eitaa logo
بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
1.4هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
327 ویدیو
120 فایل
صفحه رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز روابط عمومی: برادران: @BasijShiraz_B خواهران: @shirazu_rahian کانال های ما: سایت: shirazu-basir.ir بله: ble.ir/basijshu تلگرام: t.me/basijshu
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 این حسین کیست که عالم همه دیوانهٔ اوست... 🟢 بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز برگزار می‌کند: 📝 مسابقه‌ی "عبرت‌های عاشورا" 📍 ویژه‌ مسابقات مجازی عاشورایی بر اساس بیانات رهبر معظم انقلاب 🗓 زمان ثبت‌نام و شرکت در مسابقه: از ۱۵ تیرماه تا ۱۷ تیرماه ۱۴۰۴ 🆔 جهت ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر در پیام‌رسان‌های ایتا و تلگرام به آیدی زیر پیام دهید: @ebrataashoura 🎁 به نفرات برتر جوایز معنوی و ارزنده‌ای اهدا خواهد شد. 🌐 صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
🕘 حوالی صبح– آغاز غربت، آغاز خون صبحِ دشت، با فریاد اولین یار حسین شکافته شد. جوانان، یک‌یک از خیمه بیرون آمدند، با لبخند رفتند، بی‌هیچ واهمه‌ای... کسی نمی‌لرزید، جز زمین؛ کسی نگریست، جز آسمان. صدای «یا حسین» با نعره شمشیرها گره خورد و سکوت کوفه شکست. هر پیکر که می‌افتاد، نگاه زینب، سنگین‌تر می‌شد... و حسین، قامتش هر لحظه خم‌تر؛ اما لبخندش محو نمی‌شد... ادامه دارد... 🌐صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
🕙 حوالی قبل از ظهر– علی‌اکبر (ع)، اذان خونین جوانی صدای گام‌هایش شبیه پیامبر بود، چهره‌اش شبیه پیامبر... و پدر، به آسمان نگاه کرد و گفت: خدایا، برترین جوان را می‌فرستم... علی‌اکبر رفت، جوانی‌اش رفت، و دل حسین هم با او رفت. آنگاه که پیکرش افتاد، حسین بر بالینش آمد، گونه بر گونه‌اش گذاشت. بغضش فرو ریخته بود و صدای گریه‌اش، نفس‌نفس‌زنان راه گلویش را می‌سوزاند. گفت: "پسرم! بعد از تو چشمم دیگر روشنی ندارد." و زینب، پشت پرده خیمه، چشمش تار شد... ادامه دارد... 🌐 صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
🕚 قبل از ظهر– عباس (ع)، ماهی که بی‌دست غروب کرد عباس به سمت فرات رفت؛ مشک به دوش، دل به خیمه، چشم به لب‌های خشکیده. آب را دید، ولی نخورد... فرات شرم کرد، موج زد، عقب کشید. دستش را زدند، مشک را نگه داشت. دست دیگرش را زدند، مشک افتاد. آنگاه که تیر به چشمش خورد، دیگر ندید... فقط گفت: «یا اخا ادرک اخاک!» زمین، قامت عباس را تحمل نکرد... و حسین، تا بر بالینش رسید، گفت: "الآن کمرم شکست، ای برادرم..." ادامه دارد... 🌐 صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
🕛 ظهر – قنوتی در میان باران تیر زخم بر پیشانی‌اش بود، خاک بر لباسش، اما وضویش کامل... حسین رو به قبله ایستاد، لبخندی زد، تکبیر گفت، نماز عشق آغاز شد. یارانش سپر شدند... هر کدام، جانشان را سپر یک رکعت کردند. تیرها بر جانشان نشست، اما نماز ناتمام نماند. سجده آخرش، نه بر خاک... که بر خون بود. و صدای "السلام علیک یا اباعبدالله" از دل میدان بالا رفت. ادامه دارد... 🌐 صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
🕐 حوالی ظهر – علی‌اصغر (ع)، تیر بر گلوی گل نوزادی در آغوش پدر، با چشم‌هایی خسته، لب‌هایی خشک... حسین بالا بردش، نه برای جنگ، نه برای انتقام؛ فقط برای جرعه‌ای آب. دشمن ننگ را بلعید، و تیر سه‌شعبه را رها کرد... گلوی نوزاد شکافت، خون فوران زد... و دست پدر لرزید. حسین آمد کنار خیمه، گودالی کند با شمشیر... و خودش، پیکر نوزاد را در دل خاک پنهان کرد؛ زینب هنوز نمی‌دانست... ادامه دارد... 🌐 صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
🕑 ظهر – سجده آخر حسین (ع) تنها مانده بود... نه صدای یاری، نه خیمه‌ای پر نور... فقط سکوت و شمشیر. پیشانی‌اش را خون گرفته بود، اما لب‌هایش ذکر می‌گفت. اسب‌ها او را دوره کردند... شمشیری بر شانه‌اش، نیزه‌ای در قلبش... بر زمین افتاد، اما با لبخند: «رضاً برضاک یا رب!» قاتلان آمدند، نوبتی شمشیر زدند، تا جان جدا شود. و آنگاه، از نیزه‌ها بالا رفت؛ صدای زینب شکست: "وا محمّداه..." ادامه دارد... 🌐 صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
🕝 حوالی بعد از ظهر – اسب‌ها تاختند بر پیکر خورشید پیکر بی‌جان حسین روی خاک افتاده بود... تاختند، با نعل‌های آهنین، بی‌شرم و بی‌حیا؛ اسب‌ها بر سینه خورشید دویدند، استخوان‌ها شکست، تن متلاشی شد. زمین ناله کرد، آسمان چرخید، زمان ایستاد... زینب دوید سمت تل، نگاهش افتاد به گرد و غبار، و با صدایی شکسته گفت: "این، پیکر برادرم است؟" ادامه دارد... 🌐صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
🕒 بعد از ظهر – آتش بر خیمه‌ها، آوار بر دل‌ها آتش را افروختند، هیزم بر خیمه ریختند... زنان و کودکان از میان شعله‌ها گریختند، با لباس نیم‌سوخته، با پای برهنه. زینب صدا می‌زد: «کجا می‌روید؟ نترسید، من اینجام...» دخترکان هراسان در دل دشت پنهان شدند، صدای گریه‌شان با شعله‌ها درآمیخت. خاکستر خیمه‌ها، بوی استخوان و غیرت می‌داد... و زینب، قامتش را نبست؛ فقط دلش را پیچید به صبر... ادامه دارد... 🌐 صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
🕓 حوالی عصر – اسارت، آغاز غربت زینب دست‌هایشان را بستند، حتی دست کودکان را... سری را بر نیزه زدند، و کاروان را به بند کشیدند. زینب نگاهی به نیزه‌ها کرد؛ آن سرِ برادرش بود... سجاد، ناتوان و بیمار، با زنجیر بر پا، روی خاک کشیده می‌شد. خنده‌ی دشمن، زخم‌زن‌تر از شمشیر بود... اما زینب، سرش را بالا گرفت و گفت: «ما رأیتُ إلا جمیلاً...» ادامه دارد... 🌐صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
🕟 عصر – تل زینبیه، آخرین نگاه‌ها زینب ایستاد بر تپه... نه برای تماشا، برای وداع. با چشمانی پر اشک، به نیزه‌ها خیره شد، به خیمه‌های نیم‌سوخته، به کودکان آواره... لب‌هایش می‌لرزید، اما صدایش محکم بود؛ گفت: «ای برادر! ببین خواهر چه تنها مانده…» دلش می‌خواست بمیرد، اما باید بماند... برای حفظ امانت، برای رساندن پیام. ادامه دارد... 🌐صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز