بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
چیزی که جدیداً باهاش درگیرم و روح و روانم رو مشغول کرده، احساسِ دلسوزیه! ممکنه عجیب به نظر برسه؛ من
شایدم به خاطر اینه که زیاد به ترسناک بودن دنیا فکر میکنم! و به اینکه آدمها چقدر بیپناه، ضعیف و ظریفن...
یعنی دلم فقط برای اتفاقهای وحشتناک نمیسوزه، برای همین زندگیِ روزمره دلسوزی میکنم! برای خودِ مفهومِ انسان بودن وسط این جهانِ چغر و سخت و بیرحم...
خدایا شکرت(:
آخه ما با این دلِ نازک با این دنیای خشن چطور تا میکردیم اگه نمیشناختیمت؟
سه تا موضوع دیگه ام هست که این روزهای کمرنگ، زیاد بهشون فکر میکنم و احتمال میدم اینجا نوشتنشون میتونه بار مشغلهٔ ذهنمیم رو کم کنه.
یکیش اینه که گاهی خودِ این مقولهٔ "انسان بودن" خستهام میکنه!
زندگی انسانی، روابط انسانی، نیازهای انسانی و مهمتر از همه محدودیتهای انسانی؛ همشون در تعارض با چیزیه که تَهِ وجود آدم دلش میخواد و حوصلهشو داره!
من نمیدونم اینو چجوری میشه توضیح داد، اما خب عمیق و زیاد به این موضوع فکر میکنم که انگار تو حصار انسانیت حد خوردم و بلد نیستم ازش رها شم.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
سه تا موضوع دیگه ام هست که این روزهای کمرنگ، زیاد بهشون فکر میکنم و احتمال میدم اینجا نوشتنشون میت
دومیش هم یکی از تهوعآورترین پارادوکسهای رفتار انسانیه! یک نوع دورویی.
دیدین آدمایی که درباره هرچیزی مثلا یک آدم یا یک موقعیت، فعالیت، پروژه، جایگاه یا حتی یک شئ و... بذر شک به دل آدما میپاشن، نفرت پراکنی و انتقاد تند میکنن و خلاصه تا میتونن ازش بد میگن و وقتی قشنگ همه رو دلزده و منصرف کردن، خودشون با طمأنینه و اتوکشیده پشت همون میز میشینن، همون کار رو انجام میدن، با همون آدم صمیمی میشن و...!
اینا خیلی چندش آورن...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دومیش هم یکی از تهوعآورترین پارادوکسهای رفتار انسانیه! یک نوع دورویی. دیدین آدمایی که درباره هرچیز
سومی یه تجربهی عجیب و خنده داره که هنوز به چرایی و چگونگیش فکر میکنم،
یه بار میخواستم چند نفرو نام ببرم، تمام مدت به یه نفر فکر کردم تا حواسم جمع باشه اسمشو نگم! بعد یهو به خودم اومدم دیدم اینهمه یادش کردم که یادم نره نباید یادش بیفتم! عجیب بود.
✍🏻
برو زاهد که من دیدم شب هجر
تو ترسانی ز روز رستخیزم؟
#شهریار
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
ملتها نه با آنچه به دست میآورند، بلکه با آنچه به آن وفادار میمانند دوام مییابند.
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
گاهی با خودم فکر میکنم اگر همین امروز، پردههای غیبت کنار برود و آفتابِ پنهانِ خدا از پشتِ ابرهای تاریک سر برآورد، ما واقعاً چه خواهیم کرد؟
آیا اصلاً برای اطاعت آمادهایم؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
گاهی با خودم فکر میکنم اگر همین امروز، پردههای غیبت کنار برود و آفتابِ پنهانِ خدا از پشتِ ابرهای ت
و شاید ماجرا از همین امروز شروع شده باشد؛ از همین روزهای سخت که زندگی، آدم را از هر طرف به عقبنشینی هل میدهد؛ روزهایی که فشار، ترس، محاصره و تنگنا، آرامآرام آدم را به این فکر میاندازند که شاید باید کوتاه آمد...!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
و شاید ماجرا از همین امروز شروع شده باشد؛ از همین روزهای سخت که زندگی، آدم را از هر طرف به عقبنشی
تکلیف روشن است،
ما عهد بستهایم که: «مِثلی لا یُبایِعُ مِثل یَزید»
و عهدها فقط برای روزهای آسودگی بسته نمیشوند...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
تکلیف روشن است، ما عهد بستهایم که: «مِثلی لا یُبایِعُ مِثل یَزید» و عهدها فقط برای روزهای آسودگی
اگر خدا هزار سال است که دوازدهمین خورشید را پشتِ پرده نگه داشته، آیا یکی از دلایلش همین نیست که باید ثابت شود این امت، دیگر روی حرفِ ولی حرف نمیزنند؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اگر خدا هزار سال است که دوازدهمین خورشید را پشتِ پرده نگه داشته، آیا یکی از دلایلش همین نیست که با
حالا وقتِ عمل است، وقتِ اثبات اینکه حرفِ ولیِّ شهیدمان را زمین نمیاندازیم، وقتِ رزمایشِ اطاعت!
حالا، در بحبوحهی همین روزهای آشفته که ماندن پایِ عهد، اصلا آسان نیست...