eitaa logo
Bear skin
24 دنبال‌کننده
95 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
اریک با تمام شجاعتش رو به روی ساختمان ایستاد و فریاد زد:《امانوئللل》 سر مردان خطرناک از پنجره‌ها بیرون آمدند، از میان لب‌هایشان صدای ناسزا و تحقیر شنیده می‌شد. اریک دوباره فریاد زد:《بهت نیاز دارم اِم》 در کارخانه با سر و صدا و جیغ باز شد و پیکر پسر جوانی در سایه‌ها نمایان شد. آسمان که به آن‌دو برادر از همه جدا شده نگاه می‌کرد، آرام آرام برای دل‌هایشان گریست و باران باراند. امانوئل گفت:《گورتو گم کن اریک》 چشمان اریک خیس اشک شدند:《کمکم کن... ارنی حالش بده... داره می‌میره.》 امانوئل چند قدم به سمتش آمد و داخل روزنه نور قرار گرفت. مردان هنوز از پنجره‌ها نگاه می‌کردند:《اولین نفره؟》 اریک سرش را پایین انداخت:《هفتمیه》 امانوئل پوزخند صدا داری زد:《پس واسه چی الان اومدی؟ می‌دونی که داگلاس هیچوقت بین بچه‌هاش فرق نمی‌ذاشت.》 اریک با درماندگی روی زانوانش افتاد:《کمکم کن ام... خواهش می‌کنم.》 امانوئل به او نزدیکتر شد، دستانش در جیب و چانه‌اش را رو به بالا گرفته بود:《اریک تو نمی‌تونی مراقب اونا باشی، الان ارنی رو نجات بدی چند روز دیگه می‌میره. این سرنوشتشونه، اونا یه مشت پسر مریض و گرسنه‌ان. دووم نمیارن.》 اریک با گریه فریاد زد:《چطور می‌تونی انقدر بی رحم باشی؟》 امانوئل هم متقابلا فریاد زد:《فکر کردی ساده‌ست؟ منم به اندازه تو واسه داگلاس ناراحت شدم. منم به اندازه تو دلم برای اون بچه‌ها می‌سوزه ولی انتظار داری چیکار کنم؟ همه عمرمو فداشون کنم؟ من مثل تو نیستم اریک من دلم نمی‌خواد فقط زنده باشم من می‌خوام زندگی کنم.》 اریک دستانش را روی زمین گذاشت و سرش را پایین انداخت:《یعنی کمکم نمی‌کنی؟》 امانوئل چرخید:《برای اینکه جزوی از اونا بشم باید گذشتمو دور بندازم. متاسفم اریک.》 یک هفته بعد ارنی به داگلاس پیوست. مانند شمع جلوی چشمان اریک آنقدر سوخت تا تمام شد. و به همراه او نیز چیزی در اریک مرد، چیزی به نام رحم. چیزی که باعث شد به هر قیمتی مراقب خانواده‌اش شود. بالای قبر داگلاس ایستاد، چاقو را در دستش فشرد و گفت:《دیگه نمی‌ذارم آسیب ببینن. حتی اگه باعث اون آسیب یکی از خودشون باشه.》 و آرام به سمت کارخانه متروک راه افتاد، چاقو را در دستانش چرخاند و آنقدر صبر کرد تا شب شود. اریک از دیوار کارخانه بالا رفت و خودش را میان چندین مرد سنگین‌وزن خفته یافت. با چشمان سرد و بی رحم چاقو را زیر گردن یکیشان گذاشت و ریشش را در دست گرفت، به چشمان بهت‌زده مرد پچ‌پچ کرد:《امانوئل کجا می‌خوابه؟》 مرد چشمش را به سمت دست او انداخت و با صدای خفه جای امانوئل را گفت. اریک جزوی از سایه‌ها شد، مثل روح در هوا پرواز کرد و تقریبا به آن طرف کارخانه رسید. جایی که امانوئل در بدترین جای کارخانه، یک گوشه خوابیده بود. اریک چاقو را محکم‌تر گرفت، کنار او نشست و آرام گفت:《به هر قیمتی ام. به هر قیمتی.》 چشمان امانوئل، گویی چیزی به او وحی شده باشد ناگهان باز شد و دستانش را جلو آورد، اما اریک سریع‌تر بود، چاقو در قلب او فرو کرد و با سنگدلی به چشمان امانوئل خیره شد. چاقو پوست و گوشت را شکافت و با صدای تهوع‌آوری وارد آن تلمبه شد، قلب را دو تکه کرد و رگ‌ها را برید. زیر لب گفت:《به داگلاس سلام برسون.》 امانوئل با چشمان باز به او نگاه کرد، چشمانی که هیچ فروغی از زندگی نداشتند. اریک که سراسر آغشته به خون امانوئل شده بود ایستاد و کمی دیگر به او نگاه کرد. صدایی از پشتش گفت:《اسمت چیه پسر؟》 مردی که صحنه را دیده بود اما هیچکاری نکرد. آنها واقعا مردان خیابانی بودند، کسانی که زندان خانه‌شان و خلاف کارشان بود. اریک سرش را بالا گرفت و گفت:《صدام می‌کنن داگلاس.》 اریک مرده بود، آن‌را کنار ارنی و داگلاس دفن کرد، کنار امانوئل. حالا دیگر او آدم جدیدی بود، آدمی که یک روز همه لندن او را می‌شناختند. داگلاس جدیدی که متولد شد به هر قیمتی از پسرانش مراقبت می‌کرد، همیشه دو سگ همراهش داشت و روزی یکی از همان مردان که کله‌گنده شده بود، مانند طوفانی به زندگی او می‌آمد، به او پیشنهاد پول کلان و قاچاق و تولید مواد می‌داد. و داگلاس قبول می‌کرد، چون این خیابان یک جنگل است. در همان کارخانه باند خودش را به راه می‌انداخت و پس از آن حتی در آنجا پسران خودش را می‌کشت. چون گاهی اوقات قیمتی که باید پرداخت می‌شد، یک پسر بود. یا دو پسر. یا ده‌ پسر. تفاوتی نداشت، داگلاس هر قیمتی را که لازم بود می‌پرداخت، و یک روز پسرانش می‌فهمیدند تمام این‌ها برای چه بود. برای خودشان.
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی به این فکر می‌کنم که نور ستارگان درواقع نور مردگانم هستند، دیگر زیر آنها آرام نمی‌شوم. ستارگان، آرزوهای سقوط کرده‌اند و اگر می‌بینید در آسمان جای دارند، به این خاطر است که دنیا ساخته شده تا ما را فریب دهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
در عجبم! چرا اشک‌ها به پایان نمی‌رسند..؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
دست‌ها، ده انگشت و صدها حرف. هنر رنگ‌ها، هنر زندگی و انتقال عشق‌ها. اگر دوستش داری دستش را بگیر، اگر پدرش هستی دستش را بگیر، اگر عاشقش هستی دستش را ببوس، اگر او را نمی‌خواهی دستش را رها کن. حتی لازم به چشم‌ها نیست،‌ دستان خودشان بلدند چگونه انجامش دهند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
نجات‌دهنده دارد جان می‌کَنَد تا از آیینه بیرون بیاید. می‌خواهد مرا بکُشد، می‌دانم. از من نفرت دارد و اگرنه نجاتم می‌داد.
هدایت شده از شماره "۱"
فرشتگان در آسمان‌ها می‌خواندند، آوازشان به سرتاسر گوش‌های خسته می‌رسید و امید می‌پراکند. آنها با بال‌ها سپید همچو نورشان پرواز می‌کردند و به آدمیان خاکی نشان می‌دادند اوج گرفتن چگونه است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
بال پروازم را چیدند تا روی زمین بمانم، به خیالشان می‌توانستند جلوی مرا بگیرند. نمی‌دانستند من پرنده متولد شده‌ام، اگر نتوانم بال بزنم، در ذهنم اوج می‌گیرم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا