eitaa logo
Bear skin
23 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
اما طوفان آمد. طوفان کت و شلوار سیاه داشت و داخل یک جیبش اسکناس و در جیب دیگرش یک بسته‌ی کوچک سفید رنگ بود. سفید و سیاه و سبز، داگلاس حریص شد. سفید و سیاه و سبز، داگلاس بی رحم شد. سفید. سیاه. سبز. پسر داگلاس بهش خیانت کرد. قرمز. داگلاس پسر خودشو کشت. کرمی. رنگ طناب داری که دور گردن بی گناه سارا پیچید. و سیاه. بخت تمام پسران خیابان. سیاه به رنگ اسپایک، به رنگ سرنوشتش، خودش و احساساتش. پس... یکی بود و یکی نبود، غم بود و شادی نبود، عشق بود و تنفر نبود. استیو بود و سارا بود، اسپایک آمد و استیو و سارا نبودند. گاهی اوقات نیز آرزوها بیشتر از صفحات دفترچه خاطرات پیش نمی‌روند.
هدایت شده از شماره "۱"
عمارت مکِنزی جایی بود که بازیگر معروف و مشهور، هانا مکنزی در آن زندگی می‌کرد. یعنی مادر الایجا. عمارتی بزرگ با نمای سنگ‌های قیمتی و شیشه‌های درخشان، حیاطی به وسعت باغ که پر بود از پرنده و درخت‌های سبز. آن‌چهار نفر با آن ون قراضه در آن عمارت مانند موش‌هایی کثیف می‌مانستند. لوگان به الایجا گفت:《به بابات حق میدم که با مامانت...》 اسپایک پرید میان حرفش:《گان ببند》 در سالن اصلی ایستاده و منتظر مادر الایجا بودند. سالن اصلی، جایی که وسایل تزئینی و مجسمه‌ها، خود به تنهایی به اندازه کل دریمز گریویارد می‌ارزید. الایجا سرش را پایین انداخته بود و آنقدر محکم بند کوله‌اش را چنگ زده بود که بند انگشت‌هایش سفید شده بودند. فردی با تکان سر موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد و سیگاری میان لب‌هایش گذاشت. صدایی از بالای پله‌ها گفت:《لطفا داخل خونه سیگار نکش》 نفس الایجا حبس شد، زیباترین زنی که آنها تا به حال در عمر خود دیده بودند بالای پله‌ها ایستاده بود. تنها نقص درون چهره‌ی زن، چشمانش بودند. آنها غمگین بودند و پر از عذاب. لب‌های سرخش را بر هم زد:《الایجا》 کوله‌ی الایجا از دستش افتاد:《ما...مان》 مادر الایجا با وقار از پله‌ها پایین آمد. رو به روی الایجا ایستاد و وقتی همه انتظار داشتند او را در آغوش بگیرد، از او روی برگرداند:《نباید می‌اومدی‌.》 لوگان اخم کرد و خواست جلو برود که اسپایک او را گرفت، با بدخلقی به مادر الایجا گفت:《الایجا توضیح می‌خواد. از شما و از پدرش. شما گفتید خبر دارید کجاست.》 مادرش با بی اعتنایی به او نگاه کرد:《و شماها کی باشید؟》 فردی بدون در نظر گرفتن هشدار زن سیگارش را روشن کرد:《ما خانواده‌شیم》
هدایت شده از شماره "۱"
پس از گذشت یک ربع آنها روی مبل‌های گران‌قیمت که همچو تخت پادشاهی می‌مانستند، نشستند. مادر الایجا گفته بود که پدر الایجا قرار است بیاید. گویی اضطراب الایجا بیشتر از این نمی‌شد. لوگان به شیرینی‌های روی میز نگاه کرد و زیر لب گفت:《یه جوری چیدن که نتونیم برداریم.》 سپس از جایش بلند شد و در مقابل چشمان متحیر مادر الایجا، از روی شیرینی‌ها یکی برداشت. با این‌کار بقیه‌شان ریختند. چشمان خدمتکار گرد شد، لوگان شیرینی را در دهانش چپاند و سر جایش برگشت:《نباید اونجوری بچیدشون‌.》 اسپایک لبش را گاز گرفت تا زیر خنده نزند. لوگان و فردی داشتند همه تلاششان را می‌کردند که این زن آزرده شود. داخل آن سکوت خفقان آور و سرد، بالاخره صدای زنگ در بلند شد و در پسِ آن، پدر الایجا آمد. الایجا با دلی آشوب و دست‌های عرق کرده از جایش برخواست. اما پدرش تنها نبود، زنی به همراهش بود که... که گویی همسرش است. الایجا چشمانش را بین آنها گرداند و وقتی زن و لباس‌های نوی پدرش را دید، گویی داخل قلبش خنجر فرو رفته باشد. شانه‌هایش خمید و خودش را جمع کرد:《سلا... سلام بابا.》 پدرش آشکارا دوست نداشت آنجا باشد، دستش، دست همسرش را گرفت و فشرد:《سلام الای.》 اسپایک دستش را روی بازوی منقبض شده‌ی لوگان گذاشت:《ما دخالت نمی‌کنیم.》 الایجا چندبار دهانش را باز و بسته کرد تا توانست کلماتش را بیابد:《تموم... تموم این مدت. تو... تو اینجا بودی؟》 پدرش اخم کرد:《آره.》 و دنیا فرو ریخت. به همین سادگی. تمام آن کتک‌ها، کبودی‌ها و فریاد ها، تمام گریه‌ها و دردها از جلوی چشمان الایجا گذشتند. در تمام سال‌هایی که او زیر مشت و لگد بود مادرش در قصرش زندگی می‌کرد، و تمام آن سال‌هایی که به دنبال پدرش می‌گشت او یک زندگی برای خودش دست و پا کرده بود. آنها به گونه‌ای رفتار می‌کردند که گویی الایجا مزاحم است. دستانش را مشت کرد و در حالی که اشک می‌ریخت فریاد زد:《همین؟ آره؟ با همین یه کلمه می‌خوای گناهاتو بپوشونی؟ با همین یه کلمه؟ من منتظرت بودم. حتی با اینکه زندگیمو جهنم کردی دنبالت گشتم، منو باش که خیال می‌کردم مُردی. می‌دونی چند شب از درد کتکات نخوابیدم؟ می‌دونی چندبار مردم و زنده شدم؟ میدونی چقدر سعی کردم خودمو بُکَشم و محو شم چون خیال می‌کردم دلیل بدبختیات منم؟ یه جوری رفتار می‌کنید انگار مشکل منم.》 خشم جلوی چشمانش را گرفته بود، احساس می‌کرد زنجیر‌هایی که او را محبوس کرده بودند رها شدند. بر روی زانو افتاد و به زمین چنگ زد:《مگه من می‌خواستم به دنیا بیام؟》 پدر الایجا صورتش را درهم کشید:《نه نمی‌خواستی اما با اومدنت همه‌چیز خراب شد.》 الایجا سرش را با حیرت بالا گرفت، اما قبل از آنکه بخواهد کاری کند دست اسپایک روی شانه‌ی لوگان شل شد، و لوگان مثل فنر از جا جهید. افتاد روی پدر الایجا و او را زمین زد، با مشت‌هایی که بارها استخوان شکانده بودند بر سرش آوار شد و فریاد زد:《حرومزاده. چطوری می‌تونی انقد پست باشی، چطوری می‌تونی تو چشمای بچه‌ای که بدبختش کردی نگاه کنی و بگی تقصیر اونه. به خاطر توی عوضی و اون مامان عوضیشه که حالا زندگیش جهنمه. تموم روزایی که تو داشتی با زن جدید خوشگذرونی می‌کردی، اون داشت به هر دری می‌زد تا پیدات کنه. اون به خاطر نگرانی توی آشغال شبا خوابش نمی‌برد و الان میگی تقصیر اونه؟》 مشت پشت مشت، فریاد پشت فریاد و اینگونه انتقام تمام سال‌های از دست‌ رفته‌ی الایجا به دست لوگان گرفته شد. در آخر اسپایک جلو رفت و لوگان را از پدر الایجا جدا کرد، از میان فریادهای لوگان گفت:《کافیه گان.》 فردی هم الایجا را از زمین بلند کرد و آماده رفتن شدند. اسپایک به سردی به آن سه نفر نگاه کرد، مادر الایجا که دستش روی دهانش بود و چشمانش وحشت‌زده بودند، پدر الایجا که خونین روی زمین افتاده بود و نامادری جدید الایجا که چشمانش خیس اشک بود. به آنها گفت:《این آخرش نبود. شما تقاص تک تک کاراتون رو پس خواهید داد. قسم می‌خورم راحتتون نمی‌ذاریم.》 و انگشت وسطش را به سمت آنها نشانه گرفت. با داشتن خانواده‌ای مانند آنها، الایجا هیچ نیازی به پدر و مادر نداشت.
هدایت شده از شماره "۱"
زنگ خانه‌ی کَسلِرها بلند شد و در تمام راهروها پیچید. خانم کسلر با تعجب سرش را بالا آورد و به آقای کسلر که داشت روزنامه می‌خواند نگاه کرد:《منتظر کسی بودیم؟》 قلب نائومی کسلر داشت از دهانش بیرون می‌پرید، پلک‌هایش را روی هم فشرد و از پشت در منتظر ماند. خدمتکاری که در خانه را باز کرد، با پسری پانزده_ شانزده ساله رو به رو شد که کت و شلوار مشکی‌اش برای بدن لاغرش گشاد بود. موهای زرد و طلایی‌اش حتی با تمام تلاش برای مرتب شدن، باز هم نامنظم بودند. پسر نیشخندی به پهنای صورت زد:《عمارت کسلر؟》 خدمتکار با من و من سعی کرد پاسخ دهد اما پیتر در کمال گستاخی وارد خانه شد. تا به حال از این زاویه اینجا را نگاه نکرده بود. آقای کسلر از روی مبل بلند شد و اخم کرد:《تو دیگ...》 پیتر جلو رفت و در حالی که به او دست می‌داد گفت:《من پیترم، همراه رقص دخترتون در مراسم امروز.》 دهان آقای کسلر از تعجب بازماند، خانم کسلر خودش را جمع و جور کرد و با لبخند درخشان گفت:《چقدر... جالب! نائومی نگفته بود که...》 پیتر پرید میان حرفش:《قرار بود سوپرایز باشه.》 آقای کسلر با دستپاچگی سعی کرد دستش را از دست پیتر بیرون بیاورد، گلویش را صاف کرد:《ما... خیلی خوشحالیم که نائومی کسی رو داره. ما نگران بودیم.》 پیتر پشت ظاهر خندانش به او فحش داد. از بالای پله‌ها صدای نائومی به گوش رسید:《پیتر!》 پیتر متوجه نشد لحن او تعجبی است، خبری یا عصبانی. پس فقط رو به او کرد:《سلام عزیزم.》 واژه عزیزم در برخورد با تنش میانشان جرقه زد و در دهان پیتر طعم غریبی ایجاد کرد. نائومی کمی اخم کرد اما سپس با کمک سگ و عصایش از پله‌ها پایین آمد:《خوشحالم که به موقع رسیدی.》
هدایت شده از شماره "۱"
پیتر جلو رفت و به نائومی کمک کرد بقیه پله‌ها را پایین بیاید، نائومی پشت خنده‌اش در حالی که بازوی او را گرفته بود گفت:《کمتر لبخند بزن مثل احمقا شدی.》 پیتر لبخندش را کمرنگ‌تر کرد:《مامان بابات اونقدرام بد نیستنا》 نائومی عصایش را محکم‌تر گرفت:《نه تا وقتی که نزنن تو سرت و سرزنشت نکنن.》 پدر نائومی مردی با چند کارخانه بود، از آنهایی که ساعت طلایشان را مدام چک می‌کنند تا سر وقت حاضر شوند، لبخند مودبانه بر لب دارند و غذایشان را هیچگاه تا ته نمی‌خورند. او به شدت دوست داشت صاحب پسر شود، اما وقتی نائومی به دنیا آمد و امید هایش بر باد رفت تصمیم گرفت حداقل نائومی را دوست بدارد. و او را دوست داشت، حتی با وجود نابینایی‌اش، اما انتظارهایش بیش از حد بودند، انتظارهایی که اگر نائومی بینا و یا پسر بود هیچگاه مجبور نبود برآورده‌شان کند. آقای کسلر دخترش را خیلی دوست داشت، آنقدر که نمی‌دانست دارد با محدود کردن و مجبور کردنش به او آسیب می‌رساند. مادر نائومی فرق داشت، او بیش از هرچیزی به حرف مردم اهمیت می‌داد، و می‌خواست همه چیزش بهتر از دیگران باشد. پیتر و نائومی پس از یک شب سخت و طاقت‌فرسا، وقتی به همه مهمانان ثابت کردند که نائومی بی‌عرضه نیست و پیتر را یک پسر ثروتمند نشان دادند، روی پشت‌بام خودشان را مخفی کردند. پیتر کتش را روی نائومی انداخته بود تا سرمای هوا اذیتش نکند، یکدیگر را در آغوش گرفته و روی زمین نشسته بودند و به ستاره‌ها نگاه می‌کردند، ستاره‌ها نیز از آسمان به آن‌دو خیره شده بودند. پیتر دستی را که دور نائومی انداخته بود، منقبض کرد و گفت:《حالا چی؟ خوشحالی؟》 نائومی چشمانش را بست:《پیتر... من صورتاشون رو نمی‌دیدم ولی غرور و افتخارشون... این همه‌ی اون چیزیه که تو زندگی می‌خوام. ممنونم.》 پیتر او را به خودش فشرد:《واست سنگین آب می‌خوره، انگشترت، یادت که نرفته؟》 نیشخند شیطنت آمیز زد. نائومی خندید و خنده‌اش برای پیتر همچو صدای پرندگان در بامداد، دلنشین بود. نائومی سکوت را شکاند:《پیتر... من خوشگلم؟》 پیتر سرش را به دیوار تکیه داد:《بیشتر قیافه‌ت دلنشینه، می‌دونی از اونا که وقتی نگاش می‌کنی با خودت میگی این دختره از اون مهربوناست.》 نائومی با چشمان ذوق‌زده پرسید:《تو چی؟》 پیتر با طعنه گفت:《من از اونام که وقتی می‌بیننش با خودشون میگن سعی کن گیر این پسره نیوفتی، به نظر از اون دو دَره بازاست.》 نائومی کت را بیشتر روی خودش کشید و خودش را بیشتر در آغوش پیتر فرو برو:《ولی به نظرم اینطور نیست. حس می‌کنم چشمای دلتنگی داشته باشی، دلتنگ و غمگین... پیتر من می‌شنوم که تو می‌خوای امیدوار باشی... ولی می‌ترسی.》 چشمان پیتر خیس شدند:《اینطور نیست.》 نائومی دست پیتر را گرفت، دست‌های او زمخت و دست‌های خودش به لطافت گل بودند:《پیتر... بذار من امیدت باشم. بذار دوستت داشته باشم... از دوست داشتن من نترس‌.》 قطره‌اشکی از پشت چشمان بسته‌ی پیتر به پایین سقوط کرد:《آخرین باری که گذاشتم قلبم امید رو بغل کنه، بهش خنجر خورد.》 نائومی خودش را بالا کشید و سرش را به سر پیتر تکیه داد، گونه‌هایشان همسایه شدند:《من از دوست داشتنت دست بر نمی‌دارم. اوتقدر ادامه میدم که وقتی بهت بگم عاشقتم... تو هم بگی عاشقمی.》 پیتر جوابی نداد. نائومی چند دقیقه بعد گفت:《دوستت دارم.》 و پیتر زیر نور همان ستاره‌ها پاسخ داد:《می‌دونم.》 قرار نبود پیتر پاسخ عشق نائومی را بدهد، نه آن‌شب.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
گم‌شده‌ام. همچو کشتی‌ای که درون طوفان، منتظر نوری از سوی فانوس است. تنهایم. همچو فانوسی که آنقدر روشن ماند و هیچ کشتی‌ای به سویش نشتافت، پس ناامید شد و دیگر خودش را روشن نکرد...
هدایت شده از شماره "۱"
عروسک چوبی؟ چرا شکسته‌ای؟ عروسک چوبی من باید سالم و زیبا باشد. حالا که شکسته‌ای نمی‌توانم با تو بازی کنم. حالا زشت‌ شده‌ای، چشمانت توخالی‌اند و ترک برداشته‌ای. ترک‌هایت دستم را آزار می‌دهند. چه شد که اینگونه شدی؟ اهمیتی ندارد. دیگر دوستت ندارم. عروسک را داخل سطل زباله انداخت و دیگر هیچگاه سراغش نرفت. و عروسک مانند دفعات قبل، به خاطر دختر یک ترک دیگر برداشت. زیر لب زمزمه کرد:《مرا شکاندی و حالا رهایم می‌کنی.》 ترک آن دفعه زیادی بزرگ بود. از عروسک هیچ نماند...
هدایت شده از شماره "۱"
مگر آدمی چیست به جز مجموعی از ترک‌ها که وقتی به هم می‌رسند می‌شکنند؟ روح را می‌گویم، و اگرنه که اسکلت محکم است. اسکلت پس از آن می‌شکند، هنگامی آدمی دریابد که سقوط از پرواز زیباتر است.
هدایت شده از شماره "۱"
آنقدر دردش را نواخت که خونش، کلاویه‌ها را سرخ کرد. صدای آهنگش به اندازه صدای گریه گوش‌خراش بود. و انگشتانش به جای رقص روی کلاویه‌ها، بیشتر گویی دارند سعی می‌کنند فقط زنده بمانند. و به راستی که موسیقی بازتاب آدمی در نوا‌ است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«من شمشیری برای محافظت از تو داشتم اما تاجی برای نگه داشتن تو نه..»