۳ فروردین ۴۰۵، روزهای عید و جنگ
۱:۰۷ شب
از غروب با ایران خانوم بیرون بودیم؛ از بازار و خرید و پیادهروی بگیر تا تجمع و راهپیمایی، اینروزها همهجا همراهم است و لحظهای از خود جدایش نمیکنم.
در بازار و پاساژ برخی که کنارم میدیدنش، میگفتند:
- خانم! ببخشید، راهپیمایی بودید؟!
- خانم! ببخشید، این شبها کدام خیابانها برنامه برقرار است؟!
- خانم! ببخشید، کجا پرچم میفروشند؟!
بعضیها هم طوری که بشنوم شعار میدادند. به فراخور هرکدام لبخندی یا چشمغرهای تحویلشان میدادم.
حالا هم داریم با هم برمیگردیم خانه؛ هردو حسابی بارانخورده و خستهایم.
او بر دوشِ من است،
من در آغوشِ او.
صدای قدمهایم روی آسفالت کوچه و برخورد چادر و شلوارم که هردو خیسِ باراناند، سنگینی میکند روی مغزم. سکوت را میشکنم، ایران خانوم را میبوسم و کنار گوشش زمزمه میکنم: خدا خاکت را برای این مردمِ مدافعِ مجاهد حفظ کند و سایهات را مستدام نگه دارد که بس عزیزی.
•باطـن•🇮🇷
@baten110
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محمدتقی!
محمدتقی، میشنُفی آقاجون؟!
میشنفی عزیز؟!
محمدتقی، میشنفی؟!
تو در آستانهی بهشتی... خوشا به حالت:)
*شهید محمدتقی طاهرزاده، شاید لحظات آخر، شما آقا رو از آسمون صدا کردی و گفتی: سید، میشنوی؟! تو در آستانهی بهشتی... سید! میشنوی؟!
•باطـن•
@baten110
پونزانا لله.mp3
زمان:
حجم:
144.6K
ما همچنان با صدای شما زندهایم آقا
برامون از بهشت دعا کن.
•باطـن•
@baten110
شرح احوالات:
تلاشِ مداوم برای بقا و فرار از بغضِ ناشی از دلگرفتگی، بیتوجهی عمیق به بیصبری و کلافگی، توجیه اتفاقات برای به دست آوردن آرامش
و همچنان مسرّانه ادامه دادن به زیست اجتماعی
(زیست اجتماعی، تنها ساعاتی از زندگیست که حیات را احساس میکنم🌱)