هدایت شده از شماره "۱"
زیادند... صداها، فریادها، التماس میکنند و به قصد کشت نعره میکشند. بیرون نمیروند... مدام به جمجمهام ضربه میزنند و میگویند:《دست بکش... بی خیال شو... ادامه نده...》
نمیدانم تا کِی میتوانم جلویشان را بگیرم، نمیدانم تا چه زمانی میتوانم مقاومت کنم.
کمکم کنید، مدا از دست خودم نجات دهید...
#vidar
هدایت شده از شماره "۱"
در خانه نمیشود گریست، اشکهایت را میبینند و تمسخرت میکنند، در خانه گریستن یک چیز و پیش دوستان گریست یک بلای دیگر.
باید در خیابان گریست، آنجا پر است از آدمان خسته، کسانی که حوصله مسخره کردن و توان اهمیت دادن ندارند. از کنارت به سادگی رد میشوند و از درون با تو میگریند.
#vidar
هدایت شده از شماره "۱"
دخترک، برای رنگی کردن این دنیا زحمت بیهوده نکش، آخر رنگ خودت تمام میشود و میبینی حتی یک گوشه این دنیا را هم رنگ نکردی.
به خودت میآیی و میبینی شدی خاکستری، به رنگ همین دنیا. زندگی همینقدر بی رحم است، از تو میگیرد و میگیرد و میگیرد و وقت دادن رسید، درد و رنج میدهد.
#vidar
هدایت شده از شماره "۱"
هیولا نبود، چنگال داشت اما هیولا نبود.
میغرید و نابود میکرد، اما هیولا نبود. سیاه بود اما سایه نبود، درد داشت اما چاقو نبود، زشت بود اما دیو نبود.
خودم بودم. چیزی در درونم، حقیقیترین چیزم. قصد جان خودم را کرده بودم، نه چون دیوانهام، آخر از خودم متنفر بودم.
احمقی بیش نیستم.
#vidar
هدایت شده از شماره "۱"
از دردهایت برایم بگو،
از آرزوهای بر باد رفته و حسرتهایت.
از اشکهای در تاریکی بر زمین چکیده و غم پنهانت.
بگو و من سعی میکنم به خودم فکر نکنم، سعی میکنم روزهای خودم را به یاد نیاورم و فقط... مال تو باشم.
تو آرزوهای مرا زندگی میکنی، طعم حسرتهایم را میدانی و تو زیبایی. زیبا مثل تلاش بدون امید داشتن، زیبا مثل بی توجهی و عشق در حالی که میدانی به تو آسیب خواهد زد.
و من دوستت دارم.
با جوهر وجود و تک به تک کلماتم. و بدان اگر یک نویسنده تو را دوست بدارد، تو هرگز فراموش نخواهی شد...
#vidar
هدایت شده از شماره "۱"
همیشه برایم جای بال میکشید ولی هیچوقت بهم بال نمیداد.
در عوض من هم همیشه برایش بالهای بسته میکشیدم.
هر شب پیراهنهایمان را در میاوردیم و با خودکار مشکی برای هم بال میکشیدیم، گاهی بسته، گاهی شکسته، گاهی هم فقط جای بال. هیچوقت بالهای باز نمیکشیدیم، وقتی اعتراض میکرد فریاد میزدم:《اگه واست بالهای باز بکشم پرواز میکنی و میری!》
و او هم آرام در گوشم میگفت:《منم دقیقا به همین دلیل برات بال نمیکشم. چون سقوط میکنی.》
و هرجفتمان قانع میشدیم.
اما او برای بالهای باز صبر نکرد.
اما من برای بال صبر نکردم.
او پرواز کرد و من سقوط کردم، ساختمان زیادی بلند بود. میدانید چندین و چند طبقه، آنقدر بلند که جلوی خورشید را هم میگرفت تا نتابد. و او، او خوب میدانست چگونه باید ساختمانهای بلند را پیدا کند.
مطمئنم وقتی پرید، فحشم داد که چرا برایش بالهای گشوده نکشیدم. اما من به او دروغ گفتم. به خاطر پرواز نکردن نبود که نمیکشیدم، به خاطر این بود که میترسیدم وهم پرواز او را به سقوط بکشاند.
وقتی فهمیدم پرواز کرده، آنقدر کتفم را خراش دادم که خون آمد. با ناخن، با چاقو، دست میانداختم و دنبال بال میگشتم. التماس میکردم که رهایم کنند، باید من هم با او پرواز میکردم. او احمق بود، آنقدر به سوی خورشید میرفت که آب میشد.
اما هیچ بالی نبود، همهاش خون بود. خون سرخ، خون من، خون او.
خونی که پرهای بال سفید را سرخ و خیس میکرد. اصلا تقصیر خون است! اگر آن روز جلوی چشمانم را نگرفته بود او را هُل نمیدادم. اگر جلوی چشمانم نیامده بود فریاد نمیزدم که او احمق است.
من پرتابش کردم، میخواستم نشانش دهم هیچکس جز من نمیتواند او را بگیرد و از سقوط نجات دهد. او هم صبر نکرد، بالهای بستهاش را گشود و پرواز کرد. آنقدر سریع که دیگر هیچگاه دستم بهش نرسید.
فرشتهی من؟ کجایی؟ به من برگرد.
شیطانت منتظر است.
#vidar
هدایت شده از شماره "۱"
این چیزی نیست که داگلاس همیشه به یادش بیافتد. اما گاهی اوقات سد ذهن، دوام نمیآورد و جریان سیال افکار یورش میآوردند.
پس داگلاس به یاد آورد، زمانی را که مانند پسرانش از دست پلیسها فرار میکرد و دستان لاغرش را در جیب مردم میسراند. روزی را که با پدر پیرش زندگی میکرد.
پسری با صورت کثیف و سیاه و موهای آشفته قهوهای تیره، لباسهای ژنده و چند نان کپک زده در دست وارد یک خانه شد. البته نمیشد نام خانه به آنجا داد، دیوارهایش بیشتر از چوب، از گونی پوشیده شده بودند، سقفش نصفه بود و موشها از قبل اعلام مالکیت بر آن کرده بودند.
وارد خانه شد، چند پسر بیمار یا ضعیف گوشه و کنارهای خانه نشسته بودند و پیرمردی رنجور درون چند پارچه به خواب رفته بود. صدایی از گوشهها گفت:《اریک؟ برامون غذا آوردی؟》
اریک به سمت برادر کوچکترش نگاهی انداخت، دست و پای لاغرش به چوبی در پارچههای لباسش میمانستند. رنگ به رخسار نداشت و انتظار و امید در چشمانش قلب را بیش از هرچیزی میسوزاند. اریک نانها را محکمتر گرفت و پشتش قایم کرد:《من... الان میرم دنبالش میگردم.》
سعی کرد اشک نریزد. پسر دیگری هم سن و سال خودش از روی زمین بلند شد و با چشمان سرسخت گفت:《تو غذا داری اریک.》
اریک نان را با انگشتانش نوازش کرد:《این برای داگلاسه.》
پسر چهره در هم کشید:《اون تازه غذا خورده.》
اریک چشمانش را بست و آرام گفت:《چطور میتونی اینو بگی؟ اون مریضه اِم.》
پسری که ظاهرا نامش اِم بود گفت:《پس چه فرقی داره اگه چیزی نخوره؟ اونکه آخرش میمیره.》
هدایت شده از شماره "۱"
اریک نان را روی زمین انداخت و به سمت ام حمله ور شد. آن دو دستان لاغرشان را به هم میکوبیدند و بی رحمانه بر روی خاک دعوا میکردند.
تا آنکه صدای ضعیف اما محکمی گفت:《کافیه.》
هردویشان سریع عقب کشیدند و به پیرمردی که تا چندی پیش در بستر بود نگاه کردند. پیرمرد گفت:《امانوئل درست میگه اریک. من تازه غذا خوردم.》
اریک خواست چیزی بگوید که با هشدار پیرمرد ساکت شد. در عوض گفت:《باشه داگلاس.》
داگلاس که به همان زودی خسته شده بود، سر جایش نشست و رو به همه گفت:《شماها فقط همدیگه رو دارید... نباید به خاطر هیچچیز با هم دعوا کنید. حتی به خاطر من.》
و مانند ماشینی که استارت نمیخورد سرفه کرد. اریک نان را برداشت و بی رغبت، به ام یا همان امانوئل داد. ام با ولع نان را گرفت و بین خودش و چند پسر دیگر تقسیم کرد.
داگلاس آرام گفت:《ناراحت نباش... من گرسنه نیستم.》
اریک سعی کرد اشکها را عقب بزند:《نمیتونم هیچ غذایی پیدا کنم. هیچکس کمک نمیکنه، داگلاس ما نمیتونیم زمستونو رد کنیم.》
داگلاس با مهربانی دست او را گرفت و به سمت خودش کشید. اریک را در آغوش گرفت و در حالی که اشکهای او بر روی ریشش میریخت، گفت:《به این زودی ناامید شدی؟ بعد من و تو باید مراقب برادرات باشی اریک.》
اریک با گریه گفت:《اونا از من متنفرن.》
داگلاس با جدیت گفت:《ولی تو باز هم نباید رهاشون کنی. به هر قیمتی باید مراقبشون باشی. فهمیدی اریک؟ به هر قیمتی》
اریک سرش را تکان داد و گفت:《آ... آره.》
کاش آن قول را نمیداد.
کاش میدانست قولها چقدر اهمیت دارند.
کاش داگلاس آن "به هر قیمتی" را نمیگفت. چونگاهی آن قیمت یک چشم است، دو سگ و یا یک برادر. گاهی چندین و چند زخم است، گاهی پول و گاهی تبدیل به یک هیولا شدن.
اریک به قولش عمل کرد، او به هر قیمتی اول مراقب برادرانش، و پس از آن مراقب پسرانش شد.
به هر قیمتی.
#پسران_خیابان