی @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿
شاهزاده ای در خدمت قسمت بیست و یکم🎬: بالاخره کاروان بزرگ حبشی وارد یثرب شدند ، میمونه پرده محمل را بالا داده بود و می خواست از همین ابتدای ورود همه چیز را از نظر بگذراند . میمونه با تعجب به اطراف نگاه می کرد ، پیرامون کاروان دکان هایی از گل با سقفی پوشیده از شاخ و برگ نخلها وجود داشت و مشخص بود که هر کدام در پی کسب و کاری بنا شده ، یک جا خرما فروشی بود ، جای دیگر پارچه های رنگارنگ آویزان بود و کمی آن طرف تر ، شیر فروشی و در کنارش آهنگری و... اما چیزی که به نظر میمونه عجیب بود ، این بود که دکان ها با دربی باز و بدون اینکه صاحب دکان حضور داشته باشد به حال خود رهاشده بود ، انگار که صاحبان اینان ، خبری بس مسرت بخش شنیده بودند که اینچنین از مال و اموالشان دلکندن و معلوم نیست به کجا سرازیر شده اند... آن مرد جوان هم در کنار محمل نبود که میمونه ، باران سؤالاتش را بر سر او فرود آورد ، می خواست پرده محمل را فرو افکند که از دور صدایی بس زیبا که کلماتی زیباتر ادا می کرد به گوش او خورد«اشهدوان محمداً رسول الله» ... کسی که آن آواز را می خواند ، مشخص بود صاحب صدای زیبایی ست و انگار این شیرین ترین نغمه و شعری بود که تا به حال به گوش میمونه می رسید ، زیباترین آهنگی که انگار از ملکوت نشأت می گرفت. کاروانیان اندک اندک از کاروان جدا می شدند تا اینکه به جایی رسیدند که فقط بخش هدایا و اسرا باقی مانده بود. کنار دیوار بلندی در سایهٔ نخل های بارور ، دستور فرود دادند. سرباز جوان که صورتش از شوق برافروخته بود ، نزدیک میمونه که الان از شتر به زیر آمده بود شد و گفت : مژده بده که به مقصد رسیده ایم... میمونه که بوی خوشی از جانب سرباز می شنید ، نفسی عمیق کشید و‌گفت : به به چه عطر دل انگیزی... سرباز لبخندی زد و گفت : الان از محضر پیامبر می آیم ، به محض رسیدن کاروان به مدینه ، من زودتر راندم و خودم را به مسجدالنبی که الان کنارش هستید ، رساندم و این عطر ، عطر محمدی ست که بر جانم نشسته... میمونه با حالتی ناباورانه به دیوار بلند کنارش اشاره کرد و گفت : براستی این مسجدالنبی ست و اینک پیامبر در ورای این دیوار است ؟! مرد جوان حبشی چندبار سرش را تکان داد و سعی می کرد اشک شوقی را که از چشمانش سرازیر شده ، از دخترک اسیر مخفی کند... در همین زمان بود که از دور سواری با سرعت باد خود را به مسجد رساند و در طول آمدن با هیجانی زیاد فریاد میزد: خیبر را فتح کردیم....بگوش باشید حیدر کرار ، این اسدالله غالب ، این قهرمان عرب با یک ضرب دست ، درب قلعهٔ مستحکم خیبر را از جاکند...یهودیان تسلیم شدند.... میمونه که از هیجان آن مرد ،سراسر وجودش میلرزید ،گفت : می شود این سوار را به اینجا فراخوانی ، تا ببینیم چه می گوید؟! مرد جوان که انگار منتظر بود میمونه امر کند و او فی الفور اجرا کند ،دستی به روی چشم گذاشت و به طرف سوار که اینک به درب مسجد رسیده بود رفت... ادامه دارد... 🖍به قلم :ط_حسینی @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کرونا تابهشت ۱۲۹ 🎬: عجب بارانی,روزها پشت سرهم از,اسمان میبارد ومیبارد,امام دستور ساختن سدهای عظیمی را دادندالبته دستور صحیح, که خیلی زود پیش رفت واین باران رحمت الهی,قطره ای از ان هدر,نمیرود,جامعه وکل دنیا درحال پیشرفت وپیشرفت وپیشرفت است ,به طوریکه این پیشرفت حتی روزانه,قابل درک وملموس است,یعنی امروز ما کاملا پیشرفته تر از دیروز ماست واصلا هم برایمان عجیب نیست,انگار دست الهی امام بر عقل کل بندگان خدا کشیده شده وعقلها هم به کاملترین حدش رسیده ,انسان باهوش وباهوش تر میشود واین بی شک از,برکت وجود امام است. کلیه ی بیماریها از این دنیا رخت بربسته وحتی بیماریهای مادریزاد ومعلولیتهایی که قبل از این در دنیا شاهدش بودیم,الان به صفر رسیده واین از,برکت وجود حضرت است,شاید شما فکر کنید که به وسیله ی معجزه این موارد حاصل,شده,اما به راستی که معجزه نبود واین باتدبیر امام حل,شده. سلامتی یک انسان در گرو سلامتی اغذیه ایست که میخوریم,در دنیای قبل از ظهور با هجوم مواد ناسالم وبعضا تراریخته که توسط,رژیمهایی مثل اسراییل و...طراحی میشد,سلامت عمومی جهان با مصرف ان مواد به خطر میافتاد واین مواد تراریخته نه تنها انسان حال را بیمارمیکرد ,بلکه اثراتش در نسلهای اینده هم به وضوح دیده میشد وانواع معلولیتها وبیماریهای نوزادان نورس ,نتیجه استفاده ازهمین مواد بود. اما اینک با وجود امام وبرنامه ای که ایشان داده اند,کل ان مواد به ظاهر مرغوب والبته تراریخته از زندگی انسانها جمع شده...به لطف حضرت ,اب لوله کشی در خانه ها,همان اب پاک چشمه است ,یعنی هرخانه منبع عظیمی از,اب معدنی سالم سالم است. چربیهای تراریخته وروغن های پالم ونفتی که به اسم روغن طبیعی وگیاهی به خورد ملت میرفت,همه وهمه جمع شده اند وکارخانه های سراسر دنیا,تحت نظر حضرت ومامورانش موظف به تولید روغنهای,خالص وگیاهی شده اند ونمک که درجامعه ی,قبل از ظهور یک سم به,شمار میامد والبته که سم هم بود چون نمکی که با ید ترکیب شود ,نوعی ماده تراریخته وسمی مهلک برای اعضای بدن است,اما اینک بااستفاده از سنگهای طبیعی نمک,این ماده به شفا بخش ترین ماده ی روی زمین معروف شده. کل بیابانها از حالت خشکی وبیابان بودن درامده وزیر کشت انواع ارزاق مردم درامده...همه باهم دست به دست هم ,یک دل ویک صدا بایک رهبر ویک دین,این دنیا را به بهشتی مثال زدنی تبدیل کرده ایم. اما من دراین بهشت هنوز,چشم انتظارم...دل در دلم نیست برای روزی که زینب وعباس را در برگیرم,که ان شاالله به زودی زود ان روز هم برسد... دارد.. 🖊 به قلم...ط_حسینی 💦🌧💦🌧💦🌧 @bartaren
کرونا تابهشت ۱۳۰ 🎬: روزها با خیر وخوشی والبته چشم انتظاری میگذرد,هر روز متفاوت تر وبهتر از دیروز,امام در مدت زمان کوتاهی به اوضاع سراسر جهان سروسامان داده,راه های بین شهرها کوتاه تر,بیابانها تبدیل به چمنزارها وکشتزارهای سرسبز شدند,انواع واقسام معادن از,طلا ونقره وپلاتین والماس وهرچه که دراین عالم هستی بوده کشف شده ومدام استخراج میشود واین معادن مانند قبل ازظهور تحت انحصار شرکت یا جای خاصی نیست,تمامش زیرنظر خود حضرت با بهترین امکانات استخراج میشوند ,هزینه کارگرها چندین برابر سالهای پیش داده میشود وبقیه ی عایدیها بین تمام مردم دنیا تقسیم میشود یعنی چه درشرق عالم یا غرب ویا شمال ویا جنوب باشی,فرقی نمیکند همه وهمه از این اموال سهم دارند,ساخت خانه ها ,طبق نقشه ی خود حضرت دراکثر جاهای دنیا درحال اتمام است,خانه هایی که ساختمانشان طوری طراحی شده که انرژی مورد نیازشان را از نور خورشید وحتی تلالو ماه وگاهی وزش باد میگیرند,گویی دنیایی که اینک دران هستیم ,ان کره ی خاکی پیشین نیست ,بلکه قطعه ای از بهشت است,همه چی در ان به کمال موجود است,از هرچه بخواهیم به اندازه ی کافی وبا بهترین کیفیت وجود دارد,با جرات میتوان قسم خورد که هیچ فقیری در روی کره ی زمین وجود ندارد.. طی اعلامیه ای که امام صادر کردند فردا روز بخصوصی است.. دارد.... 🖊به قلم...ط_حسینی 💦🌧💦🌧💦🌧 @bartaren
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب و واقعی📚
روایت دلدادگی قسمت ۱۰۱🎬: سهراب که واقعا حال و حوصلهٔ سؤال و پرسش نداشت گفت : برو به حاکم بزرگ کوفه
روایت دلدادگی قسمت ۱۰۲🎬: حاکم لنگ لنگان جلو آمد ، سهراب همانطور که سرش پایین بود سلام کرد. حاکم نگاه تیزی به سرتا پای سهراب انداخت و گفت : علیک سلام ،این سرباز چه می گوید ؟ شما به راستی از خراسان آمدید و قاصد تاجر علوی هستید؟ سهراب سرش را بالا گرفت نگاهی به چهرهٔ مرد پیش رویش که بسیار مهربان می نمود انداخت و گفت : بلی...من از طرف تاجر علوی هستم از خراسان می آیم... حاکم با تعجب به روی پوشیده سهراب نگریست و گفت : فکر می کنم حیله ای در کار است ، آخر پیش قراول و قاصد اصلی کاروان دیشب رسید و وعدهٔ آمدن شما را تا دو هفتهٔ آینده و شاید بیشتر داد... شما اگر واقعاً قاصد تاجر علوی باشید ،پرنده هم شده بودید به این زودی نمی توانستید خود را به کوفه برسانید... حتماً فریبی در کارت است و مطمئن باش ،من سر از نقشه ات در خواهم آورد، در ضمن ، زبان تو عربی و لهجه ات کوفی ست و این نشان میدهد از عرب های عراق عربی ، در صورتی که تاجر علوی تأکید کرده ،تمام کاروان عجم است،فقط درویشی در کاروان است که به زبان عربی مسلط است ، پس کمتر چرند بگو و پرده از حقیقت کارت بردار... سهراب آهی کشید و گفت : به خداوند قسم که جز حقیقت نمی گویم و سپس به طرف گاری رفت و همانطور که به نیمکت های تعبیه شده در آن اشاره می کرد ادامه داد : اگر باور ندارید ، این گاری را بشکنید و ببینید که گنجینهٔ امانتی شما ، تماماً و دست نخورده در اینجاست.. من هم اینک عجله دارم ، امانتی خود را بگیرید تا من با خیالی آسوده به کارهایم برسم. حاکم که با شنیدن این حرف ،انگار تازه متوجه گاری شده بود، همانطور که نزدیک میرفت به سربازانش دستور داد تا نمیکتهای گاری را بشکافند. در میان تعجب همگان دو صندوق چوبی و مهر و موم شده از دل گاری بیرون آمد. حاکم که هنوز مشخص بود به سهراب مشکوک است و هزاران سؤال ذهنش را درگیر کرده بود . دستی به روی شانهٔ سهراب زد و گفت : تا اینجا که حرفت درست بوده ، الان هم با ما به سالن قصر بیا تا در حضور خودت درب صندوق ها را باز کنیم و بر همگان صدق گفتارت آشکار شود. سهراب که حیله ای در کارش نبود ،چشمی گفت و به همراه حاکم وارد راهروی قصر که پر از مشعل های فروزان بود شد. حاکم همانگونه که لنگ لنگان قدم بر می داشت رو به سهراب گفت : رویت را باز کن تا چهره ات را ببینم. سهراب دست برد و دستار را از صورتش باز کرد ، خیره در چشمان حاکم شد و دراین لحظه در نور مشعل ها متوجه شد که چقدر چهرهٔ این پیرمرد برایش آشناست . حاکم که چشم به صندوق های چوبین داشت ، تا سهراب رویش را باز کرد و نگاهش به این پسرک مرموز افتاد، آشکارا یکه ای خورد.... ادامه دارد... 📝به قلم :ط_حسینی @bartaren 🌨💦🌨💦🌨💦
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب و واقعی📚
شاهزاده ای در خدمت قسمت بیست و یکم🎬: بالاخره کاروان بزرگ حبشی وارد یثرب شدند ، میمونه پرده محمل را
شاهزاده ای در خدمت قسمت بیست و‌دوم🎬: در چشم بهم زدنی سواری خاک آلود با مرد جوان حبشی جلوی میمونه بود. مرد حبشی نگاهی به میمونه که مشخص بود ، بسیار کنجکاو است انداخت و‌گفت : ای برادر ؛ می شود هرآنچه که برای دیگران گفتی ،اینجا هم بازگو کنی؟ مرد که از خستگی راه ، نفس نفس می زد اما سخنی که می خواست بگوید ، گوییا انرژی مضاعفی به او‌می داد ، گفت : چند روز است که سپاهیان اسلام در جنگ با یهودیان خیبر بودند ، هر روز یکی از سرداران مسلمان برای فتح قلعه های مستحکم خیبر اقدام می کردند ، اما هر بار، شکست خورده و ناکام بر می گشتند، چند روز که گذشت و خبری از پیروزی نشد، پیامبر در جمع یارانش حاضر شد و فرمود : فردا پرچم را به دست رادمردی می سپارم که خداوند بدست او پیروزی را نصیب ما می کند. آن شب بحث بین تمام یاران پیامبر این بود که آن پرچمدار پیروز که خواهد بود؟ و هرکس به خودش ظن می برد و دعا می کرد این بزرگمرد شجاع او باشد تا اینکه صبح روز بعد مردم حضور پیامبر جمع شدند و منتظر بودند ، دل توی دل ملت نبود و هر کس امیدوار بود که پیامبر ، پرچم را به او بسپارد، اما پیامبر در بین یارانش چشم گرداند و گرداند، گویا مقصودش را نیافته بود و سراغ علی را گرفت. به آن حضرت عرض کردیم که علی بر اثر درد چشم بستری است ،پیامبر امر کرد که علی را بیاورند. علی که آمد، پیامبر از آب دهان مبارکش بر چشم علی کشید و برای او دعا فرمود. چشم درد علی بلافاصله برطرف شد ،بطوریکه انگار اصلا آن چشم بیمار نبوده است. سپس پیامبر، پرچم را به او داد و از او خواست که به میدان نبرد بشتابد. علی پرسید: یا رسول الله ، با آنها تا آنجا بجنگم که مسلمان شوند؟ پیامبر فرمود: به آرامی به سوی آنان برو ودر قلعه هایشان فرود آی و ایشان را به اسلام دعوت کن و حق خدا را بر آنان بگو، سوگند به خدا که اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند، از شتران سرخ موی و گرانبها برای تو باارزش تر خواهد بود. علی، این شیر مرد دنیای اسلام به پیش رفت ، طوری محکم و ثابت قدم بر می داشت که انسان می پنداشت زمین زیر پاهایش به لرزش است و ستایش او را می نماید... حیدرکرار مانند همیشه با شجاعت و صلابت رفت و خیلی زود به مقصود رسید ، او مانند شیری ژیان با یک حرکت درب مستحکم و سنگین بزرگترین قلعه از قلعه های خیبر را از جا کند.... آری پرچمدار پیروزی که پیامبر وعده اش را داد کسی نبود جز قاتل عمروعبدود...همو که کعبه برای تولدش تَرک برداشت، همو که در شب لیلة المبیت از آسمان برایش آیه۲۰۷ سوره بقره نازل شد... میمونه غرق حیرت و شگفتی بود و با خود می گفت : براستی« علی» کیست؟ ادامه دارد.... 🖍به قلم : ط_حسینی @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کرونا تابهشت ۱۳۱ 🎬: امروز ازتمام شبکه ها ,اعم از مجازی وتلویزیون و..اعلام شده هرکس که احساس میکند احتیاج مالی دارد ,به واحد خزانه داری جایی که ساکن است مراجعه کند وهرانچه که لازم دارد از مسوول مربوطه بستاند,بدون داشتن مدارک هوییت وحتی بدون در دست داشتن مدارکی که نیاز مالی اش را نشان میدهد... من وعلی وبچه ها که مدتیست تنها شده ایم وطارق وابوعلی و..به لطف حضرت هرکدام صاحب خانه هایی نوساز شده اند,راجب این اعلام ,بحث وگفتگو میکردیم,بچه ها هم بااینکه سنشان پایین بود اما دربحث مشارکت داشتند وهمیشه نظریه های خردمندانه ای میدادند واین چیز چندان عجیبی نبود,دراین زمان که عقلها کامل شده بود وتحت تعلیمات حضرت همه ی افراد از علوم دنیا سردرمیاوردند,اینچنین صحنه هایی از عادی ترین ,صحنه های روزمره بود. همه مان بلا استثنا معتقد بودیم که در سرتاسر این عالم هستی کسی پیدا نخواهد شد که احتیاج مادی داشته باشد ,اخه به لطف حکومت الهی ومدیریت حضرت,فقر کلا ریشه کن شده بود ,همه ی زندگیها تقریبا دریک سطح بود ,فقیروغنی معلوم نمیشد,حتی اگر کسی میخواست زکات مالش را بدهد یا صدقه وانفاقی داشته باشد,هیچ نیازمندی پیدا نمیشد که این اموال را بگیرد وازطرفی علاوه برمساواتی وبرابری که حاکم شده بود مردم قناعت پیشه شده بودند,به همانچه که داشتند قانع بودند وصدالبته داشته هایشان جوابگوی نیازهای روزانه شان هم بود. اصلا دنیا طوری شده بود که دیگر جیب من وتو نداشت,اگر کسی احتیاج مالی داشت ,راحت از جیب برادر دینی اش برمیداشت وهمه هم خشنود وراضی,بودند... هنگام عصر,همینطور که جلوی تلویزیون نشسته بودیم واز میوه های باغ خانمان برای بچه ها قاچ میکردم,ناگهان خبری پخش شد که همه منتظر شنیدنش بودیم ,یعنی کنجکاو برای فهمیدنش بودیم.. دارد.... 🖊به قلم...ط_حسینی 💦🌧💦🌧💦🌧 @bartaren
کرونا تابهشت ۱۳۲ 🎬: خبرنگار پشت دوربین امد وگفت :این گزارش به اصرار خود این فرد صورت میگیرد وگرنه در دستور کار ما و روش حکومت نیست وبعد دوربین رو به مردی که صورتش را شطرنجی کرده بودند گشت وان مرد چنین شروع کرد:حقیقتا من احتیاج کم مالی داشتم که میتوانستم با برداشت از جیب برادرم ان را رفع کنم اما وقتی امام اینچنین اعلانی داد که هرکس نیاز,مالی,دارد نزد ما بیاید باخود گفتم حالا که حضرت فراخوان داده چرا از انجا نیازم را تامین نکنم,بنابراین به این واحد خزانه داری که مشاهده میکنید مراجعه کردم,وقتی که مامور مربوطه متوجه حضورم شد ودانست درپی ان اعلان امدم ,مرا به اتاق اصلی یا همان گاوصندوق خزانه راهنمایی کرد وبا تعجب زیاد مرا با دریایی از شمش طلا تنها گذاشت وگفت هروقت کارت تمام شد بیا,بیرون ,من بیرون منتظرت هستم. به محض بیرون رفتن مامور مربوطه به سمت شمشهای طلا رفتم,انها را لمس کردم,نیاز مالی من طوری بود که با یک صدم یکی از,شمشها رفع میشد ,اما من وقتی خودم را تنها بین اینهمه طلا دیدم,حریصانه شمشهای طلای زیادی در جیبها ولباسم پنهان کردم واز,دراتاق بیرون امدم ,مامور مربوطه بدون کوچکترین نگاهی یا سوالی از من به سمت در اتاق رفت واز من خداحافظی کرد,من روی محوطه رسیدم واز عمل خودم بسیار شرمگین وپشیمان شده بودم,برگشتم ودرکمال شرمندگی هرچه شمش طلا برداشته بودم روی میز,قرار دادم وبا شرمساری گفتم که حرص, باعث این عمل شد وگرنه من اینقدر نیاز مالی ندارم ,ودرکمال تعجب ان مامور با لبخندی کل طلاها را به طرف بازگرداند وگفت:در مرام ومسلک اهل بیت ع نیست که انچه را بخشیده اند,بازپس گیرند این دستور حضرت است,همه مال خودت,بردار وبرو... دراین لحظه اشک از چهار گوشه ی,چشمان گزارشگر میریخت وبغض ان مرد هم شکست وباهق هق ادامه داد:به خدا اینجا بهشت خداست است وبی شک حضرت نماینده ی خداوند روی زمین است.... همه مان اشک شوق میریختیم که خدا راشکر ما هستیم واین زمان را درک کردیم وکاش وای کاش مردگان ماهم سراز گور برمیداشتند واین بهشت زیبا را میدیدند... دارد... 🖊به قلم...ط_حسینی ... 💦🌧💦🌧💦🌧 @bartaren
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز می خواهم از عشقی برایتان بگویم که سالها و قرن هاست آتش به جان جهان خواران و دیو سیرتان آدم نما در این دنیا انداخته‌...از عشقی که به عشق آن خداوند عشق کرد و عاشقانه این دنیا را خلق نمود و بنده های پاکش را به آن عشق ، امتحان کرد. امروز می خواهم از دل بگویم که براستی هر چه از دل برآید بر دل نشیند، می خواهم از قرن ها پیش بگویم ،از دنیایی ورای این عالم خاکی حرف بزنم . از عالم ذر، همانجا که ما بودیم اما به خاطر نداریم ، همانجا که با دست خویشتن ، خوشبختی این عالم را رقم زدیم ، همانجا که آتش عشقی افروختند و به بندگان مدعی امر کردند که هر کس راه اطاعت را فرا گرفته ، بدون چون و چرا ،خود را به این آتش افکند و ما سر از پا نشناخته خود را به هرم آتش سپردیم و تا درون آن وادی پا نهادیم ، متوجه شدیم که اینجا نه آتش است بلکه گلستان است از همان گلستانها که ابراهیم نبی را در برگفت . در این گلستان ، ما عطر محمدی را به جان کشیدیم و عشق علوی را برگزیدیم و چون این عشق، با جان مان در هم آمیخت ، تارو پود این بدن خاکی با آن عجین شد و اینچنین است که اینک همهٔ ما مشتاقانه منتظر ظهور نوادهٔ علی علیه السلام هستیم و چون ایشان اینک به امر خداوند در پردهٔ غیبت قرار گرفته ، ما نیز به سمت کسی می رویم که یاد و نام آنها را دارد و براستی عطر و بوی مولا را در فضا می پراکند... آری ما، ولایت زمانمان را رهبر عزیزمان را که بی شک پرچمدار اسلام علوی ست را چونان نگین انگشتری در بر می گیریم و به هر کس که نگاهی چپ به این عشق الهی نماید ، پاسخی سخت و دندان شکن خواهیم داد... و حالا، هان ای شیاطین انسان نما؛ هان ای غافلان راه گم کرده ، فکر کرده اید با هک لحظه ای ازامواج تلویزیون چه کار شاقی کردید؟ شما اگر مرد بودید راه مردان را میرفتید ....شما نه که مرد و نه که انسان ،بلکه کمتر از حیوانید...کسی که به فطرت خداجوی خود پشت پا بزند همانا از حیوان پست تر است و شما و اربابان یهودیتان کمتر از آنید که نام حیوان را یدک بکشید... اگر خیلی هنر دارید مانند ما دانشمندان هسته ای پرورش دهید ، نه اینکه عالمان زمین را ترور کنید... اگر زیادی نبوغ دارید ، سرداری مثل سلیمانی پرورش دهید نه اینکه سر سردارها را با ظلم آشکارتان به یغما برید و خون مظلومان را بر زمین ریزید... براستی که کار شما کف و هورایی نداشت و جز به سخره گرفتن خودتان چیزی به همراه نداشت... اما عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد .... این کار شما ،عشق رهبر را در دل مردان و زنان این مرزوبوم به جوشش آورد....عشقی که لبریز بود ...اما اینک فوران کرده... ........ط_حسینی والسلام @bartaren
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب و واقعی📚
روایت دلدادگی قسمت ۱۰۲🎬: حاکم لنگ لنگان جلو آمد ، سهراب همانطور که سرش پایین بود سلام کرد. حاکم نگا
روایت دلدادگی قسمت ۱۰۳🎬: سهراب متوجه نگاه عجیب اما آشنای حاکم شد ، ولی آنقدر ذهنش درگیر آن جوان زیبا و فرشتهٔ نجاتش بود که حتی اندکی هم روی این نگاه آشنا مکث نکرد. همراه حاکم به داخل سالن بزرگ قصر رفت. حاکم مستقیم به سمت تخت زیبایی که با تشک های الوان و نرم پوشیده شده بود رفت و همانطور که چشم از سهراب بر نمی داشت ، به سربازان اشاره کرد تا صندوق های مهر و موم را پیش رویش قرار دهند. سهراب بی توجه به نگاه خیره حاکم ، اطراف را از نظر گذراند و ناگهان چشمش به راه پله ای که با گلیم های زیبای عربی فرش شده بود و به طبقهٔ بالا می رسید ،افتاد. خاطراتی کمرنگ از پله و زمین خوردن در ذهنش می آمد و می رفت ، اما این خاطرات آنقدر مبهم بود که سهراب ترجیح می داد ،فعلا زیبایی های این قصر را ببیند. با صدای حاکم ، سهراب دست از کنکاش اطراف برداشت و متوجه اوشد.. حاکم با همان نگاه خیره به او گفت : ببینم ، قبل از اینکه صندوق ها را باز کنم و رسوا شوی ،بگو چه در سر داشتی و داری؟! به خدا اگر حقیقت را بگویی ،از خطایت می گذرم و چه بسا تشویقی در خور هم به تو عنایت کنم... سهراب با تعجب حاکم را نگریست و‌گفت : من هر چه گفتم ، جز حقیقت نیست ، من از خراسان آمدم ،در پی مأموریتی که تاجر علوی به من و تنی چند سپرد و اینک هم امانتی پیش رو دارید...پس مرا چه توبیخی می توانید کنید؟! حاکم از جا برخواست ، جلوتر آمد ، دستی به دستار زربفت سرش کشید و‌گفت : قاصد تاجر علوی دیروز رسید و طبق ادعای او ، امانتی همراه یک کاروان کوچک بوده ، حالا تو بگو کو‌کاروان همراهت؟! سهراب که توقع چنین باز خواستی را نداشت بلند فریاد زد : جناب حاکم ، گنجینه ات جلوی چشمانت است ، آن را بردار و مرا رها کن... حاکم جلوتر آمد دستی به لباس خاک آلود او‌کشید و گفت : پس اینطور...ماجرا عجیب تر می شود، تو‌می دانستی درون گاری گنج هست و آن را صاحب نشدی؟! مگر تو انسان نیستی و حرص مال نداری؟ آنهم جوانی در این سن و سال؟! و سپس صدایش را بلندتر کرد و گفت : جوان حقیقت را بگو وگرنه تو را به سیاهچال خواهم انداخت سهراب که چاره ای برایش نمانده بود، سرش را پایین انداخت و همانطور که بغض گلوگیرش شده بود گفت :آری منم انسانم ، من هم در خیال خود دنبال راهی بودم برای تصاحب این گنجینه، اما نمی دانم چه شد...فقط میدانم ما در بین راه به کمین راهزنان گرفتار شدیم ، در بحبوحهٔ درگیری ، من گاری که حامل گنجینه شما بود را برداشتم و فرار کردم و ناخواسته به دل بیابان زدم ، در بیابان سوزانی بدون داشتن حتی قطره ای آب گرفتار شدم و تشنگی بر من فشار آورد، حالم دست خودم نبود و از هوش رفتم. زمانی بهوش آمدم که جوانی زیبا سر مرا به دامان گرفته بود ، مرا با آبی که تا به حال نظیرش را ننوشیده بودم سیراب کرد و همراهم شد...چند قدمی که با هم آمدیم ، سایه های شهر در دیدمان قرار گرفت و در همین هنگام ،آن جوانمرد از پیش چشمم پنهان شد و من.... ادامه دارد 📝به قلم :ط_حسینی 💦🌨💦🌨💦🌨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب و واقعی📚
شاهزاده ای در خدمت قسمت بیست و‌دوم🎬: در چشم بهم زدنی سواری خاک آلود با مرد جوان حبشی جلوی میمونه بو
شاهزاده ای در خدمت قسمت بیست و سوم🎬: هر لحظه که می گذشت ، میمونه بیشتر و بیشتر جذب محمد و دامادش علی می شد. بالاخره بعد از گذشت ساعتی ، هدایای نجاشی و جمع کنیزان و غلامان را داخل مسجد کردند و حضور پیامبر صل الله علیه واله آوردند. پیامبر و سردار سپاهش علی که تازه از جنگی نفس گیر، اما با برکت برگشته بودند ، در مسجد نشسته بودند. وقتی کاروان هدایا را به مسجد داخل کردند ، چشم همگان خیره به هدایای گرانبهایی بود که نجاشی، پادشاه حبشه به پیشگاه رسول خدا تقدیم نموده بود. ابتدا کالاهای هدیه را جلو آوردند و سپس کاروان غلامان و اسیران..حضرت برای هر کدام دستوری دادند و امر نمودند که غلامان و کنیزان را در مکانی که به همین منظور ساخته شده بود منتقل کنند، تا در وقتی معین آنها در معرض فروش قرار دهند تا از فروش آنها به مسلمانان تهی دست مدینه که از مهاجران بودند و در مدینه نه مالی داشتند و نه ملکی ... و در آخرین مرحله ،صندوقچه ای گرانبها ،همراه میمونه وارد مسجد شد. میمونه که تصوری دیگر از مکان استقرار پیامبر داشت و توقع داشت به مکانی بسیار مجلل با تزیینات شاهانه وارد شود. با نگاهی بر درب و دیوار سادهٔ مسجد و مکان ساده ای که ایشان حضور داشتند ،شوکه شد. اما زمانی که چشمش به جمال نورانی پیامبر افتاد، تمام این سادگی ها فرو ریخت و عظمت وجود پیامبر او را گرفت. جمعی که در مسجد بودند ،از اینکه می دیدند ، یکی از کنیزان ، از کاروان آنها جدا شده و جداگانه به محضر پیامبر می رسد ، تعجب کرده بودند. هر کس پیش خود ، فکری می کرد و ظنی می برد که در این هنگام همان سرباز جوان حبشی ، با نگاهی سرشار از عشق به چهره مبارک پیامبر صل الله علیه واله ، گفت :... ادامه دارد... 🖍 به قلم :ط_حسینی @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا