از میان صدها متن خاطره این جمله دارد میکشدم! "دخترم چکار کنم که گریه نکنی؟"
چقدر میخواهم برگردم به همان روزهایی که جلوی خانه مادربزرگ دوسه تا سمند پارک میشد. از قبل ترش ننهبابا تلفنی خبرمان میکرد. امروز بیایین یه سری بزنین اینجا. همرزمای بابات میان.
همه بدو بدو زیرزیرکی بیسروصدا میخزیدیم خونهی ننبابا.
صدای حاج قاسم....
لحنش
کاش بیشتر شنیدهبودمت.
من دلم نمیآید داوری کنم این متن ها را. نمیتوانم انتخاب کنم. همهشان خوبند همه شان دارند میگویند:
«اللهم انا لا نعلم منهم الا خیرا»
«خدایا! ما جز خیر و خوبی از ایشان ندیدهایم»
#حاجقاسم
@berrrke
ساعت ۱۱ بود گمانم. دهانشویه را توی دهانم چرخ میدادم و چراغهای خانه را یکییکی خاموش میکردم. میخواستم بخوابم به نیت قربه الیالله.
برایم توی ایتا پیام آمد. دهانشویه را خالی کردم. دهانم انگار یخ بسته بود. توی تاریکی اتاق ایتا را باز کردم
یکی از هنرجوها پیرنگ فرستادهبود.
بهشان گفته بودم تا پیرنگ تایید نشده سراغ اجرای داستان نروید. راهمرا کج کردمسمت اتاق کار. نشستم پشت میزم. خواندمش. میلنگید چند جایش باگ داشت. از آن موقع تا حالا بیش از صدتا پیام رد و بدل کردیم. پیرنگ شکل گرفت با یک پایان بندی و دراماتیک درخشان! به هنرجو گفتم من جورجورم میشود که اجرایش کنم! گفت مسابقه ولی الان نه خوابممیآید.
اما من خواب از سرم پریده. هنرجو رفت که بخوابد. ولی من مطمئنم تا صبح خواب اجرای پیرنگ را میبینم!
#پیرنگ
#عشق
@berrrke
فاطمه!
فاطمه فاطمه!
وای یکی نیست به تو بگوید چرا؟ نشسته بودی توی خانه ماستت را میخوردی برداشتن پروژه دندان چه سَمی بود آخر سالی؟
آن هم داوطلبانه؟ آن حسی که توی مغزت چرخ میخورد کاملا درست است حس پسری که داوطلبانه خودش را معرفی کرده برای سربازی آن هم پادگان صفر پنج کرمان ! 🚶♀
#اجباری
بابا اگر پست من را دیدی چندبار نفس عمیق بکش و فقط عصبانی نشو! میخواستم با ماشینت بروم خانه ننهبابا
یک گروه از بچههای فرهنگی کتابخوان الان آنجا هستن مرا هم دعوت کرده بودند ولی نشد که بروم.
یعنی هرکار کردم نتوانستم رخشت را از پارکینگ خارجش کنم! الان یک جایی بین دیوار و باغچه گیر کرده و نه راه پس دارد نه راه پیش. برود جلو میخورد به دیوار برود عقب میرود توی باغچه. خواب بودی کلیدت را برداشتم الان کلید سرجایش است ولی ماشینت نه!🤦♀
#بابا
نمیدانم روی چهحسابی دارم "کتاب شوهرعزیز من" فریبا کلهر را گوش میکنم. شاید به خاطر اینکه سال ۹۲ جز پرفروشها بوده. شاید هم برای اینکه دلم یک روایت زنانه میخواست. اینکه همراه پختن پاستا و شستن ظرفها روایت زندگی یک زن را بشنوم. نشان کردههای نرمافزار نوار را بالا پایین کردم و چشمم خورد به شوهر عزیز من. هندزفری را چپاندم توی گوشم وموهایم را بالای سرم جمع کردم. پردهی پشت سینک را زدم بالا که نور بپاشد روی سینک. فلفلدلمهای ها را خورد میکردم و به صدای کشدار گوینده گوش میکردم. هی میخواستم دستم را به پیشبند پاک کنم و بزنم روی دو ایکس ولی صبوری کردم. زن میگفت باید این کار را بکنم باید آن کار را بکنم و نزدیک ده دوازدهتا باید پشت سر هم! هی گفت گفت گفت! میخواستم قاشق چوبی را فروکنم توی حلقش. این همه باید پشت هم مینویسند توی یک پاراگراف؟ نفست نبُرید زن؟ مایع پاستا را هم زدم. فلفل را پاشیدم تویش. شروع کرد به توصیف یک مرد. بالای هفت بار کلمهی خیلی را پشت هم گفت که خصوصیاتش را بگوید. داشتم زجرکش میشدم. کم ماندهبود فلفل بپاشم توی دهن گوینده. او نوشته تو چرا میخوانی؟
نفس عمیقی کشیدم و پاستا را آبکش کردم. آب خنک کمی حالم را جا آورد. دو سهتا جملهی خوب گفت بلاخره. و فصل اول تمام شد. ماندم بین دوراهی ادامه اش را گوش کنم یا نه؟!
#رمان
@berrrke
.
سمفونیمردگان را نمیشود توی خانه خواند باید کتاب را بزنی زیربغل و با یک خروار خودکار رنگی بروی کتابخانه نزدیک خانهات و آنجا بخوانیاش.
من هیچ متنی را اساسا بهخاطر نویسندهاش نمیخوانم دنبال حرف نواَم. دنبال جسارت و خلاقیت توی نوشتهها. کاری ندارم عباس معروفی که بوده و چهکرده. من علمش را میخواهم. کلمات تازه و عبارتهای دور از کلیشهاش. توصیفهای محشر و تصاویر نابش! من دلم میخواهد کتاب را جویده جویده بخورم. و سمفونی مردگان از همان دست کتابهایست که باید جویده جویده و آهسته آهسته خواندش و تا میشود پای سفرهاش ماند.
خوشخوارترین بخش سمفونی زاویهدیدش است. ترکیبی از سوم شخص و اول شخص. چهکسی در کدام کتاب مقدسی اولین زاویه دید ها را ثبت کرده؟ همیشه یک نفر بوده که یک جوری نوشته و مدل نوشتنش شده زاویه دید. و همه اینها را هم یک نویسندهای در یک جایی از جهان برای اولینبار خلق کرده. این اجرا نه خرق عادت است نه خروج از زاویه دید. این جسارت ساخت زاویه دید تلفیقیست. تلفیقی از دوزاویه دید در متن که منطقش را میشود گفت زمان مشخص میکند. اما نه به قطعیت. رفت و برگشتها بدون مفصلاند و تا اینجا با تغییر زاویهدید میشود گفت زمان هم تغییر میکند. باید تا آخر خواند تا نظر قطعی داد.
نکته درخشان دیگر که از شروع چشمم را گرفته موتیفکردن هوشمندانه کلاغها و صدایشان است. فعلا نوع موتیف ساده است تا پایان ببینیم تغیری میکند یا نه. چرا کلاغ؟ بهخاطر آیه ۲۶ سوره مائده. و چقدر حال خوب کن است این ظرافتها و جزئیات ریز...
ادامه.دارد.
#با_کتاب_قدبکش
#سمفونی_بخش_یکودو
@berrrke
بِرکه 🍃
. سمفونیمردگان را نمیشود توی خانه خواند باید کتاب را بزنی زیربغل و با یک خروار خودکار رنگی بروی ک
...ادامه از
✅نگاهکلی بر موومان اول.
در موومان اول ما با یک خانواده آشنا شدیم که ظاهرا سایه مرگ بر زندگیشان رخته کرده و زندگیشان یکصدا سمفونی مرگمیزند.
اورهان پسر سوم خانواده تنها کسی است که فعلا وضعیت عادی دارد و راوی این بخش است. ما از ابتدا میدانیم که آیدین دیوانه است و پدر و مادر و قلش آیدا و یوسف مردهاند. مرگ بزرگترین اتفاق دراماتیک برای شخصیت های داستانیست و نویسنده از ابتدا این را به ما گفته و حالا ما منتظریم که چگونگیاش را برایمان شرح دهد.
من از این ساختار شکنی نویسنده بسیار لذت میبرم. عباس معروفی زمان و خط روایی داستان را شکسته است ما با دو زمان در موومان روبه رو هستیم یکی حال که حدود چهل سالگی اورهان است که سوم شخص نوشته شده و دیگری گذشته این خانواده _که آن هم سیر حتی منظمی ندارد_ و اول شخص نوشته شده است. نویسنده توی این موومان بیشتر به روابط بین افراد خانواده تمرکز کرده و میخواهد هرکدامشان را برایمان روشن کند تا در موومان های بعدی چگونگی از هم گسستگی این روابط را نشانمان دهد.
وچهقدر زیرکانه و هوشمندانه این کار را میکند تا خورد خورد من خواننده برسم به چرایی این برادرکشی!
آتش زدن کتابهای آیدین کنار باغچه و تصویر لکهی سیاه بر کف حیاط آغازگر تغییرات و اتفاقات بعدی رمان است. و به دنبالش در صحنهای دیگر آتش دادن کل اتاق آیدین که مثل تصویر مرکزی برای رمان عمل میکند و اگر حذفش کنیم اساسا منطقی برای اتفاقات بعدی نخواهیم داشت.
سوزاندن کتاب های آیدین به نوعی شروع جنگ بین سنت و مدرنیسم است.پدر نماد سنتگراییست و پسر نماد زندگی مدرن و چهقدر ظریف میبینیم که این را آیدین در دیالوگی میگویید. وقتی که از دکتر برمیگردد و دکتر اعلام کرده که او دیوانه است.
🖊فاطمه مظهریصفات.
.ادامه.دارد.
#حلقه_کتابخوانی_مبنا
#سمفونی_مووماناول
@berrrke
هدایت شده از [ هُرنو ]
داشتم برای این کتابِ دوستداشتنی یادداشتی مینوشتم که دوباره خوردم به این قسمتش :)
📚#پرنده_به_پرنده
#مخهای_بزرگ_تاببرداشته!
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف