eitaa logo
Bear skin
24 دنبال‌کننده
95 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
سایه‌های درونمان ترشح می‌شدند و ما را در خود غرق می‌کردند
هدایت شده از شماره "۱"
و در آخر، آیا واقعا اهمیت داشت؟
هدایت شده از شماره "۱"
تنها چیزی که حالا می‌خواهم، این است که عضو جایی باشم، عضو چیزی. و وقتی رفتم، اثری از من بماند.
هدایت شده از شماره "۱"
و من پایین بودم. در پایین‌ترین نقطه جهان ذهن آدم‌ها...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
من همه‌چیزم را فدا کردم، رویاهایم را گریستم و دنیایم را شکافتم تا از آن محافظت کنم. من هر روز بیشتر عاشقش شدم و حتی وقتی آن، سیگارش را روی پوستم خموش می‌کرد و قلبم را می‌شکافت لب نمی‌زدم چون عاشقش بودم. چون من عاشق چیزی شدم که حتی انشان هم نبود اما قلب مرا به گونه‌ای ربود که حس می‌کردم از ابتدا قلب نداشتم.
هدایت شده از شماره "۱"
چه شد که تبدیل به همان فرشته‌هایی شدی که روی برف می‌ساختی؟ حالا که تابستان شده چه کنم؟
هدایت شده از شماره "۱"
من درد نمی‌کشم،‌ من درد را زندگی می‌کنم. من درد را می‌بوسم و هر شب در آغوش می‌کشم. مرا نابود می‌کند اما مگر می‌شود رهایش کرد؟ شاید بشود اما او مرا رها نمی‌کند. دوستم دارد چه کار کنم؟ هر روز قول می‌دهد کمتر آسیب برساند، که ناخن‌هایش را در گوشتم فرو نکند، اما باز هم فردایش زیر قولش می‌زند. می‌خواهم ترکش کنم، اما چه کنم که قلبم مالامال از اوست...
هدایت شده از شماره "۱"
آنقدر نوشت که از انگشتانش خون چکید...!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
هدایت شده از شماره "۱"
ایلیاد استون فریاد زد:《حواست کجاست ابله!》 کارلی مک کینون با بدخلقی غرغر کرد:《خیلی محکم بود فکر کردی من چیم، مرد آهنی؟》 ایلیاد آه کشید:《تو فقط یه احمقی.》 چوب هاکی را چرخاند و آرام به سمت دروازه اسکیت کرد تا پاک سیاهی را که روی زمین افتاده بود بردارد. کارلی آرام به چارلز فیتز گفت:《اون با من خصومت شخصی داره!》 فیتز با حالت بی خیال همیشگی‌اش گفت:《اون فقط نگران مسابقه‌ست، اینجوری پیش بریم سوراخ می‌شیم.》 کارلی لباسش را کمی تکان تکان داد که باد ایجاد شده از گرمای بدنش بکاهد:《و چرا فکر می‌کنه ما تلاشمونو نمی‌کنیم؟》 چون هیچگاه کافی نیست. ایلیاد خوب می‌دانست، سال‌ها بود که بازی می‌کرد و هیچگاه به اندازه کافی خوب اسکیت نمی‌کرد، خوب پاس نمی‌داد، اصلا خوب بازی نمی‌کرد. او عاشق هاکی بود، عاشق پرواز روی یخ و در دست گرفتن چوب آن، اما گاهی اوقات ناتوانی‌اش در بازی کرد بدجور اعصابش را بر هم می‌زد. ایلیاد بارها تحقیر شد و طعنه شنید، او می‌شنید، همه حرف‌های پشت سرش و هر بار که خراب می‌کرد می‌دید که نگاه بقیه چگونه در گوشتش رسوخ می‌کند و شرم را همراه خون روی یخ سالن می‌چکاند. اما عشق به ورزش چیز عجیبی‌ست، آدمی را وادار به ادامه دادن می‌کند. هر بار که پاکی در تور می‌نشیند، تمام دفعاتی که ایلیاد توسط هاکی نابود شده بود را با خود می‌شوید و می‌برد. ذات ورزش همین است، مثل مواد مخدر تو را معتاد می‌کند، به تو ذهن باز و شادی‌های کلان می‌دهد اما به همان مقدار هم از تو می‌گیرد. و از یک جایی به بعد بیشتر از آنچه بدهد، می‌گیرد، بیشتر از آنچه لذت داشته باشد درد دارد. و اگر نخواهی سراغش بروی تو را با خماری‌اش می‌کُشَد. ایلیاد به سمت چارلز و کارلی برگشت:《دوباره امتحان می‌کنیم.》 و به چشم غره‌های آن‌ها اهمیتی نداد، ایلیاد هیچ شانسی برای شکوفایی نداشت، ایلیاد در هاکی به هیچ‌جا نمی‌رسید، اما آن‌ها... آن‌ها باید یک کسی می‌شدند. حتی اگر از ایلیاد هم متنفر بودند، آنقدر خوب بازی می‌کردند که به یک‌جا برسند. و اهمیتی نداشت اگر ایلیاد ناسزا می‌شنید و هر روز بیشتر در تاریکی و گوشه‌های باشگاه فرو می‌رفت، آن احمق‌ها توانایی کاری را که ایلیاد نمی‌توانست، را داشتند و باید به یک‌جایی می‌رسیدند. وقتی ایلیاد توسط هاکی هر روز می‌مرد و شانه‌های خم‌تر می‌شدند، آنها باید جوان‌تر و جاودانه‌تر می‌شدند. ایلیاد چوب هاکی را روی یخ کوبید و خط نازکی بر جای گذاشت، یخ نباید آنها را فراموش‌ می‌کرد، حتی اگر این به معنای مرگ روح ایلیاد در آن زمین بود. نام‌های آنان باید روی زمین یخ حک می‌شد، ایلیاد همه‌چیزش را برای این اتفاق می‌داد، هر چیزی که هاکی از او نگرفته بود.