بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
مثلا یه روز که بچههام داشتن سوال ریاضی حل میکردن، خوب بهشون نگاه کردم و بعد هزارجور فکر به سرم زد،
بعدش به این فکر کردم که اگه فرضیهام درست باشه، احتمالا معلمِ سال بعد شاگردهای من خیلی اذیت میشه!
چون اگه شبیه من شده باشن، دم به دقیقه گریه میشن...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
البته توی این هفته که گذشت به خیلی چیزای دیگه هم فکر کردم.
در حوالی همین فکرهام به یکی از مشکلات اساسیِ خودم در مدیریت کلاس هم پی بردم!
البته این ویژگی فقط مربوط به شغل آموزگاری نیست، یه تناقض توی دستگاه تصمیمگیر و تصمیمساز منه که تو مدرسه هم برام دردسر درست میکنه.
چی؟
اینکه همزمان که انتظار دارم آدمها به خاطر کارهای نادرستشون حتما به طرز شایستهای ازم عذرخواهی کنن، همزمان هم از اینکه کسی ازم عذرخواهی کنه بسیار خجالتزده و شرمنده میشم!
حتی اگه هنوز ناراحت باشم یا اثرات اون اشتباه همچنان وجود داشته باشه.
انگار توی مغزم دوتا نیروی مخالف باهم درگیر میشن که یکی ناراحته، ناراحتیشو ابراز میکنه و منتظره تا بهش بگن ببخشید، اون یکی هم، هم به خاطر اینکه ناراحت شده و هم چون غرور یه آدم دیگه با عذرخواهی جریحهدار میشه شرمندهاست!
حالا چه ربطی به مدیریت کلاس داره؟
کافیه یه تصمیم تنبیهی بگیرم که گاهی واقعا لازمه و بعد بچهها بگن ببخشید!
هیچی دیگه... یا فقط برای اینکه دیگه به عذرخواهی کردن ادامه ندن منصرف میشم، و یا جدال بسیار سنگینی در روانم رخ میده که خیلی به هم ریختهام میکنه.
پ.ن: همونطور که نوشتم، بچههای پارسالم اینجوری نبودن، خیلی سرسختتر از این حرفا بودن که ببخشید بگن!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
البته توی این هفته که گذشت به خیلی چیزای دیگه هم فکر کردم.
به یه چیز دیگهام فکر کردم،
به ظرافتِ بسیار زیادی که خدا در آفرینش دخترها داشته،
به مظلومیت و پاکیشون،
به لطافت وجودشون،
به طراوتی که به جهان میبخشن،
به اینکه وجودشون مستعد تجلی خالقیت خداست،
و البته به اینکه چقدر میتونن ضعیف و آسیبپذیر باشن...
و بعد به این سوال که چقدر باید شرور، پستفطرت، حرامزاده، سنگدل، رذل و کثیف بود که این بچههای کوچولو رو اینقدر بیرحمانه کُشت!
آه...
و بعد دوباره و بارها و بارها برای بچههای مظلومِ #میناب غصه خوردم...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
پیغامت را نمیخوانم آقا! خط به خط واژههایت را میبوسم عزیزِ مظلومِ مقتدرم...
چشم به راهِ آن روزیم
که نامهها به دیدار برسند،
سلامها بیواسطه گفته شوند
و دلتنگی، بالاخره راهی برای تمام شدن پیدا کند...
چه میدانم!
شاید تمامِ این «ندیدن»ها
تمرینی باشند
برای آن یک «دیدن» بزرگ...
انشاءالله.
با مادر تو خیابون بودیم، یهو ایستاد و با یه خانمی سلام و علیک کرد، بعد خیلی جدی ازم پرسید: ایشونو میشناسی؟
و بعد درحالی که گنگ نگاهش میکردم ادامه داد: وا، تو دو سالت بود اینا همسایهمون بودن دیگه.
:)
#موقت
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دستِ چپم به تازگی به عنوان یه منطقهی خودمختار اعلام استقلال کرده و به تنهایی برای تمام مسائلی که
ظاهرا مغزم یه ادارهٔ مستقل تو سرم تأسیس کرده که با ساعت آمریکای جنوبی کار میکنه و همین الان یه کمیتهٔ اضطراری تشکیل داده تا اتفاقی که سه سال پیش افتاده رو از یه زاویهٔ جدید بررسی کنه!
#خانهبهدوش
✍🏻
شب، مثلِ برادههای آهن در چشمهایم فرو میرود...
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
تا زمانی که دستِ قدرتِ خدا بر سرِ این خانه است، مکرِ شیاطین جز دستوپا زدنی در مرداب نیست.
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
چقدر مار بخوریم افعی میشیم؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
چقدر مار بخوریم افعی میشیم؟
بلیطِ ورود به برجِ زهرِمارو کجا میفروشن؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بلیطِ ورود به برجِ زهرِمارو کجا میفروشن؟
اون ستون که از این بهش فرجه کجاست؟
✍🏻
هرچند که چشمهایمان از غبارِ خیانتها میسوزد و موهایمان در انتظارِ طلوع سپید شده، اما هرگز به تاریکی خو نخواهیم گرفت.
و در اوجِ غربت، بوی فتح را از لابهلای همین بادهای مسموم استشمام میکنیم، چرا که به سنتِ تخلفناپذیرِ خدا در پایانِ این قصه یقین داریم...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat