eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
506 دنبال‌کننده
223 عکس
13 ویدیو
0 فایل
واژه‌های بیهوده‌، اما پوچ نه. کپی بدون ذکر منبع ممنوع! شناسِ بنده: @Zahra_vm ناشناسِ بنده: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
. امروز گفتگوی تصویری داشتیم. در طول کلاس، خیلی به دختر داشتن فکر کردم، و به خدایی که این‌همه زیبای
توی هفته‌ای که گذشت، یکی از بچه‌های پارسالم رو تو خیابون دیدم. چه اتفاقی افتاد؟ در حالی که اسمشو جیغ می‌زدم به سمتش با آغوش باز دویدم و وقتی بغلش کردم، باهاش حرف زدم و خوب نگاهش کردم، متوجه شدم که دخترام خیلی بیشتر از حد تصورم بزرگ شدن... حالا به چی فکر می‌کنم؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
توی هفته‌ای که گذشت، یکی از بچه‌های پارسالم رو تو خیابون دیدم. چه اتفاقی افتاد؟ در حالی که اسمشو جیغ
به این فکر می‌کنم که معلمای پایه‌ی ششمِ دخترونه چیزی رو تجربه می‌کنن که احتمالا بقیه نمی‌تونن این‌جوری که اونا می‌بینن درکش کنن، اونم شیبِ خارق‌العادهٔ تغییر و رشدِ دورانِ بلوغه. البته بچه‌ها تو همه‌ی پایه‌ها رشد می‌کنن و بزرگتر می‌شن و قطعا آخر سالشون با اول مهر فرق داره، من میگم میزانش توی سن بلوغ خیلی متفاوت تره، شیبش تند‌تر و تغییراتش محسوس‌تره. واسه همین یهویی می‌بینی دخترکوچولویِ دماغوی کلاست که اول مهر از بس گیج بود حرصت در میومد، بعدِ چندماه یه خانمِ باکمالات و ناز هم قد خودت شده که ازت میخواد به همکارات هم سلام برسونی...
البته توی این هفته که گذشت به خیلی چیزای دیگه‌ هم فکر کردم.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
البته توی این هفته که گذشت به خیلی چیزای دیگه‌ هم فکر کردم.
مثلا یه روز که بچه‌هام داشتن سوال ریاضی حل می‌کردن، خوب بهشون نگاه کردم و بعد هزارجور فکر به سرم زد، اولش به نظرم رسید بر خلاف دخترای پارسالم که جوِ غالبشون شیطنت، جسارت، سرسختی، یِکمی اَدا و کُلی قرتی‌بازی و البته به صورت همزمان رفتارِ داش‌مشتی گونه بود، بچه‌های امسال آروم، لطیف‌‌، ناز، خیلی ساده و بسیار حساس‌ترن! انگار بچه‌ها به طرز بامزه‌ای ویژگی‌های معلم سال قبلشون رو بروز میدن.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
مثلا یه روز که بچه‌هام داشتن سوال ریاضی حل می‌کردن، خوب بهشون نگاه کردم و بعد هزارجور فکر به سرم زد،
بعدش به این فکر کردم که اگه فرضیه‌ام درست باشه، احتمالا معلمِ سال‌ بعد شاگرد‌های من خیلی اذیت میشه! چون اگه شبیه من شده باشن، دم به دقیقه گریه می‌شن...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
البته توی این هفته که گذشت به خیلی چیزای دیگه‌ هم فکر کردم.
در حوالی همین فکر‌هام به یکی از مشکلات اساسیِ خودم در مدیریت کلاس هم پی بردم! البته این ویژگی فقط مربوط به شغل آموزگاری نیست، یه تناقض توی دستگاه تصمیم‌گیر و تصمیم‌ساز منه که تو مدرسه هم برام دردسر درست می‌کنه. چی؟ اینکه همزمان که انتظار دارم آدم‌ها به خاطر کارهای نادرستشون حتما به طرز شایسته‌ای ازم عذرخواهی کنن، همزمان هم از اینکه کسی ازم عذرخواهی کنه بسیار خجالت‌زده و شرمنده می‌شم! حتی اگه هنوز ناراحت باشم یا اثرات اون اشتباه همچنان وجود داشته باشه. انگار توی مغزم دوتا نیروی مخالف باهم درگیر می‌شن که یکی ناراحته، ناراحتیشو ابراز می‌کنه و منتظره تا بهش بگن ببخشید، اون یکی هم، هم به خاطر اینکه ناراحت شده و هم چون غرور یه آدم دیگه با عذرخواهی جریحه‌دار میشه شرمنده‌است! حالا چه ربطی به مدیریت کلاس داره؟ کافیه یه تصمیم تنبیهی بگیرم که گاهی واقعا لازمه و بعد بچه‌ها بگن ببخشید! هیچی دیگه‌... یا فقط برای اینکه دیگه به عذرخواهی کردن ادامه ندن منصرف میشم، و یا جدال بسیار سنگینی در روانم رخ میده که خیلی به‌ هم ریخته‌ام می‌کنه. پ.ن: همونطور که نوشتم، بچه‌های پارسالم اینجوری نبودن، خیلی سرسخت‌تر از این حرفا بودن که ببخشید بگن!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
البته توی این هفته که گذشت به خیلی چیزای دیگه‌ هم فکر کردم.
به یه‌ چیز دیگه‌ام فکر کردم، به ظرافتِ بسیار زیادی که خدا در آفرینش دختر‌ها داشته، به مظلومیت و پاکی‌شون، به لطافت وجودشون، به طراوتی که به جهان می‌بخشن، به اینکه وجودشون مستعد تجلی خالقیت خداست، و البته به این‌که چقدر می‌تونن ضعیف و آسیب‌پذیر باشن... و بعد به این‌ سوال که چقدر باید شرور، پست‌فطرت، حرام‌زاده، سنگدل، رذل و کثیف بود که این‌ بچه‌های کوچولو رو اینقدر بی‌رحمانه کُشت! آه... و بعد دوباره و بارها و بارها برای بچه‌های مظلومِ غصه خوردم...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
‌‌ پیغامت را نمی‌خوانم آقا! خط به خط واژه‌هایت را می‌بوسم عزیزِ مظلومِ مقتدرم...
چشم به راهِ آن روزیم که نامه‌ها به دیدار برسند، سلام‌ها بی‌واسطه گفته شوند و دلتنگی، بالاخره راهی برای تمام شدن پیدا کند... چه می‌دانم! شاید تمامِ این «ندیدن»ها تمرینی باشند برای آن یک «دیدن» بزرگ... ان‌شاءالله.
با مادر تو خیابون بودیم، یهو ایستاد و با یه خانمی سلام و علیک کرد، بعد خیلی جدی ازم پرسید: ایشونو می‌شناسی؟ و بعد درحالی که گنگ نگاهش می‌کردم ادامه داد: وا، تو دو سالت بود اینا همسایه‌مون بودن دیگه. :)
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
‌‌ دستِ چپم به تازگی به عنوان یه منطقه‌ی خودمختار اعلام استقلال کرده و به تنهایی برای تمام مسائلی که
ظاهرا مغزم یه ادارهٔ مستقل تو سرم تأسیس کرده که با ساعت آمریکای جنوبی کار می‌کنه و همین الان یه کمیتهٔ اضطراری تشکیل داده تا اتفاقی که سه سال پیش افتاده رو از یه زاویهٔ جدید بررسی کنه!
✍🏻 شب، مثلِ براده‌های آهن در چشم‌هایم فرو می‌رود... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 تا زمانی که دستِ قدرتِ خدا بر سرِ این خانه است، مکرِ شیاطین جز دست‌وپا زدنی در مرداب نیست. •|🌌|• @bidelijat