eitaa logo
بیداری ۱۱۰
101 دنبال‌کننده
14 عکس
21 ویدیو
1 فایل
برای ارتباط با ادمین، آقای علی مصباحی به این آیدی می‌توانید پیام دهید: @ali_mohebALI
مشاهده در ایتا
دانلود
بیداری ۱۱۰
مدرنیته و فلسفه‌ی مدرن در دادگاه منطق محض: حکم نهایی: ناتوان از اثبات هر «باید» و فاقد هرگونه الزام
یکی پرسید ربط این مباحث به مسائل روز کف جامعه چیه؟ ربطش بسیار مفصل است با یک مثال ساده نشان می‌دهم: این بحث بسیار مبنایی، پاسخ متقن شبهات رایج است چگونه؟! برخی دختران: بدنمه حق دارم هر جور خواستم بیام. خوب این حق رو از کجا آوردی؟! با چه مبنایی؟! نظر شخصی توست؟ دلت می‌خواهد؟ نظر شخصی و دل‌بخواه تو مگر الزام منطقی است؟ اگر بله یکی با نظر شخصیه دیگه ضدت رو میگه! علم گفته؟ علم ته حرفش هست و نیست هست نه باید و نباید! عقل گفته؟ کدام عقل با چه مبنایی؟ اکثریت می‌گن؟ اکثریت مگر الزام منطقی می‌آورد؟! و... اینجا این بحثی که تقدیم شد رخ می‌نماید! یعنی کافیه ریشه‌ی شعارهای پوچ مدرن شکافته شود می‌رسد به این هسته‌ی سخت مبنایی! @bidari110
🔴 آتلانتیک یک مقاله اخیراً منتشر کرده با این تیتر: معمای بزرگ نفتی چین 🔺بزرگ‌ترین رقیب آمریکا به‌تنهایی در حال جلوگیری از یک بحران جهانی انرژی است. هیچ‌کس نمی‌داند این کشور چگونه این کار را انجام می‌دهد یا چرا؟ 🔺وقتی ایران تنگه هرمز را بست، کارشناسان هشدار دادند که ممکن است ظرف چند هفته قیمت نفت به بشکه‌ای ۱۵۰ یا حتی ۲۰۰ دلار برسد. این کشور ناگهان خرید نفت خود را به‌شدت کاهش و به نصف رساند. در واقع همین امر توضیح می‌دهد که چرا قیمت‌های جهانی بسیار کمتر از پیش‌بینی کارشناسان افزایش یافته‌اند. 🔺هیچ‌کس در خارج از چین دقیقاً نمی‌داند چرا اصولا رهبران آن چنین مسیری را برگزیده‌اند. همچنین هیچ‌کس نمی‌داند این وضعیت تا چه زمانی می‌تواند ادامه یابد. 🔺این کاهش چشمگیر و پیش‌بینی‌نشده در تقاضای چین باعث شد این بشکه‌ها در اختیار دیگر خریداران قرار گیرند و از کمبودی جلوگیری شود که می‌توانست قیمت‌ها را به سطوحی واقعاً فاجعه‌بار برساند. اما مطلقاً راضی در کار نیست کافی است اندکی علم اقتصاد و آمار و ساختار اقتصاد چین را بدانید، آن‌وقت مشخص می‌شود که: «در هم‌تنیده‌ترین اقتصاد جهان، اقتصاد چین با آمریکاست؛ اگر اقتصاد آمریکا دچار فروپاشی یا آسیب جدی شود، اقتصاد چین نیز دچار بحرانی بسیار عمیق خواهد شد.» برای این گزاره شواهد قوی وجود دارد: ۱. بزرگ‌ترین رابطه تجاری دوجانبه جهان حجم تجارت سالانه کالا و خدمات میان آمریکا و چین صدها میلیارد دلار است و این دو اقتصاد در قلب زنجیره ارزش جهانی قرار دارند. پایگاه داده تجارت بین‌المللی صندوق بین‌المللی پول این وابستگی را نشان می‌دهد. ۲. زنجیره تأمین دو کشور به‌شدت در هم تنیده است موضوع فقط صادرات نهایی نیست. هزاران کارخانه چینی برای تولید محصولات برندهای آمریکایی، قطعات، مواد اولیه، نرم‌افزار، تجهیزات، سفارش و سرمایه آمریکایی را دریافت می‌کنند. حتی گزارش جدید رویترز نشان می‌دهد که برخلاف شعار «جداسازی»، آمریکا همچنان مواد اولیه حیاتی صنایع چین را تأمین می‌کند و این وابستگی دوطرفه باقی مانده است. ۳. شرکت‌های آمریکایی بخش مهمی از تولید چین را شکل داده‌اند شرکت‌هایی مانند Apple، Tesla، Intel، Qualcomm، Nike و ده‌ها شرکت دیگر سال‌هاست که از ظرفیت تولید چین استفاده کرده‌اند یا در آن سرمایه‌گذاری کرده‌اند. اختلال در اقتصاد آمریکا یعنی: کاهش سفارش، کاهش سرمایه‌گذاری، کاهش انتقال فناوری، اختلال در شبکه مالی، که مستقیماً به صنایع چین منتقل می‌شود. ۴. نقش دلار و نظام مالی آمریکا بخش بزرگی از تجارت جهانی با دلار تسویه می‌شود. فروپاشی اقتصاد آمریکا صرفاً سقوط یک کشور نیست؛ به معنای اختلال در نظام مالی جهانی، اعتبار بانکی، بیمه حمل‌ونقل، بازار سرمایه و تجارت بین‌المللی است. صندوق بین‌المللی پول تصریح می‌کند که حتی در سناریوی تعرفه‌های بسیار شدید، بازآرایی زنجیره‌های تأمین ۴ تا ۵ سال زمان می‌برد و شوک اولیه به هر دو اقتصاد بسیار سنگین است. ۵. برهان اقتصادی اگر هم‌زمان این عوامل رخ دهد: سقوط تقاضای آمریکا، از بین رفتن سرمایه‌گذاری شرکت‌های آمریکایی، اختلال در واردات فناوری و تجهیزات، بحران دلار و بازارهای مالی، اختلال در حمل‌ونقل و زنجیره تأمین، آنگاه طبیعی است که اقتصاد چین نیز وارد بحرانی بسیار شدید شود؛ زیرا بخش بزرگی از شبکه تولید جهانی بر پیوند این دو اقتصاد بنا شده است. بنابراین: اگر فقط حتی به این دو گزاره و مستنداتش بنگرید: وابستگی بخش بزرگی از زنجیره‌ی تولید کالای چینی به واردات کالاهای امریکایی! و حجم عظیم سرمایه‌گذاری برندهای آمریکا در چین که تحت لیسانس محصول تولید می‌کنند! متوجه می‌شوید که هیج رازی در کار نیست! و: اقتصاد چین و آمریکا عمیق‌ترین وابستگی متقابل را در اقتصاد جهانی دارند؛ ازاین‌رو، فروپاشی واقعی اقتصاد آمریکا یا آسیب جدی به آن، چین را نیز وارد یک بحران اقتصادی بسیار عمیق و کم‌سابقه خواهد کرد. @bidari110
هدایت شده از ثقلین و دیگر هیچ...
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تمام چیزهایی که در این سفر شنیدم یک‌طرف این شعار برایم یک چیز دیگری بود؛ انگار تا الآن نشنیده بودمش! در حرم سید الشهدا شنیدم یک عراقی فریاد زد و گفت: ابد والله یا زهراء ما ننسا حسینا!!! به خدا قسم ای زهرا، ما هرگز فرزندت حسین را فراموش نمی‌کنیم. من در ایران یا حتی عراق یادم بود این را شنیده بودم: ابد و الله ما ننسا حسینا یا زهرایش را انگار اولین بار بود می‌شنیدم! یا به آن این‌طور توجه پیدا می‌کردم! و وقتی این را شنیدم یاد این دو حدیث بسیار تکان‌دهنده افتادم: 💠 حضرت امام جعفر صادق علیه السلام: ✅ يا أبا بصير أما تحب أن تكون فيمن يسعد فاطمة عليها السلام فبكيت حين قالها فما قدرت على المنطق وما قدر على كلامي من البكاء. ⬅️ ای ابو بصیر! دوست نداری در زمره کسانی باشی که حضرت فاطمه عليها السلام را کمک می‌کنند؟ ابو بصير می‌گويد: وقتی امام عليه السلام اين كلام را فرمودند به‌طوری گريه به من دست داد كه دیگر قادر بر سخن گفتن نبودم و چنان بغض گلويم را می‌فشرد كه توانايی بر تكلم نداشتم. 💠 حضرت در سخن دیگری خطاب به زراره: ✅ ما من باك يبكيه إلا وقد وصل فاطمة عليها السلام وأسعدها عليه. ⬅️ هيچ گريه‌كننده‌ای نيست كه بر آن جناب بگريد مگر آن‌كه گريه‌اش به حضرت فاطمه عليها السلام رسيده و آن بانو را ياری می‌كند. 📚 کامل الزیارت (ابن قولویه): ص۸۲ و ۸۰ ما برای دلداری دادن به مادر آمدیم! و اظهار اینکه به قول متن زیارت اربعین: و نصرتي لكم معدة نصرت و یاری‌مان برای پسرش مهدی ارواحنا فداه، که منتقم آل الله و خاصه پسرش حسین علیهم السلام است، (به فضل و توفیق الهی!!!) آماده است...! @justhadis110
هدایت شده از بخوان و بیاندیش
💠 حضرت امام جعفر صادق علیه السلام: ✅ کذب من ادّعی محبّتنا و لم یتبرّأ من عدوّنا. ⬅️ دروغ می‌گوید آن‌که مدعی ولایت و محبت ماست، ولی از دشمن ما بیزاری نمی‌جوید. 📚 السرائر (ابن ادریس حلّی): ج۳، ص۶۴۰ در روایات بیان شده است که: فتنه‌های آخرالزمان باطن پلید و ظاهرفریب‌ِ منافقان را آشکار می‌کند (1) و منافقان را رسوا می‌کند (2) اما ممکن است سؤال شود چگونه؟! پاسخ‌ها و مکانیزم‌های این رسوا شدن منافقان در فتنه‌های آخرالزمان متعدد است اما یکی از مهمترین‌هایش در این فرمایش امام صادق علیه السلام که در ابتدا ذکر شد آمده؛ یعنی چه، یعنی مثلاً وقتی کسی مانند کریمی، این چنین به علنی‌ترین شکل ممکن دشمنی خود را با اهل بیت علیهم السلام و شیعیانشان اظهار می‌کند؛ هر کسی که روزگاری، به شکل علنی از او حمایت کرده و نسبت به او اظهار محبت و ارادت کرده است، باید باز به همان شکل علنی از چنین دشمن آشکاری اظهار برائت کند! اگر سکوت کند، یا بدتر توجیه کند، یا خیلی بدتر باز حمایت کند به حکم فرمایش صریح امام صادق علیه السلام در ادعایش نسبت به محبت داشتن به اهل بیت کذاب است!! و این یکی از مهمترین مکانیزم‌های رسوا شدن منافقان در فتنه‌های آخرالزمان است!! 📚 منابع: (1) 💠 امام صادق علیه السلام: ✅ ...إنه تمتد أيام غيبته ليصرح الحق عن محضه و يصفو الإيمان من الكدر بارتداد كل من كانت طينته خبيثة من الشيعة... (کمال الدین (صدوق): ج۲، ص۳۵۲) (2)‌ 💠 رسول خدا صلوات الله علیه و آله: ✅ لا تكرهوا الفتنة فى آخر الزمان فإنها تبير المنافقين. (جامع الأحاديث (سیوطی): ج۱۶، ص۳۲۲) @justhadis110
هدایت شده از بخوان و بیاندیش
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا این پست کریمی که بر اساس فرمایش امام صادق علیه السلام از سگ نجس‌تر است، باعث رسوایی برخی از منافقان خواهد شد؟! این پست کریمی رو یکی از دوستانم در گروهی فرستاده بود و جالبش برام این بود که، با خود این موجود هیچ کاری نداشت! زیرش نوشته بود: "خاک بر سر علی دایی اگر نیاد از این شخص برائت بجوید" چرا؟ چون یه سرچ بکنید، می‌بینید گفته: من همیشه علی کریمی رو دوست داشتم. بعدش هم نوشته بود: "ایضا خاک بر سر فردوسی‌پور به وحید شمسایی واکنش نشون می‌داد برای علی کریمی لال شد! چقققققد از این فردوسی‌پور بدم اومده چققققد ازش متنفر شدم" البته قبلاً مستند و مستدل، دلایل بطلان و چرت بودن تک‌تک نقدهای فردوسی‌پور به وحید شمسایی رو در این پست، مفصل بیان کرده بودم. امام صادق علیه السلام می‌فرمایند: دروغ می‌گوید کسی که مدعی محبت و مودّت ما اهل بیت است، اما از دشمن ما برائت نمی‌جوید! همین شاه‌کلیدِ عدم برائت از دشمنان اهل بیت علیهم السلام و دشمنان شیعیان، یکی از مهمترین مکانیزم‌های رسوا شدنِ منافقان هست! به خصوص در آخرالزمان که فرمودند: فتنه‌ها را در آخرالزمان ناخوش نداشته باشید، چرا که نابود کننده‌ی منافقان است. یعنی هر کسی که زمانی علنی از کسی که دشمنی‌اش با اهل بیت علیهم السلام و شیعیانشان را علنی کرده و قبلا از چنین کسی حمایت کرده بوده و نسبت به او اظهار محبت و ارادت علنی کرده، اگر از او برائت نجوید، بنابر صریح آیات قرآن و فرمایش معصومین علیهم السلام، در ادعای محبتش نسبت به اهل بیت کذاب است! @bidari110
اصالت‌بخشی به رأی اکثریت در برابر حق؛ مغلطه‌ای با چماقی به نام «وفاق» طرح مسئله: جریان نفاق، در کنار زدن حق، تکیه‌گاهش برهان نیست؛ زیرا باطل علیه حق، برهان صادق ندارد و آنچه می‌ماند، مغلطه و تشکیک باطل است. و یکی از مهم‌ترین دستاویزهای این جریان برای کنار زدن حق، اغلب چیز دیگری است: رضایت و اجتماع اکثریت. یعنی اتفاق و وفاق اکثریت بر یک امر را — ولو مخالف حق باشد — عَلَم می‌کنند و با آن، دعوت‌کننده به حق را شماتت می‌کنند و تهمت تفرقه‌افکنی به آن‌ها می‌زنند؛ یعنی به رأی اکثریت اصالت می‌دهند، بی‌آنکه بپرسند: وجه تعلق این اجتماع چیست؟ بر چه محوری بسته‌اند؟ حق است یا هوا؟ این مقاله همین گزاره را با با آیات قرآن کریم، و احادیث اهل بیت علیهم السلام و گزارش‌های معتبر تاریخی به شکل مستند و مستدل تبیین می‌کند. ۱. حدیث روشنگر امام باقر (علیه‌السلام) منقول در کافی شریف:... ۲. سقیفه؛ آن‌گاه که «میل قوم» جایگزین «نص» می‌شود... ۳. پرسش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از برخی اصحابشان که در سقیفه لغزیدند...: ۴. سه جبهه در برابر تبیین‌گران حق... ۵. حکم صریح قرآن درباره‌ی «اکثر الناس»... ۵.۱. اکثر مردم نمی‌دانند...: ۵.۲. اکثر مردم ایمان نمی‌آورند...: ۵.۳. دانستن هست، ولی اقرار تسلیم در برابر حق نیست...: ۶. وفاقِ بی‌محور حق: چماق ظاهرِ فریب از این مبانی نتیجه می‌شود که در طول تاریخ، «وفاق» بارها چماقی بوده است که زیر شعار ظاهرِ فریبِ اتحاد، باطلی را بر جبهه‌ی حق تحمیل کند. وقتی جریان نفاق امر باطلی را می‌خواهد محقق کند و با تبیین برهانی علمای راستین روبه‌رو می‌شود — چون برای حقانیت باطل برهان ندارد — چماق «خواست اکثریت» و تهمت «اختلاف‌افکنی» را بلند می‌کند. اما به حکم عقل و نص قرآن، اجتماع برای مشروعیت، متعلق حق می‌خواهد و اتحاد به‌ذات اصالت ندارد. ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا﴾ (آل‌عمران/۱۰۳). پیش از «لا تفرّقوا»، امر به اعتصام به حبل الله است. یعنی عدم تفرقه، بدون محور حق، نه مشروعیت می‌آورد و نه الزام شرعی و عقلی. رأی اکثریت، به‌تنهایی، ملاک حق و معقول بودن هیچ امری نیست. ۷. نتیجه‌ی کاربردی در عصر غیبت اگر اتحاد و وحدت کلمه از محور حق جدا شود، ابزار پیشبرد باطل در اجتماع می‌گردد. از همین‌رو، در منطق شیعی مبتنی بر نص و ولایت، وحدت باید حول محور مشروع ولایت تعریف شود — نه حول میل اکثرِ فاقد علم و ایمان. وگرنه همان الگویی تکرار می‌شود که امام باقر (علیه‌السلام) وصف کرد، عمر به‌صراحت به «نظر قوم» ارجاع داد، و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آن را به اجتماع بنی اسرائیل بر گوساله‌پرستی (آن هم بعد از آن همه اتمام حجت!) تشبیه فرمود. خلاصه در یک جمله: وفاق بدون متعلّق حق، حجّت نیست؛ و مخالفت با باطلی که بر آن اجتماع شده، تفرقه مذموم نیست — بلکه ادای میثاق امر به معروف و نهی از منکر و تبیین و اظهار و یاری حق است. (مگر در جایی که حق بزرگتری با این مخالف عملی یا زبانی قربانی شود!) حسن ختام به عنوان پایان‌بند، مطلب را با ذکر دو حدیث بسیار تأمّل‌برانگیز که تکلیف ما را در تقابل «راه حق» و «راه اکثریت» روشن می‌کند، به اتمام می‌رسانیم: رسول خدا حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله): ای عمّار! اگر دیدی علی (علیه‌السلام) به راهی می‌رود و همه مردم به راهی دیگر، تو با علی (علیه‌السلام) حرکت کن و همه مردم را رها کن. (کشف الغمة، اربلی: ج۱، ص۱۴۳) حضرت امام هادی (علیه‌السلام): اگر مردمان هر یک به وادى و راهى روند، من در وادى و راه آن مردى قدم مى‌گذارم که خداى یگانه را مخلصانه عبادت مى‌کند. (عدة الداعی، ابن فهد حلی: ج۱، ص۲۳۳) سخن پایانی: باید آگاه بود! هرگاه در برابر مطالبه‌ی برهان، به جای پاسخ استدلالی، «اجتماع مردم»، «خواست اکثریت»، «وفاق»، «جماعت»، یا «مخالفت با مردم» به عنوان دلیل مطرح شود، معیار حق از برهان به مقبولیت اجتماعی تنزل یافته است؛ و این همان الگویی است که قرآن و روایات نسبت به آن هشدار می‌دهند و جریان نفاق بارها در طول تاریخ از آن استفاده کرده، استفاده می‌کند، و استفاده خواهد کرد! متن کامل مقاله را می‌توانید از این لینک مشاهده فرمایید. ✍ علی مصباحی @bidari110
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا ﴿۱۴۵-نساء﴾ همانا منافقان در پايين‌ترين طبقات جهنم جاى دارند و هرگز براى آنان ياورى نخواهى يافت‌. بنا به دلايل متعدد در زمان فعلی لازم است تا هر چه بهتر با ويژگی‌های منافقين آشنا شويم تا اگر شخصی یا جریانی را با وي‍ژگی‌های تعيين شده برای نفاق و منافق در آيات و روايات يافتيم، بدانيم كه بايد در قبالش چه كنيم و چه موضعی داشته باشیم. به مرور آيات و روايات در اين خصوص را تقديم می‌كنم: 1⃣ آيه نخست كه از مهمترين آياتی است كه نشان از ويژگی‌های اصلی و اساسی منافقين است: تَرَى كَثِيرًا مِّنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ فِي الْعَذَابِ هُمْ خَالِدُونَ ﴿۸۰-مائده﴾ بسيارى از آنان را مى‌‌بينى كه با كسانى كه كفر ورزيده‌‌اند دوستى مى‌‌كنند، راستى چه زشت است آنچه براى خود پيش فرستادند كه [در نتيجه] خدا بر ايشان خشم گرفت و پيوسته در عذاب مى‌‌مانند. منافقان شدیداً ميل دارند، به ايجاد رابطه‌ی دوستانه با كفار و دشمنان دين خدا که صاحب قدرتند. (هم به طمع کسب مواهب دنیا و هم ترس از تبعات و سختی‌های احتمالی ناشی از دشمنی با آن‌ها!) در روایات ذیل این آیه در توضیحش بیان شده که منافقان، برای بهره‌بردن از دنیای طواغیت صاحب قدرت به آن‌ها اظهار دوستی و ارادت می‌کنند و خواسته‌های آن‌ها را بر اوامر الهی برمی‌گزینند تا بلکه به این سبب از دنیای این طواغیت صاحب قدرت، بهره‌ای نصیبشان شود‌. (امام باقر علیه السلام:...يَتَوَلَّوْنَ اَلْمُلُوكَ اَلْجَبَّارِينَ، وَ يُزَيِّنُونَ لَهُمْ أَهْوَاءَهُمْ، لِيُصِيبُوا مِنْ دُنْيَاهُمْ (تفسیر صافی (فیض کاشانی): ج۲، ص۳۴۳) علامه طباطبایی نیز در المیزان (ج۶، ص۱۱۳) در باب این آیه چنین بیان داشته است: هر قوم و ملتى دشمنان دين خود را دشمن مى‌دارند، و اگر ديديم مردمى با دشمنان دين خود دوستى و مودت مى‌ورزند، به‌خوبى مى‌فهميم كه اينان از دين خود چشم پوشيده و از مقدسات دينيشان كه مى‌بايد مورد احترام و تصديقش قرار دهند صرف‌نظر نموده‌اند، وقتى چنين ديديم بى‌درنگ آنان را هم از دشمنان آن دين به‌شمار مى‌آوريم، براى اينكه دوست دشمن، دشمن است. إن‌شاء‌الله ادامه دارد... @bidari110
مقدمه قسمت اول: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.» فساد در خشکی و دریا آشکار شد، به سبب آنچه دست‌های مردم به دست آورده است؛ تا خداوند نتیجه‌ی بخشی از آنچه را انجام داده‌اند به آنان بچشاند، باشد که بازگردند. این آیه در نگاه نخست ساده به نظر می‌رسد؛ اما اگر اندکی در آن تأمل کنیم، مجموعه‌ای از پرسش‌های بنیادین را پیش روی ما می‌گذارد. فساد چیست که قرآن از «ظهور» آن سخن می‌گوید؟ چرا می‌گوید فساد آشکار شده، نه اینکه صرفاً وجود پیدا کرده است؟ چرا دامنه‌ی آن را «خشکی و دریا» قرار می‌دهد؟ از همه مهم‌تر، چرا منشأ آن را به «آنچه دست‌های مردم به دست آورده‌اند» نسبت می‌دهد؟ و: چرا این فساد را به گونه‌ای توصیف می‌کند که انسان باید نتیجه‌ی عمل خود را بچشد تا شاید بازگردد؟ و این بازگشت چیست؟! و آیا این بازگشت نسبتی با بما کسبت ایدی الناس و اکتسابات خودبنیاد بشر که موجب ظهور فساد در خشکی و دریا شده است دارد؟ اگر دارد، این نسبت چیست؟ و چرا از بین تمام آیات قرآن کریم، این آیه در دعای عهد آمده است و نسبتش با ظهور مصلح کل چیست؟! اگر این آیه تنها درباره‌ی چند رفتار فردی و چند گناه اخلاقی بود، شاید پاسخ بسیاری از این پرسش‌ها ساده می‌نمود. اما قرآن از پدیده‌ای سخن می‌گوید که در پهنه‌ای گسترده آشکار شده و میان اکتسابات انسان و دگرگونی وضعیت جهان پیوند برقرار می‌کند. اینجا مسئله‌ای بزرگ‌تر رخ می‌نماید: آیا قرآن کریم از رابطه‌ای میان انسان و جهان سخن می‌گوید که انسان امروز در فهم آن دچار غفلت شده است (یا خود را از آن به غفلت می‌زند)؟ ما معمولاً جهان را مجموعه‌ای از امور مستقل می‌بینیم. انسان یک طرف است و طبیعت طرف دیگر؛ اقتصاد از روان‌شناسی جداست؛ فناوری از فرهنگ جداست؛ علم از اخلاق جداست؛ سیاست از انسان‌شناسی جداست. هر رشته قلمرو خود را دارد و هر مسئله متخصص خود را. اما اگر این تفکیک‌ها، دست‌کم در سطح واقعیت، آن‌قدر که تصور می‌کنیم واقعی نباشند چه؟ اگر شیوه‌ی خاصی از اندیشیدن درباره‌ی انسان، خدا، طبیعت، علم، آزادی، اقتصاد و پیشرفت بتواند همه‌ی این حوزه‌ها را به یکدیگر متصل کند چه؟ در این صورت، شاید برای فهم «فساد» نیز نباید تنها به مصادیق پراکنده نگاه کرد؛ بلکه باید نظامی را شناخت که این مصادیق را تولید و به یکدیگر متصل می‌کند. تمدن مدرن دقیقاً از همین‌جا مسئله‌برانگیز می‌شود. مدرنیته را معمولاً با دستاوردهایش معرفی می‌کنیم: علم، فناوری، رفاه، سرعت، قدرت، ارتباطات و تسلط بیشتر انسان بر طبیعت. اما کمتر می‌پرسیم این دستاوردها بر مبنای چه تصویری از انسان و جهان بنا شده‌اند و آیا می‌توان آثار مختلف این تمدن را جدا از مبانی آن ارزیابی کرد. آیا می‌توان فناوری مدرن را از فلسفه‌ای که انسان مدرن را تعریف کرده جدا کرد؟ آیا می‌توان اقتصاد مدرن را از تلقی آن از نیاز، لذت، مالکیت و رشد جدا کرد؟ آیا می‌توان علم مدرن را بدون بررسی پیش‌فرض‌های معرفت‌شناختی آن فهمید؟ آیا می‌توان بحران‌های روانی، فروپاشی برخی پیوندهای اجتماعی، دگرگونی نسبت انسان با طبیعت و تغییر مفهوم زندگی را مجموعه‌ای از اتفاقات تصادفی و بی‌ارتباط دانست؟ و اگر پاسخ منفی باشد، سؤال اصلی دیگر این نیست که: «کدام بخش از مدرنیته خوب یا بد است؟» بلکه باید پرسید: «این تمدن دقیقاً چه نوع انسانی، چه نوع رابطه‌ای با جهان و چه نوع نظمی تولید می‌کند؟» این کتاب از همین پرسش آغاز می‌کند. اما برای پاسخ دادن به آن، نمی‌توان صرفاً از احساس نارضایتی نسبت به جهان مدرن آغاز کرد. باید به مرزهای دانش موجود رفت؛ جایی که تصویر رایج از جهان با پرسش‌های دشوار روبه‌رو می‌شود. باید دید فلسفه‌ی مدرن چگونه انسان را تعریف کرده است. باید دید علم جدید چه چیزی را می‌تواند بشناسد و چه چیزهایی را، به دلیل روش خود، از ابتدا بیرون می‌گذارد. باید دید اقتصاد مدرن بر چه تصویری از انسان بنا شده است. باید دید روان‌شناسی جدید در فهم انسان چه چیزهایی به دست آورده و چه چیزهایی را از دست داده است. باید پرسید آیا تصویر مادی و تقلیل‌گرایانه از جهان، همه‌ی واقعیت را توضیح می‌دهد یا نه و از آن مهم‌تر همان بخش‌هایی که آگاهانه از آن صرف نظر می‌کند و در بازخوردگیری‌های محدودش آن را نسبت به کارکردی خاص، بی‌اهمیت یا کم‌اهمیت جلوه می‌دهد تبعاتش چیست؟ باید حتی به مرزهای فیزیک جدید رفت؛ نه برای آنکه از یک آزمایش فیزیکی مستقیماً نتیجه‌ی الهیاتی بگیریم، بلکه برای آنکه ببینیم آیا تصویر ساده‌سازی شده‌ای که از جهان مادی و روابط علّی آن ساخته‌ایم، واقعاً تا کجا دوام می‌آورد. قسمت دوم مقدمه قسمت سوم مقدمه قسمت چهارم مقدمه ✍ علی مصباحی @bidari110
مقدمه قسمت دوم: همین پرسش در زیست‌شناسی نیز مطرح است: آیا می‌توان پیچیدگی حیات و پیدایش ساختارهای فوق پیچیده‌ی آن را، با همان تصویری که از ماده و تصادف در نظریه‌ی تکامل ماکرو و بحث گونه‌زایی ادعا می‌شود توضیح داد؟ این کتاب قرار نیست هرجا علم پاسخ قطعی ندارد، پاسخ الهیاتی را جایگزین آن کند. چنین کاری نه علم است و نه الهیات. مسئله چیز دیگری است: آیا تصویر غالبی که تمدن مدرن از جهان ساخته‌ است، به اندازه‌ای که ادعا می‌کند کامل است؟ و اگر این تصویر ناقص باشد، تبعات این کامل و کافی فرض کردن این تصویر ناقص و عمل طبق آن، چه پیامدهایی برای انسان و تمدن خواهد داشت؟ در این مسیر، یک احتمال جدی‌تر نیز پیش روی ما قرار می‌گیرد: شاید «فساد» تنها مجموعه‌ای از رفتارهای فاسد نباشد؛ شاید فرآیند و ساختاری باشد که از پیش‌فرض‌ها، انتخاب‌ها و اعمال انسان آغاز می‌شود، در ساحت‌های اجتماعی و تمدنی گسترش می‌یابد و سرانجام خود انسان را دربرمی‌گیرد. در این صورت، «بما کسبت أیدی الناس» تنها یک جمله‌ی اخلاقی نیست؛ بلکه هشداری درباره‌ی رابطه‌ی انسان و جهانی است که خودش در ساختن آن نقش دارد. انسان چیزی را در جهان می‌سازد و سپس در جهانی زندگی می‌کند که همان ساخته‌ها، بر او اثر می‌گذارد. این چرخه می‌تواند از تعاریف اولیه، روش‌تولید علم مدرن، علوم مدرن و ابزار آغاز شود و به فرهنگ برسد؛ از فرهنگ به اقتصاد؛ از اقتصاد به سبک زندگی؛ از سبک زندگی به روان؛ و از روان دوباره به انتخاب‌ها و ادراک انسان. اگر چنین چرخه‌ای واقعیت داشته باشد، اصلاح چند رفتار فردی برای متوقف‌کردن آن کافی نخواهد بود. مسئله، اصلاح نگاه انسان و پیش‌فرض‌های بنیادین انسان مدرن و ساختارهایی است که این انسان با اعمال خود پدید آورده است. و اینجا مهدویت وارد بحث می‌شود. در نگاه شیعی، ظهور امام مهدی علیه‌السلام صرفاً حادثه‌ای برای پایان تاریخ نیست. وعده‌ی ظهور، با ایده‌ای از رفع ظلم، برپایی قسط و اصلاح مطلق زمین پیوند خورده است. پس شاید میان آغاز آیه و پایان تاریخ نیز رابطه‌ای وجود داشته باشد که کمتر به آن توجه کرده‌ایم: از یک سو: «ظَهَرَ الْفَسَادُ...» و از سوی دیگر: «يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً...» آیا می‌توان این دو را در یک چارچوب واحد فهم کرد؟ آیا ظهور فساد و ظهور اصلاح، دو حادثه‌ی بی‌ارتباط‌اند؟ یا اینکه قرآن و معارف مهدوی، از یک مسئله‌ی واحد در دو سوی تاریخ سخن می‌گویند: یک سو فساد فراگیر مذکور در آیه که میوه‌ی اکتسابات خودبنیاد انسان معرفی شده، انسانی که با محدودیت‌های ذاتی نسبت به شناخت مبدأ و مبادی و غایت و مسیر و بازخورد‌های افعال خودبنیادش در ساختار واقعیت که غیر ایزوله، غیر خطی، به شدت در هم‌تنیده و غیر موضعی است دست به دخل و تصرف‌های گسترده و عمیق می‌زند و سوی دیگر حضور و حاکمیت مصلح کلی که نسبت او با واقعیت، علم و مبدأ و مسير و غایت، از محدودیت‌های معرفتی انسان فراتر و بی‌نقص باشد؟ اگر چنین باشد، آنگاه مسئله‌ی مدرنیته دیگر صرفاً یک دعوای سیاسی یا فرهنگی نخواهد بود. مسئله این خواهد بود که آیا تمدن کنونی بشر، در مسیر کاهش فساد حرکت می‌کند یا به واسطه‌ی قدرت دخل و تصرف بی‌سابقه و روزافزونش که البته به جهل ساختاری ناشی از ساده‌سازی‌هایش گرفتار است و از تبعات واقعی و کامل آن هم آگاهی کاملی ندارد، در حال تولید ساختاری است که برآیند فعل و انفعالاتش تولید فساد ظهور کرده در خشکی و دریا در همه‌ی عرصه‌های انسانی و زیست‌محیطی و‌... است. و اگر در حال تغییر مقیاس فساد به واسطه‌ی ایجاد آن ساختار خودبنیاد است، چرا؟ این کتاب نمی‌خواهد از پیش پاسخ همه‌ی این پرسش‌ها را مسلم فرض کند. می‌خواهد آنها را یکی‌یکی روی میز بگذارد، شواهد موافق و مخالف را بررسی کند، مرز میان استدلال و حدس را نگه دارد، و در نهایت ببیند آیا می‌توان میان آیه‌ی «ظَهَرَ الْفَسَادُ»، نقد مبانی تمدن مدرن و مسئله‌ی مهدویت، یک پیوند منطقی و قابل دفاع برقرار کرد یا نه. اگر این پیوند وجود نداشته باشد، باید پذیرفت. اما اگر وجود داشته باشد، آنگاه شاید لازم باشد در یکی از بدیهی‌ترین مفاهیم عصر خود تجدیدنظر کنیم: اینکه هر آنچه بر قدرت دخالت انسان در طبیعت می‌افزاید، الزاماً به اصلاح جهان نیز می‌انجامد. شاید بزرگ‌ترین مسئله‌ی انسان معاصر این نباشد که قدرت کافی برای تغییر جهان ندارد. شاید مسئله این باشد که انسان مدرن، قدرت تغییر جهان را بسیار زودتر از توانایی شناخت کامل مبدأ و مبادی واقعاً صادق و غایت بدست آورده؛ آن‌هم به واسطه‌ی ابزاری که ساختار غیر ایزوله‌ی در هم تنیده‌ی غیر خطی غیر محلی واقعیت را، محلی، ایزوله، خطی-طیفی فرض می‌کند و از فهم تبعات این ساده‌سازی‌ها در دراز مدت و حتی کوتاه‌ مدت جهل ذاتی دارد. و سوال بنیادین بعدی این است: قسمت اول قسمت سوم قسمت چهارم ✍ علی مصباحی @bidari110
مقدمه قسمت سوم اگر این شواهد، نه بر اساس پیش‌فرض‌های رقیب، بلکه بر مبنای روش‌ها و معیارهای معرفتی خود تمدن مدرن قابل اثبات و تأیید باشند، چرا این نتایج الزاماً به بازنگری بنیادین در ساختارهای برپا‌کننده و حافظ این تمدن نمی‌انجامند؟ آیا مسئله صرفاً ناآگاهی است؟ آیا مسئله ناتوانی در دیدن پیوند میان پیامدهای پراکنده است؟ آیا مسئله تعارض منافع و ساختارهای قدرت است؟ آیا ساختارهای تمدنی می‌توانند نتایجی را که خودِ روش‌ها و علومشان آشکار کرده‌اند، ببینند اما از پذیرش لوازم تمدنی آن ناتوان باشند؟ و اگر چنین مقاومتی در برابر شناخت و بازگشت وجود داشته باشد، نسبت آن با «لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» چیست؟ آیا ممکن است یکی از شروط بازگشت، آشکارشدنِ خودِ ریشه‌های مولد فساد فراگیر باشد؛ و آیا شناخت علمی و عمومیِ سازوکارهای تولید این فساد فراگیر می‌تواند بخشی از همان فرایندِ آشکارشدن و زمینه‌سازِ رجوع باشد؟ اگر چنین باشد، آن‌گاه مسئله فقط شناخت فساد و ریشه‌های تولید فراگیر نیست؛ مسئله این است که شناخت فساد و ریشه‌های تولید فراگیر فساد، چگونه می‌تواند به تسریع رجوع بینجامد. و در پایان باید عرض کرد، ابر پرسش بنیادین این اثر، این است: اگر موجودی که نه بر حقیقت و غایت احاطه‌ی کامل دارد و نه از درون یک نظام خودبنیاد قادر است برای هنجارها و غایات خویش به نحو کافی، صدق و الزام‌آوری مستقل اثبات کند، در عین حال خود را مجاز به تعیین مستقل چیستی، ارزش، غایت و باید و نباید بداند و قدرت مداخله‌ی روزافزونی نیز در جهانی پیچیده، غیرخطی، درهم‌تنیده و غیرایزوله داشته باشد، حاصل این ترکیب چه نوع «اکتساب» و چه نوع «فسادی» خواهد بود؟ قسمت اول مقدمه قسمت دوم مقدمه قسمت چهارم مقدمه ✍ علی مصباحی @bidari110
مقدمه قسمت چهارم چنانچه عرض شد: ابر پرسش بنیادین این اثر، این است: اگر موجودی که نه بر حقیقت و غایت احاطه‌ی کامل دارد و نه از درون یک نظام خودبنیاد قادر است برای هنجارها و غایات خویش به نحو کافی، صدق و الزام‌آوری مستقل اثبات کند، در عین حال خود را مجاز به تعیین مستقل چیستی، ارزش، غایت و باید و نباید بداند و قدرت مداخله‌ی روزافزونی نیز در جهانی پیچیده، غیرخطی، درهم‌تنیده و غیرایزوله داشته باشد، حاصل این ترکیب چه نوع «اکتساب» و چه نوع «فسادی» خواهد بود؟ اجازه بدهید آن را کمی باز کنم تا ببینیم دارد چه می‌گوید عبارت فوق: اگر انسان حق تعیین مستقلِ چیستی، ارزش، غایت و باید و نباید را برای خود قائل شود، در جهانی که او مالک مطلق آن نیست و بر همه‌ی روابط و پیامدهایش احاطه‌ی معرفتی ندارد، چه نوع «اکتساب» و چه نوع «فسادی» به‌وجود خواهد آمد؟ این سؤال چند لایه دارد که هر کدام به‌تنهایی می‌تواند یک کتاب باشد: ۱. ادعای خودبنیادی هنجاری انسان مدرن نه فقط می‌گوید «من می‌توانم جهان را بشناسم»، بلکه عملاً ادعا می‌کند «من حق دارم بگویم چه چیزی خوب است، چه چیزی غایت است و چه چیزی باید باشد». این انتقال از «شناخت» به «تشریع» نقطه‌ی کلیدی است. اینجا بحث بنیادین نارسایی‌های ذاتی یک سیستم خودبنیاد برای تولید هنجار الزام‌آور منطقی صادق رخ می‌دهد، اینجا بحث بنیادینِ نارسایی‌های ذاتیِ یک سیستم خودبنیاد برای تولید هنجارِ الزام‌آور و منطقاً صادق رخ می‌نماید؛ مسئله‌ای که به اشکال مختلف در منطق صوری و مبانی ریاضیات نیز ظهور کرده است (نظیر پارادوکس‌های نظریهٔ مجموعه‌ها در کار راسل، قضایای ناتمامیت گودل، و نتایج تارسکی دربارهٔ تعریف‌ناپذیری صدق در سیستم‌های صوری به اندازهٔ کافی قوی). ۲. محدودیت ساختاری معرفت اینجا محدودیت فقط به «نمی‌دانم» تقلیل پیدا نمی‌کند؛ وقتی انسان در جهانی غیرخطی، درهم‌تنیده، غیرموضعی و غیر ایزوله زیست می‌کند، حتی اگر داده‌های زیادی هم داشته باشد، نمی‌تواند بر کل پیامدهای بلندمدت و متقاطعِ کنش‌هایش احاطه داشته باشد. این محدودیت، ذاتی و ساختاری است، نه موقتی. ۳. پیامد این ترکیب وقتی موجودی با معرفت محدود و مالکیت غیر مطلق، حق تعیین مستقل ارزش و غایت را برای خود قائل شود، «اکتساب» او دیگر صرفاً بهره‌برداری از طبیعت نیست؛ بلکه نوعی دخل و تصرف در نظم روابط است که خودش نمی‌تواند پیامدهای کاملش را پیش‌بینی یا کنترل کند. و این همان جایی است که «فساد» از سطح رفتارهای فردی به سطح ساختاری و تمدنی ارتقا پیدا می‌کند. قسمت اول مقدمه قسمت دوم مقدمه قسمت سوم مقدمه ✍ علی مصباحی @bidari110