eitaa logo
بفرمائید شعر🌱
318 دنبال‌کننده
200 عکس
127 ویدیو
1 فایل
در این خلوتگاه بر بال شعر در آسمان خیال پرواز کنید. عضوکانال دیگرمون هم بشید(#ملکه_باش) حتما خوشتون می یاد.👇 @malakeh_bash
مشاهده در ایتا
دانلود
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃گرچه‌درخیل‌توبسیاربه‌ازماباشد. 🍃ماتورادرهمه‌عالم‌نشناسیم‌نظیر ✍️ 📚@befarma_sher
از پیامبر (ص) نقل شده: 🪐ماه ماهی است که ملائکه آن را عظیم می‌شمرند و به حقّ آن شناخت دارند و أرزاق مؤمنین فراوان می شود. *🌱یا رسول‌الله! ما به نخِ عمامهٔ سبزِ شما، به گنبدِ خضرایِ شما و به شاخه‌های طوبٰیِ ماهِ ولایت شما امیدها بسته و در این سرمای استخوان سوز آخرالزمان،‌ به دل‌هامان وعدهٔ بهار داده ایم. ای رحمت عالمیان، ما را به مرحمت، سبز و بهار کنید..* 🍃 سلام بر شعبان و اعیادش‌‌ 🍃 سلام بر حسین(ع) و عباسش‌(ع) 🍃 سلام بر سجاد(ع) و سجودش 🍃 سلام بر نیمه شعبان و ظهور مولودش(ع) ✍️ 📚@befarma_sher
هدایت شده از  بانوی بروز🧕
من بعد جنگ دوازده روزه تغییر خاصی نکردم اما بعد این جنگ، همین جنگ که تو یک شب چند برابر حمله‌ی دوازده روزه‌ی دشمن کشته داشت، 🍃 تصمیم گرفتم هر هفته حداقل دو نماز رو در مسجد بخونم با یک همراه (دوست، فامیل، همسایه یا...) 🍃 چرا میگم ؟ چون این جنگ نشون داد ؟ ✾• • عضو شوید.👇 🌱@banuie_beruz
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😌 ♦️آواز اِلیکایی رو شنیده بودید؟ / الیکایی اواخر پاییز و زمستان میهمان مهاجر تهران است ✍️ 📚@befarma_sher
🔶 خانه پهلوان رزاز | تهران آفتابی لطیف و هر روزه آسمانی چو طشت فیروزه طاق و ایوان و گنبد و کاشی شهر را کرده پر ز نقاشی نقشه‌ها هرچه خوب و دلکش‌تر نقش اردیبهشت از آن خوش‌تر ✍️ملک الشعرای بهار خانه اصیل ایرانی باید این باشه 👆 ✍️ 📚@befarma_sher
روزها گران قیمت اند وقتی روزی را به پایان می بری از سرمایه ات یک روز کم می شود پس مطمئن شو تک تک روزهایت را عاقلانه سپری می کنی خواب نباید در روز تو سهم بزرگی را به خود اختصاص دهد. ✍️ 📚@befarma_sher
💫 قطار اگر بخاطر مقابله با کودکانی که سنگ پرتاب میکنند، هرلحظه بایستد هرگز به مقصد نمیرسد! حواسمان به مقصدمان باشد مبادا مشغول کودک صفتانی باشیم که بسویمان سنگ پرتاب می کنند. ✍️ 📚@befarma_sher
36.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 برادران بنشینید مطلبی دارم... کار فوق العاده وحید عظیمپور که ارزش چندبار دیدن رو داره! ✍️ 📚@befarma_sher
هدایت شده از تدریس خلاق 📖
شعر يا (عج) تا خانه ام از عطرِ دل انگيز تو خاليست گُلهايی تَـنِ باغچـه مثل گُلِ قالیست پژمردگی چهره ی گُل را عجبی نيست وقتی كه قد سرو در اين باغ، هلاليست ای حضرت خورشيد به مقصد برسانم هر كس نرسيده به تو محكوم به كاليست مأمور به اَمر توأم،اما ز تمرّد "فطرس نشده"عاقبتم سوخته بالیست دل سوخته ام بسكه تو را سوخته ام دل دل سوختگی بدتر از آن بی پر و باليست تو كعبه ی دلهايی و اطراف تو گشتن ای "كعبه" پِی حجّ تو،حجّی متعالیست خاکِ كفِ پايت،شـرفِ باد جنوبیست چون شال،روی شانه ی تو باد شماليست سالی كه بيائی تو،نه هجری نه نجومیست سوگند به اجلال تو،آن سال جلالیست اندازه ی يک جمله بده اشک به چشمم اندازه ی يک جمله كه اين بار سؤالیست. 🍃🍂🌺 اللهم عجل لوليك الفرج ✍ @tadris_khallagh
هدایت شده از تدریس خلاق 📖
از آقا | تو چطور پژمانی هستی؟ حسین‌ آقای بابری من پژمانم. مثل تو. مثل گذشته‌ی تو. دیروز پدرت پته‌ات را ریخت روی آب. رفته‌بودیم خانه‌ات و پدر گاهی با بغض و گاهی با خنده از تو برایمان می‌گفت. از وقت‌هایی گفت که هنوز اسمت پژمان بود. توی عروسی‌ها بدن را می‌گذاشتی روی رگبار و بندری می‌رفتی. می‌گفت تو دایره‌ی رقص ترکی هم، همه چشم‌ها به دستمال‌های تو بود. البته من رقصم خوب نیست. وقتی می‌رقصم مثل سپیداری می‌شوم که لای شاخه‌هایش باد افتاده. من از بابت دیگری پژمانم؛ نه مثل پژمان‌های کلیشه‌ای فیلم‌های صدا و سیما. نه مثل پژمانی که تو بودی‌. اصلا تو چطور پژمانی هستی؟ پژمان نه! تو چطور آدمی هستی؟ چطور توانستی دختر‌هایت را بگذاری بروی مرودشت. نمی‌دانستی آن جا قیامت به پا شده؟ من اگر جای تو بودم اگر دوتا دختر داشتم و یک تو راهی؛ نه می‌خوابیدم نه می‌رفتم بیرون نه حتی پلک می‌زدم. آنقدر توی خانه می‌ماندم و نگاهشان می‌کردم که ازم خسته‌شوند. دیروز پدرت زهراکوچولوت را بغل کرده بود. نازش می‌کرد و می‌گفت چطور پسر دست گلش از دستش در رفت. روزه بودی. دخترهایت اذیت می‌کردند. همسرت بردشان خانه یکی از اقوام که برگردد و بتواند افطاری برایت دست و پا کند. آن‌ها که رفتند تو هم رفتی. پایت را گذاشته‌بودی روی گاز که از قرخلو بزنی بیرون. بین راه پدرت را دیدی و پیچیدی تو کوچه‌ دایی. که مثلا می‌خواهی به آن‌ها سر بزنی. هم پدرت هم مادرت بهت گفته‌بودند این دفعه را بیخیال شو. این دفعه فرق می‌کند. این دفعه نه! نگفته‌بودند؟ وقتی بد به دل مادر بیفتد ردخور ندارد. این را نمی‌دانستی؟ وقتی پدرت زنگ زد که برگرد؛ که جواب دخترهایت را چه بدهم؟ خنده‌های فاطمه و ناز کردن‌های زهرا جلوی چشمت نیامد؟ چطور توانستی پدال گاز را محکم‌تر فشار بدهی؟ پدرت گفت پشت گوشی چه جوابی دادی :«جواب دخترهام و خانومم با شما؛ اما جواب امام حسین رو کی بده؟» اصلا تو چه سری با امام حسین داری؟ از وقتی رفتی شیراز درس بخوانی کم‌کم عوض شدی. شدی آن آدمی که حالا می‌شناسیم. اسمت را گذاشتی حسین. جای دایره‌های دستمال‌بازی نفر اول دایره‌های عزاداری شدی. بال‌هایت را باز می‌کردی و می‌زدی بر سینه. حالا همه چشم‌ها به زنجیر‌های تو بود. همه گوش‌ها به حرف‌های تو بود و انگار همه روستا روی انگشت‌های تو می‌چرخید. پدرت می‌گفت روز عاشورا دسته‌های عزاداریتان یکی نمی‌شدند. ریش‌سفیدها هم نتوانسته‌بودند کاری کنند. سربند‌های یاحسین گرفتی. رفتی بین صف‌های هیئت مقابل. یکی یکی به پیشانیشان سربند بستی و این گره کور و قدیمی را باز کردی. دیروز پیش دانش‌آموزهایت هم رفتیم. هنوز دست‌خطت روی تخته بود :«موضوع انشا: تسلیم یا مقاومت؟» دلشان نمی‌آمد پاکش کنند. نمی‌دانم بینمان بودی یا نه؛ اما دانش‌آموزهایت انشاهایشان را خواندند و از تو برایمان گفتند. یکی از دانش‌آموزهات می‌گفت برای ساختن خانه عالم بیل دستشان دادی. چه کیفی می‌کرد وقتی از آن روز می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از آش‌سبزی‌های دورهمی می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از کلاسی می‌گفت که تو معلمش بودی. تو چطور پژمانی هستی که همان روستای کوچک برایت مرکز دنیا بود؟ که خسته نمی‌شدی ناامید نمی‌شدی. تو حتی وقتی تیر به شکمت خورده‌بود می‌خندیدی و هنوز رجز می‌خواندی. حالا بنظرت من چطور پژمانی هستم؟ تا همین دو ماه پیش از زمستان امسال ناامید شده‌بودم. نه برفی نه بارانی و نه حتی ابر و سرمایی! ولی آن روز که آمدیم خانه‌ات و تو نبودی، برف آمده‌بود. برای بار چندم برف آمده‌بود. من معنی پژمانم! زود ناامید می‌شوم زود پا پس می‌کشم. حاج قاسم که رفت ناامید شدم. سیدحسن که رفت ناامید شدم. روز اول جنگ ۱۲ روزه از همه ناامیدتر من بودم. با یک مویز گرمیم می‌شود با یک غوره سردیم. می‌بینی؟ پژمان بودنم هم با تو فرق دارد. کاش یک شب به خوابم می‌آمدی. از همان سربند‌های یاحسین به پیشانیم می‌بستی و می‌گفتی بیا قاتی ما. کاش راز حسین شدنت را می‌فهمیدم و یاد می‌گرفتم سنگ بزرگ بردارم. کاش می‌فهمیدم چطور از پژمان کنده‌شوم. بشوم حسین. ✍️محمدجواد رحیمی ۲ بهمن ۱۴۰۴ تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید ✍ @tadris_khallagh
آنها كه راه دراز و وقت كم را فهميده‌اند، مجبورند كه خود را زياد كنند و بدهند. 🌱 استاد علی صفایی حائری کتاب رشد؛ ص۲۶ 📚 ✍️ 📚@befarma_sher