eitaa logo
بِرکه 🍃
323 دنبال‌کننده
354 عکس
40 ویدیو
2 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از محبین
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما سالیان ساله منتظر چنین روزی هستیم. در همین خاک دفنتان خواهیم کرد! @ir_mohebin
. پیتزا به نیت قربه‌الی‌الله پیتزای بچه‌ها را گذاشتم توی فر. خواستم آخر ماه رمضانی دلشان را خوش کنم. غذای دلخواهشان را برای قدردانی از این شب‌ها که پا‌به‌پای ما به خیابان می‌آیند و کم نمی‌گذارند. چراغ فر را روشن کردم. نشستم و تکیه دادم به دیوار کنار گاز. تصویرم، تصویر زنی با لباس گلی‌گلی و موهای بسته تیپیکال مادرهای ایرانی افتاد توی شیشه‌ی فر. گوشی را باز کردم که پیام‌های مبنا را چک کنم چشمم خورد به شعری توی گروه‌ بَروبَچ ، که دیالوگ بهشتی آقا با نوه‌شان بود. شاعرش گمانم زنی کرمانی باشد. شروع کردم به خواندن؛ پس کو عصایت؟ چفیه‌ات؟ انگشتر دستت _ در دفتر کارم در آن آوار تهران است ‌ این دختران را می‌شناسی؟ کوله بر دوشند _ این کوله‌های صورتی رنگِ دبستان است ‌ این دخترک‌های بهشتی را چرا کشتند؟ _ از ظلم فرعون‌ها نگو که سینه‌ سوزان است ‌ همبازی اصغر شده این طفل، نامش چیست؟ _ طفل سه روزه، مجتبای جنگ رمضان است. میخکوب شدم و یکهو دیدم دارم های‌های گریه می‌کنم. علیرضا و حسین از روی مبل پریدند سمتم که مامان باز چه شده؟ گفتم چیزی نیست نترسید داشتم روضه می‌خواندم. بوی آهن داغ شده فر زد زیر دماغم. اشکم را با سرشانه لباس گل‌دارم پاک کردم. پیتزا آماده شده بود تصویر لرزانم از پشت پرده‌ی اشک باز روی شیشه‌ی گاز دیده می‌شد. نمی‌دانم مادر آن بچه‌های ‌کیف‌صورتی امشب افطاری پخته‌اند یا نه! نمی‌دانم باز دل‌شان می‌آید که غذای دلخواه بچه‌هاشان را بار بگذارد و بویش را بدواند توی خانه یا نه! اصلا نمی‌دانم بعد از بچه‌اش خانه‌ایی برایش مانده یا نه! صدای اذان از مسجد بلند شده. امشب به بچه‌ها می‌گوییم پیتزایتان را بخورید نه برای اینکه دوستش دارید. به این نیت که قوی بشوید برای شب درخیابان‌ ماندن‌های بیشتر. به این نیت بخورید که قوت دست و پایتان بشود که بتوانید بیشتر سرپا بیاستید و پرچم بگردانید. بلندتر شعار بدهید به نیت قربه‌الی الله. @berrrke
. این آقا هرسال این موقع‌ها دایره زنگی دست می‌گرفت و کلی مردم رو می‌خندوند. مردم هم‌ بهش شادباش می‌‌دادن و عیدی. امشب دیدمش که دایره‌زنگی‌ش رو کنار گذاشته و جاش پرچم به دست گرفته بود. به جای حاجی نوروز هم ابوذر روحی می‌خوند. @berrrke
. عید حالا که دارم می‌نویسیم وارد روز دوم سال و روز بیست‌و‌دوم جنگ شدیم. هادی با بدقلقی روی پایم است و کم مانده که سانتریفیوژ بشوم از شدت تکان. هر از گاهی یکهو بلند می‌شود و می‌گوید بده بده بده نمی‌فهمم چی را باید بدهم چندتا پیشنهاد می‌دهم قبول نمی‌کند و باز می‌خوابد. حالا باز خوابیده صبح هم که صادقی ها برای نماز عید بیدارم کردند هادی خواب بود. چون شب‌تا صبح باهاش دست به یقه بودم بهتر دیدم بیدارش نکنم و نماز عید را نرفتم. بعد که صادقی‌ها از نماز آمدند لباس نو‌های بچه‌ها را تن‌شان کردیم و رفتیم خانه‌ی برای عیددیدنی دست بوسی. ننو دعوایم کرد که چرا برای صبحانه نرفتم و توضیح دادم که چه شده. صادقی‌ها طبق رسم هرساله صبحانه را خانه‌ی پدربزرگشان خوردند که نزدیک مصلی ست. ما هرسال یک دست صبحانه خانه‌ی شهید صادقی، خانه‌ی پدربزرگ بچه‌ها می‌خوریم یک دست هم خانه‌ی ننو. من امسال به هیچکدامش نرسیدم. ننو برایمان چای ریخت و پرسید صدای انفجار سحر قبل را شنیدیم یا نه؟ ما بی‌خبر از هرجا انگار در یک کره‌ی دیگر زندگی می‌کنیم و تاحالا صدای هیچکدام از انفجار‌های اطراف کرمان را نشنیدیم؛ گفتیم نه! ننو گفت که خیلی نزدیک بوده و تمام شیشه‌های خانه عین زلزله‌ تکان می‌خورده و من همینطور نشستم تا تمام شده. ترسی نداشتم. من قربان صدقه‌ی دل و جراتش رفتم. چای را که خوردیم ننو از لای قرآن به بچه‌ها عیدی داد و ما راه افتادیم که به منبر بعد یعنی مهمانی خانه‌ی عمه‌ی بچه‌ها برسیم. می‌خواستیم کیک کوچکی بگیریم و شمع تولد دوسالگی هادی را همان‌جا فوت کنیم که یادمان رفت. بنزین نداشتیم رفتیم پمپ بنزین و تا آمدیم بیرون کمی دیر شد گمانم به خاطر همین یادمان رفت. تولد هادی ماند برای فردا. توی مهمانی همه از نکته سنجی و توجه‌به جزئیات در پیام عید آقا حرف می‌زدند. از اینکه ازمان خواسته بودند که عید و دیدو بازدید را پویا نگه‌داریم. از جوان‌هایی که این روزها مراسم ازدواجشان بود خواستند که مراسم‌شان را لغو نکنند و به نحوی که دل خانواده‌ی شهدا نلرزد برگزار کنند. من هم شب عروسی دعوت بودم. این زوج هم قرار بود شب تولد امام‌حسن عقد کنند که جنگ شد و خبر شهادت آقا آمد و عقدشان را کنسل کردند تا بعد از هفتم و امشب عروسی داشتند. اما من نرفتم چون به بچه‌ها قول شهربازی داده‌بودیم و رفتیم و یخ زدیم. برگشتنی سریع خودمان را به میدان آزادی رساندیم که پرچم گردانی کنیم و باز یخ زدیم. الحمدالله رب‌العالمین هادی خوابید و چند دقیقه‌ای که داشتم می‌نوشتم دیگر بیدار نشد و نگفت بده بده. لالایی را قطع کردم و دارم جرات می‌کنم که بگذارمش زمین. @berrrke
. ⭕️ حملات امشب ایران به سرزمین‌های اشغالی پرتلفات‌ترین حملات برای صهیونیست‌ها از زمان آغاز جنگ اخیر به شمار می‌رود. 🔴 لینک کانال خبرگزاری فارس استان کرمان: https://eitaa.com/joinchat/688586757C1a28371537
بِرکه 🍃
. ⭕️ حملات امشب ایران به سرزمین‌های اشغالی پرتلفات‌ترین حملات برای صهیونیست‌ها از زمان آغاز جنگ اخیر
. این‌ها همان جماعتی هستند که لب مرز غزه کباب درست می‌کردند و کوفت می‌کردند. بخورید نوش جان.😊 @‌berrrke
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. یهودی تکبیر‌گو دیده بودین؟ رد داده بدبخت😂 @berrrke
. خداحافظ پدری که مارا کتاب‌‌خوان بار آوردی. این روزها خانه دیگر صرفا خانه نیست مثل یک مقر استراحت شده برای لشکر پنج‌نفره‌مان. فقط برای خواب و استراحت می‌آییم. خصوصا روزهای آخر ماه رمضان و روز عید. خانه دیگر داشت میترکید و هیچ استکان و لیوان تمیزی در کشو وحتی کابینت مخصوص مهمان هم نمانده بود. صبح به صادقی‌ها گفتم همه‌‌تان بروید بیرون تا من دستی به خانه بکشم. رفتند من ماندم و یک خانه‌ی ترکیده. اول گوشی را چک کردم. دو‌سه روز قبل کتابی را از جعبه‌ی پیشنهادی جنگ که مصطفی‌جواهری توی کانالش معرفی کرده انتخاب کرده بودم. ایرپادم فول‌شارژ بود برای زمانی که بلاخره اعصابم تحمل شنیدن کتاب صوتی داشته باشد. کش دور موهایم را محکم کردم و ایرپاد را بسم‌الله گویان گذاشتم توی گوش. افتادم به جان خانه. اول لباس‌ها را تفکیک کردم برای شستن. چند ماشین می‌شد.🤦🏻‍♀ بعد کمدها را بررسی کردم که به خاطر عجله‌ عجله بیرون رفتن‌ها پاک بی‌ریخت شده بود و هیچ لباسی سرجایش نبود. پای سینک که ایستادم کتاب داشت به جاهای جان‌دارش می‌رسید. نویسنده از تجریه‌ی کلاس‌های فلسفه با دانشجوها‌یش می‌گفت. اینکه اساسا چرا توی مغز ما فرو کرده اند که خشم، افسردگی و اضطراب بد است و سیاهی مطلق است. یک جورهایی ضد کتاب‌های خودیاری و ضد فلسفه‌ی رواقیون. خوشم آمد جذب شدم. پس بیشتر سابیدم و شستم و جمع کردم. دو پلاستیک تفکیک شده زباله‌ی خشک و تر را گذاشتم دم در و جارو را زدم به برق. نویسنده هنوز داشت توی گوشم می‌خواند و ما تبدیل شده بودیم به دو هم‌ تیمی او پاس گل می‌داد و من گل می‌زدم. خانه که دست گل شد صادقی‌ها هم رسیدند. برای عصر برنامه‌ایی نداشتم و خواستم بخوابم که طبق روال هادی نگذاشت. کلافه و خسته شده بودم. صادقی بزرگ دفتر کارش بود و باید منتظر می‌ماندیم تا ۸ شب که بیایید و برویم کاروان ماشینی و تجمع. دم‌ غروب دیگر نمی‌شد توی خانه ماند هادی را سپردم به پسرها گفتم بروم توی کتاب‌فروشی‌ها دنبال نسخه‌ی چاپی کتاب‌ دیدن در تاریکی. آخر شنیدن کتاب و دیدن متنش هم زمان لذت باورنکردنی دارد. فکر نمی‌کردم کتابشهر باز باشد ولی به هرحال اسنپ گرفتم و رفتم میدان آزادی هنوز خبری از تجمع‌ها نبود و مردم در رفت‌آمد بودند. از اسنپ که پیاده شدم چراغ روشن کتاب‌شهر روحم را شاد کرد. بچه‌ها بنر بزرگی از آقا نصب کرده بودند پشت ویترین. با دیدنش هم دلم غنج رفت هم اشکم درآمد. اول پشت ویترین ایستادم و قربان صدقه‌ی آقای کتاب‌خوانم شدم بعد رفتم تو بوی کتاب تازه و عطر چای هل خستگی صبح تا عصر را دود کرد برد هوا. داشتم توی کتاب‌ها می‌چرخیدم که اذان را زدند. بچه‌ها یک جانماز و سجاده پشت قفسه‌ها دارند که می‌شود فارق از جهان بروی آن پشت‌ها و نماز بخوانی. نمازم را که خواندم. مدیر کتاب‌شهر رفیق عزیزم آمد و بعد از ده دوازده روز نشستیم یک دل سیر حرف کتابی زدیم. چندتا کتاب انتخاب کردیم برای سال جدید و قرار شد باهم بخوانیم. کتاب دیدن‌در تاریکی راهم توی قفسه‌ها پیدا کردم. می‌خواستم بخوانم که صادقی‌ها رسیدند. دیدم ساعت نزدیک ۹ است و من اصلا گذر زمان را نفهمیده بودم. برای بچه‌ها کمی خوراکی خریدیم و با تیم کتاب‌شهر از فردشگاه آمدیم بیرون. میدان آزادی دیگر پر شده بود و جمعیت دورتادور میدان را گرفته و پرچم‌ها توی باد تاب می‌خورد. وقتی کرکره را می‌دادیم پایین چشمم روی جمله‌ی کنار عکس‌ آقا روی بنر ماند. خداحافظ پدری که مارا کتاب‌‌خوان بار آوردی. @berrrke
. خادم حرم ایران. امشب از صادقی‌بزرگ خواستم به جای من هادی را بخواباند تا بتوانم برگردم به روتین روزنوشت‌های جنگ. دوشب است انقدر برای خوابیدن بدقلقی می‌کند یعنی بیشتر از بدقلقی‌های قبلی که برایتان گفتم🙄 که توان و وقتی برای نوشتنم نمی‌ماند. حالا خداروشکر خوابیده و من فرصت کردم موقع رنده‌کردن سیب درختی کمی ذهنم را منسجم و آماده‌ی نوشتن کنم. سیب‌ها که رنده شد کمی شربت توت‌فرنگی خودم‌پز ریختم رویش و دادم علیرضای تب‌دار بخورد به جای شام. خورد و یک تب‌بر هم رویش حالا او هم رفته که بخوابد. صدای زر‌زر از جوجه‌گردان فر می‌آید هادی دکمه‌اش را طوری فرو کرده که دیگر از گاز‌ در نمی‌آید. باید بروم از برق بکشمش. من این روزها بیشتر از روزهای تابستان و قطعی‌برق‌هایش روی مصرف برق حساسم. نه به خاطر تهدید ترامپ نه! به خاطر اینکه حس‌می‌کنم کمکی هست برای کشورم در وضعیت جنگی. رادیاتور را هم خیلی کم روشن می‌کنم فقط شب‌ها یکی دو ساعت تا نماز صبح. دیشب توی تجمع میدان آزادی، یک بی‌وجود بی‌وجدان ترسویی تیر زد سمت چند روحانی که کنارهم بر خیابان ایستاده‌بودند. یکی‌شان پایش زخمی شده انگار و یک‌ دختربچه‌هم مجروح شده بود. آن موقع ما مهمانی بودیم مهمانی که تمام شد همه‌ با هم زدیم بیرون و یک کاروان نصفه نیمه شدیم. ما که رسیدیم میدان آزادی ساعت از ۱۰ و یک ساعتی از حادثه گذشته بود. میدان غرق پرچم پرشورتر و شلوغ تر خودش را نشان می‌داد. یک ایست بازرسی چندلایه هم گذاشته بودند. پرسیدیم اتفاقی افتاده گفتند نه برای امنیت شماست. ما هم با لبخند ازشان تشکر کردیم بعد کاشف به عمل آمد که بله! امروز صبح با دوستی قرار داشتم و تا ظهر بیرون بودم نتیجه و محتوای این قرار را بعدا برایتان می‌گویم. ظهر که رسیدم‌خانه دیدم بله علی‌رضا دارد باریک میریسد. یعنی جان ندارد و بی‌حال است. پس امشب‌ فقط هادی‌ریزه را با خودمان بردیم تجمع. علیرضا بدجوری تب داشت. حسین را گذاشتیم کنارش بماند که اگر کاری چیزی بود بهمان خبر بدهد. از وسط‌های راه نرسیده به میدان آزادی باران تند و تیزی شروع شد. پرچم خیس شده بود و سنگینی می‌کرد. هرطور بود خودمان را رساندیم به میدان. مردم از حادثه‌ی دیشب ترس به دلشان نیامده بود که هیچ! قوی‌تر و با اراده‌تر هم شده بودند. هرکسی هرکاری از دستش برمی‌آید انجام می‌داد. مردی را دیدم که از مغازه‌ایی زد بیرون در حالی که یک دسته بزرگ پلاستیک روی دستش بود. یاد خادم‌های حرم‌امام‌رضا افتادم. مرد پلاستیک‌ها را بین مردمی‌ که چتر نداشتند پخش می‌کرد تا کمتر خیس بشوند. و باران اذیتشان نکند. لحظه‌ی نابی بود. ماهم چتر برنداشته‌بودیم. مهندس تک خوری کرد خودش پیاده شد و رفت توی تجمع من و هادی ریزه ماندیم توی ماشین. کمی موز دادم به هادی تا بهانه‌‌گرسنگی نگیرد. سیر که شد هر دم به دو‌دقیقه می‌گفت اَتَحَدا.‌ باید برایش کلیپ حماسی اتحداک طاهری را می‌گذاشتم. کله‌اش را می‌چسباند به شیشه و مشتش را گره‌می‌کرد و می‌گفت اَلاااااا یعنی الله‌اکبر. دودقیقه بعد می‌گفت جوجو یعنی پرندگان خشمگین را بگذار می‌خواهم جوجه‌هایش را ببینم. نیم‌ساعتی به همین شکل گذشت تا اینکه دیگر خلقم داشت تنگ‌ می‌شد. صادقی‌ بزرگ را صدا کردم که برویم کاروان ماشینی. پرچم‌های خیس را از شیشه ها دادیم بیرون و تا‌خانه اتحدا و جوجه دیدیم و پرچم چرخاندیم. @berrrke
. نذری برای نیروهای امنیتی. صبح که بیدار شدم خیلی محکم تصمیم گرفتم برای ناهار یک خورشت حسابی بگذارم. شکرخدا تخم‌مرغ‌هامان تمام شده بود😄 هویج‌های تازه را نگینی کردم و لوبیای قرمز را شستم. ترکیبش با گوشت و سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌شود خورشتی به اسم راگو که باید حتما سالاد شیرازی بزنید تنگش تا به ملکوت ببردتان. تا ظهر با هادی‌ریزه و حسین‌آقا‌قشنگه توی آشپزخانه سرگرم بودیم. برای عصر برنامه‌داشتم که بروم کتاب‌شهر تا با مدیرش رفیق‌ عزیزم روی یک طرح اجرایی کار کنیم. ولی متاسفانه بدجوری سردرد شدم و نشد که بروم. تا غروب دور خانه چرخیدم و به امورات زندگی رسیدم.‌ با‌هادی بازی کردم به غرهایش رسیدگی کردم. کمی مطالعه کردم و بخشی از کتابی از حضرت‌آقا را پیش بردم. حدود ساعت ۸ آماده شدیم با صادقی‌ها برویم میدان کوثر برای تشییع پیکر شهید امیر‌محمدی. خواهرم زنگ زد و همراهمان شد.وقتی آمد با خودش بوی روغن‌جوشی آورد توی ماشین. روغن‌جوشی یک جور نان سرخ‌کردنی با کلی دانه‌های ریز دارویی هست که مهم‌ترینشان تخم گشنیز و سیاه‌دانه می‌باشد.😁 چه جمله‌ایی شد. اول به ما نمی‌داد می‌گفت نذر کردم این‌ها را فقط بدهم به بسیجی‌ها و نیروهای امنیتی. با کلی اصرار و نشان دادن ‌کارت بسیج‌فعال بلاخره به ما هم دو‌تا تیکه داد. جاتان خالی خوب هم شده‌ بودند. وفتی رسیدیم توی میدان دنبال نیروهای امنیتی می‌رفت و به‌شان تعارف می‌کرد بعضی‌ها با شک بر‌می‌داشتند. بعضی‌ها با روی خوش و لبخند. یک‌جایی دیگر من ازش جدا شدم گفتم اگر خواستند بگیرنت من با تو نیستم. هادی را بردم وسط میدان که بتواند بدو‌بدو کند. لای جمعیت آرام‌ نمی‌گرفت و هی گم می‌شد. جمعیت رو به روی پیکر شهید ایستاده بودند. دعای توسل و روضه‌خواندند، گریه کردند، شعار دادند، پرچم‌ها را تکان دادند و من تمام مدت توی فضای سبز وسط میدان‌ دنبال هادی می‌دویدم. یک جایی چراغ گردان‌های ماشین‌های امنیتی را دید و بدو از میدان زد بیرون که برود نگاهشان کند و هی دوید و دوید. دیگر حسابی از جمعیت دور شده بودیم و پاک امیدم را برای دیدن پیکر و بودن توی جمعیت از دست داده بودم. توی دویدن هایش چندبار خورد زمین تابلوی یک کبابی توی حاشیه میدان چشمم را گرفت آنجا حتما جایی برای دست شستن پیدا می‌شد. رفتم و دست‌هایش را شستم و خاک لباسش را تکاندم. صادقی بزرگ هم زنگ زد که بیایید سمت ماشین. نا امید از پله‌های کبابی آمدم پایین یکهو دیدم جمعیت راه‌افتاد و پیکر روی دست مردم درست از جلوی پایم رد شد. دست هادی رو محکم گرفتم که تکان نخورد چند لحظه به جعبه‌ی چوبی که پرچم پیچ بود خیره شدم.تنم لرزید و اشک دوید توی چشم‌هایم. صدای همسرش از بلندگوی جایگاه می‌آمد:" من امیرم‌ را دادم برای آرامش شما. میدان را خالی نکنید. امیر من رفت برای امنیت شما." هادی دستش را کشید و دویید درست برعکس حرکت جمعیت و پیکرشهید روی دست مردم از ما دور شد. @berrrke