eitaa logo
Bear skin
23 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
از طرف سیلوانا برای ویدار
هدایت شده از شماره "۱"
اشک از چشم بیرون جوشید، گونه را که مثل سنگ، آهنین بود رد کرد و به سمت زمین سقوط کرد. مگر فقط جاذبه اشک را بخواهد... اشک از میان ترک‌های زمین که همچو ترک‌های قلب صاحب آن بودند، گذشت و گذشت آنقدر که به اشک دیگر رسید. افراد زیادی می‌گریستند، به همین دلیل اشک‌ها آنقدر زیاد شدند که مثل یک پیکر، زمین سنگلاخ را خیس کردند. اما هیچکس ندید که چه چیزی داشت شکل می‌گرفت. شب که شد و جاذبه به رقص با ماه پرداخت، جذر و مد کوچکی در آن دریاچه کم‌عمق اشک شکل گرفت، قبرستان خالی از سکنه بود و طبیعت، سکوت می‌نواخت. ماه با دستان نامرئی اشک‌ها را شکل داد، چپ، راست، پیچش، آنجا را سوراخ کن، آنجا را قوس بده‌. و در آخر از اشک‌ها یک دختر ساخته شد. باد به دستور ماه در دختر، زندگی دمید و چشم‌ها باز شدند، گوشت روی گوشت و پوست روی پوست و تالاپ و تلوپ. قلبی تپید که می‌گفت، تالاپ و تولوپ، تالاپ و تلوپ، تالاپ و تلوپ. اولین کاری که دختر انجام داد، این بود که دستش را روی سینه‌اش گذاشت و با غمگین‌ترین چشمان جهانی که دنیا به خودش دیده بود، به نوای آن گوش کرد. ماه با مهربانی پرسید:《چه چیزی حس می‌کنی؟》 دختر چشمانش را بست و اشکی به رنگ سیاه پایین چکید:《غم. غم خیلی زیاد، قلب‌هایی که تسکین می‌خواهند و ارواحی که دور از آرامشند. درد. درد خیلی زیاد، اشک‌هایی که می‌چکند و سنگ قبرهای خیس. من چیستم؟》 ماه پاسخ داد:《تو اشکی. ساخته شدی تا ارواح خسته را تسکین دهی‌.》 《چه کسی مرا ساخته؟》 《درد و رنج ارواح خسته.》 《چرا آنها خسته‌اند؟》 ماه درخشید و پرتویش را روی دختر بازتاب داد:《چون آنها آدمند. ساخته شده‌اند تا درد بکشند.》 دختر از جایش برخاست و در دل تاریکی شب رهسپار شد تا ارواح را تسکین دهد. پس اگر روزی دختری با موهای آبی دیدید، که از چشمانش به طور پیوسته اشک‌های سیاه می‌چکد، او را پس نزنید. او آنجاست تا شما را تسکین دهد، اما فراموش نکنید او خود، بیش از همه تسکین می‌خواهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
نامه بین صفحات ۸۱ و ۸۲ کتاب ما در برابر شما گذاشته شد. این یه جور خاطره‌ست، خطاب به کسی نیست فقط می‌خوام یادم نره. الان که دارم به این کبودی بنفش نگاه می‌کنم باید بگم عاشقشم، عاشق اون یه ساعت و نیم صبح بودم که روزمو ساخت. عاشق آدمای امروز و اتفاقاتش بودم. پس امروز رو فدای شماره ۲۶ می‌کنم. فدای بازیکن حرفه‌ای پارابسکتبال، استفن کری مناطق محروم، عشقم که با هم نرفتیم محضر، بنی اوویچ بسکتبال، و جیمی. فدای اون دلقکا که پیششون مثل اسپایک واسه لوگان و فردی و الایجام، که باید با سرزنش نگاشون کنم تا از زیر کار در نرن. و به قول استفن کری مناطق محروممون یکم پایه باشم خیلی بهتره! به هرحال توپ‌هامونو به افتخار سه امتیازی اِیر بال شده، گل‌های داخل حلقه نرفته و پیشرفت‌ها و کبودی‌ها به هم می‌زنیم و امیدوار میشیم که امروز تکرار بشه. چون من بدجوری دلم برای اون احمقا(اون احمق) تنگ میشه! از طرف ویدار، بماند به یادگار، ۳۱ اردیبهشت سال ۱۴۰۵
هدایت شده از شماره "۱"
نامه بین صفحات ۵۱ و ۵۲ کتاب ما در برابر شما گذاشته شد. نمی‌دونم چه کتابی مال توعه. اصلا نمیدونم کتاب می‌خونی یا نه پس می‌ذارمش اینجا. فکر نکنم هیچوقت از این نامه با خبر بشی اما من می‌نویسمش، به خاطر دوران خوش کوچیکمون. به خاطر ماه‌گرفتی که گاهی مثل کبودی به نظر میاد. به خاطر بنگو. به خاطر زخم روی پا و تعریف کردنش مثل خاطرات جنگ. به خاطر تو، من و همه. تو به شوخی گفتی، می‌دونم اما قول نمیدم که اشکم در نیاد... قول نمیدم. تو تنوع بودی، خوشی و تفاوت و نمیدونم دوباره تو رو خواهم دید یا نه ولی امیدوارم دوباره یه روز زیر بارون با هم بازی کنیم، امیدوارم دوباره برگردی. پس به افتخار تمام سه امتیازی‌هایی که پرتاب نشدند، تمام شوت‌هایی که داخل حلقه نرفتند و به خاطر تمام اتوبوس‌هایی که نرسیدند. ممنونم. و بنگو! ب.ن.گ.و دوست دارت، ویدار.
هدایت شده از شماره "۱"
نامه بین صفحات ۱۱۰ و ۱۱۱ کتاب سلسله لونار، جلد سوم گذاشته شد. من‌میشناسمت جوری که بقیه نمی‌شناسنت، رازهاتو می‌دونم، دوستت دارم و بدون اینکه بدونی دنبالت می‌کنم، اما انگار این کافی نیست. انگار تو من رو نمی‌بینی و اشکالی هم نداره من عادت دارم به نامرئی بودن. مهم نیست که بهم اهمیت ندادی، مهم نیست که سر یه اشتباه کوچیک از تو روزها خودخوری کردم، مهم نیست که این نامه رو نمی‌بینی. ولی امیدوارم یاد بگیری خودت رو دوست داشته باشی. امیدوارم بفهمی تو نوری نه تاریکی، امیدوارم یه روزی بفهمی این نامه برای تو، و امیدوارم اون روز من نباشم. از طرف ویدار، به آنکس که فقط من می‌دانم و خدایم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
فرشته گفت: آن برای چیست؟ خدا پاسخ داد: قلب است، آن را خلق می‌کنم تا بشکند. و وقتی شکست آنها می‌فهمند پناهی جز من ندارند. فرشته پرسید: اگر فراموش کردند چه؟ اگر گم شدند؟ و خدا گفت: حواسم بهشان هست، رهایشان نمی‌کنم. در آخر به سوی من باز خواهند‌ گشت، هرچقدر که کج بروند در آخر به من می‌رسند.
هدایت شده از شماره "۱"
به راستی که چرا قبول کردیم زندگی کنیم؟ مگر این دنیا چه داشت که آن جا نبود؟ نمی‌دانم کِی آن لحظه درخشان خواهد رسید، اما مطمئنم ارزشش را نداشت‌. به تک تک لحظاتی که اشک ریختم قسم ارزشش را نداشت‌.
هدایت شده از شماره "۱"
یک روز هم به خودت میای و می‌بینی درد نداشت، نه مثل قبل که به خودت تلقین می‌کردی، این بار واقعا درد نداشت...
هدایت شده از شماره "۱"
یکی بود یکی نبود؟ من همیشه اونیم که نبود. نبود، نیست، نخواهد بود. من همون کلاغه‌ام که به خونه‌ش نرسید، همونی که تو قصه‌ها واسه بقیه درس عبرته،‌ همون شروری که قهرمان ازش بهتر بود. من همونیم که اول می‌میره، همونی که فقط اسم و یادش تو داستانه، همونی که همیشه تو سایه قایم میشه، همون رو مخه، همون شخصیت فرعیه، همون منفوره. هممون همینیم، نمی‌دونم قهرمان‌ها کین ولی خوب می‌دونم من که جزوی ازشون نیستم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا