eitaa logo
بهشتیان 🌱
32.8هزار دنبال‌کننده
151 عکس
55 ویدیو
0 فایل
کد شامد کانال 1-1-774454-64-0-3 به قلم فاطمه علی‌کرم کپی حرام و نویسنده راضی نیست نام‌اثرها زبان‌عشق اوج نفرت یگانه منتهای عشق تمام تو، سهم من روزهای تاریک سپیده کنار تو بودن زیباست تبلیغات👈🏻    @behestiyan2
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 💫کنار تو بودن زیباست💫 دستم رو گرفت و درمونده و با التماس گفت _ یه لحظه میای بریم بالا یه چیزی بهت نشون بدم؟ _الان‌ نه، باید زود برگردیم باشه دفعه دیگه _ نه غزال انگشت‌هاش رو دور مچ دستم سفت‌تر کرد و گفت _ خیلی واجبه همین الان باید بیای قول میدم زیاد معطل نشی‌ بعدش زود برو _ پس صبر کن به جاوید بگم _ برادرته؟ لبخندی زدم با سر تایید کردم. جلو رفتم و خجالت زده گفتم _ یه لحظه بریم بالا؟ نگاهی به ساعت دستش انداخت. آهسته خندید و گفت _من که کتک رو امشب خوردم بالا هم بریم مریم جلو اومد رضایت جاوید رو از نگاهش فهمید. جلو رفت، من پشت سرش و جاوید هم همراهم اومد اتفاقا دوست دارم جاوید بالا رو ببینه و فقر زندگی من رو از نزدیک درک‌کنه شاید اینجوری راحت‌تر با رفتار من با پدرش کنار بیاد در خونه برعکس همیشه باز بود در رو هول داد و داخل رفتیم با دیدن دوتا فرش یه یخچال و گازی که گوشه اتاق بود غم روی دلم نشست مرتضی وامی که بهش قول داده بودند رو گرفته و باهاش وسایل خریده نگاهم سمت آشپزخانه رفت چوب‌هایی که کنارش گذاشته بودن تا بیان و کابینت‌های جدید رو وصل کنن! چقدر به ازدواج من با خودش امیدواره من هم با ازدواج با مرتضی مصمم هستم اما چه جوری باید از سد سپهر بگذریم؟ مریم بغض آلود گفت _شاید درست نباشه جلوی برادرت بگم ولی میگم. مرتضی خیلی بهت دل بسته غزال. تو بهش جواب بله دادی انگشترش رو دست کردی. رفته اینا رو خریده کلی خرج کرده کلی خودش رو بدهکار کرده. برات طلا خریده. تو رو خدا غزال یه وقت چشمت به مال و اموال بابات نیفته دیگه محل به مرتضی ندی. مرتضی دق می‌کنه‌ها! باورم نمیشه مریم اینجوری برای برادرش دلسوزی بکنه آهی کشیدم و گفتم _مریم خیلی برام دعا کن. تو بد ماجرایی افتادم تو بد هچلی گیر کردم صداش لرزید مرتضی هم تو این هچل هست؟ بین بغض و آه، لبخند زدم و همزمان اشک حسرت روی صورتم ریخت _ مرتضی تنها نقطه آرامش این روزهای منه در باز بود و صدای موتور از توی حیاط شنیده شد. ته دلم خالی شد! یعنی مرتضی اومده! صدای موتور قطع شده با صدای بلند گفت _ مریم... انقدر حسم غیر قابل وصفه که هیچ کس نمیتونه درکم کنه. حتی نمی‌تونم حرفی بزنم مرتضی اومد! ناامید از اومدنش قصد داشتم که برم، اما الان پایین تو حیاط و من بالا! جاوید خوشحال گفت _خدا رو شکر مرتضی هم اومد بیا پایین ببینیمش سریع برگردیم این سرعتی که جاوید ازش حرف می‌زنه با این ضربان قلب بالا و هیجانی که بهم دست داده غیر ممکنه. اصلاً نمی‌تونم قدم از قدم بردارم چه برسه به اینکه بخوام با سرعت از پله‌ها پایین برم مریم خدا را شکری گفت هیجان زده سمت در رفت.‌پله‌ها رو پشت سر جاوید پایین رفت. با قدم‌های سست، زانوهای لرزون سمت در رفتم و دستم رو به چهارچوب در تکیه دادم دیدن جاوید توی خونه و احتمالا خبری که مریم تو حیاط بهش داده باعث شد تا با عجله خودش رو به در برسونه و ناباور بالای پله‌ها رو نگاه کنه. با دیدنش بعد از روزهای دوری از هم، چونه‌م شروع به لرزیدن کرد و زانوهام خالی کرد و بدون اینکه نگاه ازش بردارم روی زمین نشستم و صدای گریه‌م بالا رفت پارت زاپاس رمان کامل شده. ۸۴۱ پارت داره😋 قیمت ۵۰ تومن بزنید روی شماره کارت ذخیره می‌شه 6037997239519771 بانک ملی فاطمه علی کرم فیش رو باید همون روز ارسال کنید وگرنه قبول نمی‌کنم فیش رو برای این ایدی ارسال کنید @onix12 عزیزانی که واریز میزنید لطفاً لطفاً لطفاً بعد از ارسال فیش فقط اسم رمان رو بگید علامت سوال، لطفا زودتر بفرستید، کی میفرستید، منتظرم و .... من چون سرم خیلی شلوغه این پیام ها رو اخر شب باز می‌کنم. ولی کسانی که اسم رمان رو بگن همون موقع جوابشون رو میدم 🖊 : فاطمه علی‌کرم 🍂 هدی‌بانو🍂 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💫🍂════╗       @behestiyan ╚════💫🍂═╝ 💫 🍂💫 💫🍂💫 🍂💫🍂💫 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂
hossein_hoor_sakht_shod 128.mp3
3.17M
سخت‌ شد، تو رفتی و خزون زد و سرد شد...
بهشتیان 🌱
🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 #پارت198 🍀منتهای عشق💞 نگاهش رو به من داد و آهسته گفت _عمه‌ت ا
🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 🍀منتهای عشق💞 رضا حرمت نگه نداشت و بدون سلام و احوال پرسی با همون لحن تندش گفت _اختیار زن و زندگیم رو ندارم؟ مهشید با بغض گفت _مامان تو رو خدا هیچی نگو _خوبه! این روت رو ندیده بودیم! خاله لبش رو به دندون گرفت و با عجله سمت در رفت و علی و پشت سرش عمو هم رفتن. _اون روی دخترت رو هم دیدی! خبر داری یا چون از بی حیا بازیاش خوشت میاد برات مهم نیست؟ چقدر بی پروا حرف می‌زنه! مسعود به زهره اشاره کرد تا به خونه برن و در واقع خواست خاله و عمو خجالت زده نشن. زهره علی رقم میلش رفت و خاله تشر مانند گفت _رضا بس کن! _چی رو بس کن مامان! همه می‌دونن که زندگی من از زیر آتیشی که زن عمو نمی‌زاره خاموش بشه به اینجا رسیده محمد برای اینکه صدا بیرون نره در رو بست و زن عمو گفت _دستت درد نکنه آقا رضا! عمو عصبی گفت _بسه برید تو _عمو من به شما هم گفتم. زندگی من آروم بود تا زمانی که... علی تن صداش رو کمی بالا برد _رضا نشنیدی عمو چی گفت!؟ رضا نگاهی به علی انداخت و با اخم‌های تو هم ساکت شد و سرش رو پایین انداخت. با کمک عصا چند قدمی به عقب رفت خودش رو به دیوار رسوند و بهش تکیه داد. همه ساکتن و هیچ‌کس حرفی نمی‌زنه رضا تشر مانند رو به مهشید گفت _ شما تشریف ببر داخل مهشید که به سختی جلوی بغص و اشکش رو گرفته از کنار عمو رد شد نگاهی به من انداخت و سمت خونه رفت عمو رو به همسرش با ابرو خونه رو نشون داد و زن عمو هم مسیرش رو سمت خونه کج کرد. عمو نگاه خیره‌ای به رضا انداخت و بعد از چند ثاتیه از کنارش رد شد، در حیاط رو باز کرد و به همراه محمد بیرون رفت. علی گفت _چته تو! _دیگه خسته شدم _یا از این ور بوم میفتی یا از اون ور؟ نمی‌فهمی حرف زن و شوهر هرچی باشه چه خوشی چه غم باید بین خودشون بمونه؟ از دست این زهره نمی‌دونم چیکار کنم! معلوم نیست علی این حرف ها رو به رضا می‌زنه یا من! _هنوز کم نیاوردی علی خاله با غیظ گفت _کم هم بیاری خونه داری! نه اینکه اینجوری با آبروی من بازی کنی _رفتار من به آبروی شما چیکار داره؟ اتفاقا دنبال یه همچین موقعیتی بودم.‌ نه گفتم نه میگم، ولی شما‌ها نمی‌دونید این مهشید و مادرش تو مهمونی ها چقدر من رو تحقیر کردن. هی صبر کردم گفتم درست می‌شه ولی نشد. حالا نوبت منه خاله با حرص گفت _هیچ وقت تصمیم درست رو بوقت و بجا نگرفتی چرخید و رو به من، عصبی گفت _بیا بریم داخل علی گفت _رویا بمون کارت دارم خاله سمت علی چرخید و با همون لحن پرحرصش گفت _تلاش کنید همین امشب من رو سکته بدید علی با تعجب نگاهش کرد و خاله ادامه دلد _بمونه که اشکش رو دربیاری؟ که بترسونیش؟ سمت من اومد و مچ دستم رو گرفت _رویا با من میاد به اجبار من رو با خودش همراه کرد. درمونده به علی نگاه کردم با پلک زدنی بهم فهموند با خاله همراه بشم پارت زاپاس        ✍🏻 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💞🍀════╗      @behestiyan ╚════💞🍀═╝ پارت‌اول https://eitaa.com/behestiyan/16 🍀 💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀
22.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 | عاقبت دزدی که نماز می‌خواند! ⁉️ چطور از ها در امان بمانیم؟! ♨️ نماز قطعا یک روزی دست انسان را خواهد گرفت.. 🔷 برشی از سخنرانی
🌷 فرمان رهبر انقلاب به صاحبان فکر و هنر و دانــش و رســـانه و جوانــان و مسئولان: 👈 در مقابل تهدید نرم افزاری دشمن تولید محتوا و اندیشه کنید. ۱۴۰۳/۱۱/۲۹
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 💫کنار تو بودن زیباست💫 صدای هق هق ام بالا رفت و از پشت پرده اشک دیدمش که به سرعت پله ها رو بالا میاد. روبروم نشست _کی اومدی! مثل خودم انقدر درمونده هست که حالش معلوم نیست! چشم‌های پراشکم رو بهش دادم و با صدای لرزونی گفتم _اول رفتم مغازه.‌هر چی منتظر موندم نیومدی برای آروم کردنم لبخندی زد و گفت _خوش اومدی دستمالی از جیب پیراهنش بیرون آورد و سمتم گرفت و محجوب نگاه ازم گرفت _اشکت رو پاک کن. دستمال رو گرفتم و کاری که گفته بود رو انجام دادم. هر چند بالافاصله اشک روی صورتم ریخت و پاک کردنش بی فایده بود _گریه برای چیه؟ کاش میتونستم بهش بگم دلیل گریه‌م اینه که با وجود سپهر ازدواج من و تو محاله _دلم تنگ شده _ منم دلم برات تنگ شده نگاهش رو از چشم پر اشکم به زمین داد _نکن اینطوری! می ترسم یادم بره دیگه محرمم نیستی نمی تونم از بیقراری و نگاهت بگذرم اونم نگاهی ک دیگه حلال من نیست با صدای لرزون گفتم _مرتضی... پرغصه و ملتمس حرفم و قطع کرد _غزال نگاهم رو به زمین دادم و به انتخاب مرتضی افتخار کردم‌ تو اوج دلتنگی هم حواسش به حلال و حروم خدا هست. بدای اینکه حرف رو عوض کنه گفت _دیدی چیا خریدم؟ این حرف مرتضی و امید به آینده‌مون داره دیونه‌م می‌کنه. اشک تو چشم‌هام حلقه بست و با سر تایید کردم _فرش رو کرم رنگ‌گرفتم. ما که بچه نداریم که نگران کثیف شدنش باشیم.‌هان؟ پرغصه نگاهش کردم. ایستاد از کنارم شد و داخل خونه رفت _پاشو بیا ببین تلاش داره غضه‌ش رو پنهان کنه ایستادم و از همونجا نگاهش کردم برای اینکه حالم رو عوض کنه در یخچال رو باز کرد _ببین خوبه؟ پایین فریزر، بالا یخچال چطوری امیدش رو ناامید کنم وقتی خودم هنوز امید رسیدن بهش رو دارم من امید فرار دارم اون امید وصال و راضی شدن سپهر. با صدای گرفته گفتم _مرتضی من نمی دونم چه جوری باید سپهر رو راضی کنم؟ در یخچال رو بست و قدمی سمتم برداشت _تو نمی‌خواد به این چیزا فکر کنی. فقط به فکر رابطه‌ی خودتون باش. تو با بابات کنار بیا.‌ به جای سپهر سپهر گفتن بهش بگو بابا من خودم از پس خواستگاری کردنت بر میام مرتضی کجا از پس سپهر برمیاد! اون مرتضی رو یه آسمون جلِ سابقه‌دار می دونه.‌همین فکر اجازه نمی‌ده تا ذره‌ای خوشحال باشم متوجه تردیدم‌ شد _تو به من اعتماد داری؟ _بیشتر از همه با صدای جاوید، نگاه مرتضی به پشت سرم‌رفت و من هم چرخیدم. _بیشتر از همه به تو اعتماد داره. حتی بیشتر از خودش نگاهش رو به من داد و گوشیش رو سمتم گرفت. صدای زنگش بلند نبود اما اسم بابا روش ظاهر شده بود _این دفعه‌ی بیستم که زنگ می‌زنه.‌ دیگه بریم مرتضی گفت _دوست دارم بمونید ولی توی این شرایط اصلا نباید دردسر درست کنیم. جلوتر اومد و روبروم ایستاد _خیلی خوشحال شدم اومدی. غزال تو فقط روی همونی تمرکز کن که گفتم. من خودم کارم رو بلدم با صدای گرفته گفتم _می‌ترسم برنجونت _من برای بدست آوردنت تو نمیرنجم.‌ یه مرد برای به دست آوردن زندگیش با همه چیز کنار میاد و از کسی نمی رنجه. جاوید دستش رو سمت مرتضی دراز کرد. _خداحافظ داداش مرتضی دستش رو گرفت و غمگین نگاهم رو به زمین دادم. دست جاوید پشت کمرم نشست. _بریم غزال‌ به خدا خیلی دیر شده رو به مرتضی ادمه داد _از طرف ما از خانواده‌ت هم خداحافظی کن مرتضی سری به تایید تکون داد و هر سه پله ها رو پایین رفتیم. به خاطر جاوید با عجله بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم.‌ نگاهم روی مرتضی که کنار در ایستاده بود ثابت موند. جاوید ماشین رو روشن کرد و راه افتا‌د‌ مرتضی دستش رو بالا آورد و برام تکون داد و باعث شد تا بغضم سرباز کنه.ماشین از جلوش رد شد نگاهم رو به پشت سر و جایی که مرتضی بود دادم به در تکیه داد و خیره به ماشین ثابت ایستاده تا ثانیه آخر نگاهم رو نمی تونستم از چشماش بردارم. پارت زاپاس رمان کامل شده. ۸۴۱ پارت داره😋 کل رمان‌۵۰ تومان بزنید روی شماره کارت ذخیره می‌شه 6037997239519771 بانک ملی فاطمه علی کرم فیش رو باید همون روز ارسال کنید وگرنه قبول نمی‌کنم فیش رو برای این ایدی ارسال کنید @onix12 عزیزانی که واریز میزنید لطفاً لطفاً لطفاً بعد از ارسال فیش فقط اسم رمان رو بگید علامت سوال، لطفا زودتر بفرستید، کی میفرستید، منتظرم و .... من چون سرم خیلی شلوغه این پیام ها رو اخر شب باز می‌کنم. ولی کسانی که اسم رمان رو بگن همون موقع جوابشون رو میدم 🖊 : فاطمه علی‌کرم 🍂 هدی‌بانو🍂 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💫🍂════╗       @behestiyan ╚════💫🍂═╝ 💫 🍂💫 💫🍂💫 🍂💫🍂💫 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂
Mohammad Esfahani _ Armaghane Tariki (320).mp3
5.81M
چه در دل من چه در سر تو من از تو رسیدم به باور تو
بهشتیان 🌱
🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 #پارت199 🍀منتهای عشق💞 رضا حرمت نگه نداشت و بدون سلام و احوال پر
🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 🍀منتهای عشق💞 وارد خونه شدیم. خبری از زن عمو و مهشید نیست. خاله دستم رو رها کرد و سمت آشپزخونه رفت. زهره به خاطر حضور مسعود نمی‌تونه کنجکاوی کنه ولی حسابی حواسش به منِ تا براش تعریف کنم. چرخیدم و از پشت پرده‌ی حریر پنجره به علی و رضا نگاه کردم. علی حرف میزد و رضا سربزیر گوش می‌داد. خاله نمی‌زاره علی با من حرف بزنه و نباید اجازه بدم علی تو فکر اینکه من‌ اون حرف‌ها رو زدم بمونه. سراغ کیفم رفتم و گوشیم رو برداشتم و برای علی نوشتم "علی جان من به خاله شکایت نکردم. زهره از دور نگاهمون می‌کرد. فکر کرد حرفمون شده به خاله گفت" پیام رو ارسال کردم و منتظر جوابش موندم. الان که داره با رضا حرف می.زنه پیامم رو نمی‌خونه. بهتره به تک زنگ بهش بزنم تو لیست مخاطبین اسم همسر رو انتخاب کردم و انگشتم رو روش زدم چند ثانیه‌ای صبر کردم و صدای گوشیش از روی اپن بلند شد. آهی کشیدم و تماس رو قطع کردم. میلاد با عجله سمت گوشی علی رفت و برش داشت و سمت در رفت لبخند رو لب‌هام نشست به صفحه‌ی گوشی نگاه کردم. انتظارم برای جواب دادن انقدر طولانی شد که نا امید شدم‌. با دیدن لوله‌ی جاروبرقی دست خاله، فوری ایستادم _خاله بده من جارو می‌کشم _نه دورت بگردم. تو برو بشین. تا به علی بگم فردا ببرت دکتر _اینجوری که زشته شما جارو بکشی! عمه گفت _رویا تو بیا کمک من اگر با گوش کردن به حرف عمه علی راضی می‌شه حاضرم کل امروز رو تو آشپزخونه باشم خاله رو به عمه گفت _آبجی به زهره بگو. من با رویا کار دارم نگاهش رو به من داد _ برو بشین رو مبل تن صداش رو بالابرد _زهره ببین عمه‌ت چی کار داره کمکش کن صدای گوشی همراهم بلند شد. اسم دایی روش افتاد. تماس رو وصل کردم و با لبخند گفتم _سلام دایی جونم کلافه و عصبی گفت _سلام. علی چرا هر چی زنگ میزم رد می‌زنه؟! لبخند از رو لب‌هام رفت و نگاهم رو به حیاط دادم _نمی‌دونم. تو حیاطه _برو گوشی رو بده بهش سمت در رفتم و بازش کردم همچنان مشغول صحبت با رضاست. کفشم رو پوشیدم _علی، دایی کارت داره سمتش رفتم _میگه هر چی زنگ میزنه رد دادی علی چند قدم سمتم اومد و گوشی رو ازم گرفت _گوشی من که تو خونه‌ست! گوشی رو کنار گوشش گذاشت. پس میلاد گوشی رو به علی نداده! پارت زاپاس        ✍🏻 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💞🍀════╗      @behestiyan ╚════💞🍀═╝ پارت‌اول https://eitaa.com/behestiyan/16 🍀 💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀
بهشتیان 🌱
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 #پارت‌498 💫کنار تو بودن زیباست💫 صدای هق هق ام بالا رفت و از پش
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 💫کنار تو بودن زیباست💫 و پرده رو کنار زدم و پنجره رو آروم باز کردم با وزش یهویی باد سردی لرزه بر تنم افتاد و حس کردم استخوان‌هام یخ بست. سعید تو حیاط با دیدنم اخمی کرد با دستش اشاره کرد از پشت پنجره کنار برم ناخواسته چند قدم عقب رفت و پرده رو کشیدم با باز شدن در اتاق و ورود سعید ضربان قلبم اوج گرفت زبونم که مثل چوب خشک شده بود رو بزور تکون دادم زیر لب گفتم سلام _این چه وضع پشت پنجره اومدنِ، ها؟ از کوچک خارج شدیم.جاوید گفت _غزال یه ساعت تو راهیم. گریه نکن چشمات پُف نکنه، قرمز نباشه، بتونیم به بابا بگیم پارکی جایی بودیم وگرنه پوست من رو می‌کنه. تو هم باید قید رضایت ازدواج با مرتضی رو حالا حالاها بزنی منی که قصد داشتم تا خونه با صدای بلند گریه کنم از ترس سپهر اشکم خشک‌شد و فقط بغض به گلوم فشار آورد. _خدا رو شکر که دیدیش‌ برای اینکه گریه‌م نگیره حرفی نزدم و به نگاه آخر مرتضی فکر کردم.‌ یعنی این دیدار آخر بود یا بازم می‌تونم ببینمش _دیدی مرتضی هم با من هم‌فکره؟ گفت دیگه بابا رو به اسم صدا نکنی بیچاره مرتضی فکر میکنه از پس سپهر بر میاد انگار نه انگار خودش روزی از همین خانواده دختر گرفته _میشنوی چی بهت میگم! میگم‌ دیگه بابا رو به اسم صدا نکن نفس سنگینی کشیدم و گفتم _به حرف آسونه. _یعنی چی؟ _یعتی سختمه که بعد بیست و سال بی ‌پدری به یکی بگم‌بابا _یکی کیه! باباته دیگه کلافه از اصرارش گفتم _باشه همون‌که تومیگی. سختمه _باید چیکار کنیم‌که سختت نباشه؟ سرچرخوندم و نگاهم رو به جهت مخالفش دادم _غزال به خدا به جان خودت من برای تو و مرتضی دارم دست و پا میزنم... صدای تلفن همراهش بلند شد‌ مضطرب تچی کرد و گفت _ببین باباست؟ گوشیش رو از روی داشبورد برداشتم.‌ اسم بابا ته دلم رو خالی کرد. جاوید پرسید _خودشه؟ با سر تایید کردم. متاسف سرس تکون داد _فاتحه‌م خونده‌ست تماس قطع شد.‌گوشی رو ازم گرفت.‌شماره‌ای وارد کرد _چی کار میکنی!؟ _زنگ می‌زنم‌سروش چند لحظه سکوت کرد و گفت _الو سروش کجایی؟ انقدر صدای گوشیش زیاد هست که درست بشنوم. _داریم میریم بیمارستان حال آقاجون بد شده _بابام هم‌ میاد؟ _فکر نکنم.‌ اعصابش خورده بی خودی تو حیاط راه میره.‌مدامم داره با گوشیش شماره می‌گیره _ببین‌اگر می‌تونی ببرش _دایی رو نمیشناسی! به حرف من که نمیاد. تو کجایی؟ _داریم میایم‌خونه. کاری نداری؟ _نه.‌فقط تونستی با نازنین بیا بیمارستان. نمبدونم دایی چی بهش گفت که گریه‌ش گرفت. فعلا خداحافظ جوابش رو داد و تماس رو قطع کرد _شانس هم نداریم. الان همه میرن بیمارستان خونه خالی میشه دیگه لازم‌نیست مراعات سر و صدا رو هم بکنه پارت زاپاس رمان کامل شده. ۸۴۱ پارت داره😋 کل رمان‌۵۰ تومان بزنید روی شماره کارت ذخیره می‌شه 6037997239519771 بانک ملی فاطمه علی کرم فیش رو باید همون روز ارسال کنید وگرنه قبول نمی‌کنم فیش رو برای این ایدی ارسال کنید @onix12 عزیزانی که واریز میزنید لطفاً لطفاً لطفاً بعد از ارسال فیش فقط اسم رمان رو بگید علامت سوال، لطفا زودتر بفرستید، کی میفرستید، منتظرم و .... من چون سرم خیلی شلوغه این پیام ها رو اخر شب باز می‌کنم. ولی کسانی که اسم رمان رو بگن همون موقع جوابشون رو میدم 🖊 : فاطمه علی‌کرم 🍂 هدی‌بانو🍂 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💫🍂════╗       @behestiyan ╚════💫🍂═╝ 💫 🍂💫 💫🍂💫 🍂💫🍂💫 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 💫کنار تو بودن زیباست💫 بالاخره رسیدیم.‌ ریموت در رو فشار داد و داخل رفت.‌ _انگار هیچ کس نرفته رد نگاهش رو گرفتم. کل خانواده‌شون جلوی خونه ایستادن.‌ _غزال شانس بیاریم‌ بابا هم باهاشون بره... معترض حرفش رو قطع کردم _تو رو بزارن تو دل همه رو خالی کنی! _این حرف‌ها رو ول کن.‌ بابا رو نگاه کن. چشم از ماشینم برنمی‌داره دستگیره‌ی در رو کشید _پیاده شو پشت من بیا خودم کم استرس دارم این حرف‌های جاوید هم بدترش میکنه. پیاده شدم‌ و ناخواسته نگاهم‌ سمت سپهر رفت. هر دو دستش رو توی جیبش فرو کرده و کنار برادرش خیره به ما مونده. ته دلم حسابی خالی شده _جاوید خونتون در دیگه‌ای نداره از اون یکی در بریم؟ _نه! بالاخره که چی؟ اول و آخر میاد بالا دیگه جلو رفتیم و جاوید سلامی داد. طوری پشتش ایستادم که با سپهر چشم‌ تو چشم نشم. توی اون جمع فقط عموش جواب سلامش رو داد. _سلام. جاوید برو بالا با نازنین بیاید بریم. منتظر توعه از کنار سرشونه‌ی جاوید نگاهم به سپهر افتاد _شما برید. من و جاوید با هم میایم این‌جمله رو درحالی گفت که نگاهش رو از جاوید برنداشت. جاوید دستی به گردنش کشید _پس الان به نازنین میگم با خود شما بیاد منتظر جواب نموند رو به من بی صدا لب زد _ زود بریم بالا هر دو سمت خونه رفتیم. _غزال هر چی پرسید تو فقط سکوت کن. خودم جواب می‌دم _باشه پله ها رو بالا رفتیم. جلوی در گفت _تو برو خونه من یه دقیقه با نازنین حرف می‌زنم میام با سر تایید کردم و وارد خونه شدم روی مبل نشستم و دستم رو روی سرم گذاشتم. چقدر استرس کشیدم.‌ لبخند روی لب‌هام نشست.‌ اما به کاری کردم می‌ارزه. از خوشحالی اشک تو چشم‌هام جمع شد. مرتضی رو دیدم. خاله رو دیدم. اون لحظه از دیدن وسایلی که خریده بود بیشتر غصه دار شوم اما الان چه امیدی توی دلم روشن‌ شده. وسایل برای زندگی مشترکمون خریده. شاید نازنین خونه‌ش شبیه قصر باشه ولی حس خوشبختی من با مرتضی خیلی بیشتره. در خونه باز شد و نگاهم سمتش رفت. با دیدن سپهر تمام خوشی‌هام از سرم پرید. ایستادم و با ترسی که نمیتونم پنهانش کنم بهش خیره شدم.‌ در رو بست و تو چشم‌هام ذل زد. هر دو دستش رو توی جیبش کرد. آب دهنم رو به سختی پایین دادم. جاوید خواهش میکنم زود برگرد. با صدای گرفته که تلاش داره عصبی نشونش نده پرسید: _کجا رفته بودید؟ پارت زاپاس رمان کامل شده. ۸۴۱ پارت داره😋 کل رمان‌۵۰ تومان بزنید روی شماره کارت ذخیره می‌شه 6037997239519771 بانک ملی فاطمه علی کرم فیش رو باید همون روز ارسال کنید وگرنه قبول نمی‌کنم فیش رو برای این ایدی ارسال کنید @onix12 عزیزانی که واریز میزنید لطفاً لطفاً لطفاً بعد از ارسال فیش فقط اسم رمان رو بگید علامت سوال، لطفا زودتر بفرستید، کی میفرستید، منتظرم و .... من چون سرم خیلی شلوغه این پیام ها رو اخر شب باز می‌کنم. ولی کسانی که اسم رمان رو بگن همون موقع جوابشون رو میدم 🖊 : فاطمه علی‌کرم 🍂 هدی‌بانو🍂 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💫🍂════╗       @behestiyan ╚════💫🍂═╝ 💫 🍂💫 💫🍂💫 🍂💫🍂💫 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂