eitaa logo
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
358 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
231 ویدیو
4 فایل
اینجا گروهی از خبیثان خاورمیانه جمع شدند تا خباثت خونت رو اندازه بگیرند😎 امیدوارم آماده تست های خبیثانه باشی❤️‍🔥 . شروع نشر خباثت: 14\5\02 . قیمت ورود به باشگاه: اندکی خباثت!) بدون رحم🔪 خواندن رمان بدون عضویت ممنوع❌ همسایگی و‌ تبادل: @Misaagh_278
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
بیاید وصیت نامه بخونید🥲 https://abzarek.ir/service-p/msg/2267142 #مدیرعامل
1_ 🥲 2_ وای من کاملا میفهمم این حالو😭😂 خیلی خوبههه 3_ لینکش و تو اولین پیام سنجاق شده میزارم 4_ قربانت 5_ وای... 6_ :)))))))))
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
بیاید وصیت نامه بخونید🥲 https://abzarek.ir/service-p/msg/2267142 #مدیرعامل
1_ دور از جونم البته😒😂 خرمات هم بزار کنار بعدا ببر برا محمد 2_ نقطه میفرستادم کتکم میزدید😔😂 3_ نگا توروخدا😐😂 شانس مایه دیگه اعضامون اینطوری ان🚶‍♂ اشکال نداره منم همینجوری دوستون دارم😔😂 4_ تو جیبِ دارا 5_ آره میشه چرا نشه؟😬
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹 #رمان_او #پارت_219 با ضرب از جایش ب
✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹 نگاه مبهوتش از برگه ی کاغذ جدا شده و به سمتِ درب باز اتاق زینب چرخید... خرسِ قرمز رنگ روی زمین افتاده و به چشمان اشکی او میخندید... کاغذ را روی میز رها کرده و به سمت حیاط قدم تند کرد تا شاید هوای آزادِ آنجا کمی نفس کشیدن را برایش راحت تر کند... روی پله ها نشست و همانطور که نفس های عمیق میکشید تا بغضش را قورت دهد، سر به زیر انداخته و چشمانش را بست... چندی بعد نشستن کسی را کنارش احساس کرد که چشم گشود و نگاهش را به سمت راست چرخاند... حمیدرضا بود... با اخم هایی درهم و صورتی گرفته... نگاهش تنها رو به رو را هدف گرفته و پلک هایش میلرزید... نفس عمیقی کشیده و با صدای آرامی به حرف آمد: تقصیرِ من بود آقاکاظم... من همه چیو بهش گفتم... اونم با بدترین حالت ممکن... انقدر عصبی بودم که... شرمنده ام... خدا میدونه چقدر نگرانشم... محمد مثل برادرِ منه... درسته یه سری چیزها رو ازمون پنهون کرده... ولی خداشاهده هیچ وقت راضی به آزارش نبودم... کاظم نگاهش را در حیاط چرخاند و با صدای آرامی گفت: شما مقصر نیستی آقا حمیدرضا... محمد اول و آخرش میفهمید... همه مون هم میدونستیم اگه بفهمه حتما میره... این منم که سهل انگاری کردم... دوتا جوونِ تازه کار و گذاشتم اینجا غافل از اینکه محمد راحت تر از آبِ خوردن میتونه دورشون بزنه... شایانی رو گذاشتم کنارش که دغدغه ی جبران داشت و میدونستم اگه آدرسی به دستش برسه، زودتر از محمد اونجاست... من میدونستم و کوتاهی کردم... شما نمیدونستی و رخ نشون دادی... این دوتا با هم خیلی فرق دارن... حمیدرضا: مگه... مگه کارِ محمد چیه؟... چیه که انقدر بهش آسیب میزنه؟... چشم در چشمان او دوخته و گفت: نمیتونم دقیق چیزی بگم... فقط بدون خلاف نیست... مطمئن باش محمد پاک ترین آدمیه که میتونستی خواهرت و بهش بسپری... حمیدرضا که گویی فقط منتظرِ همین اطمینان بود سری به تایید تکان داده و پرسید: حالا چی میشه؟... پیداش میکنید مگه نه؟... کاظم: پیداش میکنیم... باید پیداش کنیم... هنوز کلامش به آخر نرسیده بود که صدای زنگ حیاط در خانه پیچیده و عطیه هراسان و پا برهنه از خانه بیرون آمد... نگاهش را روی کاظم و حمیدرضا چرخانده و از کنار آنها گذر کرد: محمده... حتما پشیمون شده برگشته... کاظم ایستاد و با صدای بلند اویی را که تقریبا به سمت در میدوید را صدا زد: زن داداش.... عطیه ایستاد و آرام به سمتش چرخید... کاظم به سمت او رفت و با مکث کوتاهی گفت: من در و باز میکنم... منتظرِ تایید او نماند و با قدم های بلند به سمت درب رفت... آن را باز کرد که با دیدنِ فردِ رو به رویش چرخیده و نگاهی به چشمان امیدوار عطیه انداخت... رو به شخصِ پشت در کرده و او را به درون خانه دعوت کرد: بیا داخل... دستانِ عطیه، با دیدن مرتضی که پا درونِ حیاط میگذاشت شل شده و گره ی چادر از میان آنها رها شد... عقب گرد کرده و با شانه های خمیده و اشکی که دوباره روی گونه اش روان میشد پله ها را بالا رفت... حمیدرضا با دلسوزی او را نگاه کرده و سری به اطراف تکان داد... مرتضی که در لحظه ی اول با لبخند واردِ حیاط شده بود مکثی کرده و چشم روی اهالی خانه چرخاند... چیزی در این میان درست نبوده و باعث میشد دیگر اثری از لبخندِ دقایقی پیشش نباشد... قدمی به سمت کاظم برداشته و با صدای آرامی گفت: چی شده کاظم؟... چرا زن داداش گریه میکرد؟... کاظم دستی روی شانه ی او گذاشت و به سمت حوض رفتند: بیا اول بشین یه آبی به صورتت بزن یکم حالت جا بیاد تا بگم... مرتضی سری تکان داده و لبه ی حوض نشست... دست درونِ آن کرده و مشتی آب به صورتش پاشید... دستانِ خیسش را در موهای به هم ریخته اش فرو برده و کمی آنها را مرتب کرد... بی خوابیِ شب گذشته سرخی را به چشمانش هدیه داده بود... کمی بعد کاظم هم کنارش جای گرفت و نگاهی به آبِ حوض انداخت... مرتضی به سمت او چرخیده و هوای گرگ و میشِ صبح را نفس کشید: چی شده؟... چرا شماها انقدر به هم ریخته اید؟... کاظم چشم از آب گرفته و به او داد... لبان خشکش را با زبان تر کرده و با نیم نگاهی به خانه گفت: محمد غیبش زده... مرتضی خشک شده او را نگاه کرد و با چشم هایی درشت شده و لحنی که بهت در آن فریاد میزد، پرسید: غیبش زده؟... یعنی چی؟... الکیه مگه؟... کاظم: همه چی و فهمیده... یه نامه گذاشته برای عطیه خانم و وصیت کرده... توش هم نوشته دنبالم نگردید که میرم دنبال دخترم... گفته اگه میخواید پیدام کنید فقط پِیِ پرونده باشید... مرتضی با بهتی که نگرانی همراهش بود ایستاده و سردرگم چند قدمی جلو رفت... رو به چرخیده و گفت: نمیشه کاظم... نمیشه بیخیالش بود... نمیتونیم بیخیال اون سمی باشیم که تو بدنشه... کاظم فاصله ی بین ابروهایش را کم کرده و مقابل او ایستاد: سم؟...
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹 #رمان_او #پارت_220 نگاه مبهوتش از ب
مرتضی با استیصال نگاهی به اطراف چرخاند و سری به تایید تکان داد: بابا من اصلا اومده بودم همینو بهتون بگم... عامل آلوده همون قرصه بود... همون لعنتی بود که محمد و به اون روز انداخت... دلم خوش بود الان که فرمولاسیونش و داریم دیگه راحت میتونیم پادزهرش و آماده کنیم... حالا میگی محمد نیست؟... وای کاظم وای... حمیدرضا که شاهدِ مشاجره ی بین آنها بود، از روی پله ها برخاسته و به سمت کاظم آمد: چی شده آقا کاظم؟... سم چیه؟... محمد چش شده؟.. کاظم چشمانِ بهت زده اش را از کاشی های خیسِ کنار حوض جدا کرده و به او دوخت... به راستی چه شده بود؟... اگر پیداش نمیکردند، چه بلایی سر محمد می آمد؟... و اما محمد... او فارق از تمام اتفاقات افتاده، تنها در جستجوی دخترش بود... حال خوشی نداشت... هنوز با هر نفس صدای خس خس سینه اش به گوش میرسید، گاهی اوقات سردرد و سرگیجه دنیا را پیش چشمانش سیاه میکرد، ولی با این حال حتی ذره ای از تصمیمش بازنمیگشت... با دیدنِ تابلوی سفید رنگی که نامِ بلوارِ وارد شده بر آن را اعلام میکرد، از پنجره فاصله گرفته و با صدای آرامی گفت: آقا ممنون همینجا پیاده میشم... پیاده شد و دست در جیبش کرد... مقدار اسکناس بیرون کشیده و بدون آنکه نگاهی به رقم آنها بی اندازد، روی صندلی کمک راننده گذاشت و از ماشین دور شد... نگاهش را در سر تا سرِ خیابان چرخاند و ساعتی پیش را به یاد آورد... زمانی که درونِ اتاق کودکانه ی زینب نشسته و تلفن همراهش او را از خلسه ای که در آن فرو رفته بود، بیرون کشید... "بدون آنکه چشم از عکس و صورتِ چون ماه عزیز بگیرد، عقب گرد کرده و دوباره روی زمین نشست... اینبار نگاهش را به سقف دوخته و گویا کسی را مقابل خودش میبیند زمزمه کرد: تو کمکم میکنی.. مگه نه؟... مثل همیشه که کمکم کردی... اینبارم میکنی.... چشم بسته و سرش را به دربِ اتاق تکیه داد که لرزش چیزی درون جیب شلوارش او را از افکارِ در هم ریخته ی ذهنش نجات داد.... با کرختی دست درون جیبش کرده و تلفن همراهش را بیرون کشید... نگاهش روی شماره ی ناشناس میچرخید... آنقدر به آن شماره خیره ماند که تماس قطع شده و لرزشِ گوشی آرام گرفت... اما این آرامش دوام زیادی نداشت و لرزش گوشی بر اثرِ تماس همان شماره از سر گرفته شد... سر چرخانده و نگاهش را روی خرسِ قرمز رنگ نگه داشت... انگشتش را روی آیکون سبز گذاشته و بدون آنکه چشم از عروسک بگیرد، تلفن را کنار گوشش گرفت... هیچ صدایی از پشتِ خط نمی آمد و او خوب میدانست این شگردی‌ست برای آنکه مطمئن شوی فردِ پشت خط همان کسی‌ست که میخواهی... پس نفس عمیقی کشیده و آن ناشناس را از این موضوع مطمئن ساخت: خودمم... بگو... چی میخوای؟... صدای پوزخندی قدرتمندانه در گوشش پیچید و صدای منحوسِ شهرام روزش را تکمیل ساخت: میبینم که هنوز زنده ای... لبخندی که با حالش تناقض عجیبی داشت گوشه لبش نشاند و سری به علامت تایید تکان داد: خودمم فکر نمیکردم انقدر سخت جون باشم... خنده ی شهرام آتشی بود که خاکسترِ دلش را شعله ور میساخت: نه... میبینم که درست زدم وسط خال... خرابیا محمد... خیلی خراب... محمد باز هم سری به علامت تایید تکان داد و در همان حال گفت: نترس... هنوز انقدری جون دارم که بتونم گردنت و بشکونم... بگو شهرام... چی میخوای که دست گذاشتی رو دخترم؟... شهرام: اوا.... جناب رئیس از شما بعیده... بعدِ این همه سال هنوز نشناختی منو؟... محمد: چرا... شناختمت... خیلی هم خوب شناختمت... تو آدمِ معامله نیستی شهرام... اینو 5 سال پیش خیلی خوب بهم ثابت کردی... اگه الان وارد گود شدی و میخوای معامله کنی، یعنی یکی باهوش تر از خودت پشتت ایستاده... یعنی داری از یکی خط میگیری... خب بگو... چی میخواد این رئیست؟... منو؟... پرونده رو؟... شهرام: نخیر... مثه اینکه حسابی ساختی خودتو.... دیگه نیست اون محمدِ 5 سال پیش که دست و پاشم نمیتونست جمع کنه... محمد: بله آقا شهرام... این محمد دیگه اون محمد نیست... الان میتونه دست و پای هر بی شرفی رو که چپ به خانواده اش نگاه کرده باشه رو به هم گره بزنه... خشم اندکی در صدای شهرام نمودار شد: زر زیادی نزن... آدرس میفرستم برات... شب ساعت 8 همونجایی که برات مشخص میکنم می ایستی تا بیان دنبالت... راس ساعت اونجا نباشی یا بخوای دورمون بزنی گوش بچه ات و میبرم میزارم کف دست ننه اش... با پایانِ کلام شهرام، صدای بوق در گوشش پیچیده و باعث شد تلفن را پایین بگیرد... نگاه خنثی و سردش در اتاق میچرخید... چشمانش را روی میز تحریرِ کودکانه ی زینب نگه داشته و از جایش برخاست... مداد سیاه او را از داخل کشو بیرون کشیده و کاغذی از دفترِ طرح دار دخترکش کند... قلم را روی کاغذ گذاشت و شروع به نوشتن کرد..."
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
مرتضی با استیصال نگاهی به اطراف چرخاند و سری به تایید تکان داد: بابا من اصلا اومده بودم همینو بهتون
با صدای بوق ممتد ماشینی از خیالاتش بیرون آمده و قدمی عقب گذاشت که ماشین که از کنار رد شده و صاحبش فحشی آبدار نثار اجداد او کرد... دستی به صورتش کشیده و موهای سیاه و درهم تنیده اش را به بالا هدایت کرد... روی جدول درست کنارِ تابلو نشسته و دستانش را پیچک وار دور زانوهایش پیچید... سرمای هوا تنِ خسته و رنجورش را آزار میداد ولی بی توجه به لرزِ نشسته بر جانش، همانجا نشسته و چشم به رفت و آمد مردم دوخت... مردمی که سال ها به خاطر آنها جنگیده و زخم برداشته بود... مردمی که به سادگی از کنارش میگذشتند و هیچ کدام نمیدانستند این مرد، برای آرمان ها و اعتقاداتش چه هزینه هایی داده و چه خون دل هایی خورده تا این چنین مو سپید کرده است... مردی که زیرِ بارِ مسئولیتش کمر خم کرد، ولی هیچ گاه شانه خالی نکرد... با نزدیک شدنِ عقربه ی کوچک ساعتش به عدد 8، هوشیار تر شده و نگاهش به اطراف میچرخید... لرزِ نشسته بر تنش او را آزار میداد که برخواسته و همانطور که در همان محدوده قدم میزد، دستانش را در هم پیچاند و روی سینه اش قفل کرد... زیرلب با خودش آیاتی از قرآن را زمزمه میکرد تا در این شرایط دلآرامش باشد... سرجایش ایستاد، نگاهش را بالا برده و به سیاهیِ دلچسبِ آسمان دوخت... گویی در آسمان به دنبال چیزی غیر از ماه و ستاره میگشت... چشم بسته و چهره ی پدرش را در ذهن تجسم کرد... پدری که تمام تصوراتش از او در یکی قاب عکس خلاصه میشد و حسرت دیدارش تا ابد بر قلب او سنگینی میکرد... پلک هایش را از هم فاصله داد و اینبار در سیاهی باشکوهِ بالای سرش چیزی جز تصویر "پدر" نمیدید... نگاهش را در گوی های براقِ چشمان مرتضی چرخاند و عاجزانه زمزمه کرد: بابا... همین تک کلمه ی آشنا ولی غریب، گویای تمام درد های دلش بود... انگار با همین یک کلمه با او درد و دل کرده، از او کمک خواسته و خودش را به او سپرده بود... چشم بست و سر پایین انداخت که قطره ی اشکی از گوشه ی چشمانش راه پیدا کرده و بر زمین افتاد... هنوز سر بالا نیاورده بود که موتور سیاه رنگی رو به رویش ترمز کرده و پشتِ سر او، ونی به همان رنگ محاصره اش کرد... گویا امروز همه چی رنگِ تاریکی را به خود گرفته بودند.... به‌قلم: ❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا