بسم الله الرحمن الرحیم🌱🌹
موقع افطار است........
افطار سیمین روز از ماه مبارک رمضان✨🌷
اللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ🤲🏻
اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ🤲🏻
اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ🤲🏻
وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ🤲🏻
التماس دعای فرج🌷
این روزها برای پیروزی رزمندگان اسلام زیاد دعا کنیم🤲🏻🇮🇷🍃
پیام_نوروزی_رهبر_معظّم_انقلاب_اسلامی_1405.pdf
حجم:
320.1K
📖 #کتابچه | متن کامل پیام حضرت آیت الله سید مجتبی حسینی خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۵ شمسی
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62807
📲 @rahbar_enghelab_ir
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم گرفته و این حال، حالِ دلتنگیست
۱۴۰۵ سال دلتنگیست ...
شعر از: محمد رسولی
حتما بشنوید 😭
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
.
#روایت_میدان
سال کهنه میرود، فصلِ همایون میرسد
باغِ خسته با نسیمِ شادِ نوروز میرسد
ماهِ روزه میرود، از راهِ لطفِ آسمان
عیدِ فطر، از دلِ قرآن و ایمان میرسد
زخمها پایان شود، از خاکِ غم برخیزَدَت
صبحِ صلح از انتظارِ جانِ انسان میرسد
رنجِ سالی رفت و چشمِ خستهام روشن شدی
با تو هر آغازِ زیبا بر دلِ من میرسد
نوبهاری در رگِ ایام میرقصد به شوق
هر خبر، از مهرِ روزِ جانفِشانش میرسد
باری دیگر چون وطن لبریز شد از آهوان
چون خبرهای ظفر از چشمِ ایران میرسد
از دل ایران، نسیم فتح میاید کنون
خرم و شادان، فصلِ فتحِ یاران میرسد
باز دنیا زیر لب آوازِ آرامش گرفت
چون پسِ هر شب، نویدی از سَرانجام میرسد.
سروده ای از خانم زهرا موسی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#روایت_میدان
عطر آرزو
با کولهباری از بیخوابی روی تخت نشستهام و فکر میکنم از کجای خانه باید شروع کنم برای نوشتن ، کدام طرف اتاق را بنویسم که مدیون خودم و کودکانم نشوم مدیون دردی که روی سینهام سنگینی کرده و نمیخواهد ببارد. اطرافیان میگویند برای زنی که تازه فارغ شده این حجم از اشک و ناراحتی خوب نیست. مثل دوربینی نگاهم را به هر طرف می چرخانم حسرت است و ناراحتی برای شهیدانم برای رهبرم برای کسانی که رفتند و کسانی که معلوم نیست؛ نه زبانم لال آسمانی شوند!! بالاخره روی امید پسرم مکث می کنم ،با همان ذهن کودکی در کیسهای به قول خودش آذوقه جمع کرده پُر از هله هوله و می گوید کدام را زودتر بخورم و من با خستگی یکی در میان سر تکان می دهم و گاهی سر تکان نمی دهم.
دوباره نگاهم میچرخد اینبار روی صورت آرزو مکث میکنم، که با لواشک خوردنهای امید از جا میپرد و دوباره میخوابد و دارد ساعت خوابش تمام می شود و هشدار میدهد: مامان یک چرتی بزن چون دوباره شیر دادن و ماجراهای بعدش شروع می شود و خسته و خواب آلودهای هنوز...
دوباره سرم را میچرخانم به اطرافم، ترس مقابلم نشسته و می گوید :من هم هستم مرا به تصویر بکش لابه لای بغض فرو خورده و بچهداریات ، بین صلواتها و امید و آرزوهایت، نشستهام تا خستگی را به تنت بگذارم و بودنِ مرا بنویسی.
آری ترس از مرگ چند روز پیش ، وقتی هواپیما از بالای سرم رد شد و پنجرهِ تنهاییام لرزید بر تنم نشست و انبوهی از اندوههای پس زدهام را در من زنده کرد ،اندوه ِخبرهای ناگوار از شهادت آقا و دیگر شهدا و ... ولی آمدهام اینجا با کوله باری از بیخوابیِ بچهداری و شانه درد و... چشم در چشمِ ترسها نشستهام و میخواهم با آن بجنگم و به ادامه جریان زندگی به رویای شیرین فکر میکنم به آغوشِ آرامی که باید برای فرزندانم باز کنم و به خانهای که برای همسرم گرم نگه دارم تا شجاعت بیاید و مارا ادامه دهد.
پسرم لواشک بعدی را باز کرد و از صدایش دخترم آرزو از خواب پرید و با صدای گریهاش مرا در آسمان ِ امید پرواز داد برای آینده روشنِ کشورم.
🖋 حورا اصفهانیان
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
چند کلمه زندگی
زندگی آدمها در چند کلمه خلاصه میشود.
مثل مقاله چند کلمه کلیدی را میدهی به موتور جستجو و صاف میبردت کنار همان چند خط چکیدهی زندگی.
صبحها که میخواستم بروم مدرسه مامان یک سکه بیست و پنج تومانی میگذاشت کف دستم و سفارش میکرد:«به خودت گرسنگی نده تا درس را بهتر بفهمی» میگفتم چشم اما تا ظهر صدای قار و قور شکمم را با آب ساکت میکردم. ظهر که میشد شل و وارفته میرفتم آنطرف خیابان و خودم را میرساندم به مغازه حسن آقا قناد و با بوی شیرینی ها زنده میشدم. آرام دستم میخزید توی جیب رنگ و رو رفتهی مانتوی مدرسهام، بیستپنج تومانی را میگذاشتم روی پیشخوان و اشاره میکردم به نان خامهایهای پشت ویترین و همانجا میایستادم و یک لقمهاش میکردم.
بعدها بزرگتر که شدم، دغدغههایم شد روز مادر و پدر و معلم و...
بعدتر شد کتاب، پشت ویترین کتابها را که میدیدم دلم قنج میرفت. پولهایم را جمع میکردم و کتابی که یک ماه چشمم گرفته بود را میخریدم و از توی تاکسی شروع میکردم به خواندن.
اما زندگی من آن روزها چند کلمه بود
مثلا شاید
نان خامهای
کتاب
گل
مشق
بعدها شاید
نوشتن
شعر
درس
بعدها
مادری
کتاب
و حالا از بعد از جنگ دوازده روزه و اغتشاشات و این روزها...
وطن اضافه شده به کتاب و مادری...
شبها کتابهایی را میخوانم که برایم از وطن میگوید.
پای سفرهی صبحانه لقمه را که میگذارم دهان بچهها از وطن میگویم.
بیرون که میرویم به آسمان نگاه میکنیم و هوای وطن را عمیق میدهیم به ریههایمان...
ما به هم قول دادهایم تا ابد کنارش بمانیم...
🖋 طاهره سادات ملکی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام