بهشتیان 🌱
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 #پارت508 💫کنار تو بودن زیباست💫 کنار تو بودن زیباست: بعد از نم
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂
🍂💫🍂
💫🍂
🍂
#پارت509
💫کنار تو بودن زیباست💫
هنوز مسیری از خونه دور نشده بودیم که صدای گوشی همراه سپهر بلند شد و مثل همیشه به اسپیکر ماشین وصل بود و وقتی جواب داد و همه شنیدیم
_سلام سعید
عمو سعید ناراحت و غمگین گفت
_سلام. کجایی داداش!
_با بچهها تو راه بیمارستانیم
بغض الود گفت
_اینجا نیاید.داریم میبریمبهشت زهرا. غسلش بدیم. بیا اونجا. از اون ور میاریم خونه بعد تشییعش میکنیم
سپهر سکوت کرد. جاوید غمگین، برای همدردی دستش رو روی پای پدرش گذاشت.
کمی خمشدم و چهرهی سپهر رو دیدم. زیر چشمش کمی خیس شده بود. به سختی گفت
_ما هم میایم بهشت زهرا
_کسی خونههست؟
_مهین هست
_رسیدی بهشت زهرا به شهاب میگم غزال و نازنین رو برگردونه خونه...
سپهر حرفش رو قطع کرد
_غزال با منِ. خودم میبرمش
_به خاطر مهمون ها میگم.باز هر جور صلاحته. رسیدید زنگ بزنید بیام بیرون
_باشه خداحافظ
تماس رو قطع کرد.نفس راحتس کشیدم خدا رو شکر قبول نکرد من برم خونه.
به بهشت زهرا رسیدیم. سپهر گوشیش رو برداشت و پیاده شد. نازنین فوری گفت
_جاوید من نمیخوام برم خونه!
جاوید به عقب چرخید
_بابات گفت! دست من دیگه نیست!
_اصلا دوست ندارم با عمه و سارا تنها باشم
_مگه زن عمو نیست؟
_مامان از پس عمه برنمیاد!
با دیدن شهاب که به ماشین نزدیک میشد نازنین آهی کشید و با جاوید پیاده شدن. به سپهر نگاه کردم.برادرش رو بغل کرده بود و گریه میکردن.
نازنین سوار ماشین شهاب شد و جاوید در رو بست ماشین راه افتاد و دستی براشون تکون داد.
نگاهم سمت سپهر رفت.به دیوار تکیه داده بود. دست به گردنش چشمش رو بسته بود.
جاوید متوجه پدرش شد و با عجله سمتش رفت. عمو سعید هم جلو رفت کمی با سپهر حرف زدن و هر دو زیر بازوش رو گرفتن و سمت ماشین آوردن. از مدل راه رفتن سپهر معلومه که حالش خوش نیست
پارت زاپاس
رمان کامل شده. ۸۴۱ پارت داره😋
کل رمان۵۰ تومان
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
بانک ملی
فاطمه علی کرم
فیش رو باید همون روز ارسال کنید وگرنه قبول نمیکنم
فیش رو برای این ایدی ارسال کنید
@onix12
عزیزانی که واریز میزنید
لطفاً لطفاً لطفاً بعد از ارسال فیش فقط اسم رمان رو بگید
علامت سوال، لطفا زودتر بفرستید، کی میفرستید، منتظرم و ....
من چون سرم خیلی شلوغه این پیام ها رو اخر شب باز میکنم. ولی کسانی که اسم رمان رو بگن همون موقع جوابشون رو میدم
🖊 : فاطمه علیکرم
🍂 هدیبانو🍂
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💫🍂════╗
@behestiyan
╚════💫🍂═╝
💫
🍂💫
💫🍂💫
🍂💫🍂💫
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂
بهشتیان 🌱
🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 #پارت204 🍀منتهای عشق💞 کنار خاله که داشت توی کیفش رو چک میکرد
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت205
🍀منتهای عشق💞
حق با محمد بود و خیلی زود مهیا حذف شد.
_محمد تو خیلی جرزنی میکنی!
_جرزنی کجا بود؟!
_تاس رو میندازی میفته زمین یک باشه قبول نیست ولی شش باشه قبوله
رضا و محمد با صدای بلند خندیدن.
_بایدم بخندید.ولی خیلی هم به خودتون ننازید رویا هنوز سه تا از مهرههاش تو بازیه
رضا تاس رو برداشت و گفت
_الان رویا رو هم حذف میکنیم
تاس رو انداخت و عدد شش اومد و هر دو دست زدن و با صدای بلند خندیدن.
مهیا بازی رو خیلی جدی گرفته و همین باعث خندهی منم شده. ناراحت مهرههای رضا تا من رو شمرد گفت
_نمیتونید بزنید. بیخودی شادی نکنید. فاصلهتون هفتاست
رضا تاس رو برداشت و انداخت و اینبار عدد یک رو آورد و صدای خندهشون دیگه بند نیومد.
مهیا با حرص نگاه کرد و محمد با نمایش خاصی مهرهی رضا رو برداشت و مهرهی من رو بیرون انداخت.
مهیا معترض به من گفت
_تو چرا میخندی! داریم میبازیم
_بازیه مهیا!
_بازی باشه!
تاس رو برداشت.
_نوبت رویاست
خودش انداخت و عدد شش اومد و محمد گفت
_نخیر قبول نیست خودش باید بندازه
_چرا قبول نیست. خیلی هم قبوله
_حالا بگو ما جرزنی کردیم
رضا گفت
_قبول نیست خودش باید بندازه
با حرص تاس رو دست من داد
_بیا خودت بنداز
تاس رو انداختم و با دیدن عدد دو عصبی ایستاد
_شماها خیلی جرزنید. من میرم چایی بیارم
مهرهی بیرون انداختم رو برداشتم و پنهانی داخل بازی گذاشتم
مهیا سمت آشپزخونه رفت. رضا و محمد انقدر غرق در خنده بودن که متوجه نشدن
به سختی لبخندم رو جمع کردم.دوباره تاس رو انداختم و تعدادی که نشون داد و حرکت دادم.
اینبار نوبت محمد بود. تاس رو انداخت. به بازی نگاه کرد و کمی اخم کرد و گفت
_ما مگه الان یه مهرهی رویا رو ننداختیم بیرون؟
رضا گفت
_راست میگه تو دو تا مهره تو داشتی!
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم با شروع به خندیدن کردم
رضا گفت
_کوفت. مهره میاره تو
صدای خندهی هر دوشون بالا رفت و با صدای باز،شدن در خونه همه به در نگاه کردیم.
_یاالله...
علی داخل اومد و نگاهش روی من و رضا و محمد که در حال خندیدن بودیم ثابت موند
پارت بعدی اینجاست😍😋👇
http://eitaa.com/joinchat/4183228450C622bb810b8
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@behestiyan
╚════💞🍀═╝
پارتاول
https://eitaa.com/behestiyan/16
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
روی حالت «تک تیر» باشید...
📘تمثیلاتاخلاقی،تربیتی(جلد۱) #آیتالله_حائری_شیرازی
#در_لابه_لایِ_اوراق
بهشتیان 🌱
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 #پارت509 💫کنار تو بودن زیباست💫 هنوز مسیری از خونه دور نشده بو
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂
🍂💫🍂
💫🍂
🍂
#پارت510
💫کنار تو بودن زیباست💫
اونایی که رمان تمام تو سهم من رو نخوندن اینجا میزارم
بهترین رمانم از نظر خودم🙈😂
https://eitaa.com/joinchat/3266773027Cb334ad5a22
در ماشین رو باز کردن. با کمک جاوید روی صندلی جلو نشست.
_جاوید من نمیتونم باهاتون بیام. هر چی شد به منم بگو
جاوید در ماشین رو بست
_چشم عمو
با عجله ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست و نگران گفت
_بابا خوبی؟
سپهر جوابی نداد. جاوید ماشین رو روشن کرد و با عجله شروع به روندن کرد
به سپهر که نفس های بلند و کشیده میکشید نگاه کردم و پرسیدم
_جاوید چی شده؟
_گردنش درد میکنه
دوباره نگاهمسمت سپهر رفت. نمیدونم این بغض وسط حرفهام چی میخواد؟
_چرا حرف نمیزنه!
_نمیدونم. الان میریم بیمارستان
صدای گوشی همراهش بلند شد.نگاهی به صندلی کنارم انداختم. نازنین گوشی جاوید رو تو ماشین گذاشته.
_ببین کیه؟
گوشی رو چرخوندم و با دیدن اسم عمه چهرهم مشمعز شد
_عمته
_ولش کن. خودش باعث اعصاب خوردی بابا شده الانم میخواد ادای نگرانها رو دربیاره
تماس رو رد زدم و گوشیش رو روی سکوت گذاشتم.
جاوید نگران تر از قبل گفت
_بابا!
سپهر آهسته گفت
_خوبم
جاوید خوشحال شد و من علت خوشحالی خودم رو نمیفهمم و از دست خودم عصبانیام
_خدا رو شکر. الان میریم نزدیکترین بیمارستان.یه معاینهت کنن...
_نمیخواد. برگرد بهشت زهرا
جاوید درمونده نگاهی به سپهر که هنوز چشمهاش بسته بود انداخت و حرفی نزد.
تغییر مسیر نداد و این یعنی نمیخواد حرف پدرش رو گوش کنه.
ماشین رو جلوی بیمارستان پارککرد.خاله رو همینجا آورده بودیم.
سپهر چشمشش رو نیمه باز کرد و دلخور گفت
_جاوید شنیدی چی بهت گفتم؟
_بابا جان چیزی نمیشه که! دکتر یه نگاهی بهتون میندازه بعد برمیگردیم
در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.با عجله سمت بیمارستان رفت. با ویلچر بیرون اومد و در ماشین رو باز کرد
_اینچیه دیگه! خودم میام
_بابا سرگیجه دارید!
دست جاوید که سمتش دراز بود رو پس زد و خواست پیاده شه که دستش رو روی سرش گذاشت و نتونست
_میگم که نمیشه. بشنید رو ویلچر میبرمتون.
نگاهش رو به من داد
_تو هم بیا
فوری پیاده شدم و همراهشون رفتم.
صدای مردی از پشت سرمون رو شنیدم
_اقا ببرش اورژانس بیا ماشینت رو بردار
جاوید باشه ای گفت و وارد بخش اورژانس شدیم
پارت زاپاس
رمان کامل شده. ۸۴۱ پارت داره😋
کل رمان۵۰ تومان
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
بانک ملی
فاطمه علی کرم
فیش رو باید همون روز ارسال کنید وگرنه قبول نمیکنم
فیش رو برای این ایدی ارسال کنید
@onix12
عزیزانی که واریز میزنید
لطفاً لطفاً لطفاً بعد از ارسال فیش فقط اسم رمان رو بگید
علامت سوال، لطفا زودتر بفرستید، کی میفرستید، منتظرم و ....
من چون سرم خیلی شلوغه این پیام ها رو اخر شب باز میکنم. ولی کسانی که اسم رمان رو بگن همون موقع جوابشون رو میدم
🖊 : فاطمه علیکرم
🍂 هدیبانو🍂
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💫🍂════╗
@behestiyan
╚════💫🍂═╝
💫
🍂💫
💫🍂💫
🍂💫🍂💫
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂
هدایت شده از بهشتیان 🌱
شوهرم به تحریک مادرشوهرم اومد بالا انقدر به همه چیز گیر داد و تا بهانهی کتک زدنم رو پیدا کرد و بلند شد تا میتونست کتکم زد. اولین بار بود و خیلی بهم برخورد. بیشتر از اون وقتی ناراحت شدن که پیامکهاش رو خوندم. مادرش نوشته بود تو یه شیر مردی. شیرم حلالت مادر. شوهرمم تو جوابش گفته بود غلط میکنه کسی که مادر من از گل نازک تر بگه. حالا دست از سرش برنمیدارم یه دست کتک دیگه بخوره آدم میشه
الان وقت قهر نبود میدونستم چطور بنشونمشون سرجاشون
https://eitaa.com/joinchat/2967208113Cc7564cb966
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت206
🍀منتهای عشق💞
قلبم انگار پایین افتاد. کوتاه خندید و گفت
_چه خبره؟!
علی خندید! چرا فکر کردم الان از اینکه سه تایی پیش هم نشستیم ناراحت میشه! ضربان قلبم بالا رفته. شایدم داره آبرو داری میکنه.
سلامی دادم و علی جوابم رو با نگاه خیلی کوتاهی که روم انداخت داد
محمد ایستاد
_کجا رفتی یهو!
سمتمون اومد و با محمد دست داد
_کار پیش اومد
با رضا هم دست داد و روی صندلی کنارم نشست. محمد گفت
_مهیا چهارتا چایی بیار
_سلام علی آقا
علی با شنیدن صدای مهیا ایستاد و سلام و احوال پرسی کرد. چرا به من محل نمیذاره!
نشست و آهسته گفت
_تو کیفت قرص داری؟ سردرد دارم
مهیا سینی چایی رو سمت علی گرفت و گفت
_مسکن میخواید؟ من دارم
علی لیوانی برداشت و گفت
_بله اگر دارید برام بیارید.
مهیا سینی رو روی میز گذاشت.
_الان میارم.
سمت اتاق خواب رفت. محمد گفت
_علی یه دست بریم؟
_سردرد دارم. بقیه کجان؟
_رفتن فرودگاه
مهیا با صدای بلند گفت
_محمد یه دقیقه بیا؟
محمد ایستاد و سمت اتاقی رفت که مهیا داخلش بود. علی رو به رضا گفت
_مهشید کجاست؟
رضا تاس رو توی دستش جابجا کرد و بی میل گفت
_چه میدونم.
_یعنی چی!
_رفت تو اتاق گفت حالم خوب نیست
_زنت حالش خوب نیست رفته تو اتاق بعد تو نشستی اینجا با اینا هرهر کرکر راه انداختی!
انگار چیزی توی دلم پایین افتاد. علی در واقع با منه!
اگر مهیا چند ثانیه قبل از اومدن علی به آشپزخونه نرفته بود این سو تفاهم ایجاد نمیشد.
_زنم حقشه تنها بمونه
_رضا پاشو برو پیش زنت. مسخره بازی در نیار
رضا عصاش رو برداشت و شاکی گفت
_اگر اینجا نشستنم رو مغزته میرم تو حیاط
به عصا تکیه کرد. ایستاد و سمت حیاط رفت. علی متاسف نگاه از رضا برداشت و رو به من گفت
_سردرد دارم میمیرم
پارت زاپاس
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@behestiyan
╚════💞🍀═╝
پارتاول
https://eitaa.com/behestiyan/16
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂
🍂💫🍂
💫🍂
🍂
#پارت511
💫کنار تو بودن زیباست💫
جاوید انقدر با عجله، نگران و عاشقانه دنبال دکتری میگرده تا سپهر رو نشون بده که به حالش حسرت میخورم.
به دیوار تکیه دادم و یاد روزی افتادمکه اومده بودم بیمارستان به مرتضی پول بدم
وقتی بهش پول رو بهش دادم چقدر عصبی شد
_ غزال رو اعصاب من راه نرو! داشتن این همه پول برای تو جای تعجب داره! از کجا آوردی؟
_امیرعلی بهم داده.
_ به چه مناسبت؟
_ دیگه وقتی میاد بهم پول میده چی بگم؟ بگم به چه مناسبت!تو چیکار داری! دست از سر من بردار مرتضی! غلط کردم بالای خونه شما زندگی میکنم؟
_ انقدر رو اعصابم راه میری که نمیتونم تحملت کنم
هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم بهش دل ببندم. دلم براش تنگ بشه و آرزو کنم برای یک شب هم شده برگردم تو همون خونهای که با خیال راحت توش زندگی میکردم، بمونم.
_غزال بابا فشارش رو بیستِ!
چشمم رو باز کردن و نگاهم رو به جاوید دادم.
_باید چیکار کنیم؟
_یه قرص گذاشتن زیر زبونش.
به گوشهای اشاره کرد
_اونجاست خوابیده باید بهش سرم بزنن. تو برو پیشش من برم ماشین رو جابجا کنم
_باشه فقط زود بیا
جاوید رفت و من سمت جایی که نشونم داده بود رفتم. انقدر شلوغه و مردم در رفت امدن که پیدا کردن سپهر برام کار سختی شده.
بین هر تخت با تخت بعدی پردهای هست و کنار هر تخت کلی آدم. پرده ای رو کنار زدم. با دیدن سپهر جلو رفتم. روی تخت خوابیده بود. صدای پرستار بلند شد.
_وای چه خبره اینجا.هر بیمار فقط یک همراه کافیه. خواهش میکنم برید بیرون. این همه سر و صدا! بیمار نیاز به استراحت داره!
شماها چه نسبتی با این بیمار دارید؟
صدای همهنه بلند شد و پرستار گفت
_من نمیدونم. فقط پسرش بمونه
سراغ تخت بعدی رفت و حضورش باعث شد تا سر و صدا کم و کمتر بشه. پرده رو کنار زد با غیظ نگاهش رو به من داد
_شما با بیمار چه نسبتی دارید؟
مردد و با تعلل گفتم
_پدرم هستن
پرده رو انداخت و رفت. آهی کشیدم و سمت سپهر سرچرخوندم.چشمش باز بود و خیره نگاهم میکرد.
من سپهر رو پدر خودم معرفی کردم و سپهر این رو شنید!
غمگین و پر بغض روی صندلی کنار تخت نشستم. چادرم از پشت کشیده شد برای اینکه مرتبش کنم دستم رو لبهی تخت گذاشتم کمی بلند شدم و با دست دیگهم چادرم رو از پشت کشیدم و آزاد کردم.
نشستمکه دست گرم سپهر روی دستم نشست. انگار قلبم پایین افتاد. ناباور نگاهی به دستم که زیر دست سپهر بود انداختم. خواستتم خیلی آهسته دستم رو از زیر دستش بیرون بکشم که اجازه نداد و انگشتهاش رو دور دستم تنگ کرد.
دیگه توان کنترل بغضم رو ندارم. صورتم رو به جهت مخالفش دادم و اشک روی صورتم ریخت
پارت زاپاس
رمان کامل شده. ۸۴۱ پارت داره😋
کل رمان۵۰ تومان
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771بانک ملی فاطمه علی کرم فیش رو باید همون روز ارسال کنید وگرنه قبول نمیکنم فیش رو برای این ایدی ارسال کنید @onix12 عزیزانی که واریز میزنید لطفاً لطفاً لطفاً بعد از ارسال فیش فقط اسم رمان رو بگید علامت سوال، لطفا زودتر بفرستید، کی میفرستید، منتظرم و .... من چون سرم خیلی شلوغه این پیام ها رو اخر شب باز میکنم. ولی کسانی که اسم رمان رو بگن همون موقع جوابشون رو میدم 🖊 : فاطمه علیکرم 🍂 هدیبانو🍂 🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫 ╔═💫🍂════╗ @behestiyan ╚════💫🍂═╝ 💫 🍂💫 💫🍂💫 🍂💫🍂💫 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂
عزیزان رمانهای خودم رو خواسته بودید
زبان عشق ۶۰ تومن
اوج نفرت ۶۰ تومن
یگانه ۶۰ تومن
منتهای عشق ۶۰ تومن (فصل اول)
تمام تو سهم من ۶۰ تومن
روزهای تاریک سپیده ۶۰ تومن
کنارتو بودن زیباست
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
`
6274121193965407بانک اقتصاد نوین فاطمه علی کرم تخفیف نداریم🍀 ❌منتهای عشق فصل دوم وی آی پی نداره❌
بهشتیان 🌱
عزیزان رمانهای خودم رو خواسته بودید زبان عشق ۶۰ تومن اوج نفرت ۶۰ تومن یگانه ۶۰ تومن منتهای عشق ۶۰
❌منتهای عشق فصل دوم وی آی پی نداره❌
هدایت شده از حضرت مادر
📗🌹📗🌹📗
✨ تحدیر (تند خوانی) قرآن کریم ✨
📲حجم هرفایل: حدود ۴ مگابایت
⏰️زمان تلاوت هر جزء: حدود ۳۵ دقیقه
🔸 با حجم کم🔸
دانلود جزء اول
ahlevela.ir/tahdir/Joze01.mp3
دانلود جزء دوم
ahlevela.ir/tahdir/Joze02.mp3
دانلود جزء سوم
ahlevela.ir/tahdir/Joze03.mp3
دانلود جزء چهارم
ahlevela.ir/tahdir/Joze04.mp3
دانلود جزء پنجم
ahlevela.ir/tahdir/Joze05.mp3
دانلود جزء ششم
ahlevela.ir/tahdir/Joze06.mp3
دانلود جزء هفتم
ahlevela.ir/tahdir/Joze07.mp3
دانلود جزء هشتم
ahlevela.ir/tahdir/Joze08.mp3
دانلود جزء نهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze09.mp3
دانلود جزء دهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze10.mp3
دانلود جزء یازدهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze11.mp3
دانلود جزء دوازدهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze12.mp3
دانلود جزء سیزدهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze13.mp3
دانلود جزء چهاردهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze14.mp3
دانلود جزء پانزدهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze15.mp3
دانلود جزء شانزدهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze16.mp3
دانلود جزء هفدهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze17.mp3
دانلود جزء هجدهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze18.mp3
دانلود جزء نوزدهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze19.mp3
دانلود جزء بیستم
ahlevela.ir/tahdir/Joze20.mp3
دانلود جزء بیست و یکم
ahlevela.ir/tahdir/Joze21.mp3
دانلود جزء بیست و دوم
ahlevela.ir/tahdir/Joze22.mp3
دانلود جزء بیست و سوم
ahlevela.ir/tahdir/Joze23.mp3
دانلود جزء بیست و چهارم
ahlevela.ir/tahdir/Joze24.mp3
دانلود جزء بیست و پنجم
ahlevela.ir/tahdir/Joze25.mp3
دانلود جزء بیست و ششم
ahlevela.ir/tahdir/Joze26.mp3
دانلود جزء بیست و هفتم
ahlevela.ir/tahdir/Joze27.mp3
دانلود جزء بیست و هشتم
ahlevela.ir/tahdir/Joze28.mp3
دانلود جزء بیست و نهم
ahlevela.ir/tahdir/Joze29.mp3
دانلود جزء سی ام
ahlevela.ir/tahdir/Joze30.mp3
🔆 تحدیر روشی از تلاوت قرآن است که قاری در آن علی رغم رعایت کردن قواعد تجوید، از سرعت در خواندن نیز بهره می برد، از این رو در زمان یکسان نسبت به ترتیل و تحقیق تعداد آیات بیشتری تلاوت می شود. 🔆
📲حجم هرفایل: حدود ۴ مگابایت
⏰️زمان تلاوت هر جزء: حدود ۳۵ دقیقه
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂
🍂💫🍂
💫🍂
🍂
#پارت512
💫کنار تو بودن زیباست💫
دستم رو گرفت. بالا برد و روی پیشونیش گذاشت و همونجا نگهداشت.
با دست ازادم اشکم رو پاککردم و هیچ تلاشی برای بیرون آوردن دستم از دستش نکردم. پرده کنار رفت و جاوید داخل اومد.نگاهی به دستم انداخت و لبخند کمرنگی رو لبهاش نشست.
جلو اومد و رو به سپهر گفت
_بهترید؟
_آره. از عموت چه خبر؟
_زنگ زدم بهش، گفت دارن میرن خونه.
دستم رو رها کرد و سرجاش نشست
_من خوبم. دیگه بریم خونه
_باید صبر کنید بهتون سرم بزنن.
_پاهاش رو از تخت پایین آورد و دستش رو سمت جاوید دراز کرد
_سوییچ رو بده
_بابا چرا لج میکنی!
چشمغرهای به پسرش رفت و جاوید به ناچار سوییچ رو از جیبش بیرون آورد و توی دست پدرش گذاشت
_لااقل اجازه بدید یه بار دیگه فشارتون رو بگیرن
نگرانی جاوید رو که دید کوتاه اومد و با سر تایید کرد
جاوید با عجله بیرون رفت تا یکی رو بیاره فشارش رو اندازه بگیرن.
سپهر نفس سنگینی کشید و با صدای گرفته گفت
_هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم که سالهایی رو که نمیشه جبران کرد برات جبران کنم
سربزیر و آهسته لب زدم
_خودتون میگید نمیشه جبران کرد
_نمیشه ولی نمیتونم بیکار بشینم! باید یه کاری بکنم.
پرده کنار رفت و زنی با جاوید داخل اومد. دستگاه فشار رو دور بازوی سپهر بست بعد از چند لحظه گفت
_اومده رو سیزده. فشارتون عصبی رفته بالا.
نگاهش رو به من و جاوید داد
_تسلیت میگم بهتون. اون مرحوم که رفتن. انشاءالله خدابیامرزشون. مواظب پدرتون باشید. عصبی نشه، سنی نداره که فشارش انقدر بره بالا!
وسایلش رو برداشت و رفت. جاوید گفت
_به زور آوردمش. انقدر سرشون شلوغه بنده های خدا وقت نمیکنن سرشون رو بخارونن
جلو رفت و کمک سپهر کرد تا بایسته.
_میتونم راه بیام.
جاوید خودش رو کنار کشید.
_بابا جای پارک نبود ماشین رو خیلی دور پارک کردم. سوییچ رو بده تا شما میاید بیرون، بیارمش جلو
دست دراز کرد و سوییچ رو گرفت و با عجله بیرون رفت.
انگار هنوز سرگیجه داره چون مدام چشمش رو میبنده. دستش رو به تخت تکیه کرد و نگاهش رو به اطراف چرخوند.
_کتم کو؟
ایستادم و کتش رو که به کنار تخت آویزون بود برداشتم و سمتش گرفتم
ازم گرفت. خواست بپوشه که نتونست. نفس سنگینی کشید و تکیهش رو به تخت داد.
حس ناتوانیش داره اذیتم میکنه. هنوز توی دلم از خشم و ناراحتی که نسبت بهش دارم کم نشده اما اصلا دوست ندارم این حالش رو ببینم.
جلو رفتم. کت رو ازش گرفتم. زیر نگاه پر حرفش کت رو طوری گرفتم که بتونه بپوشه.
پشت بهم کرد و دستش رو توی آستینش فرو کرد و نفس سنگینی کشید. با کمترین صدایی که میتونست داشته باشه لب زد
_بریم
رفت و دنبالش راه افتادم. نگاهم به دستش بود و چقدر دلم میخواد مثل تمام دختر و پدرها دستش رو بگیرم و کنارش راه برم
چه تکیهها امنیه اگر مرتضی رو بپذیره.
ازش دلخورم و چقدر دوست داشتم تمام این بیست و دو سال من رو از داشتن خودش محروم نمیکرد
چقدر از حمایت امروز صبح پیش خواهرش دلم اروم گرفت.
نمیدونم چه اتفاقی افتاده اما دیگه دوست ندارم حتی توی دلم باهاش بجنگم.
اشک تو چشمهام جمع شد. از طرفی میخوامش و از طرفی بابت تمام سختی هایی که کشیدم ازش بیزارم.
انگار تو سرازیری افتادم که از شدت گیجی دارم زمین میخورم.
چقدر حرف دارم باهاش که نمیتونم بزنم
احساس میکنم تو انتخاب خواستن یا نخواستن سپهر دارم پیر میشم.
نگاهم رو به نیم رخ صورتش دادم. انگار دنیا به خودش اجازه داده تا این مدت هر کاری که دلش میخواسته با من بکنه.
هیچ کس نمیتونه حس و حالم رو درک کنه و بفهمه.
حسرت گرفتن دستهای سپهر و یه رابطهی گرم دختر و پدری داره خفهم میکنه
سرم رو پایین انداختم تا کسی اشک ریختنم رو نبینه. همزمان با کسی محکم برخورد کردم
سر بلند کردم و به مردی که هاج واج نگاهم میکرد خیره شدم
سپهر عصبی با دست به سرشونهش زد و باعث شد تا کمی عقب بره
_حواست کجاست!؟
مرد هر دو دستش رو به حالت تسلیم بالا اورد
_معذرت میخوام اقا. حواسم جای دیگه بود. ببخشید
نگاه سپهر سمت من اومد و مرد از فرصت استفاده کرد و رفت.
تیز و پر غیظ نگاهم کرد
_تو حواست کجاست!
منتظر جوابم نموند. دستم رو گرفت و شروع به راه رفتن کرد.
خیره به دستش که من رو از حسرتی نجات داده دنبالش رفتم
پارت زاپاس
رمان کامل شده. ۸۴۱ پارت داره😋
کل رمان۵۰ تومان
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
بانک ملی
فاطمه علی کرم
فیش رو باید همون روز ارسال کنید وگرنه قبول نمیکنم
فیش رو برای این ایدی ارسال کنید
@onix12
🖊 : فاطمه علیکرم
🍂 هدیبانو🍂
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💫🍂════╗
@behestiyan
╚════💫🍂═╝
💫
🍂💫
💫🍂💫
🍂💫🍂💫
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂