eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
506 دنبال‌کننده
224 عکس
13 ویدیو
0 فایل
واژه‌های بیهوده‌، اما پوچ نه. کپی بدون ذکر منبع ممنوع! شناسِ بنده: @Zahra_vm ناشناسِ بنده: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بله ممکنه اونا اشک بریزن و من با سرسختی تمام همچنان دعواشون کنم چون گریه از تقصیر آدم چیزیو کم نمی‌کنه! اما در خودم فرو‌ می‌ریزم.
من اصلا دلم نمی‌خواد این احساس شدید دلسوزی و آسیب‌پذیری رو در مقابل بچه‌هام داشته باشم، اما به نظرم دختر‌ها وقتی کم کم بزرگ می‌شن، سختی‌های خیلی خیلی خیلی زیادی رو تحمل می‌کنن که بخش بسیار زیادیش روانیه، یعنی خیلی بهشون سخت می‌گذره تا وجود نحیف دختربچه طورشون میشه یه خانم! شاید بقیه نوع نگاهم رو نپذیرن، اما به هر حال این نظریه که به خاطر تجربه‌ی زیسته‌ی خودم دارم. فلذا... اصلا اصلا اصلا اصلا دوست ندارم توی لحظه‌های بچگیِ این بچه‌ها روی دوششون بار شم، دلشون رو بشکونم، اذیتشون کنم و... یعنی با خودم فکر می‌کنم که سخت‌گیری جهان بسه براشون؛ و خب این وسط بین این فکر و وظیفه‌ی معلمی و تربیتی که دارم حیران مانده و اذیتم دیگه (:
‌. چند روز پیشا به توصیهٔ یک مشاور، یه کتابی رو خوندم (البته هنوز تمام نشده و اسمشم نمیگم) توش درباره‌ی جایگاه زن می‌گفت، وظایفی که بر دوششه، نگاهی که خدا بهش داره و... بعد می‌دونید به چی فکر کردم؟ به این که خودِ ما آدمای نادونِ مدعی، به خیالِ خامِ پیشرفت و امیدِ واهیِ برابری، عرصه‌ی زندگی رو بر خودمون تنگ کردیم! وگرنه واقعا زندگی این‌قدرا هم سخت نبود.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
من اصلا دلم نمی‌خواد این احساس شدید دلسوزی و آسیب‌پذیری رو در مقابل بچه‌هام داشته باشم، اما به نظرم
‌. به نظر من کلا دخترداری فرایند دشواریه! برای همین عقیده‌ام هست که اگه می‌شد انتخاب کنم، انتخاب می‌کردم که مادرِ هفت‌ هشتا پسر باشم ولی سختیِ بزرگ‌ کردنِ یه دختر رو متحمل نشم.
- راستی یه چیزی هم می‌خواستم درباره جنگ و اینا بگم، دوست داشتم اینجا بمونه. نمیدونم اخبار رو دنبال می‌کنيد یا نه، ولی من فکر می‌کنم تو هر دو تا انتخابات پیش‌روی آمریکا و اسقاطیل اتفاقی که فکر می‌کنیم به نفعمون نیست می‌افته. 😶‍🌫
شما فکر می‌کنید این مدلِ بیدلیجاته که شصت‌جور هشتک مختلف داره و توی چند دقیقه یه عالمه پست بی‌ربط می‌ذاره؟ نه عزیزم. این مغز صاحبِ بیدلیجاته که خودشم نمیدونه دقیقا داره با زندگیش چیکار می‌کنه.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
- نظر صادقانه‌ات چیه خانوم معلم؟ + خودم اگه بچه داشتم نمی‌فرستادمش.
- سلام خانم معلم مهربون ، میشه بپرسم چرا تیزهوشان و نمونه دولتی نه؟ + راستش شاید خوب بلد نباشم یه عالمه دلیل‌ عقلانی بیارم و استدلال منطقی بچینم... با این‌حال مجموعا این چیزا که میگم باعث شده اینجوری فکر کنم: ۱. کلا از مدارسی که جزیره‌ای هستن خوشم نمیاد، یعنی مدرسه‌ای که یه طیف خاصی، گروه خاصی، آدمای خاصی یا... توشن؛ (مثلا تیزهوشان و مدارس خاص غیرانتفاعی) به نظرم اینا نمی‌تونن بچه‌هارو واسه جامعه‌‌ای که هزار رنگه آماده کنن. (لذا اگه کسی بچه‌شو می‌فرسته، زحمتش زیاد میشه تا بتونه اونو برای ورود به دنیای واقعی آماده کنه) این مدرسه‌ها احتمالا واسه اونایی خوبه که از تمام زندگی فقط موفقیت تحصیلی، رتبه و این‌چیزا براشون مهمه، که برای من زندگی فقط اینا نیست. ۲. سختی بسیار زیادی که توی سن کم به بچه‌ها تحمیل میشه رو نمی‌پسندم. ۳. جَو این مدرسه‌ها، معلماش و زاویه‌ای که با دین و اینجور چیزا دارن، تا حدی که شنیدم، از اینکه بخوام کسیو بهش دعوت کنم منصرفم می‌کنه. کلا این‌چیزا که میگم، قضاوت من از بیرونه، چون خودم تو یه مدرسه‌ی عادی درس خوندم، پس خیلی محتمله که اشتباه کنم.
- کانالتون رو دوست دارم. باحاله. حس‌ خودمونی داره. ... - همین.
شب از نیمه گذشته، لامپای خونه خاموشه، چراغای مغز من روشن. همهٔ کارایی که امروز باید انجامشون می‌دادم تیک خورده به جز دوتا، براشون وقت داشتم، اما دوستشون نداشتم و بهشون فکر نمی‌کنم، عوضش به خیلی چیزای دیگه فکر می‌کنم، مثلا این که چقدر باید بگذره تا آدم مطمئن بشه از یه وضعیتی به طور ناشایستی اذیته؟ (اره ممکنه یه نفر شایسته اذیت باشه! چون لزوما که همه‌ی زندگی موافق نفس آدمی نباید باشه! بالاخره باید سختی کشید برای رشد کردن، برای سعه پیدا کردن) اگه قرار بود حالی که در رویارویی اولیه با هر اتفاقی داشتم ملاک قرار می‌دادم احتمالا هیچ سرانجامی در هیچی نمی‌داشتم! چون معمولا اولین بارها برام خوشایند نیست. مثلا اگه اولین بار بخوام یه کاری بکنم، یه آدمی رو ببینم یا تماس بگیرم، اولین جلسه‌ی یه کلاسی رو شرکت کنم، اولین بار یه چیزی رو بسازم یا... دلیلش نمی‌دونم چیه، شاید زیاد فکر کردن بهشونه! و وقتی واقعیت از ایده‌آل‌های ذهنم دور یا باهاش متفاوت میشه، اذیت میشم. ولی خب خیلی وقتا با ادامه دار شدن تجربه‌ها، می‌فهمم که اون احساس بد واقعی نبوده و حالم بهتر میشه. حالا اما تو موقعیتی‌ام که نمیدونم چقدر باید صبر کنم و چندتا چیزو نادیده بگیرم تا این احساس بد رفع بشه؟ اصلا باید اینکارو بکنم یا نه؟ بعضی وقتا گیر می‌کنم بین وضعیتی که نمیدونم ایراد گرفتن میشه وسواس و خودبینی یا میشه مراقبت از وجود و حالم؟ اره رنج دروازه‌ی رشده، اما تا کجا؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شب از نیمه گذشته، لامپای خونه خاموشه، چراغای مغز من روشن. همهٔ کارایی که امروز باید انجامشون می‌دادم
ما زیاد از فضیلتِ صبر می‌گیم و می‌شنویم، ولی همونقدر دربارهٔ اهمیت بیهوده نموندن حرف نمی‌زنیم! از اینکه نباید با اولین سختی جا زد، از اینکه رشد کردن هزینه داره، از اینکه آدم باید از منطقهٔ امنش بیرون بیاد و خودش رو به چالش بکشه، همه‌اش درسته؛ اما انگار کمتر کسی یادمون داده که از کجا به بعد، ادامه دادن، طاقت آوردن و موندن دیگه شجاعت نیست و رفتن لزوماً ترس رو نشون نمیده! من اصلا نمی‌خوام هر جا حالم خوب نبود همه‌چیزو رها کنم، مسئله‌ام فهم اینه که کدوم سختی منو بزرگ‌تر و کدوم یه چیزی ازم کم می‌کنه؟ و این تشخیص برخلاف چیزی که به نظر می‌رسه، همیشه آسون نیست. هنوز جواب روشنی ندارم. فقط می‌دونم که نه می‌خوام اسیرِ هر احساس زودگذری باشم و نه می‌خوام انقدر به احساساتم بی‌اعتنا شم که یه روز بفهمم از خودم غافل بودم و حیف شدم.
✍🏻 من به سیم آخر نمی‌زنم، یه دفعه سیم‌کشی رو عوض می‌کنم. ! •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شب از نیمه گذشته، لامپای خونه خاموشه، چراغای مغز من روشن. همهٔ کارایی که امروز باید انجامشون می‌دادم
امروز هیچکدوم از کارام تیک نخوردن، اما دیگه موضوع دوست نداشتن من نبود، مجبور شدم. دارم می‌بینم که مغزم مثل یه مگسِ تشنه دستاشو به هم می‌ماله و زبون دور دهن می‌چرخونه تا سرم به بالشت برسه و شروع کنه به فکر کردن، امشب قرار نیست بهش بها بدم، بذار اینقدر فکر کنه که بمیره.