eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3هزار عکس
492 ویدیو
21 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏷 | انيميشن (افزایش سرسام‌آور قیمت بنزین در آمریکا!) 🐷ترامپ: ایرانی ها حق عبور از تنگه هرمز را ندارند. _چشم عباس اقا! 👀🚀 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖼 هویت‌سازِ نسل آینده 📝 مسئولیت خطیر آموزشِ دانش، افزایش مهارت، و بخش مهمی از رشد بینش و قالب‌ریزی هویت نسل آینده برعهده‌ی معلّم است. ✍️ بخشی از پیام رهبر معظّم انقلاب به مناسبت روز کارگر و روز معلم | ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👥نشست دانشجویی ⚠️« انرژی هسته‌ای؛ تهدید یا فرصت؟ » با حضور: 🔹سرهنگ حسن‌زاده؛ کارشناس مسائل سیاسی 🔸دکتر حمیده رحمتی؛ استاد دانشگاه و دارای مدرک دکترای فیزیک نظری 🖇ویژه دانشجویان رشته فیزیک و فیزیک مهندسی - حضور برای عموم دانشجویان (خواهران و برادران) و سایر رشته‌ها بلا مانع است. ⏰زمان: چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت؛ ساعت ۱۰ الی ۱۲ (نشست به صورت حضوری برگزار می‌شود‌.) برای ثبت‌نام و کسب اطلاعات، به آیدی زیر پیام بدهید: 💬@Meshkat_kh2 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 @BSO_QOM
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این نفرین‌ها روزی اثر می‌کند آمده‌ایم دیدن والدین حاج آقا، به یک شهر کوچک آذری زبان در شمال غرب ایرانِ جان. والدین همسر که تمام این چند روزِ شروع جنگ تا امروز، هر روز جدا جدا زنگ می زدند و از حاج آقا اخبار جنگ را سراغ می گرفتند، حالا که حضوری پیششان هستیم، می‌خواهند تمام ماجراها را مفصل‌تر و با جزئیات بپرسند و سؤال جواب کنند. لابد خیلی از عزیزانِ ایران که نمی‌توانند کانال‌های خبری را بخوانند، و فارسی هم متوجه نمی‌شوند که اخبار ببینند، در همین حال و احوال هستند. مادرشوهر، که بعد از عمل دیسک کمر، نُه ماه است تختش را گذاشته کنار سالن نشیمن و همانجا زندگی می‌کند، شبکهٔ خبر را روشن می‌کند؛ زل می‌زند به تصاویری که پخش می‌شود و یکریز و بی‌امان نفرین می‌کند. ترامپ اگر از هر چیزی در این دنیا جان سالم به در ببرد، از این حجم بی‌پایان نفرین‌های ناهید خانم رها نخواهد شد. جمله‌ها به‌قدری متنوع‌اند که به ندرت تکرار می شوند. بیش از پیش به گستردگیِ گنجینهٔ واژگانی مادرشوهرم پی برده‌ام! بعضی‌هایشان را می‌فهمم و بعضی‌ها در محدودهٔ دانشِ واژگانیِ من که هنوز در حال یادگیری این زبان هستم، نیستند. بعد از چندین ساعت بد و بیراه و نفرین، دیدم کانال را عوض کرده و چیزهای جدیدی می‌گوید. رفتم جلوتر. دیدم تصویر تلویزیون، پاهای سربازی در حال راه رفتن است و سرود حماسی پخش می‌شود. ناهید خانم داشت بلند بلند برای مادرِ آن نظامیِ توی تصویر دل می سوزاند و برای پاهای او که ساعت‌ها در آن پوتین‌ها خسته می‌شوند. بعد دوباره برگشت به نفرینِ دشمن و آخرش هم یک عالمه دعا و خواهش از خدا برای پیروزی. جمله‌ای که امروز خیلی زیاد از زبانش شنیدم این بود: «خدا رحم می‌کند. خدا طرف حق است. ما حتماً پیروز می‌شویم.» 🖋 نظیفه سادات مؤذن 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
کشتی پهلو گرفته عینکم را فراموش کرده‌‌بودم. فضای سِن برایم کمی تار بود. دکور، نسبت به سری اول عصر روایت سووشون، مقداری تغییر کرده بود. عکس‌های کودکان شهید میناب، از جلوی سِن عقب تر رفته و دور عکس رهبر شهیدمان چیده شده بود. جلوی سِن، میان گلبرگ های سرخ، شمع های روشن گذاشته شده بود. پدر شهید حمید محمدی، با نظمی که احتمالا از پاسدار و نظامی بودنش برمی‌آمد، نکاتی را که می‌خواست در گفتگو اشاره کند، یادداشت کرده بود. آقا حمید ته تغاری خانواده، پسر پر جنب و جوش و جوان رعنای پاسدار نیروی دریایی بود. آقا حمیدی که از کودکی سرِ نترس و دل بزرگی داشت. عاقبت هم دل به دریا زد و داوطلبانه ناوبان ناو شهید سلیمانی شد. فضای روضه‌ی صحبت های آخر پدر شهید را نمی‌توانم در چند خط روایت بگنجانم. اصلا چقدر خوب شد که پدر شهید درباره نحوه شهادت پسر و تفحص پیکر او، یکباره سر اصل مطلب نرفت، فضاسازی کرد، جزییات را گفت، مقدمه چینی کرد...بعد دلمان را آتش زد. در تمام گفتگو صبر پدر شهید مثال زدنی بود. اما به آخر که رسیدیم، چند جا بغض و اشک، صدای پدر صبور را هم لرزاند. مثل وقتی که گفت: « الحمدلله آن قسمتی از پسرم که سهم‌مان بود به ما رسید.» بعد از توسل به حضرت مادر، با ذکر یا زهرا س، « تنها، پهلوی شکسته‌ی پسر»، سهم دل شکسته‌ی پدر و مادر شهید شد. مادری که چندین روز، چشم انتظار پیکر فرزند بود و راضی به حتی تکه‌ای از پیکر او. چون نمی‌توانست با مزاری خالی انس بگیرد. آقا حمید که با زبان روزه در شب زیارتی امام حسین ع شهید شده‌بود، بعد از چند بار تلاش غواصان، از دل دریا و در میان ناو شکسته اما سربلند شهید سلیمانی، تفحص شد. مثل حسین ع بی سر، مثل ابوالفضل ع بی دست، مثل حضرت زهرا س پهلو شکسته. مراسم تشییع هم چون برای بار دوم برگزار می‌شد، شبانه بود، تا ماجرای شهید حضرت زهرایی تکمیل شود. در یکی از موج‌های وعده صادق ۴، روی موشک‌ نوشتند: «به یاد شهید حضرت زهرایی، شهید حمید محمدی » 🖋 سارا رمضانی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
؟ اتاقی که سنگر شد... ساعت از نیمه‌‌شب گذشته بود. وارد اتاقم شدم. چادرم را آرام به گیره سپردم، انگار تکه‌ای از روزِ طولانی‌ام را به دیوار می‌آویزم. روی صندلی نشستم. خستگی، بی‌صدا در جانم می‌نشست؛ اما... این روزها، خسته بودن را هم انگار باید پنهان کرد. خجالت می‌کشم بگویم خسته‌ام… وقتی به رزمنده‌هایی فکر می‌کنم که پای لانچرها ایستاده‌اند. به چشم‌هایی که هفته‌هاست خوابِ عمیق را فراموش کرده‌اند. به دل‌هایی که دور از آغوش خانواده، تنها با ایمانشان گرم مانده‌اند… آنگاه واژه‌ی خستگی در گلویم می‌میرد. نگاهم روی زمین می‌لغزد… شش روز از سال جدید گذشته است. هرسال این روزها، اتاقم از تمیزی برق می‌زد. حتی اگر یک تکه نخ در گوشه‌ای از فرش می‌افتاد یا تابلوی کوچکی کج می‌شد، آن‌موقع بود که داشتم حرص میخوردم، گویی نظم جهان به هم ریخته شده باشد. اما حالا… اتاقم دیگر اتاق نیست؛ یک سنگر است، سنگری زنده و پرهیاهو. جای آن وسواس‌های دخترانه را، رد چفیه‌ها گرفته. دیوارها با پرچم‌ها حرف می‌زنند، و زمین… زمین، شاهد دستانی است که بی‌وقفه کار می‌کنند. روزها، با دوستانم در همین اتاق جمع می‌شویم. پک‌های فرهنگی را با عشق می‌بندیم، پذیرایی‌ها را با نیت‌ پیروزی ایران عزیزمان آماده می‌کنیم. و شب‌ها، با خانواده کنار هم می‌نشینیم؛ خستگی‌هایمان را با هم قسمت می‌کنیم، بی‌آنکه نامی از آن ببریم. حتی عید دیدنی‌ها هم مسیرشان را عوض کرده‌اند؛ مهمان‌ها به این سنگر کوچکِ من می‌آیند. خاله‌ها، دخترخاله‌ها، حتی مادرجان و پدربزرگ... دست در دست هم، نخِ مهربانی را از میان کارها عبور می‌دهیم و اتاقم، هر لحظه بیشتر شبیه قلبی می‌شود که برای دیگران می‌تپد. امشب، در دل همین سنگرِ کوچک، خستگی‌ام را نه پنهان می‌کنم، نه انکار… فقط آرام در گوشش می‌گویم: «اگر برای عشق به وطن باشد… حتی خستگی هم زیباست.» 🖋 محدثه پاسبانی بروجنی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
| کافه گفتگو دانشجویی🇮🇷 جایی برای پرسیدن و نقد کردن... اینجا فقط یک نشست رسمی نبود... یک طرف خواهران ، یک طرف برادران؛ رو‌به‌روی هم، با سؤال‌هایی جدی و بی‌پرده شروع کردند. بحث از یک دوگانه داغ: ادامه مذاکرات... یا ادامه میدان؟ پیش‌روی... یا عقب‌گرد؟ دانشجوها وارد میدان شدند؛ نه برای شنیدن صرف، بلکه برای پرسیدن، نقد کردن و به چالش کشیدن. استاد افراز هم میان این گفت‌وگو حضور داشت؛ نه در جایگاه یک سخنران صِرف، بلکه در دل یک مباحثه زنده، جایی که فکرها به هم گره می‌خورد و باز می‌شد. فضا، فضای شنیدنِ صرف نبود؛ فضای درگیر شدن بود... جایی که هر صدا، می‌توانست مسیر بحث را تغییر دهد. بلوار بهار | پنج‌شنبه ۱۴۰۵/۲/۱۰ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]