eitaa logo
Bear skin
24 دنبال‌کننده
95 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
در خانه نمی‌شود گریست، اشک‌هایت را می‌بینند و تمسخرت می‌کنند، در خانه گریستن یک چیز و پیش دوستان گریست یک بلای دیگر. باید در خیابان گریست، آنجا پر است از آدمان خسته، کسانی که حوصله مسخره کردن و توان اهمیت دادن ندارند. از کنارت به سادگی رد می‌شوند و از درون با تو می‌گریند.
هدایت شده از شماره "۱"
دخترک، برای رنگی کردن این دنیا زحمت بیهوده نکش، آخر رنگ خودت تمام می‌شود و می‌بینی حتی یک گوشه این دنیا را هم رنگ نکردی. به خودت می‌آیی و می‌بینی شدی خاکستری، به رنگ همین دنیا. زندگی همینقدر بی رحم است، از تو می‌گیرد و می‌گیرد و می‌گیرد و وقت دادن رسید، درد و رنج می‌دهد.
هدایت شده از شماره "۱"
هیولا نبود، چنگال داشت اما هیولا نبود. می‌غرید و نابود می‌کرد، اما هیولا نبود. سیاه بود اما سایه نبود، درد داشت اما چاقو نبود، زشت بود اما دیو نبود‌. خودم بودم. چیزی در درونم، حقیقی‌ترین چیزم. قصد جان خودم را کرده بودم، نه چون دیوانه‌ام، آخر از خودم متنفر بودم. احمقی بیش نیستم.
هدایت شده از شماره "۱"
از دردهایت برایم بگو، از آرزوهای بر باد رفته و حسرت‌هایت. از اشک‌های در تاریکی بر زمین چکیده و غم پنهانت. بگو و من سعی می‌کنم به خودم فکر نکنم، سعی می‌کنم روزهای خودم را به یاد نیاورم و فقط... مال تو باشم. تو آرزوهای مرا زندگی می‌کنی، طعم حسرت‌هایم را می‌دانی و تو زیبایی. زیبا مثل تلاش بدون امید داشتن، زیبا مثل بی توجهی و عشق در حالی که می‌دانی به تو آسیب خواهد زد. و من دوستت دارم. با جوهر وجود و تک به تک کلماتم. و بدان اگر یک نویسنده تو را دوست بدارد، تو هرگز فراموش نخواهی شد...
هدایت شده از شماره "۱"
هدایت شده از شماره "۱"
همیشه برایم جای بال می‌کشید ولی هیچوقت بهم بال نمی‌داد. در عوض من هم همیشه برایش بال‌های بسته می‌کشیدم. هر شب پیراهن‌هایمان را در میاوردیم و با خودکار مشکی برای هم بال می‌کشیدیم، گاهی بسته، گاهی شکسته، گاهی هم فقط جای بال. هیچوقت بال‌های باز نمی‌کشیدیم، وقتی اعتراض می‌کرد فریاد می‌زدم:《اگه واست بال‌های باز بکشم پرواز می‌کنی و میری!》 و او هم آرام در گوشم میگفت:《منم دقیقا به همین دلیل برات بال نمی‌کشم. چون سقوط می‌کنی.》 و هرجفتمان قانع می‌شدیم. اما او برای بال‌های باز صبر نکرد. اما من برای بال صبر نکردم. او پرواز کرد و من سقوط کردم، ساختمان زیادی بلند بود. می‌دانید چندین و چند طبقه، آنقدر بلند که جلوی خورشید را هم می‌گرفت تا نتابد. و او، او خوب می‌دانست چگونه باید ساختمان‌های بلند را پیدا کند. مطمئنم وقتی پرید، فحشم داد که چرا برایش بال‌های گشوده نکشیدم. اما من به او دروغ گفتم. به خاطر پرواز نکردن نبود که نمی‌کشیدم، به خاطر این بود که می‌ترسیدم وهم پرواز او را به سقوط بکشاند. وقتی فهمیدم پرواز کرده، آنقدر کتفم را خراش دادم که خون آمد. با ناخن، با چاقو، دست می‌انداختم و دنبال بال می‌گشتم. التماس می‌کردم که رهایم کنند، باید من هم با او پرواز می‌کردم. او احمق بود، آنقدر به سوی خورشید می‌رفت که آب می‌شد. اما هیچ بالی نبود، همه‌اش خون بود. خون سرخ، خون من، خون او. خونی که پرهای بال سفید را سرخ و خیس می‌کرد. اصلا تقصیر خون است! اگر آن روز جلوی چشمانم را نگرفته بود او را هُل نمی‌دادم. اگر جلوی چشمانم نیامده بود فریاد نمی‌زدم که او احمق است. من پرتابش کردم، می‌خواستم نشانش دهم هیچکس جز من نمی‌تواند او را بگیرد و از سقوط نجات دهد. او هم صبر نکرد، بال‌های بسته‌اش را گشود و پرواز کرد. آنقدر سریع که دیگر هیچگاه دستم بهش نرسید. فرشته‌ی من؟ کجایی؟ به من برگرد. شیطانت منتظر است.
هدایت شده از شماره "۱"
این چیزی نیست که داگلاس همیشه به یادش بیافتد. اما گاهی اوقات سد ذهن، دوام نمی‌آورد و جریان سیال افکار یورش می‌آوردند. پس داگلاس به یاد آورد، زمانی را که مانند پسرانش از دست پلیس‌ها فرار می‌کرد و دستان لاغرش را در جیب مردم می‌سراند. روزی را که با پدر پیرش زندگی می‌کرد. پسری با صورت کثیف و سیاه و موهای آشفته قهوه‌ای تیره، لباس‌های ژنده و چند نان کپک زده در دست وارد یک خانه شد. البته نمی‌شد نام خانه به آنجا داد، دیوارهایش بیشتر از چوب، از گونی پوشیده شده بودند، سقفش نصفه بود و موش‌ها از قبل اعلام مالکیت بر آن کرده بودند. وارد خانه شد، چند پسر بیمار یا ضعیف گوشه و کنار‌های خانه نشسته بودند و پیرمردی رنجور درون چند پارچه به خواب رفته بود. صدایی از گوشه‌ها گفت:《اریک؟ برامون غذا آوردی؟》 اریک به سمت برادر کوچک‌ترش نگاهی انداخت، دست و پای لاغرش به چوبی در پارچه‌های لباسش می‌مانستند. رنگ به رخسار نداشت و انتظار و امید در چشمانش قلب را بیش از هرچیزی می‌سوزاند. اریک نان‌ها را محکم‌تر گرفت و پشتش قایم کرد:《من... الان میرم دنبالش می‌گردم.》 سعی کرد اشک نریزد. پسر دیگری هم سن و سال خودش از روی زمین بلند شد و با چشمان سرسخت گفت:《تو غذا داری اریک.》 اریک نان را با انگشتانش نوازش کرد:《این برای داگلاسه.》 پسر چهره در هم کشید:《اون تازه غذا خورده.》 اریک چشمانش را بست و آرام گفت:《چطور می‌تونی اینو بگی؟ اون مریضه اِم.》 پسری که ظاهرا نامش اِم بود گفت:《پس چه فرقی داره اگه چیزی نخوره؟ اونکه آخرش می‌میره.》
هدایت شده از شماره "۱"
اریک نان را روی زمین انداخت و به سمت ام حمله ور شد. آن دو دستان لاغرشان را به هم می‌کوبیدند و بی رحمانه بر روی خاک دعوا می‌کردند. تا آنکه صدای ضعیف اما محکمی گفت:《کافیه.》 هردویشان سریع عقب کشیدند و به پیرمردی که تا چندی پیش در بستر بود نگاه کردند. پیرمرد گفت:《امانوئل درست میگه اریک. من تازه غذا خوردم.》 اریک خواست چیزی بگوید که با هشدار پیرمرد ساکت شد. در عوض گفت:《باشه داگلاس.》 داگلاس که به همان زودی خسته شده بود، سر جایش نشست و رو به همه گفت:《شماها فقط همدیگه رو دارید... نباید به خاطر هیچ‌چیز با هم دعوا کنید. حتی به خاطر من.》 و مانند ماشینی که استارت نمی‌خورد سرفه کرد. اریک نان را برداشت و بی رغبت، به ام یا همان امانوئل داد. ام با ولع نان را گرفت و بین خودش و چند پسر دیگر تقسیم کرد. داگلاس آرام گفت:《ناراحت نباش... من گرسنه نیستم.》 اریک سعی کرد اشک‌ها را عقب بزند:《نمی‌تونم هیچ غذایی پیدا کنم. هیچکس کمک نمی‌کنه، داگلاس ما نمی‌تونیم زمستونو رد کنیم.》 داگلاس با مهربانی دست او را گرفت و به سمت خودش کشید. اریک را در آغوش گرفت و در حالی که اشک‌های او بر روی ریشش می‌ریخت، گفت:《به این زودی ناامید شدی؟ بعد من و تو باید مراقب برادرات باشی اریک.》 اریک با گریه گفت:《اونا از من متنفرن.》 داگلاس با جدیت گفت:《ولی تو باز هم نباید رهاشون کنی. به هر قیمتی باید مراقبشون باشی. فهمیدی اریک؟ به هر قیمتی》 اریک سرش را تکان داد و گفت:《آ... آره.》 کاش آن قول را نمی‌داد. کاش می‌دانست قول‌ها چقدر اهمیت دارند. کاش داگلاس آن "به هر قیمتی" را نمی‌گفت. چون‌گاهی آن قیمت یک چشم است، دو سگ و یا یک برادر. گاهی چندین و چند زخم است، گاهی پول و گاهی تبدیل به یک هیولا شدن. اریک به قولش عمل کرد، او به هر قیمتی اول مراقب برادرانش، و پس از آن مراقب پسرانش شد. به هر قیمتی.
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک با درد شدیدی در پشت چشمان و سرش به هوش آمد. قبل از آنکه چشمانش را باز کند متوجه شد دست‌ها و پاهایش بسته شده‌اند. گوش‌هایش را تیز کرد و دریافت که صدای نفس‌ها و حتی تقلای یک نفر دیگر را نیز می‌شنود. آرام چشمانش را پاک کرد و فکش را که از درد گزگز می‌کرد باز و بسته کرد. داخل اتاقی دیگری از سلاخ‌خانه بودند، البته اینجا هم مثل آن یکی اتاق، دیوار‌های سوخته و خالی از وسایل داشت. متوجه شد فرد دیگر پشت سرش بسته شده، پشت به پشت. با صدای خش‌دار حدسش را بیان کرد:《پی... پیتر؟》 فرد پشت سرس از تکاپو ایستاد. با صدای سرد و تیزی به اندازه لبه چاقو گفت:《لومون دادی. گیر افتادیم》 اسپایک آه کشید:《هنوزم می‌تونی طناب باز کنی؟》 فضای متشنج میانشان آنقدر آشکار بود که می‌شد جرقه‌هایش را بر روی پوستشان حس کرد. پیتر دو دستش را بالا برد و طناب باز شده از آن افتاد:《آره. و پیداست تو هنوزم نمی‌تونی.》 اسپایک سعی کردن گردنش را بچرخاند تا او را ببیند، که موفق نشد:《تو که نمی‌خوای اینجا ولم کنی می‌خوای مرد؟》 پیتر با چشمان خالی از احساس به پشت سر او خیره شد:《تو که تونستی، من چرا نتونم؟》 اسپایک سرش را پایین انداخت:《خیله خب برو.》 پیتر شانه بالا انداخت:《قصدم هم همین بود.》 اسپایک با چشمان تنگ سرش را به سمت پیتر نیم رخ کرد:《ولی اگه همینجا ولم کنی که نمی‌تونی‌ کتکم بزنی می‌تونی؟》 پیتر سر جایش ایستاد، با خودش کلنجار رفت و در آخر آهی که کشید به نشانه پیروزی اسپایک شد. پیتر زیر لب فحش داد و برگشت تا گره دستان اسپایک را باز کند:《ازت متنفرم. دلم می‌خواد سر به تنت نباشه عوضی. می‌دونی که؟》
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک محض آنکه دستانش باز شد به سرعت مشت راستش را بلند کرد و کوبید به بینی پیتر، از جایش بلند شد و با نیشخند گفت:《منم دوستت دارم.》 پیتر با خشم فریاد زد:《تو چه مرگته؟》 و به سمتش یورش برد. برای پیتر تخلیه خشم بود و برای اسپایک دیدار دوباره، یکی نفرتش را بیرون می‌ریخت دیگری لذت می‌برد. پیتر مشتی بر گونه اسپایک فرو برد:《برای چی برگشتی؟》 اسپایک لگدی پراند که به زانو پیتر برخورد کرد:《اومدم نذارم بیشتر از این تو کثافت غرق بشی》 پیتر با حرص آرنجش را به شکم اسپایک کوباند و وقتی اسپایک از شدت درد خم شد، پیتر او را گرفت و روی زمین پرتاب کرد. در حالی که با هم کشتی می‌گرفتند پیتر فریاد زد:《اگه برات مهم بود اصلا نمی‌رفتی!》 اسپایک نفس زنان دستان پیتر را از خودش دور کرد:《اتفاقا چون برام مهم بود که رفتم》 با شنیدن این حرف پیتر احساس کرد به او توهین شده است، خشمش را بیشتر کرد و در حالی که مشتی بر صورت اسپایک می‌نشاند و دوباره او را به زمین پرتاب می‌کرد گفت:《این احمقانه ترین بهونه عالم بود.》 پایش را به شانه اسپایک زد و آن را هل داد تا کامل دراز کش بشود:《من فقط هشت سالم بود.》 روی شکم او نشست و با تمام خشمش فریاد زد:《تو منو با یه پسر گلوله خورده و یه بچه تنها گذاشتی》 اشک از چشمانش می‌چکید و خشم از مشت‌هایش. با آنها به جان اسپایک افتاد و با هر ضربه بیشتر و بیشتر فریاد زد:《من ترسیده بودم》 مشت. 《کلی خون بود، کلی درد و فریاد》 مشت. 《من منتظر بودم، هر روز و هر شب‌》 مشت. 《تو قول داده بودی》 مشت محکم‌تر. 《و بعد با یه نامه اومدی!》 مشت. 《تو ولمون کردی تا بمیریم، ما بهت احتیاج داشتیم.》 مشت. 《من.》 مشت. 《بهت.》 مشت. 《احتیاج داشتم.》 بالاخره مشت های سرخ از خونش را متوقف کرد، روی شانه‌های اسپایک گذاشت و سرش را تا قفسه سینه او پایین آورد. و سال‌ها عقده و رنج را روی قفسه سینه‌ی استخوانی اسپایک گریست:《هر بار که دزدی می‌کردم، هربار که کتک می‌خوردم... من بهت نیاز داشتم. تو برام نامه‌ای گذاشتی که حتی نمی‌تونستم بخونمش. من بهت نیاز داشتم... تنهای تنها بودم، کوین درگیر چاد بود و تو ولم کرده بودی. من... حس می‌کردم تقصیر منه... که ازم متنفری. دلم... برات... تنگ شده بود.》 اسپایک نفس نفس زنان، اشک‌هایش را روی خون سرخ بر روی صورتش گریست. به سقف خیره شده بود و با وجود تمام آن دردها، تمام وزن پیتر رویش، باز هم هیچ دردی بوتر از درد قلبش حس نمی‌کرد. دستان زخمی‌اش را بلند کرد و شانه‌های لرزان پیتر را گرفت:《من... متاسفم.》 اسپایک چشمانش را بست و آرام گفت:《من خسته شده بودم پیت... دیگه تواناییشو نداشتم. من فقط یه خونه می‌خواستم. این چیز زیادی؟》 پیتر صورتش را بلند کرد، صورتش خیس از خون و اشک بود، گویی خون می‌گریست:《منم... فقط... یه خونواده می‌خواستم》 و مسئله پسران خیابان این است. آنها چیزهایی را که حق طبیعی انسان است ندارند، پس وقتی می‌گویم اهمیتی ندارد که پسر باشید یا خیابانی تا پسر خیابان باشید یعنی این. یعنی من یک پسر خیابانم، تو یک پسر خیابانی و جهان پر است از کسانی که خود نمی‌دانند، اما آنها هم پسران خیابانند.