eitaa logo
Bear skin
23 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
با یادآوری گذشته، زخمی در زیر گردنش سوخت و در پس ذهنش کوین را به یاد آورد که به او قول می‌داد برمی‌گردد. برنگشت. نجاتشان نداد. کوین در چادرش نشسته بود و سعی داشت معمای رو به رویش را حل کند. مدارک در دستش نصفه و نیمه بودند، او می‌خواست داگلاس اعدام شود اما با مدارک در دستش او تنها چند سال حبس می‌شد. عینکش را درآورد و پرت کرد روی کاغذ‌ها. زیرلب گفت:《لعنت بهت داگلاس، کجا قایمش کردی؟》 و خاطراتش از مواد مخدر را به یاد آورد. از توهماتی که می‌زد و شادی خفقان آورش. از اختیاری که نداشت و سبک‌بالی مزخرفش. چشمانش را بست تا از خاطراتی که مانند شوک هر از گاهی ناگهان وارد ذهنش می‌شدند، فرار کند. با صدای پیتر چشمانش را باز کرد، بیرون چادر ایستاده بود و می‌گفت:《کوین... من... دارم میرم.》 کوین سرش را از چادر بیرون آورد و گفت:《کجا به سلامتی؟》 《اوم... بیرون دیگه. میرم یکم پول گیر بیارم.》 لبخندی به پهناب صورتش زد. کوین آهی کشید و گفت:《اگه این دفعه دیر بیا...》 《نمیام نمیام قول میدم.》 به دو از آنجا فرار کرد. کوین برگشت به سمت مدارک و ناگهان تصمیمی گرفت. عینکش را برداشت و به سرعت اما آرام پیتر را تعقیب کرد. باید اسپایک را می‌دید. پس از مدتی طولانی، قبرستان ماشین‌ها را ترک کرد. پیتر از کوچه پس کوچه‌هایی می‌رفت که او مانند کف دستش بلدشان بود. پیتر ناگهان کنار چند تکه آجر و خرابه ایستاد، کوین پشت دیواری قایم شد، آنقدر که انگار بخشی از سایه‌ بود. آرام نگاهی انداخت و قلبش به دهانش آمد، اسپایک با بی قیدی آنجا نشسته بود. موهایش را بلند کرده بود و مانند سامورایی‌ها بخشی از آن را بسته بود. دستانش را تکان می‌داد و با جدیت با پیتر حرف می‌زد، گاهی می‌خندید و گاهی اخم می‌کرد. خیلی ساله که کوین ندیده او اینگونه برای کسی پرحرفی کند. کوین خوب او را بررسی کرد، هودی تن اسپایک مال کوین بود، با دیدن زخم محو زیر گردنش دل کوین لرزید. زخمی که خودش آن را ایجاد کرده بود‌. نفس عمیقی کشید، فکش را فشرد و عینکش را صاف کرد، از پشت دیوار بیرون آمد و گفت:《سلام اسپایک.》
هدایت شده از شماره "۱"
چشمان‌ پیتر از شدت تعجب گشاد شد و چهره‌ اسپایک جوری شد که‌ گویی به شکمش مشتی محکم خورده. اما او خودش را زود جمع کرد و با اخم به پیتر نگاه کرد. کوین گفت:《اون نمی‌دونست من دارم میام اسپایک.》 اسپایک غرید:《چون اون یه احمقه.》 و برگشت که برود. کوین جلو رفت و از شانه‌اش گرفت:《باید حرف بزنیم.》 اسپایک دست کوین را کنار زد و حرکت کرد:《حرفی نداریم.》 《بچه‌بازی نکن، حرفام مهمه.》 قدم به قدم همراهش حرکت کرد و پیتر دنبالشان می‌رفت، اسپایک گفت:《به درک.》 《اسپایک می‌دونم از دستم عصبانی ولی به کمکت نیاز دارم.》 اسپایک ایستاد و همانطور که به زمین زل زده بود، خصمانه گفت:《می‌دونی چیه کوین؟ منم روزای زیادی به کمکت نیاز داشتم. روزایی که داگلاس منو با سگاش رو به رو می‌کرد، روزایی که چشمم خشک می‌شد تا تو به قولت عمل کنی...》فریاد زد:《به قولت عمل کنی و نجاتمون بدی، که برگردی. و تو رفتی و جوری رفتی انگار اسپایکی وجود نداشته.》 حالا چشمانش پر از اشک شده بودند:《من دوستت داشتم، من تو رو می‌پرستیدم. می‌خواستم شبیهت بشم و تو... تو جوری رفتی انگار من اصلا وجود ندارم و مهم نیستم...》 و اسپایک شکست. مانند ساختمانی در زلزله، فرو ریخت و سال‌ها درد و رنج را بارید. کوین چشمان پر اشکش را برهم زد و اسپایک را در آغوش گرفت، اسپایک هم متاقبلا او را محکم‌تر در آغوش گرفت. هیچکس به پسران خیابان فرصت گریه کردن نمی‌دهد، آنها سخت بزرگ می‌شوند و درد و رنج قلبشان را از سنگ می‌کند. پس وقتی یکی از آنان را دیدید که می‌گرید، جوری در آغوشش بگیرید که توپ هم تکانتان ندهد، چرا که چیزی بسیار بسیار عظیم آنها را به گریه می‌اندازد. رنجی فراتر از تصور.
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک از آن بغل به بعد دیگر حرفی نزده بود. پیتر، اسپیاک و کوین قدم‌زنان و در سکوت به قبرستان ماشین‌ها می‌رفتند. در سر هر یک فکری متفاوت و جنگی سخت برقرار بود. آخرین کوچه را هم رد کردند و کمی بعد که وارد فضای باز شدند، اولین لاستیک‌ها به چشم خوردند. اسپایک زیر لب گفت:《لعنتی، پس اینجا قایم شدی.》 و با شگفتی به ماشین‌ها و وسایل اوراقی نگاه کرد. پیتر سینه‌اش را باد کرد و با غرور گفت:《می‌بینی چه جای خفنیه؟ من و کوین درستش کردیم.》 کوین وارد چادر خودش شد و بقیه پشت بندش آمدند. اسپایک فریاد زد:《این چه کوفتیه!》 کوین با تعجب برگشت. اسپایک با وحشت پرسید:《تو بچه‌ رو تنها گذاشتی؟》 کوین به پیشانی‌اش زد:《خب چیکار کنم؟ من خیلی وقته بچه‌داری نمی‌کنم.》 اسپایک بچه را که با چشمان درشت مشتاقانه به آنها نگاه می‌کرد، برداشت و به پیتر گفت:《امروز بدجوری گند زدی، بعدا حالیت می‌کنم.》 و قبل از آنکه پیتر فرصت اعتراض داشته باشد، رویش را به سمت کوین برگرداند. کوین عینکش را صاف کرد و بغل کاغذها نشست:《خیله خب. خوب گوش کن ببین چی میگم. همونطور که می‌دونی داگلاس چیزی بیشتر از سرپرست یه مشت بچه یتیمه. با گنده‌ها می‌پره و کلی کثافت‌کاری می‌کنه. پرونده‌ها و مدارکی که من دزدیدم، فقط اون و یه نفر دیگه رو برای چندسال می‌ندازن زندان، احتمالا هم بچه‌ها رو یتیم‌خونه‌ای جایی بفرستن. ولی... ولی تو می‌تونی یه کاری کنی که هم بالادستی‌های داگلاسو محکوم کنه هم براشون حکم اعدام ببرن.》 اسپایک کاغذی برداشت:《چجوری دقیقا؟》 کوین بکشنی زد:《با پیدا کردن آشپزخونه‌ی داگلاس. جایی که توش مواد مخدر درست می‌کنن.》 و اینگونه بود که آنها وارد بازی‌ خطرناکی شدند، خطرناک.تر از ورای تصور همه‌شان. حالا تصمیم با اسپایک بود که در جبهه کوین برای انتقام بجنگد یا با داگلاس از کوین انتقام بگیرد. اسپایک بود که می‌توانست پیتر را از تبدیل شدن به آدمی مانند خودش و کوین، نجات دهد. او بود که همه چیز را معلوم می‌کرد. تنها او می‌توانست از رازها و گذشته‌ی سر به مُهر داگلاس، اولین پسر زیردست داگلاس و هر آنچه بین کوین و داگلاس اتفاق افتاده بود، پرده بردارد.
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک گفت:《نقشه‌ی خوبیه امیدوارم موفق بشی انجامش بدی.》 و از جایش بلند شد. کوین با تعجب پرسید:《یعنی کمکم نمی‌کنی؟》 《نوچ》 اسپایک از چادر بیرون رفت و به پیتر گفت:《بعدا می‌بینمت بچه.》 پیتر دنبالش راه افتاد اما تا وقتی وارد کوچه نشدند ساکت ماند. اسپایک بدون آنکه به پشت سرش نگاه کند گفت:《می‌خوای تا کجا دنبالم بیوفتی؟》 《تو که راست نگفتی؟ ها؟》 《چیو؟》 《اینکه نمی‌خوای به کوین کمک کنی.》 اسپایک ایستاد و رویش را برگرداند:《گوش کن پیتر، این یه چیزی بین من و کوینه، بهتره دخالت نکنی.》 و قبل از آنکه پیتر فرصت کند حرفی بزند، به سرعت از آنجا رفت. نمی‌خواست به خرابه برگردد، پس بی هدف و بدون آنکه بداند کجا می‌رود در خیابان‌ها سرگردان شد. و وقتی دو ساعت راه رفت، در آخر خودش را رو به روی مغازه‌ی آقای تایلور یافت. نفس عمیقی کشید و وارد شد. آقای تایلور دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و چرت می‌زد. اسپایک برگشت برود که صدای آقای تایلور بلند شد:《بیدارم...بیدارم. چی شده؟》 اسپایک برگشت و گفت:《هیچی فقط... دوباره گیر کردم.》 آقای تایلور چشمانش را باز کرد و از جایش بلند شد:《و قطعا از من نمی‌خوای که بهت بگم کدومو انتخاب کنی، هوم؟》 و چای داغی برای اسپایک ریخت و دستش داد. اسپایک چای را گرفت و آقای تایلور ادامه داد:《ولی من به جاش نصیحتت می‌کنم. خب پیرمردم دیگه و پیرمردای وراج نصیحتای کلیشه‌ای می‌کنن، این قانونشه نه؟》چشمکی زد و با دهان بسته خندید:《تجربه‌م میگه هر راهی رو انتخاب کنی حسرتش آخر برات می‌مونه که چرا اون یکی رو نرفتی، و نصیحت میگه راهی رو انتخاب کن که به نظرت حسرت کمتری باقی می‌ذاره.》
هدایت شده از شماره "۱"
آقای تایلور انگشتش را روی شقیقه اسپایک گذاشت:《به مغزت رجوع کن.》 و با همان لمس گویی تمام جنگ‌های داخل ذهن اسپایک آرام گرفتند. صلح که در مغزش برقرار شد و کلمات آقای تایلور خوب در آن رسوخ کرد، اسپایک دریافت که برای اولین بار حرف مغز و قلبش یکی است. و اینگونه شد که سومین پسر هم تصمیم گرفت به داگلاس خیانت کند. ظهر شده بود و خورشید بی رحمانه بر آدم‌های باقی مانده در خیابان می‌تابید. اسپایک روی کاغذی نوشت:《به کوین بگو قبوله. امروز میرم سراغش. شاهزاده "اس".》 کاغذ را تا زد و در شکافی جا سازی کرد، سپس راه خرابه را در پیش گرفت. کمی بعد از آنکه اسپایک رفت، پسری از درون سایه‌ها بیرون آمد، سرتا پا سیاه پوشیده بود و حدود شانزده سال داشت. کاغذ را برداشت و به سرعت آن را خواند و سر جایش گذاشت. او کلینت بارناوا، معروف به کلاغ بود. کلاغ خبرچین داگلاس. جاسوس او. کوین کابوسی می‌دید، کابوسی تکراری که از دل گذشته میامد و هر شب رویاهای او را به قتل می‌رساند و ذهنش را تسخیر می‌کرد. در ان کابوس داگلاس را می‌دید که که از شدت مستی روی پایش بند نبود و با خشم فریاد زد :《منو دور می‌زنی؟ حالیت می‌کنم.》و با بی ثباتی سرش را نزدیک سر کوین کرد که دو پسر دیگر آن را میان خودشان محکم نگه داشته بودند. بوی تند الکل به مشام کوین رسید و وقتی دست داگلاس سمت جیبش رفت فهمید قصد او چیست، پس با شدت تقلا کرد. دو پسر او را محگم‌تر گرفتند. داگلاس بسته‌ی کوچکی بیرون آورد. اصلا هشیار نبود. بسته را باز کرد و گفت:《قانون اول بچه‌ها پادشاهی‌تونو بر اساس ترس بسازید. و درس امروز اینه که زیردست‌هاتون رو محتاج خودتون کنید.》 و کوین را مجبور کرد تا مواد مخدر بکشد. پسر دوازده ساله را مجبور کرد تا مواد مخدر بکشد. اینکار را انجام داد تا او را محتاج خودش کند، و آنقدر تکرارش کرد تا کوین معتاد و مطیع بی چون و چرای داگلاس شود. نمی‌توان گفت چون هشیار نبود انجامش داد، چون دفعات بعد هشیار بود. مسئله این است که قدرتمندهای خیابان، کثیف‌ترین موجودات جهانند. چون اگر در خیابان به جایی برسی، یعنی آنقدر بیچارگی کشیدی و پا پس نکشیدی، که به آنجا رسیدی و اینکار را با بی شرافتی انجام دادی. پس نباید به کوین خورده گرفت که چرا به داگلاس خیانت کرد، اسپایک هم همینطور. عامل درد و رنج کوین مواد مخدر بود و عامل درد و رنج اسپایک زخم‌ها و سگ‌های داگلاس. اما ای کاش که اسپایک همچو کوین پیش نمی‌رفت، ای کاش بر سر نظر منفی‌اش می‌ماند، چرا که هر آنچه که با ماندن در کنار داگلاس سرش می‌آمد، بهتر از اتفاقاتی بود که پس از آن تصمیم سرش آمد.
هدایت شده از شماره "۱"
پیتر با شور و اشتیاه وارد چادر کوین شد تا نامه‌ی اسپایک را به او برساند، اما با صحنه‌ای رو به رو شد که خشکش زد. کوین روی تشکش نشسته بود، عرق کرده بود، می‌گریست و روی تشکش، خیس بود! کوین هیچگاه اجازه نداده بود پیتر او را پس از بیدار شدن و از خواب پریدن ببیند. کوین بدون آنکه به او نگاه کند فریاد زد:《برو بیرون.》 و سخت‌تر گریست. روزها و شب‌ها پشت سر هم می‌آمدند اما کابوس تمامی نداشت، سال‌ها می‌گذشت اما درد هنوز همچو روز اول سر جایش باقی مانده بود. هر روزش را خاطرات وحشتناک مواد و اشتیاق لعنتی برای بازگشت به آن فرا گرفته بود، و هر شبش را با کابوس می‌گذراند. از جایش بلند شد و رخت خوابش را با لگد به سوی دیگر پرت کرد:《چیکار داشتی؟》 پیتر از پشت چادر گفت:《حا...حالت خوبه؟》 《فقط بگو چیکار داشتی》 《خب... اسپایک نوشته که نظرشو تغییر میده و کمک می‌کنه.》 کوین نفس لرزانی کشید:《عه؟ باشه...بچه کو؟》 《تو چادر منه. من... دیگه میرم. مراقب بچه باش.》 و صدای قدم‌هایش آمد که دور می‌شدند. همان هنگام، در خرابه‌ی داگلاس، داگلاس نیز خاطراتی را به یاد می‌آورد. هر بار که به مواد مخدر نگاه‌ می‌کرد چهره‌ی وحشت‌زده‌ی کوین جلوی چشمانش می‌آمد. آری خودش آن کار را کرده بود، اگر به گذشته باز می‌گشت باز هم انجامش می‌داد. درست بود که موقع انجامش زجر می‌کشید و از دیدن نابودی پسر موردعلاقه‌اش خودش هم نابود می‌شد، اما در خیابان‌ها لازم است تصمیمات سخت بگیری. انگشت اشاره‌اش را روی مواد زد و باهاش بازی کرد. خاطرات مانند سیل به ذهنش سرازیر می‌شدند. کوینی را می‌دید که لاغر و آشفته شده بود و به خاطر ذره‌ای بیشتر التماسش می‌کرد.
هدایت شده از شماره "۱"
کوین را می‌دید که مدارک را می‌دزدید، کوین خائن، کوین درمانده، کوین بچه، کوین خودش. پسرش. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و روی ریش کثیفش افتاد. صدای خش‌داری گفتاد:《گریه می‌کنی؟》 داگلاس به سمت صدا برگشت، کلاغ در سایه‌ها استتار کرده بود. داگلاس گفت:《خبر.》 کلاغ از سایه‌ها بیرون و آمد چهره‌اش نمایان شد، سوختگی بدی در نصف راست صورتش دیده می‌شد. در آن قسمت از صورتش رنگ صورتی زشتی چروک و زخم‌های بدریخت زیادی وجود داشت. یکی دیگر از شاهکارهای داگلاس. کلاغ گفت:《حدست درست بود. اسپایک داره بهت خیانت می‌کنه. چقدر بهت گفتم بی خیال اسپایک ش...》 داگلاس میان حرفش پرید و فریاد زد:《حد خودتو بدون، تو کسی نیستی که به من دستور می‌دی. تو فقط اطاعت می‌کنی. حالا هم گمشو.》 کلاغ دندان‌هایش را به هم فشرد و بیرون رفت. داگلاس به میز شکسته‌ای که وسایلش روش بود نگاه کرد. سپس با خشم جلو رفت، وسایلش را پرت کرد زمین و آنقدر میز را به دیوار کوبید تا شکست. با خورد شدن میز، دفترچه‌ی داخل کشو افتاد روی زمین. دفترچه‌ای با جلد قهوه‌ای و کاغذهای نم گرفته و پوسیده. دفترچه خاطرات اولین پسر مورد علاقه‌ی داگلاس. داگلاس دفترچه را باز کرد و به طور اتفاقی برای بار هزارم یک جمله را خواند:《خیابان یک جنگل است. داگلاس این را گفت، گفت خیابان جنگلی است که باید داخلش بخوری تا خورده نشی. به همین خاطر تئودور رو لو دادم چون اگه لو نمی‌دادمش داگلاس بلایی که سر اون آورد رو سر من می‌آورد.》 داگلاس چندین صفحه جلوتر رفت:《خدای من اون فوق‌العاده‌ست. مگه میشه یه دختر انقدر خفن باشه؟》 باز هم جلوتر:《داگلاس امروز گفت که می‌خواد منو ببره آشپزخونه. نمی‌دونم باید خوشحال باشم یا نه. از یه طرف دوست دارم پیشرفت کنم از یه طرف دیگه واقعا از کارای داگلاس بدم میاد، مخصوصا بعد کاری که با فلیکس کرد. سارا تا دو هفته کابوس می‌دید. خوب شد نوشتم، باید بیشتر مراقب سارا باشم، حتی با اینکه از من بدش میاد.》 داگلاس دیوانه‌وار ورق زد و خاطره خواند، و بعد دفترچه را پرت کرد به سمت میز شکسته. تمامش شکست بودند، هرکاری هم که می‌کرد شکست بود. چه روی خوش نشان می‌داد چه روی بد، شکست بود. پس این‌بار کاری می‌کرد که شکست نخورد. درب قلبش را می‌بست و بی رحمانه کاری می‌کرد اسپایک از کرده‌ی خودش پشیمان شود. داگلاس اتاق را ترک کرد. و پشتش شاهکاری ساخته شد از پیامد‌های خشم او، میزی شکسته با وسایلی میان چوب‌های آن و دفترچه خاطراتی که صفحه‌ی اولش باز شده بود و نوشته بود:《دفترچه خاطرات استیو. زندگی از نگاه یک پسر خیابان.》
هدایت شده از شماره "۱"
کوین اسپایک را به دیوار کوبید و فریاد زد:《اسپایک پسش بده.》 و سعی کرد مشت دست راست اسپایک را باز کند. اسپایک آن را محکم‌تر بست و با گریه فریاد زد:《نمی‌دم. نمی‌دم.‌ تو نباید ازش استفاده کنی. خواهش می‌کنم.》 وقتی کوین دید اسپایک به هیچ صراطی مستقیم نیست، چاقوی جیبی کوچکش را در آورد و زیر گلوی اسپایک گذاشت. مردمک چشمانش نامتعادل و لرزان شده بودند، عرق از صورت استخوانی و تکیده‌اش پایین می‌چکید. با چشمانی که زیرشان گود افتاده بود به اسپایک خیره شد، و همزمان سعی کرد مشت او را باز کند. وقتی موفق نشد چاقو را بیشتر فشرد، اسپایک چشمانش را بسته بود و آرام اشک می‌ریخت. رد خونی زیر گلویش باقی ماند. کوین با انزجار تلاشش را بیشتر کرد. چاقو بیشتر فرو رفت. خون بیشتر چکید. درد بیشتر شد. و در آخر مشت باز شد و فشار به پایان رسید. کوین مواد داخل مشت اسپایک را ربود و فرار کرد. اسپایک هم افتاد روی زمین و بلند بلند گریست. اسپایک با صدای خش‌داری از کابوسش پرید:《هی شازده پاشو.》 چشمانش را باز کرد و با صورت پر از زخم و چروک کلاغ رو به رو شد. دوباره چشمانش را بست و زیر لب گفت:《گمشو.》 کلاغ نزدیک‌تر آمد و پچ‌پچ‌کنان گفت:《هیس. می‌خوام یه پیغامی رو به کوین برسونی.》 اسپایک توجهش جلب شد و چشمانش را باز کرد. کلاغ گفت:《خوب گوش کن چون کلمه به کلمه‌ش مهمه. به کوین بگو ما فردا میریم ویلای اسپانیا. بگو اگه می‌خواد با بابا آشتی کنه باید براش ادکلن بخره. بعدش بگو ساکشو ببنده و یادش نره کلیدا رو بده به عمه خانم.》 اسپایک بعد از شنیدن کلمات بی معنی با تعجب به کلاغ خیره شد. کلاغ گفت:《اونجوری نگا نکن خودش می‌فهمه.》
هدایت شده از شماره "۱"
به محض آشکار شدن خورشید، سر و کله‌ی اسپایک هم در خیابان پیدا شد. طبق عادت و مانند همیشه به خرابه‌ی خودش و پیتر رفت. پیتر هم آنجا بود، که چیز عجیبی به حساب می‌آمد. چرا که همیشه اسپایک اول می‌رسید،‌پیتر خواب‌آلو تر از این‌ها بود. پیتر روی تکه‌ای از دیوار نشسته بود و زانوهایش را در خودش جمع کرده بود. دستش روی زانو و جلوی دهانش بود و با دست دیگری با تکه‌سنگی بازی می‌کرد. دقیقا شبیه کسانی بود که کشتی‌هایشان غرق شده. اسپایک کنارش نشست و پرسید:《چیه تو لکی. مگه تو لک‌لکی؟》 و به لطیفه‌ی خودش خندید. پیتر از پشت دستش گفت:《کوین حالش خوب نیست.》 《چطو؟》 پیتر با یاد آوری صحنه‌ی دیروز، چشمانش را بست و گفت:《اون... اون خیلی ترسیده بود. خیلی... آشفته بود. من تا حالا اونجوری ندیده بودمش و... و اون سرم داد زد. اسپایک اون همیشه دعوام می‌کنه اما هیچوقت سرم داد نمی‌زنه، حتی وقتی فُش می‌ده هم داد نمی‌زنه.》 بغض پیتر سر کلمات آخر، از هم گسست و مانند آبی که از پشت سد آزاد می‌شود، اشک او نیز جاری شد. اسپایک دستش را دور او انداخت و خودش را به او نزدیک کرد:《هی اون حالش خوبه. فقط گاهی اوقات... آدما یاد گذشته‌شون میوفتن و اینجوری میشن. تو نباید نگرون باشی، کوین قبلا بد بود اما حالا خوبه.》 حالا خوبه. قبلا درمانده بود، قبلا آشفته بود، قبلا به خاطر مواد، چاقو روی گردن دیگران می‌گذاشت. اما حالا خوبه. پس از زخم‌های زیادی که ایجاد کرد، پس از دردها و فریاد‌های بسیاری که متحمل شد، حالا خوب است. هنوز صدای فریادی که کوین از روی درماندگی ترک اعتیاد می‌کشید در گوش اسپایک می‌چرخد. هنوز خشم داگلاس را موقع برگشتن از سفر ناگهانی‌ که برایش پیش آمده بود به یاد دارد. هنوز جای چنگال تریسو بر پشتش درد می‌کند. مگر می‌شود دستانی را فراموش کرد که به تخت بسته شده‌اند؟ مگر می‌شود فریادی را که روح را می‌خراشد فراموش کرد؟ ماده‌ای سفید کودکی اسپایک را از او ربود،‌ ماده‌ای سفید همانگونه که چشم مادری را برای پسرش خون کرد، کوین را عزادار خودش کرد. حالا کوین خوب است، پس از تمام آن روزها حالا خوب است. شاید هم نه، شاید خوب نباشد. شاید پیتر راست بگوید، شاید کوین دیگر نتواند خوب شود. شاید اسپایک دیگر نتواند فراموش کند، شاید کوین تا آخر عمرش قرار است دندان‌هایش را بر هم بفشارد و کابوس ببیند. شاید ماده‌ی سفید رنگ شادی را برای همیشه از آنها گرفت. مشکلاتشان به گونه‌ای پایان‌ناپذیر بودند که گویی درد پسر خیابان بودن به تنهایی کافی نیست. حقیقت این است که برخی از آدم‌ها گاهی درمانده می‌شوند، برخی تنها دغدغه‌شان آنقدر کوچک است که حتی دغدغه به حساب نمیاید، اما برخی تمام زندگیشان درمانده‌اند. لازم نیست پسر باشی یا در خیابان بزرگ شوی که پسر خیابان به حساب بیایی. کافی‌ست جزو کسانی باشی که در تمام زندگیشان درمانده‌اند، کافی‌ست بدانی تنهایی چیست، مرگ چیست، پوچی چیست، فقر چیست. کافی‌ست تا بدانی پدر و مادر داشتن و در عین حال نداشتن یعنی چه، کافی‌ست بتوانی چیزهایی را که دیده نمی‌شوند ببینی، مثل اشک مادر، مثل شرمندگی پدر، مثل شانه‌های خمیده و نگاه‌هایی از سر تنفر، مثل گریه‌ی مرد و جیغی که زن از درون می‌کشد، مثل زخم‌های روح. و کسی ندید که ما پسران خیابان بودیم، همانقدر درمانده. همانقدر خسته.
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک پرسید:《اصلا چرا به کلاغ اعتماد داری؟》 اسپایک، کوین و پیتر در قبرستان ماشین‌ها دور آتش نشسته بودند، اسپایک تازه پیغام را به کوین رسانده بود و او در فکر فرو رفته بود. کوین با حواس پرتی گفت:《اون بهم مدیونه.》 اسپایک تکرار کرد:《مدیونه؟》 کوین آهی کشید و پاسخ داد:《اون نصفه‌ای که روی صورتش سوخته هست؟ خب من نذاشتم نصف دیگه‌شم بسوزه.》 《فکر می‌کردم اون کار داگلاسه.》 《خب هست.》 《پس تو...》 کوین ناگهان فریاد زد:《وای فهمیدم. وای فهمیدم.》 و به سمت چادرش دوید و پیتر و اسپایک را در حیرت رها کرد. پس از چند دقیقه کوین با بچه که هنوز رد اشک روی صورتش باقی مانده بود برگشت. پیتر گفت:《تقریبا مطمئنم به خاطر بچه داد نزدی.》 کوین عینکش را با انگشتش تنظیم کرد و روی یکی از لاستیک‌ها نشست:《نه نزدم. اسپایک ویلای اسپانیا همون آشپزخونه‌ست و چون گفته اسپانیا یعنی...》 به ساعت قدیمی‌اش نگاه کرد:《یعنی یک ساعت دیگه داگلاس میره آشپزخونه. و تو هم باید باهاش بری تا جاشو یاد بگیری.》 اسپایک اعتراض کرد:《هی! من نمی‌خوام اینکارو کنم اصلا... چحوری باید با داگلاس برم؟ اگه بفهمه ناهار تریسو میشم!》 کوین جوری به او خیره شد که مادر‌ها به پسر بچه‌هایی خیره می‌شوند که در مهمانی رسمی لخت شده‌اند و می‌رقصند. کوین نگاهش را از اسپایک که عقب‌نشینی کرده بود گرفت و ادامه داد:《خب. بقیه‌ش هم کاریه که من و پیت باید انجام بدیم، وسایلمونو جمع می‌کنیم و از اینجا می‌زنیم به چاک. تو رو زیر پل قدیمی می‌بینم، دست پر برگرد و لو نرو.》 و اینگونه شد که حساس‌ترین ماموریت آنها شروع شد.
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک که از آنها خداحافظی کرد، کوین ساک پاره و کهنه‌ای برداشت و وسایل اندکشان را در آن ریخت، تنها لباس اضافیشان، کاغذهای مربوط به داگلاس، شیشه شیر و ... پیتر بچه را بغل گرفته بود و به کوین نگاه می‌کرد. پرسید:《کجا می‌خوایم بریم؟》 《نمی‌دونم. ببینم چاقوی منو ندیدی؟》 《نه. اگه اسپایک گیر بیوفته چی؟》 《نمیوفته. آها پیداش کردم.》 《اگه کلاغ دروغ گفته باشه و تله باشه چی؟》 کوین خواست فریاد بزند، اما جلوی خودش را گرفت، نفس عمیقی کشید و گفت:《پیتر من هیچی نمی‌دونم. این تنها فرصته. فکر می‌کنی خودم به اینا فکر نکردم؟ فکر می‌کنی نگران اسپایک نیستم؟ این تنها راهه.》 وقتی اسپایک به خرابه رسید، ماشین مدل بالایی جلوی دیوار سمت راست ایستاده بود. به محض دیدنش پشت دیوار قایم شد. مرد قوی‌ هیکلی به کاپوت جلو تکیه داده بود و منتظر بود. اسپایک از آنجا فقط پشت ماشین را می‌دید. پس از چند دقیقه، داگلاس خرامان خرامان از داخل ساختمان بیرون آمد. کمی با مرد حرف زد و سپس سوار ماشین شد. اسپایک به سرعت دست به کار شد، اگر این ماشین به آشپزخانه می‌رفت باید اسپایک هم سوارش می‌شد. سنجاقی از جیبش درآورد و با قفل صندوق عقب کلنجار رفت. به خودش لعنت فرستاد که بهتر اینکار را یاد نگرفته، ماشین روشن شد اما اسپایک هنوز درگیر بود. و لرزش دستانش هیچ کمکی نمی‌کردند. ماشین آرام شروع به حرکت کرد که قفل صدای چلق داد. اسپایک در را کمی باز کرد و خودش را داخل ماشین انداخت. ضربان قلبش آنقدر محکم و به سرعت می‌کوبید که گویی می‌خواهد از سینه‌اش بیرون بزند. تا اینجا که خوب پیش رفته بود، خدا می‌داند از آن پس چگونه پیش می‌رود.
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک آنقدر بی حرکت و ساکت پشت ماشین پنهان شده بود که خود نیز احساس می‌کرد اصلا وجود ندارد، چه برسد به دیگران. پس از گذشت حدود یک ساعت ماشین بالاخره ایستاد. اسپایک پس از یک ربع وقتی مطمئن شد که داگلاس و راننده کاملا از ماشین خارج شده و رفته‌اند، آرام در صندوق را باز کرد و بیرون آمد. ویلای اسپانیا یا همان آشپزخانه، یک کارخانه‌ی متروک بزرگ بود. کارخانه‌ای با دیوار‌های خاکستری شده و دود گرفته و پنجره‌های شکسته. ماشین در فضای باز کارخانه ایستاده بود پس کار اسپایک برای ورود به کارخانه خیلی سخت می‌شد. پشتش را خم کرد، دستانش را در حالت آماده باش قرار داد و آرام از گوشه‌ی محوطه به سمت کارخانه رفت. وقتی جلوی در رسید، از شدت اضطراب احساس می‌کرد می‌خواهد هر آنچه را که خورده بالا بیاورد. کف دستانش را که عرق کرده بودند به شلوارش مالید و با سنجاق مشغول باز کردن قفل بزرگ درب شد. از شدت تمرکز زبانش را بیرون آورده بود و وقتی قفل صدای چلق داد، روحش از آسودگی به پرواز درآمد. کف دستش را روی در گذاشت و فشرد، اما ناگهان صدایی از پشتش بلند شد. وقتی برگشت، آخرین چیزی را که دید یک چماق بود و پس از آن فقط تاریکی بود. اسپایک بچه بود. کوین هم هنوز آن بلاها سرش نیامده بود که کلاغ به زیردست‌های داگلاس اضافه شد. آن روزها کلاغ لباس‌های رنگی می‌پوشید و آنقدر می‌خندید و می‌خنداند که همه دوستش داشتند. هیچگاه نگفت چه شد که سر از خیابان‌ها در آورد اما همه می‌دانستند که او روزی خانواده‌ای داشته. اما خیابان‌ها برای رویاهای کوچک او زیادی خطرناک بودند، رویاهایش را له کردند و کودکی‌اش را سوزاندند.