#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_چهل_پنجم🎬: یوسف و زلیخا هر دو دوان به سمت درب هفتم در حرکت
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_چهل_ششم🎬:
حضرت یوسف در این ماجرا کاملا آرام بود و هیچ اضطرابی نداشت چرا که تمام عالم بر مدار صدق و راستگویی بنا شده است و بر این مدار می چرخد به همین خاطر انسانی که راستگو باشد هیچ ترس و اضطرابی ندارد. در مقابل انسان دروغگو دائما در اضطراب و نگرانی و ترس به سر می برد چرا که باید تمام تلاش خودش را صرف کند تا بتواند بر خلاف جریان حاکم بر عالم حرکت کند؛ همچنین باید تمام تلاش خودش را انجام دهد تا به گونه ای سخن بگوید که هیچ کدام از سخنانش با یکدیگر تناقض نداشته باشند تا دروغش آشکار نشود.
حضرت یوسف در صحنه ای که اتفاق افتاد با آرامش تمام رو به عزیز مصر نمود و فرمود: بدان که زلیخا قصد داشت تا مرا به سوی خودش دعوت کند.
حضرت یوسف به گفتن همین یک جمله بسنده کرد و هیچ نیازی به دفاع دیگری از خودش ندارد چرا که طبیعت عالم با انسان راستگو همراه است و زمین و زمان برای او شهادت میدهند.
و بی شک خداوند در این صحنه درحال مقدمه چینی برای امت برگزیده است و می خواهد به آن ها بفهماند تمدن باید بر اساس صدق چیده شود و بر مدار صدق حرکت کند و تمدنی که بر خلاف جریان صدق عالم چیده شود اصلا حرکت نمی کند و دچار سختی و ضلالت و در آخر انحطاط و هلاکت می شود.
پس از آن که یوسف سخنش را بر زبان جاری کرد زلیخا اعتراض کرد و شاهد خواست.
عزیز مصر رو به یوسف گفت: آیا شاهدی برای سخنت داری؟!
در این هنگام به یوسف الهام شد و به اذن خدا یکی از اقوام و نزدیکان زلیخا که در همانجا درست پشت در حضور داشت، به نفع یوسف شهادت می دهد. هیچ چیز در عالم اتفاقی نیست و نباید بگوییم این که یکی از بستگان زلیخا در آن صحنه حاضر بوده و شهادت داده است اتفاقی بوده است بلکه مسیر رودخانه عالم بر مدار صدق است و این اتفاقات را رقم می زند.
و جالب است بدانید این شاهد طفلی شیرخوار بود که هنوز قدرت تکلم پیدا نکرده بود و زلیخا تا این را شنید با تمسخر گفت: وقتی مجرم هستی و می خواهی خود را بی گناه نشان دهی بلید از طفل شیر خواره شهادت طلبی و در این هنگام شاهدی که ظاهرا خواهرزاده زلیخا بود، به اذن خداوند به سخن درآمد و زمانی یوسف از او پرسید: ای طفل بگو چه کسی گنهکار است و در میان بهت و حیرت زلیخا و عزیز مصر، طفل لب به سخن گشود و گفت: به پیراهن یوسف نگاه کنید که اگر از جلو پاره شده باشد ، یوسف قصد سوء داشته و زلیخا راست می گوید و اگر پیراهن از پشت پاره شده باشد یوسف راست می گوید و زلیخا گناه کار است.
هنگامی که عزیز مصر پیراهن یوسف را دید که از پشت پاره شده است، آهی کشید و گفت: این ماجرا
دسیسه ای از جانب شما زن ها بوده است و شما عجب دسیسه گرهایی هستید.
عزیز مصر پس از شهادت آن طفل رو به یوسف کرد و گفت: ای یوسف از این ماجرا در گذر و آن را فراموش کن و سپس به زلیخا نیز خطاب کرد و گفت: بدان که تو خطا کردی و مرتکب اشتباه شدی.
عکس العملی که از عزیز مصر پس از سخنان زلیخا صادر شده است یک برخورد بسیار نرم و متین است؛ این مساله سه دلیل می تواند داشته باشد.
دلیل اول آن است که احتمال می رود عزیز مصر به شدت عاشق زلیخا بوده باشد و اصلا نمی تواند قبول کند
که زلیخا گناهی به این بزرگی را مرتکب شده چرا که کسی که دیگری را دوست داشته باشد در مقابل خطاها و اشتباهات وی کور و کر می شود. دلیل دومی که احتمال می رود آن است که زلیخا به شدت در قصر عزیز نفوذ دارد و در واقع او کارگردان اصلی ماجراهای قصر است و عزیز مصر در واقع عامل درجه دوم است و اصلا چنین شخصی امکان برخورد سخت و خشن با زلیخا را ندارد و به همین خاطر عزیز مصر تلاش می کند تا این قضیه در همین حد باقی بماند و به فراموشی سپرده شود. دلیل سومی که احتمال می رود آن است که عزیز مصر نمی خواهد این ماجرا از قصر به بیرون درز پیدا کند و مایه ننگ او شود چرا که جاسوس های احتمالی درون قصر و حرف و حدیث هایی که بعد از این واقعه حادث می شود امکان انتشار این قضیه را بالا می برند و به همین خاطر عزیز تلاش می کند تا این ماجرا در همین صحنه متوقف شود و ادامه پیدا نکند و هیچ کس بجز افراد حاضر در صحنه از آن با خبر نشوند.
برخورد عزیز مصر در همین حد بود و او که دلش از دست زلیخا گرفته بود همانطور که پشت به او می کرد تا به اتاقش برود و در تنهایی خود غرق شود، بلند گفت: هیچ کس حق ندارد از این واقعه جایی سخن بگوید، این واقعه در همینجا باید دفن شود.
عزیز مصر این حرف را زد و به سمت اتاقش رفت.
ادامه دارد...
📝به قلم:طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_چهل_ششم🎬: حضرت یوسف در این ماجرا کاملا آرام بود و هیچ ا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_چهل_هفتم🎬:
عزیز مصر توقع داشت که این راز دردناک در همان جلوی تالار هفت درب، دفن شود و به بیرون درز پیدا نکند اما این رسم روزگار است جایی که پای عشق در بین باشد، راز میشود سازی که گوش ها را می نوازد، خصوصا اگر یک طرف این راز عشق، بزرگترین بانوی مصر و الهه معبد آمون باشد، زنی زیبا که مورد رشک تمام زنان مصر است و هر زن مصری آرزو دارد تا زلیخا را از مقامش پایین بکشد و خود مقام او را تصاحب کند و بر جایگاه زلیخا تکیه زند.
در این ماجرا چون زلیخا قلبش مالامال عشق یوسف بود و هر چه می گذشت این عشق بیشتر و افزون تر میشد و طبیعی بود که این عشق در رفتار زلیخا بروز پیدا می کرد، رازش بر زنانی که همیشه سخت زلیخا را زیر نظر داشتند، به زودی عیان شد.
حالا خبری بسیار شگفت انگیز دهان به دهان در مصر می چرخید که « آهای مردم! بدانید که زلیخا! بانوی قصر عزیز مصر و الهه معبد خدایان، عاشق برده ی کنعانی اش شده»
خیلی زود این خبر در همه جا پیچید و زلیخایی که یک زمانی یوسف را از همه پنهان می کرد، اینک با عشق آتشینش، یوسف را مشهور خاص و عام نموده بود.
و حالا بعد از فاش شدن این ماجرا سعایت ها و بدگویی ها درباره زلیخا زیاد شده بود و این ماجرا تبدیل به نقل محافل مصری می شود.
در اینجا قرآ ن کریم می فرماید: زنان مصری در پایتخت می گفتند: همسر عزیز مصر عاشق برده اش شده و او را به خود دعوت کرده است.
و طبق معول تمام جوامع ، یک کلاغ چهل کلاغ هم داغ شده بود و فضای اتهاماتی که به سوی اغراق نیز پیش می رفت کاملا علیه یوسف بود و این کار را برای یوسف که نبی خدا بود سخت می کرد چرا که بعدها یوسف برای ادامه مسیر نبوتش باید خودش را این اتهامات سنگین مبرا کند و گرنه هیچ کس به سخنان او گوش نمی دهد.
عشق یوسف تمام وجود زلیخا را پر کرده بود تا جایی که درباره او می گفتند: قلب زلیخا نسب به عشق یوسف کاملا پر شده است و به مرحله «شغف» رسیده است؛ قطعا زلیخا در گمراهی آشکار است.
علت آن که زنان مصری نسبت گمراهی به زلیخا می دادند آن بود که زلیخا عاشق یک برده کنعانی شده بود و از لحاظ مقام و منزلت اجتماعی از خودش بسیار پایین تر بود.
زلیخا که تا آن روز تلاش می کرد وجود یوسف را از تمام افراد مخفی نگه دارد حالا دیگر نه تنها نام یوسف و ماجرای آن دو ورد زبان ها شده بود بلکه آبروی زلیخا نیز در بین زن ها رفته بود و برای او ننگی به شمار می آمد. اگر این اتفاق برای یک زن عادی پیش می آمد، اعتماد به نفس خودش را از دست می داد و دیگر در مجالس بانوان حاضر نمی شد اما زلیخا یک زن عادی نیست و بسیار زیرک است، او زنی ست که در سخت ترین شرایط خودش را نمی بازد و چنان عمل می کند که کسی توان جسارت به او را نداشته باشد پس هنگامی که متوجه شد زنان مصر بدگویی او را می کنند، نقشه ای کشید و تدبیری اندیشید تا آب رفته را به جو بازگرداند.
ادامه دارد...
📝به قلم:طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
هدایت شده از گلچین برترین ها 😍
استاد رائفی پور .m4a
16.71M
سخنرانی استاد رائفی پور
دلیل سقوط سوریه
۱۹ آذرماه ۱۴۰۳ - قیامدشت
حجم تقریباً ۱۶ مگابایت
#استاد_رائفی_پور #سوریه
🪴https://eitaa.com/joinchat/3093234336C811d28df6b
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_چهل_هفتم🎬: عزیز مصر توقع داشت که این راز دردناک در همان جل
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_چهل_هشتم🎬:
حالا ماجرای عشق زلیخا زن عزیز مصر به برده کنعانی اش یوسف در کل مصر پیچیده بود، تمام زنان بزرگ مصر و همسران بزرگزادگان زلیخا را نیشخند می کردند و پشت سر او الفاظی حقیرانه را به کار میبردند، از نظر آنان عاشق شدن زلیخا یک گناه بود اما اینکه عاشق برده خود شده بود هزاران گناه، آخر مرتبه زلیخا آنچنان بالا بود که اگر می خواست عاشق هم بشود می بایست عاشق فرعون میشد نه یک برده...
تمام این حرفها و بیش از اینها به گوش زلیخا رسید، این زن باهوش و سیاستمدار باید کاری می کرد که تمام حرفها نقش بر آب شود او پیش از این نشان داده بود زنی ست که در میدان های سخت خودش را نمی بازد و گاهی ماجرا را آنچنان وارونه جلو می دهد که از نقش یک مجرم به شکل یک مدعی در می آید.
پس نقشه ای کشید و در یک روز چندین قاصد به خانه بزرگان مصر روان کرد و همسران تمام دست اندرکاران حکومتی و اشخاص متشخص مصر را به قصر عزیز مصر دعوت کرد.
زنان مصر از این دعوت متعجب شده بودند و همه متفق القول بر این حرف بودند که زلیخا آبرویش در بین مردم رفته و می خواهد با این جشنی که در قصرش برگزار می کند ما را مدیون خود کند و از ما بخواهد که زین پس حرف او را نزنیم، شاید به هر کدام از ما تحفه ای هم بدهد تا دهانمان را ببندیم.
این زمان نقل میان مجلس، ماجرای جشن زلیخا شده بود، از آن طرف زلیخا بزرگترین تالار قصر را انواع و اقسام تابلوهای زیبا و تصویرهای جذاب تزیین نمود، کرسی هایی برای میهمانان قرار داد که هرکس از مکانی که نشسته است بر کل مجلس احاطه داشته باشد.
کرسی ها چیده شد و در جلوی آن میزهایی چوبی و کنده کاری شده قرار گرفت، روی میز انواع خوردنی ها به چشم می خورد و کم کم سرو کله میهمانان پیدا شد و پس از ساعتی کل میهمانان آمدند.
زلیخا به یوسف دستور داده بود که بهترین لباس خود را بپوشد و هر وقت که او را صدا زدند، با سینی از نوشیدنی وارد مجلس شود، سینی را در صدر مجلس بگذارد و سپس برگردد.
یوسف برده بود و زلیخا صاحبش و می بایست همانگونه که صاحبش می خواهد عمل کند و مجبور بود به اطاعت از زلیخا
جمع همه که جمع شد، زلیخا با وقاری همچون همیشه و تاجی طلایی و بسیار گرانبها برسر گذاشته بود وارد مجلس شد.
پس از نگاهی که به زنان کرد، قبل از اینکه آنها لب به سخن بگشایند به خدمه امر کرد تا ظرفهایی که پر شده بود از میوه ترنج که پوستی بسیار نازک داشت را جلوی زنان بگیرند و به زنان امر کرد که کارد جلویشان که بی نهایت تیز بود را در یک دست بگیرند و ترنج هم در دست دیگر و وقتی زلیخا اشاره کرد، ترنج ها را پوست گیرند.
زنان مصر از این امر زلیخا تعجب کرده بودند اما کاری را که او می خواست انجام دادند.
همه نگاه ها به زلیخا بود که زلیخا سر در گوش ندیمه اش گذاشت و به او گفت تا به یوسف بگوید وارد مجلس شود.
ادامه دارد
📝به قلم:طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_چهل_هشتم🎬: حالا ماجرای عشق زلیخا زن عزیز مصر به برده کنعان
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_چهل_نهم🎬:
یوسف با سینی که در آن جام هایی از نوشیدنی بود وارد تالار شد و قبل از آن به امر زلیخا همه ی زنان جمع شده در آنجا کارد و ترنج را برداشتند تا پوست کنند.
زنها مشغول پوست گرفتن ترنج بودند که یوسف با سیمایی ملکوتی وارد مجلس شد.
چشمان زنان خیره به مردی شد که تا به حال نظیرش را ندیده بودند، با هر قدمی که یوسف بر میداشت، قلب زنان آن تالار بیشتر به تپش می افتاد، هوی نفسانی بر زنان چیره شده بود و دل از کف داده بودند، آنها بی آنکه بدانند، دستهای خود را به جای پوست ترنج بریدند و این بریدگی نه یک بار بلکه چند بار طول کشید، آنها اینقدر محو یوسف بودند که نه درد و سوزش بریدگی و نه گرمی خونی که بر دامانشان میریخت را حس کردند.
یوسف فقط میبایست سینی را در صدر مجلس، درست روی میزی که روبه روی زلیخا بود بگذارد، او بدون اینکه نگاهی به اطراف کند همانطور که نگاهش خیره بر زمین بود، سینی را در جایگاهش گذاشت و راه رفته را برگشت و از تالار خارج شد.
با رفتن یوسف، همهمه ای برپا شد، زنان رو به زلیخا هر کسی حرفی میزد، یکی میگفت: این چه کسی بود، براستی آیا او بشر بود؟! و آن دیگری میگفت: او محال است انسان باشد، او فرشته ای به غایت زیباست که از آسمان فرو افتاده و ان یکی، یوسف را از الهه های معبد میدانست که در آسمان سکنی دارد و اینک به زمین آمده.
هر کس حرفی میزد، زلیخا نیشخندی زد و با اشاره به خونی که از دستان زنها بر لباس های زیبایشان جاری شده بود گفت: آیا هنوز متوجه نشدید که یوسف چگونه شما را مدهوش خود کرد که انگشتان خود را بریدید و تازه زنها متوجه وضعیت خود شدند.
در این هنگام یکی از زن ها که بر دیگران برتری داشت از جا بلند شد و گفت: براستی که تو حق داشتی زلیخا، تو حق داشتی هر کاری بکنی! آخر ما چند لحظه ای یوسف را دیدیم اینچنین از خود بی خود شدیم، تویی که سالها شاهد رشد و بالندگی او بودی و هر لحظه در کنارت بود، چه صبر و تحملی داشتی که هیچ کار نکردی...
زلیخا لبخندی زد، او با این ترفند بازی باخته را به نفع خود تمام کرد، حالا چنان شده بود که او نه جایگاه مجرم را داشت بلکه تمام زنها او را زنی بسیار قدرتمند می دانستند که مستحق هر کاری بود، زلیخا سری تکان داد و گفت: حالا فهمیدید که من حق داشتم هر کاری کنم و من در این وادی یک ذره گنهکار هم نیستم، بلکه عملم عمل بدی نبود و من سزاوار چیزی بیشتر از همنشینی با یوسف بودم.
همه ی زنها حرفهای او را تایید کردند، زلیخا با این کارش قبح عمل زشتی را که انجام داده بود شکست و یک کار زشت را تبلیغ می کرد بطوریکه تمام زنهای آن جمع که با دیدن یوسف دل از کف داده بودند بر آن شدند تا به نوعی جلب توجه یوسف را کنند و او را به خود بخوانند و اینگونه بود که این گناه شد به منزله مسابقه ای که بین زنان بوجود آمده بود، مسابقه ای که هر کدام از زنها می خواست گوی سبقت را از دیگری برباید.
بازی زشت و کثیفی که باعث شد یوسف از آزادی خود و خدمتش در قصر به خداوند شکایت کند و راضی به افتادن در زندانی تاریک و نمور شود تا از چنگ این زنان رها شود.
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_چهل_نهم🎬: یوسف با سینی که در آن جام هایی از نوشیدنی بود وا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_پنجاه🎬:
در ادبیات دینی و البته عرف جامعه اشاعه فحشا خیلی بدتر از انجام آن عمل است زیرا باعث شکستن قبح گناه و تبدیل هرکدام از گناه کاران به مبلغ گناه می شود.
قبح شکنی گناهی ست بزرگتر از انجام گناه در خفا زیرا قبح شکنی باعث جرأت و جسارت گناه در جامعه می شود.
فشار های اجتماعی که روی زلیخا بود او را به سمت قبح شکنی از گناه سوق داد. زلیخا در سخنرانی خود نه تنها گناهش را پذیرفت بلکه اعلام کرد که اگر یوسف در خواست مرا نپذیرد، او را تحقیر کرده و به زندان میاندازم.
پس زلیخا به عنوان یکی از الگوهای
جامعه به رسانه آشکار دعوت کننده به گناه تبدیل شد و موج سنگینی از برداشتن ترمز های اجتماعی گناه به راه افتاد.
از این به بعد جامعه زنان مصر، دعوت یوسف به خود را گناه نمیشماردند بلکه خودشان مشتاق بودند تا با یوسف رابطه ای نزدیک برقرار کنند و آنچه را که زلیخا به آن نرسید، خود به آن برسند و همه ی آن ها درصدد جذب یوسف برآمدند و رقابت سنگینی برای جلب نظر یوسف در میان زنان شکل گرفته بود.
همین باعث افزایش فشار اجتماعی گناه بر یوسف شد.
در این هنگام، یوسف که جوانی پاکدامن و نبی از انبیاء الهی بود در مخمصه و منگنه ای شدید قرار گرفته بود.
شرایط برای یوسف بسیار سخت شده بود و او برای رهایی از این موقعیت با خدا به نیایش پرداخت و گفت: ای خدا! زندان برای من محبوب تر از این آزادی است زیرا با ادامه این وضعیت ممکن است از من کار کودکانه ای از روی جهالت سر بزند. پس خداوند دعای او را اجابت کرد.
و از طرفی تا قبل از این تصمیم عزیز مصر سرپوش گذاشتن بر ماجرای یوسف و زلیخا بود اما با تسلیم
نشدن زلیخا و اصرار بر خواسته خود، جایگاه او نیز به خطر افتاد پس تصمیم خود را عوض کرد و با به زندان انداختن یوسف موافقت کرد، یعنی حوادث روزگار بر مداری قرار گرفت که خود یوسف از خدا می خواست و دعای او اینچنین به اجابت رسید.
صبح زود بود که جارچیان در کوی برزن جار زدند، آنها یوسف را انسان گنهکاری معرفی کردند که پا را از گلیم خود بیرون گذاشته و بر ولی نعمت خود خیانت کرده و برای همین او را به زندانی منتقل می کردند در سخت ترین زندان در کل مصر بود، زندانی که در آن محبوسین در اعماق زمین در جایی بسیار کثیف و نمور و به دور از نور آفتاب به سر نی بردند، نه خبری از خورد و خوراک و پوشاک خوب بود و نه حتی امکانات اولیه ی بهداشتی را داشتند و در طول روز هم با انواع شکنجه ها، آزار می دیدند
هر چند حالا تقریبا کل شهر می دانستند که گناه یوسف بی توجهی به زیبا رویان مصر بوده و این دانی بود که زنان هوسران مصر برای یوسف پهن کرده بودند اما زلیخا یوسف را تحقیر اجتماعی کرد، او را با غل و زنجیر در شهر چرخاندند و اعلام کردند که او به جرم گناه به زندان می رود.
یوسف به زندانی رفت که هم خدا و هم یوسف و هم عزیز مصر راضی بودند.
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
📚 عاشق کتابی؟ همین حالا سفیر کتاب شو! 📚
💛مثبت کتاب منتظرته🧡
اگر کتابخواندن برات یک لذت تمامنشدنی هست و دوست داری این عشق را با دیگران هم به اشتراک بگذاری، سفیر کتاب شدن، همان فرصتی است که منتظرش بودی!
چرا سفیر کتاب شویم؟
✨ کتاب رایگان هدیه بگیر!
✨ میتونی کتاب بفروشی و درآمد داشته باشی!
✨ معرفی کتاب درشهر خودت با کمک ما
✨ عضویت در باشگاه مثبت کتاب
💥مزایای دیگر💥
این فرصت جذاب را از دست نده!🧡
هم درآمد داشته باش، هم در ترویج کتابخوانی و گسترش شبکه کتابخوان نقشآفرین باش.
🌐 کلمه "سفیر کتاب" را به این آیدی @Adm_ketab ارسال کن ، منتظریم
📚 با هم دنیا را جای بهتری کنیم؛ یک کتاب، یک قدم!📚
🇮🇷❤️مثبت کتاب پاتوق کتاب بازها همین حالا عضو بشید❤️🇮🇷
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_پنجاه🎬: در ادبیات دینی و البته عرف جامعه اشاعه فحشا خیل
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_پنجاه_یک🎬:
حالا یوسف اسیر زندانی در زیر زمین شده بود، زندانی نمور و تاریک و کثیف که از دید همه، سخت ترین زندان مصر بود اما برای یوسف رنگ آزادی و روشنایی داشت
زلیخا از چندین مسیر دعوت، آرایش، ایجاد مکان امن، خشونت و در آخر تهدید و تحقیر برای به دست آوردن و شکست یوسف استفاده کرد یعنی تمام امکاناتی را که داشت به کار گرفت تا یوسف را به چنگ آورد اما در نهایت موفق نشد. حالا هیچ کار دیگری نمیتوانست، اینک رشته کار از دستش بیرون رفته بود، رازش برملا شده بود و تیرش به سنگ خورده بود، حالا علاوه بر خود، جمع زیادی از زنان مصر هم به عشقی که او دچار شده بود، گرفتار شده بودند
زلیخا هر کاری کرد اما دچارشکست و در رابطه عاشقانه مبتلا به فراق شد.
از این جا به بعد یوسف دارای دو عاشق مبتلا به فراق بود که آتش اشتیاق به دیدارش در آنها زبانه
میکشید اما در مسیر های متفاوت، یکی میوه دلش، فرزند دلبندش و نبی خداوند را طلب می کرد و آن دیگری عشقی را می خواست که بر او حرام بود آری یکی یعقوب و دیگری زلیخاست.
همزمان با ورود یوسف، دو جوان هم وارد زندان شدند که نقش تعیین کننده در آینده او داشتند.
یوسف همانگونه که بیرون زندان، در قصر همه را مجذوب خود کرده بود، در زندان محبوب همه زندانیان و محل رجوع همه شده بود.
او از زندانی که یک بیغوله ی وحشتناک بود، یک سرایی آرام بخش ساخت، با راهنمایی او زندان سیاه و کثیف به خوابگاهی تمیز و آرام بخش تبدیل شد و یوسف در جای جای زندان گل و گیاه متناسب با آب و هوای مصر کاشت و بوی خوش گلها مشام را می نواخت و زندان هم گلستان شده بود
زنداتیان در همه ی موارد بدون در نظر گرفتن سن یوسف که جوان بود به او رجوع می کردند.
یکی از مواردی که به او مراجعه میکردند تعبیر خواب بود.
یوسف دارای علم تعبیر خواب و تاویل احادیث بود. تاویل احادیث به معنی دارا بودن قدرت تعبیر خواب و دادن فتوا است. در مصر فقط کاهنان با استفاده از ارتباطات شیطانی دارای این قدرت بودند و این نکته ای ظریف بود که یوسف با توسل به آن می بایست به جنگ با شیطان پرستان برود.
آن دو جوان که به جرم قتل فرعون در زندان بودند، همزمان خوابی دیدند و برای تعبیر خوابشان نزد یوسف رفتتند اولی که شراب برای فرعون درست میکرد و مقصر نبود گفت: درخواب دیده که کماکان شراب میساخته و دومی که در آشپزخانه کار میکرد و مقصر بود، گفت: در خواب دیده بالای سرش
ظرفی از نان بود که پرندگان از آن میخوردند.
یوسف گفت من پاسخ شما را بعد از غذایی که وعده میدهم می آید، می گویم. یوسف برای اینکه به همه بفهماند حرفهایش بیهوده نیست وعده غذای آن روز را که نان و ماهی و خرما بود گفت، اما همه به تمسخر به این وعده خندیدند، آخر زندان و این غذای شاهانه با هم نمی ساخت.
اما شد آنچه که یوسف گفته بود و زلیخا که درد هجران یوسف بی قرارش کرده بود این غذا را برای زندانیان فرستاده بود.
پس از صحت وعده یوسف، او رو به دو جوان خطاکار کرد و به اولی فرمود: تو به کار قبلی خود باز میگردی
و به دومی گفت: تو به دار آویخته میشوی و پرندگان از مغز سر تو تغذیه میکنند.
ادامه دارد...
📝به قلم:طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
مادر عباس علمدار کربلا، وفات نکرد، شهید شد🥺
شهادت #ام_البنین تسلیت🖤
یا سیدتی اغیثینی😔
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_پنجاه_یک🎬: حالا یوسف اسیر زندانی در زیر زمین شده بود، زندا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_پنجاه_دوم🎬:
حضرت یوسف تعبیر خواب هر دوجوان را گفت اما قبل از اینکه تعبیر خواب را برای آنها بگوید، سخنان دیگری گفت، سخنانی که بوی نبوت از آن به مشام میرسید.
گویی ایشان مامور شده بود تا نبوتش را علنی کند، پس بعد از صرف نهاری شاهانه که در زندانی در عمق زمین مثل یک اعجاز می ماند از جا بلند شد و رو به زندانیان فرمود: ای همسفرانی که در این وادی در یکجا جمع هستید، بدانید که نام من یوسف است، فرزند یعقوب نبی هستم همو که نواده ی ابراهیم خلیل الله است، من برگزیده شدم تا در این دنیای پر از ظلم و ظلمت هدایتگر بندگان خدا باشم، خداوند مرا به پیامبری برگزید تا شما را به سمت او بخوانم، همو که یکتاست و نه زاده شده و نه فرزندی دارد، خدایی که آسمان ها و زمین و درختان و آب و همه و همه را آفرید تا ما زندگی راحتی در روی زمین داشته باشیم و به راهی که او می خواهد برویم و بندگی کنیم و از ابلیس و ابلیسیان دوری گزینیم و خلیفه او در روی زمین باشیم.
زمانی که حضرت یوسف چنین فرمود، تازه زندانیان فهمیدند که این عالم زاهد که شب و روز به عبادت خدا مشغول بود و در هرکاری همدم و یار و غمخوار زندانیان بود، کیست، آنها و تمام ولایات زمین آوازه ابراهیم را داشتند، گویای ماجرای ابراهیم و آتش نمرود دهان به دهان گشته بود و به جای جای زمین رسیده بود و این داستان آنچنان برای مردم جذاب و اعجاب انگیز بود که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده بود و نه تنها پیران جامعه بلکه جوانان هم داستان ابراهیم را شنیده بودند.
پس با احترام و اعتمادی بیش از قبل به ابراهیم چشم دوخته بودند.
حالا یوسف تعبیر خواب دو جوان را گفت و همه منتظر بودند که ببینند تعبیر یوسف درست از کار در می آید یا نه؟!
اگر تعبیر خواب یوسف درست میشد، مقام او بسیار بالاتر می رفت و در بین مردم صاحب مقامی روحانی بود که بالاتر از آن فقط خدا بود، چرا که در این زمان،در کشوری مثل مصر که گوشه گوشه اش بوی ابلیس و جادو و سحر و کهانت می داد، تعبیر خواب فقط مختص بزرگان و خوابگزاران معبد بود که در رابطه مستقیم با آمون خدای خدایان مصر بود، پس کسی که می توانست تعبیر خواب انجام دهد یعنی متصل به نیرویی مافوق بشری هست.
.یوسف به یکی از جوانان نوید رهایی از زندان و بازگشت به قصر فرعون را داد و به دیگری خبر از اعدام او داد و به او گفت که قرار است آنقدر بر سر دار بماند تا پرندگان آسمان از مغز او تغذیه کنند و این تعبیر برای جوان خطاکار بسیار سنگین و ناراحت کننده بود، بطوریکه خود را در گوشه ای کشاند و شروع به گریه و زاری نمپد، در این هنگام حضرت یوسف مانند پدری مهربان هر چند که جوان بود، خود را به او رساند و آنقدر از رحمانیت خداوند سخن گفت که آن جوان به خداوند یکتا ایمان آورد و این در مکتب اسلام یعنی تولدی دیگر، یعنی معصومیت از گناه درست ساعاتی قبل از مرگ، یعنی رسیدن به بهشت خدا و آغوش آرام بخش پروردگاری که انسان را آفرید و از روحی شبیه روح خودش در کالبد آن دمید.
یوسف آنچنان برای جوان خطاکار سخن گفت که او بی تاب شد اما اینبار بی تابی اش از جنس دیگری بود، او بی تابانه رسیدن به خدا را طلب می کرد.
ادامه دارد...
📝به قلم:طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_پنجاه_دوم🎬: حضرت یوسف تعبیر خواب هر دوجوان را گفت اما قبل
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_پنجاه_سوم🎬:
برای مبارزه با هر حکومت مسلط بزرگی نیاز به وجود تشکیلات هست، افرادی که با جان و دل بخواهند خدمت کنند و فرمانده و رهبرشان را یاری رسانند که فرصت ایجاد این تشکیلات برای تحول تمدنی و انجام کار هدایتی در زندان برای یوسف فراهم شد. زندان اولین جایی بود که او دعوت خود را آشکار کرد.
یوسف در ضمن دعوتش اعلام کرد که از دین پدران خود ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی میکند در واقع سلسه پدران خود را معرفی و گذاره های توحیدی را برایشان بیان کرد.
و همانطور که قبلا هم بیان شد، خبر پیروزی حضرت ابراهیم بر طاغوتی مثل نمرود در بابل به همه جا رسیده بود و یوسف با معرفی او به عنوان پدر خودحدی از اعتبار را القا میکند و با یاد آوری آن اعجاز بزرگ توجه همه را به سمت خود که نواده ابراهیم است جلب می نماید.
از آن جایی که یوسف فردی حکیم بوده و نبی خداست و انبیا هیچ کاری را لغو و بیهوده انجام نمی دادند، پس زندانیان دارای حدی از تفکر بودند که یوسف از خداوند یکتا برایشان گفت و پیامبری خودش را به آنان گوشزد کرد و زندانیان حتما مفاهیم توحیدی گفته شده توسط یوسف را درک می کردند.
یوسف نبی بنیان هایی که تمدن مصر براساس آن ساخته شده بود را با استفاده از همان برهان های فطری که توسط حضرت ابراهیم در بابل
مورد استفاده بود به چالش کشید.
یوسف بعد از وعده دادن غذا و درست درآمدن پیش بینی و وعده اش، اعلام پیامبری خود، تعبیر خواب ها را بیان کرد.
در واقع دعوت پیامبری او مابین دو خبر صحیح قرار گرفت تا پذیرش آن برای زندانیان راحتتر باشد و زندانیان که به علت دوری از خانواده، فشار های اجتماعی و یا همسو نبودن با شرایط حکومت دارای رقت قلب بودند و آمادگی پیوستن به نیروی عظیم و روحانی را داشتند، دعوت یوسف را پذیرفتند و تبدیل به هسته اولیه یاران او شدند.
بعد از اندک زمانی تعبیرخواب های
گفته شده به آن دو جوان اتفاق افتاد. یکی به دار آویخته شد و دیگری آزاد شده و به کار قبلی خود بازگشت و این باز مهر تاییدی بر حقانیت ادعای پیامبری یوسف بود
یوسف به جوان آزاد شده فرمود: که نزد فرعون از من یاد کن و بگو پیامبری بی گناه در زندان افتاده، زنان مصر به او تهمت اشتباه و ناروا زدند و او اینک بدون انجام کوچکترین گناه، اسیر زندانی تاریک و پنهانی ست.
یوسف ناخوداگاه این حرف را زد و توجه به کسی غیر از پروردگار و کمک خواستن از بنده ای ناتوان در شان پیامبر نیست و این جا توسط یوسف ترک اولی اتفاق افتاد. چرا که ما معتقدیم پیامبران معصوم و از گناه مبرا هستند.
و اینچنین شد که شیطان باعث شد آن فرد این قضیه را برای چندین سال سه تا هفت سال فراموش کند.
و تقدیر آنچنان رقم خورد که یوسف همچنان در زندان ماند و کار نبوت و پیامبری خود را ادامه داد.
ادامه دارد...
📝به قلم:طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨