eitaa logo
Bear skin
23 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
گم‌شده‌ام. همچو کشتی‌ای که درون طوفان، منتظر نوری از سوی فانوس است. تنهایم. همچو فانوسی که آنقدر روشن ماند و هیچ کشتی‌ای به سویش نشتافت، پس ناامید شد و دیگر خودش را روشن نکرد...
هدایت شده از شماره "۱"
عروسک چوبی؟ چرا شکسته‌ای؟ عروسک چوبی من باید سالم و زیبا باشد. حالا که شکسته‌ای نمی‌توانم با تو بازی کنم. حالا زشت‌ شده‌ای، چشمانت توخالی‌اند و ترک برداشته‌ای. ترک‌هایت دستم را آزار می‌دهند. چه شد که اینگونه شدی؟ اهمیتی ندارد. دیگر دوستت ندارم. عروسک را داخل سطل زباله انداخت و دیگر هیچگاه سراغش نرفت. و عروسک مانند دفعات قبل، به خاطر دختر یک ترک دیگر برداشت. زیر لب زمزمه کرد:《مرا شکاندی و حالا رهایم می‌کنی.》 ترک آن دفعه زیادی بزرگ بود. از عروسک هیچ نماند...
هدایت شده از شماره "۱"
مگر آدمی چیست به جز مجموعی از ترک‌ها که وقتی به هم می‌رسند می‌شکنند؟ روح را می‌گویم، و اگرنه که اسکلت محکم است. اسکلت پس از آن می‌شکند، هنگامی آدمی دریابد که سقوط از پرواز زیباتر است.
هدایت شده از شماره "۱"
آنقدر دردش را نواخت که خونش، کلاویه‌ها را سرخ کرد. صدای آهنگش به اندازه صدای گریه گوش‌خراش بود. و انگشتانش به جای رقص روی کلاویه‌ها، بیشتر گویی دارند سعی می‌کنند فقط زنده بمانند. و به راستی که موسیقی بازتاب آدمی در نوا‌ است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«من شمشیری برای محافظت از تو داشتم اما تاجی برای نگه داشتن تو نه..»
هدایت شده از شماره "۱"
شوالیه‌ای می‌شناسم که چشمان خون‌گرفته‌اش را دز میدان جنگ می‌بندد و شمشیر را با تمام حرص در قلب دشمن فرو می‌برد. روزی هم‌رزمم پرسید:《مگر او خود قلب ندارد که اینگونه می‌درد؟》 به دستان آن شوالیه که از خون سرخ شده بودند نگریستم، آن دستان چندبار دست دختری زیبا را در خود نگاه داشته بودند؟ به هم رزمم گفتم:《قلب او را جنگجوی بی رحمی، با سنگدلی از هم درید.》 سالیان پیش وقتی شوالیه هنوز می‌توانست بخندد، عاشق شد. می‌دانید که عشق چگونه است. قلب را وادار می‌کند بیشتر بتپد و مغز را به اعماق می‌راند تا دخالت نکند. شوالیه به معشوقش همه‌چیز داد، به او گفت اگر جان بخواهی زِ خود برایت جان می‌ستانم. به او وعده داد اگر انتقام بخواهی برایت شمشیر در گلوی دشمنانت فرو می‌برم. در گوشش زمزمه کرد اگر عشق می‌خواهی، هرچه عشق در جهان است را نثارت می‌کنم. اما آن زن این‌ها را نمی‌خواست. شوالیه برای زن کافی نبود. او شمشیر نمی‌خواست، جان و عشق نمی‌خواست. پس همه‌ما دیدیم که شوالیه چگونه ایستاد و با قلب هزارتکه شده، به عشقش نگاه کرد که محبتش را به مردی دیگر ابراز می‌کند. همه شنیدیم که شوالیه چگونه تکه‌های خُرد شده‌اش را داخل حصاری ریخت و اشک‌هایش را عقب راند. عشق چیزی نیست که به آن بگوییم خوبی. عشق پاک نیست. برای کسانی که عشق ورزیدند اما ناکافی شناخته شدند، عشق زهر است. زهری که راهش را به سمت قلب باز می‌کند، آن را تسخیر می‌کند و روح را می‌بلعد. شمشیر کشیدم و به شوالیه پیوستم، هر کس اورا قضاوت کند، من نخواهم کرد. نه منی که سر چندین نفر را روی سینه‌شان گذاشتم و رو به قبر عشقم گفتم حالا می‌تواند آسوده بخوابد. چرا که من عشق را با انتقام شستم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از طرف سیلوانا برای ویدار
هدایت شده از شماره "۱"
اشک از چشم بیرون جوشید، گونه را که مثل سنگ، آهنین بود رد کرد و به سمت زمین سقوط کرد. مگر فقط جاذبه اشک را بخواهد... اشک از میان ترک‌های زمین که همچو ترک‌های قلب صاحب آن بودند، گذشت و گذشت آنقدر که به اشک دیگر رسید. افراد زیادی می‌گریستند، به همین دلیل اشک‌ها آنقدر زیاد شدند که مثل یک پیکر، زمین سنگلاخ را خیس کردند. اما هیچکس ندید که چه چیزی داشت شکل می‌گرفت. شب که شد و جاذبه به رقص با ماه پرداخت، جذر و مد کوچکی در آن دریاچه کم‌عمق اشک شکل گرفت، قبرستان خالی از سکنه بود و طبیعت، سکوت می‌نواخت. ماه با دستان نامرئی اشک‌ها را شکل داد، چپ، راست، پیچش، آنجا را سوراخ کن، آنجا را قوس بده‌. و در آخر از اشک‌ها یک دختر ساخته شد. باد به دستور ماه در دختر، زندگی دمید و چشم‌ها باز شدند، گوشت روی گوشت و پوست روی پوست و تالاپ و تلوپ. قلبی تپید که می‌گفت، تالاپ و تولوپ، تالاپ و تلوپ، تالاپ و تلوپ. اولین کاری که دختر انجام داد، این بود که دستش را روی سینه‌اش گذاشت و با غمگین‌ترین چشمان جهانی که دنیا به خودش دیده بود، به نوای آن گوش کرد. ماه با مهربانی پرسید:《چه چیزی حس می‌کنی؟》 دختر چشمانش را بست و اشکی به رنگ سیاه پایین چکید:《غم. غم خیلی زیاد، قلب‌هایی که تسکین می‌خواهند و ارواحی که دور از آرامشند. درد. درد خیلی زیاد، اشک‌هایی که می‌چکند و سنگ قبرهای خیس. من چیستم؟》 ماه پاسخ داد:《تو اشکی. ساخته شدی تا ارواح خسته را تسکین دهی‌.》 《چه کسی مرا ساخته؟》 《درد و رنج ارواح خسته.》 《چرا آنها خسته‌اند؟》 ماه درخشید و پرتویش را روی دختر بازتاب داد:《چون آنها آدمند. ساخته شده‌اند تا درد بکشند.》 دختر از جایش برخاست و در دل تاریکی شب رهسپار شد تا ارواح را تسکین دهد. پس اگر روزی دختری با موهای آبی دیدید، که از چشمانش به طور پیوسته اشک‌های سیاه می‌چکد، او را پس نزنید. او آنجاست تا شما را تسکین دهد، اما فراموش نکنید او خود، بیش از همه تسکین می‌خواهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
نامه بین صفحات ۸۱ و ۸۲ کتاب ما در برابر شما گذاشته شد. این یه جور خاطره‌ست، خطاب به کسی نیست فقط می‌خوام یادم نره. الان که دارم به این کبودی بنفش نگاه می‌کنم باید بگم عاشقشم، عاشق اون یه ساعت و نیم صبح بودم که روزمو ساخت. عاشق آدمای امروز و اتفاقاتش بودم. پس امروز رو فدای شماره ۲۶ می‌کنم. فدای بازیکن حرفه‌ای پارابسکتبال، استفن کری مناطق محروم، عشقم که با هم نرفتیم محضر، بنی اوویچ بسکتبال، و جیمی. فدای اون دلقکا که پیششون مثل اسپایک واسه لوگان و فردی و الایجام، که باید با سرزنش نگاشون کنم تا از زیر کار در نرن. و به قول استفن کری مناطق محروممون یکم پایه باشم خیلی بهتره! به هرحال توپ‌هامونو به افتخار سه امتیازی اِیر بال شده، گل‌های داخل حلقه نرفته و پیشرفت‌ها و کبودی‌ها به هم می‌زنیم و امیدوار میشیم که امروز تکرار بشه. چون من بدجوری دلم برای اون احمقا(اون احمق) تنگ میشه! از طرف ویدار، بماند به یادگار، ۳۱ اردیبهشت سال ۱۴۰۵