eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
526 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
581 ویدیو
33 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم گرفته و این حال، حالِ دلتنگی‌ست ۱۴۰۵ سال دلتنگی‌ست ... شعر از: محمد رسولی حتما بشنوید 😭 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. سال کهنه می‌رود، فصلِ همایون می‌رسد باغِ خسته با نسیمِ شادِ نوروز می‌رسد ماهِ روزه می‌رود، از راهِ لطفِ آسمان عیدِ فطر، از دلِ قرآن و ایمان می‌رسد زخم‌ها پایان شود، از خاکِ غم برخیزَدَت صبحِ صلح از انتظارِ جانِ انسان می‌رسد رنجِ سالی رفت و چشمِ خسته‌ام روشن شدی با تو هر آغازِ زیبا بر دلِ من می‌رسد نوبهاری در رگِ ایام می‌رقصد به شوق هر خبر، از مهرِ روزِ جان‌فِشانش می‌رسد باری دیگر چون وطن لبریز شد از آهوان چون خبرهای ظفر از چشمِ ایران می‌رسد از دل ایران، نسیم فتح میاید کنون خرم و شادان، فصلِ فتحِ یاران می‌رسد باز دنیا زیر لب آوازِ آرامش گرفت چون پسِ هر شب، نویدی از سَرانجام می‌رسد. سروده ای از خانم زهرا موسی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
عطر آرزو با کوله‌باری از بی‌خوابی روی تخت نشسته‌ام و فکر می‌کنم از کجای خانه باید شروع کنم برای نوشتن ، کدام طرف اتاق را بنویسم که مدیون خودم و کودکانم نشوم مدیون دردی که روی سینه‌ام سنگینی کرده و نمی‌خواهد ببارد. اطرافیان می‌گویند برای زنی که تازه فارغ شده این حجم از اشک و ناراحتی خوب نیست. مثل دوربینی نگاهم را به هر طرف می چرخانم حسرت است و ناراحتی برای شهیدانم برای رهبرم برای کسانی که رفتند و کسانی که معلوم نیست؛ نه زبانم لال آسمانی شوند!! بالاخره روی امید پسرم مکث می کنم ،با همان ذهن کودکی در کیسه‌ای به قول خودش آذوقه جمع کرده پُر از هله هوله و می گوید کدام را زودتر بخورم و من با خستگی یکی در میان سر تکان می دهم و گاهی سر تکان نمی دهم. دوباره نگاهم می‌چرخد اینبار روی صورت آرزو مکث می‌کنم، که با لواشک خوردن‌های امید از جا می‌پرد و دوباره می‌خوابد و دارد ساعت خوابش تمام می شود و هشدار می‌دهد: مامان یک چرتی بزن چون دوباره شیر دادن و ماجراهای بعدش شروع می شود و خسته و خواب آلوده‌ای هنوز... دوباره سرم را می‌چرخانم به اطرافم، ترس مقابلم نشسته و می گوید :من هم هستم مرا به تصویر بکش لابه لای بغض فرو خورده و بچه‌داری‌ات ، بین صلوات‌ها و امید و آرزوهایت، نشسته‌ام تا خستگی را به تنت بگذارم و بودنِ مرا بنویسی. آری ترس از مرگ چند روز پیش ، وقتی هواپیما از بالای سرم رد شد و پنجرهِ تنهایی‌ام لرزید بر تنم نشست و انبوهی از اندوه‌های پس زده‌ام را در من زنده کرد ،اندوه ِخبر‌های ناگوار از شهادت آقا و دیگر شهدا و ... ولی آمده‌ام اینجا با کوله باری از بی‌خوابیِ بچه‌داری و شانه درد و... چشم در چشمِ ترس‌ها نشسته‌ام و می‌خواهم با آن بجنگم و به ادامه جریان زندگی به رویای شیرین فکر می‌کنم به آغوشِ آرامی که باید برای فرزندانم باز کنم و به خانه‌ای که برای همسرم گرم نگه دارم تا شجاعت بیاید و مارا ادامه دهد. پسرم لواشک بعدی را باز کرد و از صدایش دخترم آرزو از خواب پرید و با صدای گریه‌اش مرا در آسمان ِ امید پرواز داد برای آینده روشنِ کشورم. 🖋 حورا اصفهانیان 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
چند کلمه زندگی زندگی آدم‌ها در چند کلمه خلاصه می‌شود. مثل مقاله چند کلمه کلیدی را می‌دهی به موتور جستجو و صاف میبردت کنار همان چند خط چکیده‌ی زندگی. صبح‌ها که میخواستم بروم مدرسه مامان یک سکه بیست و پنج تومانی میگذاشت کف دستم و سفارش میکرد:«به خودت گرسنگی نده تا درس را بهتر بفهمی» میگفتم چشم اما تا ظهر صدای قار و قور شکمم را با آب ساکت میکردم. ظهر که می‌شد شل و وارفته می‌رفتم آنطرف خیابان و خودم را می‌رساندم به مغازه حسن آقا قناد و با بوی شیرینی ها زنده می‌شدم. آرام دستم میخزید توی جیب رنگ و رو رفته‌ی مانتوی مدرسه‌ام، بیست‌پنج تومانی را میگذاشتم روی پیشخوان و اشاره میکردم به نان خامه‌ای‌های پشت ویترین و همانجا می‌ایستادم و یک لقمه‌اش میکردم. بعدها بزرگتر که شدم، دغدغه‌هایم شد روز مادر و پدر و معلم و... بعدتر شد کتاب، پشت ویترین کتاب‌ها را که می‌دیدم دلم قنج میرفت. پول‌هایم را جمع میکردم و کتابی که یک ماه چشمم گرفته بود را میخریدم و از توی تاکسی شروع می‌کردم به خواندن. اما زندگی من آن روزها چند کلمه بود مثلا شاید نان خامه‌ای کتاب گل مشق بعدها شاید نوشتن شعر درس بعدها مادری کتاب و حالا از بعد از جنگ دوازده روزه و اغتشاشات و این روزها... وطن اضافه شده به کتاب و مادری... شب‌ها کتاب‌هایی را میخوانم که برایم از وطن می‌گوید. پای سفره‌ی صبحانه لقمه‌ را که میگذارم دهان بچه‌ها از وطن می‌گویم. بیرون که میرویم به آسمان نگاه میکنیم و هوای وطن را عمیق میدهیم به ریه‌هایمان... ما به هم قول داده‌ایم تا ابد کنارش بمانیم... 🖋 طاهره سادات ملکی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شک ندارم می‌خوانی‌اش تا آخر شب چشمم به صفحه تلویزیون خشک شد تا چهره مقتدر و مصممت را ببینم که برای کفتارها رجز بخوانی و به من آرامش بدهی... دلم نمی‌خواست بخوابم، دلم گواهی بد می‌داد... می‌دانستم باز مثل دیشب با کابوس از خواب می‌پرم و... نکن ای صبح طلوع... صبح با چشم‌های خواب‌آلود، بین طعنه و استیکر خنده‌ی نادوستان، تسلیت دوستانم را خواندم، چرا تسلیت؟ همه چیز از خاطرم محو شد... می‌دیدم و نمی‌دیدم! همه‌‌ی اقیانوس‌های جهان در من متلاطم و طوفانی شدند و دو ابر در چشم‌هایم مشغول باریدن... نمی‌دیدم ساعت چند است وگرنه مراعات حال همسایه‌ها را می‌کردم که حتما خوابند. از خدا می پرسیدم مگر نگفتم: "الله خیرالحافظین" پروردگار من! عمر مرا بردار و روی عمر او بگذار... چرا؟ چرا نگذاشتی؟ روحم در قفس خانه نمی‌گنجید، باید می‌رفتم حرم... اتوبوس که عزادار و نالان راه افتاد، باز بغضم ترکید... و همه اتوبوس تا حرم با من باریدند... خورشید داشت بالا می‌آمد اما چرا آدم‌ها، ساختمان‌ها، دیوارها، درخت‌ها سیاه بودند؟ هاج و واج از بین زن‌هایی که کف حیاط صحن از هوش رفته بودند گذشتم... به چادرهایشان گِل زده بودند و صورت‌شان را خراش می‌دادند. گریه‌ی مرد و زن فرقی نداشت. خوب شد خاطره را دیدم، اشک شد سلام و آغوش و لرزشِ شانه شد علیک. با او کنار قبر حضرت علی، کنار امام حسین، کنار حضرت ابوالفضل، روبروی مضجع امام هشتم و... گریسته بودم، اما این بغض از همه پررنگ‌تر بود. چشمم که افتاد به حرم، روی عکس زیبایت روی ضریح دست کشیدم و لبخندت را زار زدم. شنیده بودم وقتی پدر از دنیا برود، پشت آدم خالی می‌شود، انگار یک کوه دیگر سرجایش نباشد... حالا حس می‌کردم تنهاترین دختر دنیایم که پشتش خالی شده. همه چیز پشت هاله‌ای از اشک محو شده بود، فاطمه زاهدمقدم را ابری و بارانی دیدم، بی‌اختیار همدیگر را به آغوش کشیدیم و پدر را با لهجه‌ی شعر گریستیم. برای خواهر امام‌رضا درد دل کردم، و خواستم بیشتر از قبل، ظهور برادرزاده‌اش را از خدا بخواهد. صدای فریادی توجه‌ام را جلب کرد... زن عراقی با چشم‌های سرخ برایم درد دل می‌کرد... این بار اشکم لهجه عربی داشت... اما هرچه با او گریستم، سبک نشدم... با زن‌های پاکستانی، زن‌های مظلوم افغان، آفریقایی... هم‌اشک شدم که یتیم شدنشان را فریاد می‌زدند... اما انگار نه انگار... از دیروز از عکست می‌پرسم چرا هرچه می‌بارم اشکم تمام نمی‌شود، چرا یکهو مثل دختربچه‌های سه چهار ساله لب‌هایم را می‌چلانم روی هم و بغض گلویم را فشار می‌دهد، می‌بارم و ابر غم تو هنوز مثل روز اولش است؟ از تو ای حضرت علی، ممنونم که در هیئت سید علی حلول کردی و به کمک شیعیانت آمدی تا از چنگال ابلیس رهایمان کنی، مردم مظلوم سیستان را از دست خوانین ظالم نجات بدهی، مردم سیل‌زده‌اش را هدایت کنی، از کوله‌بار معروفت، گرسنگانش را با نان و خرما سیر کنی، بعد هشت سال جنگ را فرماندهی کنی، شیعیانت را از فتنه‌های رنگارنگ عبور دهی و با راهنمایی‌هایت راه پرپیچ و خم آخرالزمان را برایمان روشن کنی... و بعد دوباره ذریه ابن ملجم، با زبان روزه در رمضان... به سهیل که با صورت خیس، بهت‌زده نگاهم می‌کند می‌گویم، هر کس توی این سن شهید بشه، مطمئن باش پاک‌ترین انسان روی زمینه... باید هم شهید می‌شد... که مرگ طبیعی هرگز برازنده‌اش نبود. اسمش فقط شهید را کم داشت آن هم روز دهم، با کام تشنه، در رمضان... یادت باشد بزرگ‌ترین آرزوی "ابراهیم هادی" این بود که توسط اسرائیل به شهادت برسد... و همه شهدا دوست داشتند در زمان ما شهید بشوند! حسرت دیدار دوباره‌اش اما تا مدت نامعلومی به دلم می‌ماند... حسرت زیارتش در شعرخوانی که اصلا نفهمی چه خواندند و چه شنیدی؟؟‌! سراپا تماشایش شوی... بغض که تمامی ندارد، قلم برمی‌دارم و برایت می‌نویسم و شک ندارم که می‌خوانی‌اش... بر هم بریز نقشه‌ی قوم یهود را بشکن غرور کاذب آن بی‌وجود را از آسمان نخواه گذارد به روی دوش، بار امانتی که به دوش تو بود را... روز دهم تمام شد و با خسوف ماه، از خیمه‌ها کشید سیاهی، عمود را روز دهم چه قدر شبیه حسین (ع) بود خشکانده‌اند بی شرفان، تشنه رود را با این که هیچ‌کس به عطای تو شک نداشت مثل علی (ع) برای چه دستت نمک نداشت آه... ای علی! ببخش که در خون تپیده‌ای جای دعا ببخش که لعنت شنیده‌ای سید علی ببخش که دنیا وفا نداشت دست تو را شکست و ز جدت حیا نداشت! ای جان پناه ما که پناهی نداشتی لبریز آه بودی و چاهی نداشتی... حالا کنار خود به تو جا می‌دهد علی (ع) مادر شفای دست تو را می دهد علی! پیوسته‌ای اگر چه به کانون پاک ها با چه دلی تو را بسپارم به خاک‌ها...؟ 🖋 زهرا علیدوستی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
گلستان ابراهیم این روزها با اینکه دلهره و اضطراب، مثل اسب افسار گسیخته‌ای درون قلب‌هایمان می‌تازد؛ اما دل‌بسته‌ایم به پیچک امیدی، که سرتاسر دیوار وجودمان را پوشانده. هرچه پیش می‌رویم، با وجود سنگلاخ‌های بی‌شمار، یأس و ناامیدی بی‌معناتر می‌شود. انگار کسی در گوشمان به‌جای بومب‌بومب، آیه‌ی "لاتخف" سر می‌دهد.‌ اینجا به‌جای ستون‌های دود و آتش، گلستان ابراهیم است که جلوه‌گری می‌کند. انگار کسی راه می‌رود و با عصایش، برکه‌های کوچکِ تردید را، به اقيانوس بی‌کران امنیت و اقتدار پیوند می‌زند. دلمان قرص است به بودنش، به دعای خیرش به رد پای نورانی‌اش. امروز روزی‌است که موشکهای خرمشهر و سجّیل و فتّاح‌مان، خار تیزی‌ در چشم‌ دشمنانمان شده. صلابت دروغین بت‌های جهالت را شکسته و جهان‌خواران را یکی پس از دیگری، در چشم جهانیان خوار کرده. امروز روزی است که از هر قشری، داشته‌های‌مان را در سبد اخلاص گذاشته و به رود خروشان وطن می‌سپاریم. از خون پاک شهیدان گرفته تا قطره‌های اشک و لبخند، از نسخه‌های رایگان گرفته تا آن قرص نانی که نانوای سر کوچه می‌بخشد. همه را به نیل‌مان می‌سپاریم و به سمت قله اوج می‌گیریم. امروز همای همدلی، در آسمان قلب‌های‌مان بال گشوده.‌ بیشتر از همیشه‌ی تاریخ، دل‌مان برای همدیگر می‌تپد. از هر رنگ و نژادی،‌ با هر لباس و زبانی، دل به پرچم سه رنگ الله‌نشان‌مان داده‌ایم. گوش به فرمان صالحٌ بعد صالح، نیل‌ها را می‌شکافیم و پیش می‌رویم. در تاریخ بنویسید جنگ رمضان، همان اسفندی تاریخی که هیمنه‌ی پوشالیِ دشمن، اسپند روی آتش شده‌بود.‌ 🖋 نجمه انصاری 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
50.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«هفت‌سین را که می‌چینیم 🌿✨ عهدی دوباره با روشنایی می‌بندیم؛ جایی که موکب دانشجویی 🌱💫 پایگاه همدلی و ایمان جوانانی است که بهار را با دست‌های خودشان می‌سازند. جایی که دل‌ها کنار هم می‌ایستند تا بهار را نه فقط در طبیعت، که در ایمان و اراده بسازند… ✊🔥 این سفره، یادمانی از آنان است که با نیت پاک و قدم‌های استوار، مسیر را برای نسل امروز روشن کردند 🕯️🌟 یادآور آغازهاست؛ آغازِ مسیرهایی که با هم ادامه‌شان می‌دهیم… 🌈🤝 بهار تنها در طبیعت نیست؛ در دل‌هایی است که راه را ادامه می‌دهند 🌸❤️» 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]