بسیج فرهنگیان خمین
خاک های نرم کوشک زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی #قسمت_یازدهم 🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️ راحت تر از آن که فکرش
خاک های نرم کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
#قسمت_دوازدهم
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️
چند سالی گذشت بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ، عبدالحسین راهی جبهه ها شد.
بعضی وقتها مدت زیادی میگذشت و ازش خبری نمی شد. گاه گاهی می رفتم سراغ همسنگریهاش که میآمدند مرخصی احوالش را از آنها می پرسیدم یک بار رفتم خبر بگیرم یکی از بسیجیها عکسی نشانم داد. عکس عبدالحسین بود و چند تا رزمنده دیگر که دورش نشسته بودند. گفت: نگاه کنید حاج خانم این جا آقای برونسی از زایمان شما تعریف میکردن یک آن دست و پام را گم کردم صورتم زد به سرخی با ناراحتی گفتم آقای
برونسی چه کارها میکنه کمی بعد خدا حافظی کردم و آمدم از دستش خیلی عصبانی شده بودم. همه اش میگفتم آخه این چه کاریه که بشینه برای بقیه از زایمان من حرف بزنه؟!
چند وقت بعد از جبهه آمد مهلتش ندادم درست و حسابی خستگی در کند. حرف آن جریان را پیش کشیدم ناراحت و معترض گفتم یعنی زایمان هم
چیزیه که شما برین برای این و اون صحبت کنین؟!خندید و گفت: شما میدونی من از کدوم مورد حرف میزدم؟ به اش حتی فکر نکرده بودم گفتم نه.خنده از لبش رفت. حزن و اندوه آمد توی نگاهش آهی کشید و گفت: من ازجریان دخترم فاطمه حرف میزدم یکدفعه کنجکاوی ام تحریک شد افتادم تو صرافت این که بدانم چی گفته
سالها از فوت دختر کوچکمان میگذشت خاطره اش ولی همیشه همراه من بود. بعضی وقتها حدس میزدم که باید سری توی آن شب و توی تولد فاطمه باشد ولی زیاد پی اش را نمی گرفتم
بالأخره سرش را فاش کرد اما نه کامل و آن طوری که من میخواستم گفت:
اون روز قبل از غروب بود که من رفتم دنبال قابله یادت که هست؟گفتم آره که ما رفتیم خونه خودمون سرش را رو به پایین تکان داد پی حرفش را گرفت. گفت: همون طور که
داشتم میرفتم یکی از دوستهای طلبه رو دیدم اون وقت تو جریان پخش اعلامیه یک کار ضروری پیش اومد که لازم بود من حتماً باشم یعنی دیگه نمی شد کاریش کرد. توکل کردم به خدا و باهاش رفتم .... جریان اون شب مفصله همین قدر بگم که ساعت دو دو و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم با خودم گفتم ای داد بیداد من قرار بود قابله ببرم میدونستم که دیگه کار از کار گذشته و شما خودتون هر کار بوده کردین زود خودم رو رسوندم خونه وقتی مادر شما گفت قابله رو میفرستی و میری دنبال کارت شستم خبردار شد که بایدسری توی کار باشه ولی به روی خودم نیاوردم عبدالحسین ساکت شد. چشمهاش خیس اشک بود. آهی کشید و ادامه داد:میدونی که اون شب هیچ کس از جریان ما خبر نداشت فقط من میدونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم یعنی اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم اون خانم هر کی بود خودش اومده بود خونه ما.تنها مسجد آبادی حجت الاسلام محمدرضا رضایی سالها پیش آن وقتها که هنوز شانزده هفده سال بیشتر نداشتم یک روز توی زمینهای کشاورزی سخت مشغول کار بود من داشتم به راه خودم میرفتم درباره خلوص و نیت پاک او چیزهای زیادی شنیده بودم . می دانستم اهل آبادی هم دوستش دارند مثلاً وقتی از سربازی برگشت استقبال گرمی ازش کردند. یا روز ازدواجش همه سنگ تمام گذاشته بودند.اینها را خبر داشتم ولی تا حالا از نزدیک پیش نیامده بود باهاش حرف بزنم عجیب هم دوست داشتم همچین فرصتی دست بدهد. شاید برای همین بود که آن روز وقتی صدام زد کم مانده بود از خوشحالی بال در بیاورم برام دست بلند کرد و با اشاره گفت بیا نفهمیدم چطور خودم را رساندم به اش سلام کرد جوابش را با دستپاچگی دادم بیلش را گذاشت کنار انگار وقت استراحتش بود همان جا با هم نشستیم. هزار جور سؤال توی ذهنم درست شده بود با خودم میگفتم معلوم نیست
نمازش را تو مسجد آبادی میخواند با وجود اینکه نه پیشنمازی داشتیم و نه نمازجماعتی؛ بارها خودم او را در مسجد میدیدم که تک و تنها نماز می خواند و حتی بادم می آید گاهی که مخفیانه نگاهش میکردم بی اختیار از شور و حال او گریه ام می گرفت.چه کارم داره؟ بالاخره شروع کرد به حرف زدن چه حرفهایی از دین و از پایبندی به دین گفت و از مبارزه و از انقلابی بودن حرف زد تا این که رسید به نصحیت کردن من با آن سن جوانی اش مثل یک پدر مهربان و دلسوز میگفت که مواظب چه چیزهایی باید باشم چه کارهایی را باید انجام بدهم و چه کارهایی را حتی دور و برش هم نروم این لطف او تنها شامل حال من نمیشد هر کدام از اهل آبادی که زمینه ای داشتند هیمن صحبتها را براشان پیش می کشید.
آن روز به قدری با حال و با صفا حرف میزد که اصلاً گذشت زمان را حس نمی کردم وقتی حرفهاش تمام شد و به خودم آمدم تازه فهمیدم یکی دو ساعت است که آنجا نشسته ام.
صحبتش که تمام شد دوباره بیلش را برداشت و شروع کرد به کار دوست داشتم بیشتر از اینها پیشش بمانم فکر این که مزاحم باشم نگذاشت. ازش خداحافظی کردم و رفتم در حالی که عشق و علاقه ام به او بیشتراز قبل شده بود
🌕🌑🌕🌑🌕🌑
#شادی_روح_شهدا_صلوات
─┅═🇮🇷 💠 🇮🇷═┅─
🌐 بسیج فرهنگیان خمین
https://eitaa.com/basijfarhangian_khomein